آیه...

پاهایم بر زمین و نگاهم به آسمان است... دلم برای بالهایم تنگ شده...

آیه

آیه

فارغ [؟!] التحصیل ارشد نقاشی دانشگاه تهران

 یا رحمان...

مقدمه: سلام دوستان قرآنی من. مدتی بود قصد داشتم شروع کنم قرآن بخونم و تدبر کنم به قدر بضاعت خودم. سوره ها رو تحلیل کنم و سوالهام رو بنویسم و سعی کنم جوابهاشون رو پیدا کنم بلکه علمی حاصل بشه و عملی درخورش و علم بعد از عمل ان شاالله... دو متن آخر خانم دکتر نازنینم رو که خوندم به نظرم اومد میشه این کار رو جمعی انجام داد، برکتش هم حتما بیشتره. بالاخره ملائکه ی شما هم به کمک ملائکه ی من میان و گیرنده هامون قوی تر میشه اگه مایل باشید و بسم الله بگید و همراهی کنید. ان شاالله که مصداق احسان باشه این کارمون و ما رو هم جزو محسنین بنویسند. یا محسن بحق الحسن...

فعلا قصدم تدبر جزء سی ام قرآن هست. بالاخره گاهی هم بد نیست آدم از آخر شروع کند! از آخر قرآن و از آخر سال...

ان شاالله به برکت قرآن سال 94 مون ختم بخیر بشه و 95 هم پر برکت و نورانی...

***

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الناس، ملک الناس، اله الناس

اینها سه (و به تعبیری چهار) آیه نخستِ آخرین سوره ی قرآن است.

امر به ابراز پناه بردن به رب و ملک و اله مردم.

پناه بردن از چه چیزی؟ من شرالوسواس الخناس

وسواس خناس چه کسی است؟ الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه و الناس

از شر وسوسه گر پنهانی که یا از جن است یا انسان و در صدور مردم وسوسه میکند.

ظاهرا پیامبر و بواسطۀ ایشان، ما مخاطب امری از جانب خدا قرار گرفته ایم. امر به ابراز چیزی. ابراز اینکه من از شری پناه میبرم به کسی و آن کس سه ویژگی خاص دارد و در هر سه ویژگی اش با مردم (ناس) نسبت دارد.

"رب" مردم است یعنی "سوق دهندۀ مردم به کمال است".

"ملک" مردم است یعنی "مسلط بر مردم است؛ به گونه ای که اختیار آنان در دست اوست".

"اله" مردم استیعنی "مورد پرستش مردم است و به سویش توجه می­کنند و نزدش خضوع و تحیر دارند".

اولین سوالاتی که برایم پیش آمد این است که: چرا باید از شر وسوسه گر پنهان به رب و ملک و اله مردم پناه برد؟ چرا نامهای دیگر خدا ذکر نشده؟ و چرا ناس ضمیمه ی همه ی این اسامی خداست؟

فعلا هر کس هر مطلبی در پاسخ این سوالها به ذهنش میرسد یا مطلبی جایی پیدا میکند محبت کند بگوید بلکه برای من و احیانا کسانی مثل من هم فهمی ایجاد شود. بقیه سوالها هم بماند برای پستهای بعدی ان شاالله!

in برداشت های قرآنی 789 0
0

یا رحمان...

از چند شب پیش که متن خانم دکتر عزیز را خواندم لابه لای مشغولیات ذهنیِ آخر سال این مساله هی خودش را به در و دیوار ذهنم میکوبد که چه احسانی کنم؟! چطور خودم را لا به لای محسنین باید بگنجانم؟ احسانی که خیلی فردی هم نباشد جوری باشد که بتوانیم تعاونی طور انجامش دهیم. واقعش هنوز هم جوابی که خیلی به دلم بنشیند نیافتم... اما خب یک کار کوچک که از مدتها قبل دغدغه اش به جانم افتاده و گهگاه هم البته زیر دست و پای امور روزمره له شده اما باز جان سخت مانده را اینجا مطرح میکنم ببینیم چه میشود. شاید یک جورهایی در دسته ارتباط با خود و ارتباط با دیگران از دسته بندی مفید چهارگانه ی جناب کیارش هم بگنجد: "یاد مرگ" و بهانۀ خوبش "یاد اموات". اگر هر روز میشد که خوب بود اما دست کم هفته ای یک بار. صرفا به صورت فردی هم نه یکجوری افراد دیگر را هم با خودمان همراه کنیم هر کس از هر طریقی برایش ممکن است شاید با پیامک شاید با پستی در اینستا یا سایر شبکه ­ها شاید با خیرات­های ویژه و خلاقانه و فرهنگی، هرکس متناسب با کار و رشته و شرایط خودش... نمیدانم بالاخره یکجوری هم با دیگرانی که حالا دستشان کوتاه است مهربان باشیم هم با خودمان... یعنی دچار خودفراموشی نشویم بدانیم مسافریم، سرمایه مان دارد تمام میشود و نباید دچار خسران شویم... والعصر...

