آرشیو مطالب دریافتی

نوشته های این قسمت آرشیو مطالب دریافتی سایت قبلی است که توسط کاربران ارسال گردیده است.

آقای دکتر می گفت: یک زمانی دانشجوی حسابداری بودم. یکبار دوستم گفت: شما حسابدارها چه میخوانید؟! تکلیف مشخص است؛ تا می توانی پول بگیر و تا می توانی پول نده؛ همین...

دوستش راست میگفته؛ بعضی چیزها خیلی ساده و روشن است، نیازی به این همه فکر و تحقیق ندارد... مثل همین هایی که هِی کنفرانس و همایش و کمیته تشکیل می دهند برای بررسی آینده جهان... فکر کردن نمی خواهد که...

ای شب! چه می کشانی در خاک و خون، شفق را؟!

فردا دوباره آیند از راه نیزه داران

in برداشت آزاد 516 1
0

در تمام داستانهایی که از شفای بیماران تعریف می کنند، کسی به بستر بیمار آمده و گفته: بلند شو!

بیمار هم گفته: نمی توانم!

باز تکرار کرده: بلند شو!

و او برخاسته...

و من مدتهاست که منتظرم کسی بیاید و به من بگوید: بلند شو...

تا بی کران خویشم گامی دگر نمانده ست 

آغوش مهر بگشا ای راز روزگاران

in برداشت آزاد 471 0

از همان روزی که عازم حج شدید، مدام توی فکرتان بودم...

روزهای بودنتان در کنار خانه خدا و مشعر و عرفات و منا، روزهای سخت و پر اضطرابی رقم خورد. روزهایی که بی نهایت قلب هایمان سنگین شدند و چشم هایمان گریستند. دائم به آمدنتان فکر می کردم. بعد از ندا حریری عزیز، این دومین قاصدکی بود که باشگاه برای حاجی شدن فرستاد و هر لحظه پشت سرش و ان یکاد خواند و صلوات راهی کرد...

دنبال هدیه ای می گشتم که دلتان را شاد کند. دیدم بلور نازک دل شما این روزها خیلی ترک خورده، از ظلمی که به مسلمانان شده و خون هایی که به ناحق ریخته...

برای بعضی ها هدیه گرفتن خیلی کار سختی است. اما برای شما، نه!

آنقدر دنیای شما صاف است و علایقتان معلوم که می شود یک راست رفت سر اصل مطلب...

و من اصل مطلب را پیدا کردم

برای شما ده هدیه ساختم که توی ده شب قلبتان را آرام کند. ده روضه ی محرمی از قرآن... ده تا روضه ویژه باشگاه قرآنی خودمان...

دوستان زیادی کمکم کردند و سوگواره هنر و حماسه، هیات محبین اهل بیت دانشگاه هنر تهران تمام امکاناتش را هرچند اندک در اختیارم گذاشت تا این ایده به واقعیت برسد...

و رسید...

امیدوارم خداوند منان و حضرت موعود این تلاش کوچک را از وجیهه محمدطاهری، و آقایان مفیدی کیا و من بپذیرند و به دنبال خشنودی آنها، دل شما نیز شاد بشود... حاجیه خانم شقایق حق جوی عزیز...

شب اول؛ برای حضرت علی‌اکبر

شب دوم؛ برای حضرت عباس

شب سوم؛ برای امام حسین (ع)

شب چهارم؛ برای آغاز روزهای اسارت زنان و کودکان

شب پنجم، برای اصحاب امام حسین (ع)

شب ششم، برای امام سجاد (ع)

شب هفتم، برای هفتم امام حسین (ع)

شب هشتم، برای بی وفایی کوفیان

شب نهم، برای روزهای سخت اسیران کربلا

in برداشت آزاد 341 2

b2ap3_thumbnail_2_20151022-070522_1.jpg

أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهی عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فی  لِقاءِ اللّهِ مُحِقًّا...

 روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم / ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا

Continue reading
in برداشت آزاد 330 0
0

فلش بک:

رسول در خواب به او گفته بود: " یا حسین! ﭐخرُج فانّ الله قد شاء أن یراکَ قتیلا... إنّ لک فی الجنّة درجات لا تَنالُها الا بالشّهاده"

حسین و یارانش ابتدا قلب و روح خود را به عالم بقاء فرستاده بودند و دنبال آن بودند که تن خود را به دنبال قلب و روح خود روانه کنند.


اوج داستان:

بالا روم

بالا روم

آنجا روم

آنجا روم

بازم رهان

بازم رهان

کاینجا به زنهار آمدم


تیتراژ پخش می شود و من تحت تاثیرم:

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

ترجمه عربی: اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد 

 

 

in برداشت آزاد 470 0
0

20151014-134337.jpg

مولانا

سماع از بهر جان بی‌قرارست / سبک برجه چه جای انتظارست

مشین این‌جا تو با اندیشه خویش / اگر مردی برو آن‌جا که یارست

مگو باشد که او ما را نخواهد / که مرد تشنه را با این چه کارست

که پروانه نیندیشد ز آتش / که جان عشق را اندیشه عارست

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید / در آن ساعت هزار اندر هزارست

شنیدی طبل برکش زود شمشیر / که جان تو غلاف ذوالفقارست

بزن شمشیر و ملک عشق بستان / که ملک عشق ملک پایدارست

حسین کربلایی آب بگذار / که آب امروز تیغ آبدارست

Continue reading
in برداشت آزاد 435 0
0

پرچم های سیاه را که علم میکنند، به خودم می آیم که قرار بود با این سیاه بی حاشیه یکرنگ شوم... و دوره می کنم در ذهنم تمام بیراهه های رنگارنگی را که به آنها دل سپرده ام...

زاهدم بُرد به مسجد که مرا توبه دهد

توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم

in برداشت آزاد 469 0
0

هرچقدر خواستم خودم را بین محسنین و مخلصین و این "ـین" های درست و حسابی جا دهم نشد...

اما اشکالی ندارد! همین که از هدایتشان پیروی کنی، آدم حساب می شوی... سلامت میکنند...

و السّلام علی من اتبع الهدی:)

in برداشت های قرآنی 500 1
0

چرا نیستید؟!

چرا نیستیم؟!

میدونم خیلی مشغولید؛ میدونم خیلی نخبه اید؛ میدونم خیلی بزرگید؛ میدونم خیلی درس دارید؛ میدونم  خیلی کار دارید؛ میدونم...

اما لطفا!!!

لطفا هرکس یه گوش کارو بگیره! ما که تعدادمون از پسرهای داوود کمتر نیست! ساعتهای هفته رو هم که بین خودمون تقسیم کنیم باز هم تعدادمون اضافه میاد!

لطفا یه کاری برای این سایت بکنید!

اصلا هرکس بیاد یه سلام خشک و خالی هم که بکنه و بِره کافیه! کلّی جون میگیره این سایت!

چرا پست نمیذارید؟!

چرا میاید یه مطلب درست و حسابی رو میذارید توی نظرات یه پست دیگه؟! چرا؟!

باشگاه باید مثل خونه مون باشه! باید در حد یه پیامک هم که شده صله رحم کنیم...

من خودم شنبه رو برمیدارم؛ یعنی اگه هر شنبه یه مطلب نذاشتم میتونید بیاید اعمال قانونم کنید!

باشید لطفا! باشید خواهش میکنم!

[اخم] 

in برداشت آزاد 535 3

وقتی خوشحال هستید قول ندهید! 

in برداشت آزاد 254 0
0

یا رحمان...

قبل التحریر!

چند روزیست که ذهنم در تب و تاب است که چیزی بنویسم برای قرآن... برای دورهمیمان گرد قرآن... برای غدیر... برای سالروز این دور همیِ قرآنیمان به برکت ولایت... چیزی که بشود گفتش تولدیه... عیدیه یا چیزی در این حال و هوا... اما از طرفی غم، این روزها بدجور حالم را گرفته است. غم ظلمی که هر روز در نقطه ای آتشش بالاتر می گیرد و این روزها شاید دود آتشش در منا سوزناک تر بود برای چشمانم... از طرفی دیگر هم دل و دماغ نداشتم بنویسم چون مادرِ باشگاهمان رفته در قلب حادثه و من بیشتر دستم به قلم نمیرفت که بنویسم... من هیچوقت خانۀ بی مادر را دوست نداشتم... مادر، چراغ خانه است و اصلِ صفایش... حتی اگر وقتی هست هم زیاد دور و برش نگردی و مشغول کارهای خودت باشی، همین که پایش را بیرون بگذارد دلت میگیرد... دوست دارم برایش بنویسم: بی تو مباد جای تو... و کاش باد به گوشش برساند در آن سرزمین نور...

