آرشیو مطالب دریافتی

نوشته های این قسمت آرشیو مطالب دریافتی سایت قبلی است که توسط کاربران ارسال گردیده است.

« هنوز روی تخته‌ی سیاه بزرگ کلاس ما مسأ‌له‌های زیادی حل نشده باقی مانده است. من این همه خطوط درهم و برهم، دایره ها، مثلث ها و مربع ها را می بینم و چیزی نمی فهمم. و تعجب آور اینکه همکلاسی های من هم اغلب، مثل من هستند_گرچه خیلی از آن ها پنهان می کنند... و باز هم تعجب آور اینکه آقا معلم را می بینم که ایستاده است رو به تخته، با یک تکه گچ، و معطل مانده است... ما، قبل از هر چیز باید مسأله هایمان را حل کنیم _ شکی نیست...»

in برداشت آزاد 306 2

سلام.

جدیدا کمبود پست مشاهده میشود! :) 

1) هنگامی که سوار بر کشتی شوند خدا را با اخلاص میخوانند اما هنگامی که خدا آنها را به خشکی رساند و نجات داد باز مشرک میشوند. عنکبوت 65

2) جهان را با دیدهای مختلفی میتوان دید. کسی میتواند بگوید این ابرها را خدا فرستاد یا بگوید کاملا منشا مادی دارد و این دو نگاه هیچ کدام نمیتواند دیگری را ابطال کند.

سوال. وقتی دو نگاه مادی گرایانه و الهی قدرت تبیینی یکسانی دارند (2)، خداوند چرا انتظار دارد افرادی که از ترس خدایی را فرض کرده اند و به او متوسل شده اند بعد از نجات یافتن هنوز به او معتقد باشند؟ (1)

 

in برداشت های قرآنی 373 4

دلم گرفته است احساس می کنم آدم های این جا یخ زده اند! بهار نزدیک است، همه چیز دارد تازه و زنده می شود، کودک دورن من دارد بی قراری می کند و انگار که این بچه ی شاد و شیطون درونم در اتاقی پر از آدم عصبانی گیر افتاده است! دلم گرفته است روزی چهل بار این سایت را چک می کنم، حرف تازه ایی نیست، همه یخ زده اند، منجمد گشته اند، و تصمیم گرفته ام قهر کنم! قهر کنم تا یک نفر پیدا شود! یک نفر دردش بگیرد! دست به کار شود! شاید قهر کردن من ابدا برای کسی مهم نباشد و دنبال این هم نیستم عده ایی بیایند ناز من را بکشند. فقط می خواهم بدانم آیا کسی بیدار است؟ آیا من برای زندگان این باشگاه پست می گذارم و حرف می زنم؟ یا خود را سرکار نهاده ام؟حالا احساس مادر باشگاه را درک می کنم که این قدر به حال این جماعتِ خسته ی بی رمق دق می خورد! اما من مادر نیستم و طبیعتا ایستادگی او را هم ندارم.دلم گرفت از بس خودم گفتم و خودم شنیدم!

in برداشت آزاد 411 7
درد آن لحظه ای ست که همانهایی که حرصشان را میخوری، تو را نفهمند. بدترش آن لحظه ای ست که همانهایی که داری برایشان میدوی سدّ راهت شوند. دقیقا همین لحظه است که باید بلند شوی و باز هم خودت را به در و دیوار بزنی تا بیدارشان کنی. همینجاست که باید همه ی نفس نفس زدنهایت را فراموش کنی و محکم بایستی و عرصه را خالی نکنی... باید با چنگ و دندان، آرمانت را بچسبی... هدفت را... باشگاهت را...
in برداشت های قرآنی 460 0
فردای آن روز که دکتر حق جو در سایت نوشتند "باید برای باشگاه دعای افتتاح بخوانیم" صبح که سوار اتوبوس بودم، مطلب را خواندم و گولی گولی اشک ریختم همانجا. بعد هِی خواستم بنویسم، هی خواستم بنویسم، هی خواستم بنویسم...
نتیجه آنکه گاهی قلم هم بغض می کند.
in برداشت آزاد 434 0
0

