آرشیو مطالب دریافتی

نوشته های این قسمت آرشیو مطالب دریافتی سایت قبلی است که توسط کاربران ارسال گردیده است.

Subscribe to this list via RSS Blog posts tagged in سلمان

Untitled-1.jpg

الگوی ناخودآگاه، روضه‌ی خودآگاه

اگر کسی از من بپرسد چرا پزشکی آمدی، تقریباً هیچ دلیلی برایش ندارم. هرچه هم بگویم، دلیل‌هایی‌ست که بعد از انتخابم ساخته‌ام. فقط این روزهاست که جرئت دارم دلیل انتخابم را بگویم. جواب درستش این است که مادرم پزشک بود... همیشه وقتی همه دور هم جمع میشوند، بچه‌های فامیل را یک لحظه نمیتوانم ول کنم. اگر تازه راه افتاده باشند، اگر کنارشان نباشم، دلم آرام نمیگیرد. میدانم بعضی‌ها در دلشان مسخره میکنند. همان‌هایی که از فرهاد، شیرینش را گرفته‌اند و تصورشان از «مرد»، فرهاد بی‌شیرینِ کوه‌کن است. بعضی‌ها هم هی به هم می‌گویند چقدر بچه دوست دارد. این وسط، بعضی‌ها هم از خودم میپرسند که بچه دوست داری؟ من هم با لبخند میگویم بله. اما جواب درستش این است، من بچه دوست ندارم، مادرم با بچه‌ها اینطور رفتار میکند... در دانشگاه، وقتی یکی درس زیاد بخواند، همه مسخره میکنند. «بابا تو دانشجویی دیگه درس چی‌ه!». اما من بچه‌درس‌خوان‌ها را بیشتر از بقیه دوست دارم، درس خواندن را هم همینطور. وقتی از من میپرسند که چه فایده دارد؟ من برایشان یک طومار دلیل علمی و فرهنگی و دینی و فلان و بهمان می‌آورم. اما جواب درست این است، مادرم درس خواندن را دوست دارد... مشاورها عادتشان است، به پسرها هشدار میدهند که مادرتان در ناخودآگاهتان نشسته است، و روی همه‌ی انتخاب‌هایتان اثر میگذارد! اما چه میدانند... حتی امام من هم خودش اعتراف میکند که «مادرم برای من الگوست»... امام ناخودآگاهش کجا بود. end خودآگاه است. و این اعتراف چه خودآگاه شیرینی. تا باشد از این خودآگاه‌ها... مشاورهای عزیز، چند روزی دفترها را رها کنید، بیایید شب‌ها با هم برویم روضه. روضه‌ی مادر. تا ببینید چه مادری در ناخودآگاه‌هایمان نشسته است... البته توقعی نیست. درک نمیشود کرد که چه وجودی در ناخودآگاه‌های ما زندگی میکند. خودآگاه که روشن است! اما این ناخودآگاهِ تاریک را هیچکس درک نمیکند. جز همان کسی که خودش اعتراف کرده... ناخودآگاهِ تاریکِ روشن... و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر.

Continue reading
in برداشت آزاد 479 6

 

20160202-184734.jpg

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ 

-هر سال، دهه‌ی فجر فرصتی‌ست برای منقلب شدن!

+منقلب شدن یعنی چه؟

-یعنی بجوشی، بقیه را هم بجوشانی. مثل روح‌الله (ع) و روح‌الله (ره). یعنی شاه بیرون را برانی، تا بتوانی جامعه‌ی امامت را خوب درست کنی و شاه درونت را بخوابانی، تا بتوانی جامعه‌ی امامت را خوب نگه داری. یعنی به بالا نگاه کنی. یعنی حرکت کنی. یعنی بقیه را هم بکشانی. یعنی آخرِ مسیرت را به خودت و بقیه یادآوری کنی. یعنی خسته نشوی. یعنی «برای سلمان، نوه گی کنی».

وای به حال نوه‌هایی که نوه بودند ولی نوه گی نکردند و نمی‌کنند. و بى‌ترديد ما به سوى پروردگارمان باز خواهيم گشت.

ای شهان کشتیم ما خصم برون / ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست / شیر باطن سخره‌ی خرگوش نیست

دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست / کو به دریاها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز / کم نگردد سوزش آن خلق‌سوز

سنگها و کافران سنگ‌دل / اندر آیند اندرو زار و خجل

هم نگردد ساکن از چندین غذا / تا ز حق آید مرو را این ندا

سیر گشتی سیر گوید نه هنوز / اینت آتش اینت تابش اینت سوز

عالمی را لقمه کرد و در کشید / معده‌اش نعره زنان هل من مزید

حق قدم بر وی نهد از لامکان / آنگه او ساکن شود از کن فکان

چونک جزو دوزخست این نفس ما / طبع کل دارد همیشه جزوها

این قدم حق را بود کو را کشد / غیر حق خود کی کمان او کشد

در کمان ننهند الا تیر راست / این کمان را بازگون کژ تیرهاست

راست شو چون تیر و واره از کمان / کز کمان هر راست بجهد بی‌گمان

چونک وا گشتم ز پیکار برون / روی آوردم به پیکار درون

قد رجعنا من جهاد الاصغریم / با نبی اندر جهاد اکبریم

قوت از حق خواهم و توفیق و لاف / تا به سوزن بر کنم این کوه قاف

سهل شیری دان که صف‌ها بشکند / شیر آنست آن که خود را بشکند

in برداشت آزاد 412 0

20160107-050553.png

یکی از اصحاب پیامبر (ص)، در حالی که جلوی درب خانهی خود با گروهی ایستاده بود، از سلمان خواست اگر حاجتی دارد برای او برآورده سازد. سلمان، از این موقعیت استفاده نمود و گفت: «ای ابوحفص! من مایلم با دختر تو، خواهر «حفصه» یعنی، خواهر همسر رسول خدا (ص) ازدواج کنم.» اما مرد که از این خواستگاری سخت ناراحت شده بود، به اطرافیان خود خطاب کرد و گفت: «می‌بینید این عجمی که درست نمی‌تواند سخن بگوید، چه ادعایی دارد؟ راستی، چگونه محمد (ص) این مرد را این قدر میدان داده و عظمت بخشیده، که وی از حد خود تجاوز می‌کند، و خود را در حدی قرار می‌دهد، که می‌خواهد با افراد بلند نسب هم‌تراز گردد؟»


