آرشیو مطالب دریافتی

نوشته های این قسمت آرشیو مطالب دریافتی سایت قبلی است که توسط کاربران ارسال گردیده است.

Subscribe to this list via RSS Blog posts tagged in مولانا

 

20160202-184734.jpg

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ 

-هر سال، دهه‌ی فجر فرصتی‌ست برای منقلب شدن!

+منقلب شدن یعنی چه؟

-یعنی بجوشی، بقیه را هم بجوشانی. مثل روح‌الله (ع) و روح‌الله (ره). یعنی شاه بیرون را برانی، تا بتوانی جامعه‌ی امامت را خوب درست کنی و شاه درونت را بخوابانی، تا بتوانی جامعه‌ی امامت را خوب نگه داری. یعنی به بالا نگاه کنی. یعنی حرکت کنی. یعنی بقیه را هم بکشانی. یعنی آخرِ مسیرت را به خودت و بقیه یادآوری کنی. یعنی خسته نشوی. یعنی «برای سلمان، نوه گی کنی».

وای به حال نوه‌هایی که نوه بودند ولی نوه گی نکردند و نمی‌کنند. و بى‌ترديد ما به سوى پروردگارمان باز خواهيم گشت.

ای شهان کشتیم ما خصم برون / ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست / شیر باطن سخره‌ی خرگوش نیست

دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست / کو به دریاها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز / کم نگردد سوزش آن خلق‌سوز

سنگها و کافران سنگ‌دل / اندر آیند اندرو زار و خجل

هم نگردد ساکن از چندین غذا / تا ز حق آید مرو را این ندا

سیر گشتی سیر گوید نه هنوز / اینت آتش اینت تابش اینت سوز

عالمی را لقمه کرد و در کشید / معده‌اش نعره زنان هل من مزید

حق قدم بر وی نهد از لامکان / آنگه او ساکن شود از کن فکان

چونک جزو دوزخست این نفس ما / طبع کل دارد همیشه جزوها

این قدم حق را بود کو را کشد / غیر حق خود کی کمان او کشد

در کمان ننهند الا تیر راست / این کمان را بازگون کژ تیرهاست

راست شو چون تیر و واره از کمان / کز کمان هر راست بجهد بی‌گمان

چونک وا گشتم ز پیکار برون / روی آوردم به پیکار درون

قد رجعنا من جهاد الاصغریم / با نبی اندر جهاد اکبریم

قوت از حق خواهم و توفیق و لاف / تا به سوزن بر کنم این کوه قاف

سهل شیری دان که صف‌ها بشکند / شیر آنست آن که خود را بشکند

in برداشت آزاد 448 0

20160107-050553.png

یکی از اصحاب پیامبر (ص)، در حالی که جلوی درب خانهی خود با گروهی ایستاده بود، از سلمان خواست اگر حاجتی دارد برای او برآورده سازد. سلمان، از این موقعیت استفاده نمود و گفت: «ای ابوحفص! من مایلم با دختر تو، خواهر «حفصه» یعنی، خواهر همسر رسول خدا (ص) ازدواج کنم.» اما مرد که از این خواستگاری سخت ناراحت شده بود، به اطرافیان خود خطاب کرد و گفت: «می‌بینید این عجمی که درست نمی‌تواند سخن بگوید، چه ادعایی دارد؟ راستی، چگونه محمد (ص) این مرد را این قدر میدان داده و عظمت بخشیده، که وی از حد خود تجاوز می‌کند، و خود را در حدی قرار می‌دهد، که می‌خواهد با افراد بلند نسب هم‌تراز گردد؟»


آن گاه، مرد حرکت کردو در حالی که خشمناک بود، به حضور رسول خدا (ص) رسید و به عرض رسانید: «ای رسول خدا(ص)! موقعیت افراد بی‌ارزش را، اینقدر بالا نبر، که بتوانند با اشراف اصحاب تو، همسنگ شوند و افتخار و منزلت بدست آورند!»

رسول خدا (ص) فرمود: «چه مشکلی برای تو پیش آمده؟»

مرد، داستان خواستگاری سلمان را بیان کرد، اما رسول خدا (ص) فرمود: «وای به حال تو! اگر سلمان به این ازدواج مایل بود، تو چرا به وصلت با او را رضایت ندادی، تا بدین وسیله به او نزدیک شوی؟ در حالی که بهشت مشتاق ملاقات سلمان است.»

آن گاه رسول خدا (ص) آیات قرآنی را که در مورد فضیلت سلمان و یاران وی وارد شده بود بیان فرمود، و مرد در برابر آن حضرت ساکت ماند، اما «حذیفة بن یمان» منظور آیه‌ی قرآن و رسول خدا (ص) را سؤال کرد، آن حضرت فرمود: «منظور آیه‌ی «و ان تتولوا یستبدل قوما غیرکم...» سلمان و قوم او هستند.» بعد رسول خدا (ص) ادامه داد: «ای جماعت قریش! شما بر عجم به خاطر اسلام آوردن امروز شمشیر می‌زنید، اما به خدا سوگند در آینده آنها برای اسلام آوردن، به شما شمشیر فرود می‌آورند!»

