آیه...

پاهایم بر زمین و نگاهم به آسمان است... دلم برای بالهایم تنگ شده...

مرگ پایان زندگیست اما مرگ اندیشی آغاز آن...

  • Font size: Larger Smaller
  • Subscribe to this entry

یا رحمان...

از چند شب پیش که متن خانم دکتر عزیز را خواندم لابه لای مشغولیات ذهنیِ آخر سال این مساله هی خودش را به در و دیوار ذهنم میکوبد که چه احسانی کنم؟! چطور خودم را لا به لای محسنین باید بگنجانم؟ احسانی که خیلی فردی هم نباشد جوری باشد که بتوانیم تعاونی طور انجامش دهیم. واقعش هنوز هم جوابی که خیلی به دلم بنشیند نیافتم... اما خب یک کار کوچک که از مدتها قبل دغدغه اش به جانم افتاده و گهگاه هم البته زیر دست و پای امور روزمره له شده اما باز جان سخت مانده را اینجا مطرح میکنم ببینیم چه میشود. شاید یک جورهایی در دسته ارتباط با خود و ارتباط با دیگران از دسته بندی مفید چهارگانه ی جناب کیارش هم بگنجد: "یاد مرگ" و بهانۀ خوبش "یاد اموات". اگر هر روز میشد که خوب بود اما دست کم هفته ای یک بار. صرفا به صورت فردی هم نه یکجوری افراد دیگر را هم با خودمان همراه کنیم هر کس از هر طریقی برایش ممکن است شاید با پیامک شاید با پستی در اینستا یا سایر شبکه ­ها شاید با خیرات­های ویژه و خلاقانه و فرهنگی، هرکس متناسب با کار و رشته و شرایط خودش... نمیدانم بالاخره یکجوری هم با دیگرانی که حالا دستشان کوتاه است مهربان باشیم هم با خودمان... یعنی دچار خودفراموشی نشویم بدانیم مسافریم، سرمایه مان دارد تمام میشود و نباید دچار خسران شویم... والعصر...

پ.ن: من همچنان در ترافیک پایان سال مانده ام! و برنامه تدبری که قول داده بودم بروزاتی هم اینجا داشته باشد را شروع نکردم. امیدوارم در روزهای آتی خدا من را بنشاند پای حرف خودش...

in برداشت آزاد Hits: 735 0 Comments

Comments

  • No comments made yet. Be the first to submit a comment

Leave your comment

Guest شنبه, 20 اکتبر 2018