آن گاه، مرد حرکت کردو در حالی که خشمناک بود، به حضور رسول خدا (ص) رسید و به عرض رسانید: «ای رسول خدا(ص)! موقعیت افراد بی‌ارزش را، اینقدر بالا نبر، که بتوانند با اشراف اصحاب تو، همسنگ شوند و افتخار و منزلت بدست آورند!»

رسول خدا (ص) فرمود: «چه مشکلی برای تو پیش آمده؟»

مرد، داستان خواستگاری سلمان را بیان کرد، اما رسول خدا (ص) فرمود: «وای به حال تو! اگر سلمان به این ازدواج مایل بود، تو چرا به وصلت با او را رضایت ندادی، تا بدین وسیله به او نزدیک شوی؟ در حالی که بهشت مشتاق ملاقات سلمان است.»

آن گاه رسول خدا (ص) آیات قرآنی را که در مورد فضیلت سلمان و یاران وی وارد شده بود بیان فرمود، و مرد در برابر آن حضرت ساکت ماند، اما «حذیفة بن یمان» منظور آیه‌ی قرآن و رسول خدا (ص) را سؤال کرد، آن حضرت فرمود: «منظور آیه‌ی «و ان تتولوا یستبدل قوما غیرکم...» سلمان و قوم او هستند.» بعد رسول خدا (ص) ادامه داد: «ای جماعت قریش! شما بر عجم به خاطر اسلام آوردن امروز شمشیر می‌زنید، اما به خدا سوگند در آینده آنها برای اسلام آوردن، به شما شمشیر فرود می‌آورند!»

گویا پس از توضیحهای رسول خدا (ص) درباره سلمان بود، که مرد به هنگام خواستگاری بار دوم، از برخورد قبلی خود پشیمان شد و جواب مساعد داد، اما سلمان زیر بار این ازدواج نرفت و گفت: «می‌خواستم بدین وسیله بدانم، آیا روحیهی نژادپرستی قبل از اسلام، از قلب تو ریشه کن شده؟ یا هم‌چنان باقی است!»


بچه که بودم بعضی وقت‌ها که برگه‌های سفید بعدی دفتر نقاشی را ورق می‌زدم، رد انگشت‌هایم روی برگه‌ها می‌ماند.

برای نقاشی وسواس داشتم. برگه‌های این شکلی را نمی‌توانستم استفاده کنم. دور می‌ریختم. اما بعد از چندبار فهمیدم که

وقتی می‌خواهم ببینم چند صفحه‌ی سفید دیگر تا آخر دفترم مانده قبلش دستم را تمیز کنم تا صفحه سفید‌ها، سیاه نشوند.

اینطوری می‌شد روی همه‌ی برگه‌ها نقاشی بکشم. چند روز پیش پدرم از من پرسید

+ چند صفحه‌ی سفید دیگر تا آخر دفترت مانده؟ بیا باهم بشمریم.

برایم عجیب بود.

- بابا، چرا می‌خواهی بدانی چند صفحه مانده؟

گفت

+ می‌خواستم اینطوری بدانم که هنوز هم قبل از ورق زدن، دست‌هایت را تمیز نمی‌کنی، یا دیگر یاد گرفته‌ای صفحه‌های سفید را چطوری ورق بزنی.

 وقتی دید یاد گرفته‌ام، لبخند می‌زد. چه لبخندی شیرین‌تر از لبخند پدر... و من به نقاشی‌ کشیدنم ادامه می‌دهم...


صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ...

تا بدانی کان همه رنگ و نگار / جمله روپوشست و مکر و مستعار

رنگ باقی صبغة الله است و بس / غیر آن بر بسته دان هم‌چون جرس

رنگ صدق و رنگ تقوی و یقین / تا ابد باقی بود بر عابدین

رنگ شک و رنگ کفران و نفاق / تا ابد باقی بود بر جان عاق

چون سیه‌رویی فرعون دغا / رنگ آن باقی و جسم او فنا

برق و فر روی خوب صادقین / تن فنا شد وان به جا تو یوم دین  

in برداشت آزاد 414 0

20110405_day_94_cold_night-840x630.jpg

امشب، شب یلدا، همه دور هم جمع شده‌اند.

در خانه تنها هستم.

کمی فکر می‌کنم...

Continue reading
in برداشت آزاد 426 0

b2ap3_thumbnail_20151120-133113.jpg

سلام بر تعبیر خواب علی (ع)

روزبه، مضطرب، به ‏محله‌ی «قبا» رسید، و جمعیتی را دید که دور پیامبر (ص) جمع شده بودند. ظرف خرمایى همراه داشت، محترمانه به پیامبر تعارف کرد و گفت «شنیده‏ام تو مرد صالحى هستى و یاران صالحى ‏دارى، این ظرف خرما صدقه است، از من بپذیر.»

Continue reading
in برداشت آزاد 455 2