پ.ن: من همچنان در ترافیک پایان سال مانده ام! و برنامه تدبری که قول داده بودم بروزاتی هم اینجا داشته باشد را شروع نکردم. امیدوارم در روزهای آتی خدا من را بنشاند پای حرف خودش...

in برداشت آزاد 732 0

با خود تصور میکنم گاهی نگاهش را

چشمی که بی اندازه باید مهربان باشد...

 

in برداشت های ادبی 291 0

خدایت گفت: یتیم بودی و پناهت داده...

و همو گفت: یتیم را به قهر مران... و سائل را نیز...

و من یتیمم...

یتیم اوج نیازش پدر است...

و من سائلم...

و سوالم، اوج نیازم... پدر...

و خدایت تو را پدر آفرید... پدر همۀ یتیمان عالم...

امشب، شب میلاد توست...شبِ پایان یتیمیِ من...

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

in برداشت های ادبی 305 0

صلی الله علیک یا اباعبدالله...

از خیمۀ عزای شما دل نمیکنیم

از روضۀ سری که جدا... دل نمیکنیم

تقدیر شیعه گرچه شهادت نوشته اند

از داغ سیدالشهدا دل نمیکنیم

از علقمه، عَلَم و دو دست قلم و مشک

آن لب که گفت ادرک اخا دل نمیکنیم

از پیکر رشید جوانی که بازگشت

تنها به اتکای عبا! دل نمیکنیم

از لحظه ای که تیر رسید و گلوی طفل...

والَّعن دائما ابدا... دل نمیکنیم

از حال خواهری... چه بگویم کدام حال؟!

از بغض در حجاب حیا دل نمیکنیم

آنها که ساکتند همه شان خوب واقفند

از گوش و گوشواره چرا دل نمیکنیم!

باز این چه شورش است... بخوان روضه خوان، بخوان

از هرچه نوحه، هرچه عزا دل نمیکنیم

تا صبح روز وعده که فردای دیگریست

نه! از غروب کرب و بلا دل نمیکنیم...

in برداشت های ادبی 318 1

مهربان ارباب من!

خاک را هم کربلایی کرده ای بیچاره من...

ای دریغ از من که حتی خاک از من بهتر است...

b2ap3_thumbnail_20151120-101628.jpg

خوشا به حال هر کس که کربلایی اش می کنند امسال. برای جامانده ها هم دعا کنید...

in برداشت های ادبی 286 0

خدای من...

از قرآنت لبریزم کن...

و کأسا دهاقا...

in برداشت های قرآنی 336 0

یا رحمان...

قبل التحریر!

چند روزیست که ذهنم در تب و تاب است که چیزی بنویسم برای قرآن... برای دورهمیمان گرد قرآن... برای غدیر... برای سالروز این دور همیِ قرآنیمان به برکت ولایت... چیزی که بشود گفتش تولدیه... عیدیه یا چیزی در این حال و هوا... اما از طرفی غم، این روزها بدجور حالم را گرفته است. غم ظلمی که هر روز در نقطه ای آتشش بالاتر می گیرد و این روزها شاید دود آتشش در منا سوزناک تر بود برای چشمانم... از طرفی دیگر هم دل و دماغ نداشتم بنویسم چون مادرِ باشگاهمان رفته در قلب حادثه و من بیشتر دستم به قلم نمیرفت که بنویسم... من هیچوقت خانۀ بی مادر را دوست نداشتم... مادر، چراغ خانه است و اصلِ صفایش... حتی اگر وقتی هست هم زیاد دور و برش نگردی و مشغول کارهای خودت باشی، همین که پایش را بیرون بگذارد دلت میگیرد... دوست دارم برایش بنویسم: بی تو مباد جای تو... و کاش باد به گوشش برساند در آن سرزمین نور...

تحریر!