تقدیم به

بانو هاجر(س) همسر حضرت ابراهیم(ع) و مادر حضرت اسماعیل(ع)

کسی که هجرتش، قبله آفرید و انعکاسی از اضطرار عابدانه اش، سعی صفا و مروه شد و خداوند در قرآن مجیدش فرمود:

ان الصفا و المروه من شعائر الله

و تقدیم به

بانو فاطمه(س)، همسر جناب ابوطالب(ع) و مادر دوازده امام(ع)، کسی که قبله به احترامش شکافت و انعکاسی از اضطرار عابدانه اش، جان رسول الله(ص) شد و خداوند در قرآن مجیدش فرمود:

و انفسنا و انفسکم....

in برداشت های قرآنی 277 0
0

لطیف ترین قسمت حرف های آقای چیت چیان در نشست پانزدهم از نظرم این جا بود:

اگر امام زمان ظهور کنه یک سری سوال هست که آدم دلش می خواد بره ازشون بپرسه: آقا شما ابر را چطور می بینید؟ شما باد را چطور می بینید؟ باران را؟

چرا که او مثل ما به طبیعت نگاه نمی کند برای او هر پدیده ی طبیعی آیه و درگاهی است که از روی آن کل حقیقت هستی و نظام عالم را می شود درک کرد. او شبیه ما به گل نگاه نمی کند....

in برداشت آزاد 363 2

عابد زیاد داریم، "عبد" کم داریم!

in برداشت آزاد 315 0
0

در امر به معروف و نهی از منکر روی چشم هاتون کار کنید! آدم ها رو دعوا کنید اما چشم هاتون مهربون باشه!

+استاد چیت چیان

in برداشت آزاد 335 1
0

امسال که باز سر درخت ها جوانه بزند، امسال که باز هوا رو به ملایمت بگذارد و آفتاب گیسو بیاندازد، امسال که باز همه ی طبیعت زندگی از سر گیرد، امسال که توپ سال 95 را در کنند، می شود بیست و یک سال!

بیست و یک سال است که من بهار را دیده ام و تو را نه! شکوفه ها را دیده ام و از تماشای گل روی تو محروم مانده ام. امسال بهار باز تو تنهایی و من تنها. بیست و یک سال است که بی تو زندگی کرده ام و نمی دانم آیا اسم این سال ها را می شود گذاشت زندگی ؟ در خواب و بیداری به دنبال تو گشته ام. بیست و یک سال است که به یاد منی یا شاید از قبل تر ها، وقتی هنوز من نبودم. بیست سال و یک سال است که مرا نگاه می کنی و اشکت را در آورده ام و دعایم کرده ایی. بیست و یک سال فراق برای من و هزار و صد و دو سال برای تو.

به ذوالفقار که دست می کشی، وقتی زیر کسای یمانی آرام می گیری، وقتی که قرآن می خوانی، خرما می خوری.... دلم برای تو تنگ شده است بی آن که ببینمت!

بهار من تویی! زندگی دوباره ی من تویی! شادی و امید دل من! ای خواستنی ترینِ عالم! ای فروردین و اردیبهشت! ای توتیا!

کشته ی غمزه ی خود را به زیارت دریاب

زان که بیچاره همان دل نگران است که بود...