گویا پس از توضیحهای رسول خدا (ص) درباره سلمان بود، که مرد به هنگام خواستگاری بار دوم، از برخورد قبلی خود پشیمان شد و جواب مساعد داد، اما سلمان زیر بار این ازدواج نرفت و گفت: «می‌خواستم بدین وسیله بدانم، آیا روحیهی نژادپرستی قبل از اسلام، از قلب تو ریشه کن شده؟ یا هم‌چنان باقی است!»


بچه که بودم بعضی وقت‌ها که برگه‌های سفید بعدی دفتر نقاشی را ورق می‌زدم، رد انگشت‌هایم روی برگه‌ها می‌ماند.

برای نقاشی وسواس داشتم. برگه‌های این شکلی را نمی‌توانستم استفاده کنم. دور می‌ریختم. اما بعد از چندبار فهمیدم که

وقتی می‌خواهم ببینم چند صفحه‌ی سفید دیگر تا آخر دفترم مانده قبلش دستم را تمیز کنم تا صفحه سفید‌ها، سیاه نشوند.

اینطوری می‌شد روی همه‌ی برگه‌ها نقاشی بکشم. چند روز پیش پدرم از من پرسید

+ چند صفحه‌ی سفید دیگر تا آخر دفترت مانده؟ بیا باهم بشمریم.

برایم عجیب بود.

- بابا، چرا می‌خواهی بدانی چند صفحه مانده؟

گفت

+ می‌خواستم اینطوری بدانم که هنوز هم قبل از ورق زدن، دست‌هایت را تمیز نمی‌کنی، یا دیگر یاد گرفته‌ای صفحه‌های سفید را چطوری ورق بزنی.

 وقتی دید یاد گرفته‌ام، لبخند می‌زد. چه لبخندی شیرین‌تر از لبخند پدر... و من به نقاشی‌ کشیدنم ادامه می‌دهم...


صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ...

تا بدانی کان همه رنگ و نگار / جمله روپوشست و مکر و مستعار

رنگ باقی صبغة الله است و بس / غیر آن بر بسته دان هم‌چون جرس

رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین / تا ابد باقی بود بر عابدین

رنگ شک و رنگ کفران و نفاق / تا ابد باقی بود بر جان عاق

چون سیه‌رویی فرعون دغا / رنگ آن باقی و جسم او فنا

برق و فر روی خوب صادقین / تن فنا شد وان به جا تو یوم دین  

in برداشت آزاد 446 0

20110405_day_94_cold_night-840x630.jpg

امشب، شب یلدا، همه دور هم جمع شده‌اند.

در خانه تنها هستم.

کمی فکر می‌کنم...

Continue reading
in برداشت آزاد 456 0

b2ap3_thumbnail_20151120-133113.jpg

سلام بر تعبیر خواب علی (ع)

روزبه، مضطرب، به ‏محله‌ی «قبا» رسید، و جمعیتی را دید که دور پیامبر (ص) جمع شده بودند. ظرف خرمایى همراه داشت، محترمانه به پیامبر تعارف کرد و گفت «شنیده‏ام تو مرد صالحى هستى و یاران صالحى ‏دارى، این ظرف خرما صدقه است، از من بپذیر.»

Continue reading
in برداشت آزاد 481 2

b2ap3_thumbnail_2_20151022-070522_1.jpg

أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهی عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فی  لِقاءِ اللّهِ مُحِقًّا...

 روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا

Continue reading
in برداشت آزاد 416 0
0

20151014-134337.jpg

مولانا

سماع از بهر جان بی‌قرارست / سبک برجه چه جای انتظارست

مشین این‌جا تو با اندیشه خویش / اگر مردی برو آن‌جا که یارست

مگو باشد که او ما را نخواهد / که مرد تشنه را با این چه کارست

که پروانه نیندیشد ز آتش / که جان عشق را اندیشه عارست

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید / در آن ساعت هزار اندر هزارست

شنیدی طبل برکش زود شمشیر / که جان تو غلاف ذوالفقارست

بزن شمشیر و ملک عشق بستان / که ملک عشق ملک پایدارست

حسین کربلایی آب بگذار / که آب امروز تیغ آبدارست

Continue reading
in برداشت آزاد 551 0
0

20150925-115013.jpg

مولانا

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید / در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید / کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید / که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره‌ی زندان / چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیشِ شهِ زیبا / برِ شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید / چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگ‌ست / هم از زندگی‌ست اینک ز خاموش نفیرید

Continue reading
in برداشت آزاد 565 1

20150914-152409.jpg

مولانا

کعبه طواف می‌کند بر سر کوی یک بتی / این چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی

ماه درست پیش او، قرص شکسته‌بسته‌ای / بر شکرش نبات‌ها چون مگسی است زحمتی

جمله ملوکِ راهِ دین، جمله ملایکِ امین / سجده‌کنان که ای صنم بهر خدای، رحمتی

اهل هزار بحر و کف، گوهر عشق را صدف / زان سوی عزت و شرف، سخت بلندهمتی

اوست بهشت و حور خود، شادی و عیش و سور خود / در غلبات نور خود آه عظیم آیتی

بشنو این خطاب را، ساخته شو جواب را / ذره مر آفتاب را، گشت حریف و بابتی

ای تبریز محرمت شمس هزار مکرمت / گشته سخن سبوصفت بر یم بی‌نهایتی

Continue reading
in برداشت های ادبی 582 1
0

چون قضا آید فرو پوشد بصر / تا نداند عقل ما پا را ز سر

نه که قلب و قالبم در حکم اوست / لحظه‌ای مغزم کند یک لحظه پوست

سبز گردم چونک گوید کشت باش / زرد گردم چونک گوید زشت باش

لحظه‌ای ماهم کند یک دم سیاه / خود چه باشد غیر این کار اله

پیش چوگان‌های حکم کن فکان / می‌دویم اندر مکان و لامکان


ما زال الزّبیر رجُلاً منّا أهلَ البیتِ حتّی نشأ ابنه المشئومُ عبدالله

سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ


زاری و گریه قوی سرمایه‌ایست / رحمت کلی قوی‌تر دایه‌ایست

دایه و مادر بهانه‌جو بود / تا که کی آن طفل او گریان شود

طفل حاجات شما را آفرید / تا بنالید و شود شیرش پدید

گفت ادعوا الله بی‌زاری مباش / تا بجوشد شیرهای مهرهاش

هوی هوی باد و شیرافشان ابر / در غم ما اند یک ساعت تو صبر

فی السماء رزقکم بشنیده‌ای / اندرین پستی چه بر چفسیده‌ای

 

ترس و نومیدیت دان آواز غول / می‌کشد گوش تو تا قعر سفول

in برداشت های ادبی 488 1
0

b2ap3_thumbnail_2.jpg

سلام ای علی‌رضا...

سلام ای دین...

سلام ای انقلاب اسلامی...

سلام ای تمامِ اصلاح...

سلام ای تمامِ اصول...

سلام ای چرخِ زندگی...

سلام ای مقاومت...

سلام ای تدبیر...

سلام ای امید...

سلام ای عدالت...

سلام ای تمدن...

سلام ای سازندگی...

سلام ای کار...

سلام ای سرمایه...

سلام ای بنیان...

سلام ای محبت...

سلام ای زندگی...

سلام ای خوشبختی...

سلام پـــــدر

Continue reading
in برداشت آزاد 526 0

b2ap3_thumbnail_20150822-192320.jpg

روز طبیب، مبارک. :)

ما طبیبانیم شاگردان حق / بحر قلزم دید ما را فانفلق

آن طبیبان طبیعت دیگرند / که به دل از راه نبضی بنگرند

ما به دل بی‌واسطه خوش بنگریم / کز فراست ما به عالی منظریم

آن طبیبان غذااند و ثمار / جان حیوانی بدیشان استوار

ما طبیبان فعالیم و مقال / ملهم ما پرتو نور جلال

کین چنین فعلی ترا نافع بود / و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود

اینچنین قولی ترا پیش آورد / و آنچنان قولی ترا نیش آورد

آن طبیبان را بود بولی دلیل / وین دلیل ما بود وحی جلیل

دست‌مزدی می نخواهیم از کسی / دست‌مزد ما رسد از حق بسی

هین صلا بیماری ناسور را / داروی ما یک بیک رنجور را

Continue reading
in برداشت های ادبی 573 2

a1sx2_Thumbnail1_2015-08-10-10.07.15-1.jpg

a1sx2_Original1_4.jpg

يَا أَيُّهَاالَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّة عَلَي الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِم...

هذا وَ ذَوُوهُ هیچوقت نگفتن «کو سیر و عدس؟»

Continue reading
in برداشت آزاد 527 0

20150628-131728.jpg

دلارام نهان گشته ز غوغا / همه رفتند و خلوت شد برون آ

برآور بنده را از غرقه خون / فرح ده روی زردم را ز صفرا

کنار خویش دریا کردم از اشک / تماشا چون نیایی سوی دریا

چو تو در آینه دیدی رخ خود / از آن خوشتر کجا باشد تماشا

غلط کردم در آیینه نگنجی / ز نورت می‌شود لا کل اشیاء

رهید آن آینه از رنج صیقل / ز رویت می‌شود پاک و مصفا

تو پنهانی چو عقل و جمله از تست / خرابی‌ها عمارت‌ها به هر جا

Continue reading
in برداشت های ادبی 583 2

 

ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را / باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را

تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را / بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را

با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود / ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را

چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی / با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را

درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان / نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را

هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی / هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را

تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود / خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را

جان من و جانان من کفر من و ایمان من / سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را

ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن / منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را

امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم / بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را

امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم / وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را

تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی / خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را

جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم / تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

«دیوان شمس»

إِلَهي تَوَلَّ مِنْ أَمْرِي مَا أَنْتَ أَهْلُهُ

وَ عُدْ عَلَيَّ بِفَضْلِكَ عَلَي مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ

«مناجات شعبانیه»

in برداشت های ادبی 648 1