اما امشب حال و هوای عید گویا غالب است! پس چند خطی مینویسم به نام نور به نام خدای باشگاه نور و به نام نامی ِ امیرالمومنین علی! به عنوان عیدیۀ غدیر و تولدیۀ باشگاهمان.
به ذهنم آمد که پیوندیست میان همۀ آنچه این روزها میگذرد با غدیر، با این بزرگترین عید شیعی و میان ما و باشگاهمان با این روز شگفت؛ میان فردای ظهور و امروزِ ما و دیروزِ غدیر...
دیروز، دست حق را پیامبری به نام محمد که درود همه عرشیان و فرشیان بر او باد، بالا برد و چنین دستی همیشه یعنی امروز و فردا نیز بالا خواهد ماند؛ باور ندارم دستی را که پیامبر بالا ببرد پایین بیفتد، آنچه افتادنیست، پرده هاست... پرده های ظلمت و جهل. ظهور هم چیزی جز این نیست و ظهور، فردای امروزِ ماست...
و اما ما و امروزمان: کافیست هر کداممان گوشه ای از این پرده را با همۀ وزنمان بگیریم و بکشیم و خلاصه آنقدر تکانش بدهیم که کنده شود و بیفتد... و صد البته همینطور هم نمیشود آویزان این پرده شد و امید انداختنش را داشت! باید سنگین شویم... خیلی سنگین... هرکداممان بشویم یک وزنه­ ای که پرده تاب نیاورد... اما چگونه میتوان سنگین شد؟ هرچه ذهنم را جستجو کنم آخرش تنها به یک نوع رژیم غذایی میرسم: رژیم ثقلین! باید قوت غالبمان قرآن و ولایت شود، توأم. وگرنه باد میکنیم و حجیم میشویم اما سنگین نه...
حکمت پهن شدن سفره قرآنیمان در غدیر هم شاید همین بوده که یادمان نرود قرآن بی نمکِ ولایت مزه ندارد و چه زیباست که غدیر عیدِ اطعام است... چه طعامی بهتر از قرآن با طعم علی! و چه حیف است اگر دلمان پر شده باشد از هل و هوله ­های بی خاصیت که فقط جای طعام غدیریمان را کم میکنند. به گمانم امشب باید دعا کنیم که دلمان را خدا از همۀ غیر ثقلین خالی کند که بتوانیم صابونش بزنیم برای اطعام فردا و فردا پُر بخوریم و یادمان هم باشد که بخورانیم... چون برای انداختن پرده باید زیاد بود و سنگین...

بعدالتحریر!

و راستی یادم آمد غدیر روز صلۀ ارحام هم هست... و ما ارحام معنوی همیم... دورادور صله به جای آوریم و عهد اخوت ببندیم... بسم الله...

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علیه السلام

بعد بعدالتحریر!

جای مادر مهربانِ باشگاهمان هم خالی و البته بیشتر جای ما آنجا خالی! از اینجا یکطرفه و پیش خود دلم میخواهد با او عهد ببندم و در خیالم دست در دستش صیغۀ اخوت بخوانم و سرخ شوم از خجالت که مجبور میشود در آستانۀ بهشت مدت مدیدی به انتظار بماند!

in برداشت آزاد 366 0
0

یا رحمان...

دارد پاییز میرسد...

انار نیستم برسم به دستهای تو...

برگم...

پر از اضطراب افتادن...

(علی کاظمی)

in برداشت های ادبی 421 1

یا رحمان...

یک مجاهد در راه خدا و در مسیر قرآن

محکوم به طهارت است ...

و گرنه محکوم به "تنبیه تکوینی"

"تنبیه تکوینی" بسیار شدیدتر از تمام تنبیه هاست...

تنبیه تکوینی یعنی

فرد بارها و بارها قرآن را میخواند و چیزی نمی فهمد...

یا اله العاصین...

(به نقل از وبلاگ آب و دل)

in برداشت های قرآنی 322 0

مهربان بودن یعنی از خود گذشتگی. آدم خودخواه نمی تواند مهربان باشد. مهربانی آدم خودخواه مکر است. چون او می خواهد برای رسیدن به دوست داشتنی های نفسانی خود به دیگران محبت کند. یک مهربان واقعی هیچوقت نامهربان نمی شود. کسی که پس از مدتی نامهربان می شود یا خودخواه بوده یا خودخواه شده...

(حاج آقا پناهیان)

in برداشت آزاد 317 0

سلام ماهی های به خاک نشستۀ اروند...

سالهای نبودنتان به درازای تمام عمر من بود... 29 سال...

به قدر تمام هواخوری هایم در این سالهای بی شما، خاک خوردید...

و خوشا به حال خاک...

یا لیتنی کنت ترابا...

in برداشت های ادبی 450 2

اعمال شب نیمه‌ی شعبان

Continue reading
in برداشت آزاد 580 0

یا حبیب

الحمدلله الذی الّف بین قلوبنا...

سلام دوستانِ جان...

دلم خواست برایتان بنویسم که از همان لحظه ای که از هم خداحافظی کردیم چققققققدر دلتنگتان شدم... دلتنگ تک تکتان...

و چقدر دلم زود به زود "تزاوروا" میخواهد... خاصه که در مشهد باشد...

چقدر دلم مریم، صبیحه، سارا، سمیرا، فاطمه، پریسا، الهام، آمنه، هانیه، ماجده و کلا همه تان را میخواهد... و خانم دکتر را زیاد و طولانی...