تحریر!

اما امشب حال و هوای عید گویا غالب است! پس چند خطی مینویسم به نام نور به نام خدای باشگاه نور و به نام نامی ِ امیرالمومنین علی! به عنوان عیدیۀ غدیر و تولدیۀ باشگاهمان.
به ذهنم آمد که پیوندیست میان همۀ آنچه این روزها میگذرد با غدیر، با این بزرگترین عید شیعی و میان ما و باشگاهمان با این روز شگفت؛ میان فردای ظهور و امروزِ ما و دیروزِ غدیر...
دیروز، دست حق را پیامبری به نام محمد که درود همه عرشیان و فرشیان بر او باد، بالا برد و چنین دستی همیشه یعنی امروز و فردا نیز بالا خواهد ماند؛ باور ندارم دستی را که پیامبر بالا ببرد پایین بیفتد، آنچه افتادنیست، پرده هاست... پرده های ظلمت و جهل. ظهور هم چیزی جز این نیست و ظهور، فردای امروزِ ماست...
و اما ما و امروزمان: کافیست هر کداممان گوشه ای از این پرده را با همۀ وزنمان بگیریم و بکشیم و خلاصه آنقدر تکانش بدهیم که کنده شود و بیفتد... و صد البته همینطور هم نمیشود آویزان این پرده شد و امید انداختنش را داشت! باید سنگین شویم... خیلی سنگین... هرکداممان بشویم یک وزنه­ ای که پرده تاب نیاورد... اما چگونه میتوان سنگین شد؟ هرچه ذهنم را جستجو کنم آخرش تنها به یک نوع رژیم غذایی میرسم: رژیم ثقلین! باید قوت غالبمان قرآن و ولایت شود، توأم. وگرنه باد میکنیم و حجیم میشویم اما سنگین نه...
حکمت پهن شدن سفره قرآنیمان در غدیر هم شاید همین بوده که یادمان نرود قرآن بی نمکِ ولایت مزه ندارد و چه زیباست که غدیر عیدِ اطعام است... چه طعامی بهتر از قرآن با طعم علی! و چه حیف است اگر دلمان پر شده باشد از هل و هوله ­های بی خاصیت که فقط جای طعام غدیریمان را کم میکنند. به گمانم امشب باید دعا کنیم که دلمان را خدا از همۀ غیر ثقلین خالی کند که بتوانیم صابونش بزنیم برای اطعام فردا و فردا پُر بخوریم و یادمان هم باشد که بخورانیم... چون برای انداختن پرده باید زیاد بود و سنگین...

بعدالتحریر!

و راستی یادم آمد غدیر روز صلۀ ارحام هم هست... و ما ارحام معنوی همیم... دورادور صله به جای آوریم و عهد اخوت ببندیم... بسم الله...

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علیه السلام

بعد بعدالتحریر!

جای مادر مهربانِ باشگاهمان هم خالی و البته بیشتر جای ما آنجا خالی! از اینجا یکطرفه و پیش خود دلم میخواهد با او عهد ببندم و در خیالم دست در دستش صیغۀ اخوت بخوانم و سرخ شوم از خجالت که مجبور میشود در آستانۀ بهشت مدت مدیدی به انتظار بماند!

in برداشت آزاد 418 0
0

یک زمان

کوچه بنی هاشم...

یک زمان

بسته

راه های مناست

قتل مظلوم در شلوغی ها

راه بستن تخصص اینهاست...

in برداشت آزاد 500 1
0

پاییز عزیز 

غم انگیز برگ ریز

یک روز می رسم و....