in برداشت آزاد 404 1

Untitled-1.jpg

الگوی ناخودآگاه، روضه‌ی خودآگاه

اگر کسی از من بپرسد چرا پزشکی آمدی، تقریباً هیچ دلیلی برایش ندارم. هرچه هم بگویم، دلیل‌هایی‌ست که بعد از انتخابم ساخته‌ام. فقط این روزهاست که جرئت دارم دلیل انتخابم را بگویم. جواب درستش این است که مادرم پزشک بود... همیشه وقتی همه دور هم جمع میشوند، بچه‌های فامیل را یک لحظه نمیتوانم ول کنم. اگر تازه راه افتاده باشند، اگر کنارشان نباشم، دلم آرام نمیگیرد. میدانم بعضی‌ها در دلشان مسخره میکنند. همان‌هایی که از فرهاد، شیرینش را گرفته‌اند و تصورشان از «مرد»، فرهاد بی‌شیرینِ کوه‌کن است. بعضی‌ها هم هی به هم می‌گویند چقدر بچه دوست دارد. این وسط، بعضی‌ها هم از خودم میپرسند که بچه دوست داری؟ من هم با لبخند میگویم بله. اما جواب درستش این است، من بچه دوست ندارم، مادرم با بچه‌ها اینطور رفتار میکند... در دانشگاه، وقتی یکی درس زیاد بخواند، همه مسخره میکنند. «بابا تو دانشجویی دیگه درس چی‌ه!». اما من بچه‌درس‌خوان‌ها را بیشتر از بقیه دوست دارم، درس خواندن را هم همینطور. وقتی از من میپرسند که چه فایده دارد؟ من برایشان یک طومار دلیل علمی و فرهنگی و دینی و فلان و بهمان می‌آورم. اما جواب درست این است، مادرم درس خواندن را دوست دارد... مشاورها عادتشان است، به پسرها هشدار میدهند که مادرتان در ناخودآگاهتان نشسته است، و روی همه‌ی انتخاب‌هایتان اثر میگذارد! اما چه میدانند... حتی امام من هم خودش اعتراف میکند که «مادرم برای من الگوست»... امام ناخودآگاهش کجا بود. end خودآگاه است. و این اعتراف چه خودآگاه شیرینی. تا باشد از این خودآگاه‌ها... مشاورهای عزیز، چند روزی دفترها را رها کنید، بیایید شب‌ها با هم برویم روضه. روضه‌ی مادر. تا ببینید چه مادری در ناخودآگاه‌هایمان نشسته است... البته توقعی نیست. درک نمیشود کرد که چه وجودی در ناخودآگاه‌های ما زندگی میکند. خودآگاه که روشن است! اما این ناخودآگاهِ تاریک را هیچکس درک نمیکند. جز همان کسی که خودش اعتراف کرده... ناخودآگاهِ تاریکِ روشن... و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر.

Continue reading
in برداشت آزاد 399 6

یک نیمه اش نبوت و نیمش ولایت است ...

زهرا همان کسی است که بیت محقرش

طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش

او را خدا برای خودش آفریده است

تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش

شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست

مردی پیمبر است که زهراست دخترش

مانند احترام خداوند واجب است

حفظ مقام فاطمه حتی به مادرش

یک نیمه اش نبوت و نیمش ولایت است

حالا علی صداش کنم یا پیمبرش

دست توسل همه انبیاء بود

بر رشته های چادری فردای محشرش

....

ما بچه های فاطمه ممنون فضه ایم

از اینکه وا نشد، پس در پای دخترش

مسمار در اگر چه برایش مزاحم است

اما مجال نیست که بیرون بیاورش

علی اکبر لطیفیان

in برداشت آزاد 325 0

امیدوار خبر خوشی از سوی تو ام، کسی بیاید و از تو نشانی داشته باشد، کسی بیاید با بوی آشنا، با بوی تو، بوی جان! امیدوارم رسولت را، پیک و راهنمایت، کسی که نشانی تو را بداند، کسی که می داند آب کجاست، کسی که با افق های بی کران نسبت دارد برایم بفرستی. امیدوار توام و از دوری تو گویا قبلم روز قیامت را تجربه می کند. امیدوار چشم های روشن و دست های روشنم، امیدوارم و مدام ذکر و شعر و اشک زمزمه می کنم. امیدوارم و البته خسته و تردید هایم به این امید پاک به این امید دوست داشتنی مدام دست درازی می کند تا نابودش کند تا نبودم کند. به صبح فکر می کنم و هر واژه ی خوب دیگری که بلدم به آشنایی به این بیت حافظ:

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

"من بزید" یعنی: چه کسی بیشتر می خرد؟ اصطلاحی بوده که در بازار می گفتند و بعد ها به معنی حراج گرفته شده. خلاصه ی بیت این است که: اهل معرفت باش که روشن ضمیران با آشنا معامله می کنند. و من میان انبوه و شلوغی بازار هی سعی می کنم با تو آشنا تر و آشنا تر شوم که با من معامله کنی که من را بگیری عشق را بدهی. مرا بشناس بیا با هم دوستی کنیم من محتاج کالای تو ام. به مرام و دوستی و معرفت تو شک ندارم این منم که گریز پا و کم صبر و لجوجم.