کلی گریه ام می آید از دلتنگیتان وقتی مرور میکنم همه این چند روز عاشقانه را در قطعه ای از بهشت...

و دلم برای امام... که چه زود گذشت مهمانیش...

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو/ ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست...

b2ap3_thumbnail_20150518-200040.jpg..

و دلم مخصوصا برای زهرا تنگ شده با آن تعبیر خوشمزه اش آن روز صبح جلوی حرم که سبب خیر شد... گفت (نقل به این مضمون) امام بابامونن و شده به بهانه ی پفک ما رو بکشونن پیش خودشون، میکشونن و من کلی از همین حرفش پیش امام سوء استفاده کردم! رفتم حرم و همینطور که به فکر این حرفش بودم و بهانۀ پفک گولی! گرفته بودم به ذهنم آمد که زهرا گفت امام "بابامونن" و جرقه زد ذهنم (از آن جرقه های سودجویانه که معمولا ذهن بچه ها میزند!)، گفتم ایول! چون بالاخره حق و حقوقی هست بین پدر و فرزند... رو کردم و با پررویی تمام گفتم: باباجان شما که میدانید حق فرزند بر پدرش چیه؟! که بهش قرآن یاد بدهند... و همان لحظه دلم آرام شد که میدهند...

روی ماه همه تان را از دور میبوسم و مشتاق زیارتم...

التماس دعا...

in برداشت آزاد 453 3

یا هادی من استهداه...

شب ظلمت و بیابان... به کجا توان رسیدن؟

مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد...

Tagged in: شعر
in برداشت های ادبی 498 0

لا اله الا او...

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانۀ توست...

Tagged in: شعر
in برداشت های ادبی 423 0

او...

همیشه از یک چیز کوچک آغاز میشود، از یک چیز به ظاهر ساده... اما از کجاها که سر در نمی آورد!

فکرش را که میکنم میبینم چقدر سرنوشت آدمی عجیب است، حتی با چیزهای خیلی پیش پا افتاده ای مثل سیر و پیاز و عدس و از این دست هم، میتواند بیچاره شود! آن هم چه بیچاره شدنی: کافر... مغضوب...

ریشه اش مثل خیلی چیزهای دیگر در منِ من است؛ در خودخواهی ها، زیاده خواهی ها و تنوع طلبی... از سرپیچی از خواست او به نفع خواست های ابلهانۀ خود...

با خودم میگویم: هوای دلت را که تمکین کنی، چه فرقی میکند موضوع تمکینت چه باشد، همین که "او" نیست، کفرت ضمانت شده است... کافر هم که شدی هر کاری از تو می آید... حتی پیامبرکشی!!!

اعوذ بالله من نفسی...

in برداشت های قرآنی 325 0
0

این گونه برو بیای بیخود کافیست

آن گونه به خود بیا که از خود بروی...

 

(محمدمهدی سیار/ رودخوانی)

in برداشت های ادبی 618 0

در کوچه پس کوچه های تاریک و دلگیر بی تو، حیرانم...

سلام ای فرزند راه های روشن...

in برداشت های ادبی 563 0
0

 چه خوبه آدم وقتی میره مهمونی، مادرش دم در به استقبالش اومده باشه...

امروز از خواب که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم یه پیام از یه دوست خوب بود که مژده داد مشکل ورودم به سایت باشگاه حل شده... بالاخره میتونستم وارد خونم بشم، با شوق اومدم... اول از همه هم خدا دستمو گرفت برد پای صحبت حاج آقا مجتبی علیه الرحمه که یه چیزی بهم بگن و یک کلام آشنا شنیدم...یا فاطمه... خدا اذن دخول بر زبانم گذاشت... اشکم درومد که آخه من...درسته خیلی خوبه مادر از بچش استقبال کنه ولی من بازم زخم و زیلی و کثیف بودم... روم نمیشد آخه مادرم منو ببینه با این حال... آب شدم...اصلا وقت نکردم دستی به سر و روم بکشم... از کنار نهرهای رجب و شعبان چه بیخیال و پرمشغله گذشتم... اما شاید دلم میخواست خودم رو به دست شما بدم... میدونید بچه ها وقتی خودشونو خیلی کثیف میکنن دیگه فقط کار مادرشونه که رو به راهشون کنه... حالا این من و دستهای مهربان شما... آبرو داری کنید... منو به شما میشناسن حضرت مادر...

حالا که فکر میکنم میگم شاید پیش از همه اومده بودید دم در، چون میدونستید چی کاره ام... مادر بچشو نشناسه کی بشناسه؟ اومدید که قبل از اینکه کسی چشمش به من بیفته دستی به سر و روی این دختر تخس سر به هواتون بکشید... که کسی نفهمه...

دستهایت "درد" نکند مادر...

in برداشت آزاد 629 0