تو را

می بهارمت!

in برداشت های ادبی 330 0
0

20150925-115013.jpg

مولانا

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید / در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید / کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید / که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره‌ی زندان / چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیشِ شهِ زیبا / برِ شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید / چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگ‌ست / هم از زندگی‌ست اینک ز خاموش نفیرید

Continue reading
in برداشت آزاد 449 1

لعنت بر باد! لعنت بر قضا! لعنت بر قدر! لعنت بر پنکه های نفهم! لعنت بر حجاج افریقایی!

درود بر تو ای آل سعود! درود بر تو...!

in برداشت آزاد 468 1

یا صاحب الزمان! یا صاحب الزمان! حاجی ها را کشتند بیا! حاجی ها را که عزیزانشان با دل خوش آن ها را رهسپار حریم امن الهی کرده بودند ،که در فرودگاه لبخند به لب داشته اند، یک سبد قول التماس دعاایی گرفته بودند، حتما سوغات خریده بودند، حتما خوشحال بودند که حاجی شده اند، حتما سالن جشن ولیمه گرفته بودند، نوه ها و فرزندان چشم انتظار داشتند، حالا مادران و زنان و کودکان را داغ دار کرده اند که بروند ببینند اسم حاجی شان در لیست قربانی شدگان هست یا نه؟ حالا لباس احرامشان کفن شده... 

یا صاحب الزمان لطفا بیا حاجی ها را کشتند!

in برداشت آزاد 293 0

عزیز غایب من! حاجی این همه سال!عیدت مبارک

in برداشت آزاد 303 1

یک کیف جدید خریده ام که جیب های زیادی دارد. برای هر جیبش نقشه کشیده ام که چه چیزی را کجا بگذارم. یک دفتر قرمز هم کنار گذاشته ام برای این ترم. از شهر کتاب هم یک خودکار خریدم که جوهرش زرشکی رنگ است و به دفتر این ترمم می آید. دنبال یک لیوان کوچک و سبک هم می گردم که کیفم را زیاد سنگین نکند، اما هنوز پیدا نکرده ام. بچه های بنیاد اصفهان کیفم را دیده اند اما پیکسلی را که اخیرا رویش چسبانده ام ندیده اند؛ یک جغد چوبی است که اسمش را گذاشته ام هوشنگ. هر سال مدرسه که میرفتم از اواخر مرداد خواب مدرسه را میدیدم؛ امسال رکورد زدم و از همان ابتدای تابستان خواب دانشگاه و استادها را می بینم. یک شب خواب یکی از استادهای اتو کشیده ام را دیدم که داشت برایم آهنگ "چونی بی من" همایون را میخواند. در عالم بیداری هم ذوق و شوق دانشگاه رهایم نمی کند. دچار خارش مغزی شده ام؛ آهنگی که از بچگی مادرم برایم میخواند توی کلّه ام چرخ میزند: پاییز لالایی میگه تو گوش درختا / عزیزکان بخوابید به امید فردا. حالا فقط یک هوای ابری کم دارم و چند کلاغ که سحرها پشت پنجره اتاقم بنشینند و بیدارم کنند-که البته آن ها هم به زودی میرسند. این ها را گفتم برای اینکه ذوقم را با شما سهیم شوم و از شما بخواهم از آنهایی نباشید که آماده کردن لوازم التحریر برای سال تحصیلی را مسخره میکنند. این ها را گفتم که بدانید اگر عاشق باشیم هیچ کدام از این چیزه برایمان مسخره نیست. گفتم که گفته باشم پاییز بهاری ست که عاشق شده است...

in برداشت آزاد 468 0

ما در زندگی دنیا و در آخرت مددکاران و دوستان شماییم...:)

آیه ی 41 سوره ی عزیز فصلت:*

in برداشت های قرآنی 328 0
0

مومن نیازمند 3 چیز است: توفیقی از پروردگار، پذیرش از نصیحت کنندگان، پند دهنده ایی از درون خویش! پند دهنده ایی از درون خویش! پند دهنده ایی از درون خویش!

in برداشت آزاد 254 0
0