از مهرت لبخندی کن بر لب ما بنشان! که مدت هاشت من نخندیده ام و حسرت همه چیز را به دوش کشیده ام و غصه خورده ام. از مهرت لبخندی کن بر لب ما بنشان که منحنی رو به بالای لب ها مدت هاست که محو شده است. ای ممکن کننده ی هرگز ها! ای بازگرداننده ی از دست رفته ها! ای دقیق در کار من!

پروردگار بغض های نشکسته ام، بی لب سلامت می کنم...

in برداشت آزاد 444 4
0

برای عمق احساسم به شما، تقدیم به مادر دلربای من ...

سلام

از وقتی نوشته مادر عزیز باشگاه را خواندم، هنوز فکرم درگیر بود که چه چیزی می تواند عمق احساس مرا از خواندن این مطلب نشان بدهد، تا اینکه این شعر را خواندم و یافتم

تقدیم به مادر دلسوزتر از ما به ما ... تقدیم به سرمایه گذار معنوی باشگاه که انقدر سرمایه گذاشته که هنوز هیچ آفتی از آفت های ما نتوانسته ریشه باشگاه را تکان بدهد ...

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

in برداشت آزاد 301 0

ادامه زهرا (س)

ادامۀ زهرا

آن قدر عاشقیم که املا نمی شود

مستی ما که در قلمی جا نمی شود

زلف مرا به پنجره های ضریح عشق

طوری گره زدند ، دگر وا نمی شود

باید که ناز داشت ، کمی نیز غمزه داشت

هر دختر قبیله که لیلا نمی شود

آن کس که خاک پای مریدان میکده ست

محتاج معجزات مسیحا نمی شود

«تاک» مرا به عشق تو در خم گذاشتند

حالا شراب می شود و یا نمی شود

ما مثل باده ایم شبی امتحان کنید

انگور زاده ایم شبی امتحان کنید

شکر خدا که نام مرا مبتلا نوشت

از حاجیان کعبه سبز شما نوشت

شکر خدا که دست قدر ، دست سرنوشت

نام مرا شریف ترین خاک پا نوشت

صبح ازل به خاک تو پیشانی ام رسید

این سجده را فرشته به پای خدا نوشت

از ما سوال شد که اسیر تو می شویم؟

ما خواستیم و آیه ی «قالو بلی» نوشت

بالای سر در حرم کبریاییش

نام تو را به خط خودش با طلا نوشت

یعنی تمام جلوه آل عبا تویی

آیینه تمام نمای خدا تویی

Continue reading
in برداشت آزاد 285 0
0

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدایی خویش

رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس 

in برداشت های ادبی 378 3

آدم اگر راه حق را انتخاب می کند باید پیه همه چیز را به تن بمالد، سرزنش دیگران، تمسخر هایشان، تنهایی، فقر، ضرر های مالی، بی کاری، نیم دل نمی شود کاری کرد، جایی ماند، استقامت کرد، باید به خدا حسن ظن داشت به صفت جبران کنندگی اش به "الله یرزق من یشاء بغیر حساب"(37 آل عمران) به " یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الهه فهو حسبه"(3 طلاق) همیشه عاشق این تکه ی " من حیث لا یحتسب" از جایی که فکرش را نمی کنی، گمان نداری، جایی که همه فرمول ها و قرار داد های مسخره ی این جهانی بر هم می ریزد. هر چیزی بهایی دارد و کیست که بخواهد بهای عاشقی را بپردازد؟

in برداشت آزاد 376 0
0

از همه ی کسانی که برام دعا کردند نهایت سپاس گزاری رو دارم مشکلم حل شد:)

رقاص تر درخت، در این باغ ها منم!

in برداشت آزاد 362 1
Continue reading
in برداشت آزاد 363 0
0
Continue reading
in برداشت آزاد 376 0
0