قصه های من و فاطمه، قصه های من و خدا (۵)

User Rating: 0 / 5

اواخر مجلس بود. آنجا که چراغ ها را خاموش می کنند تا آدم ها راحت تر گریه کنند. حوصله دخترک سر رفته بود. از کنارم بلند شد تا برود پیش دخترعمه اش که کمی جلوتر نشسته بود. چندقدم راه بود. رفت و  دیدمش که نشست آنجا. پیش عمه و دخترعمه اش. بعد حواسم رفت پی حرف های سخنران و از فاطمه یادم رفت. چقدر گذشت یادم نیست، فقط یک لحظه جلو را نگاه کردم و دیدم کنار عمه اش نیست، پیش من هم نبود...

همان لحظه ای که فهمیدم گم شده، صدای گریه اش را دورتر، از پشت سرم شنیدم. مجلس بزرگ و شلوغ بود. همه جا تاریک بود و فاطمه بی آنکه حواسش باشد از کنار من رد شده بود. زن ها ایستاده قرآن را روی سرشان گذاشته بودند، تمام وحشت دخترک کوچکی که وسط تاریکی، بین این همه قامت بلند سیاه، مادرش را پیدا نمی کند به جانم نشست. دویدم و وسط جمعیت، صدایش کردم. دیدمش که همان طور که گریه می کرد، جلوتر می رفت. جلوتر من نبودم. داشت بیشتر وسط تاریکی می رفت. دویدم و دوباره صدایش کردم. بالاخره شنید. برگشت. محکم بغلش کردم و پشت هم گفتم فاطمه مامان من اینجام… پیدات کردم دخترم… رد شده بودی از کنارم …

 فاطمه ولی همچنان گریه می کرد. کمی بعد من هم به گریه افتادم. از اول مجلس دلم سنگ شده بود و حالا، همین دقیقه آخر، وقتی بقیه قرآن ها را آورده بودند پایین و داشتند مهیای رفتن می شدند، من تازه رسیده بودم.

وسط زن های ایستاده نشستم به گریه کردن. فاطمه آرام شده بود و من زار می زدم. خودم را دیده بودم. ترسیده، راه گم کرده، حیران… وسط تاریکی راه ها و آدم هایی که نمی شناسمشان. خودم را دیدم که خوشحال راه افتاده بودم و فکر می کردم به تو می رسم، خودم را دیدم که اشتباه رفته بودم، نرسیده بودم… و حالا همه ترس دخترک دوساله ای که وسط تاریکی مادرش را پیدا نمی کند، به جانم ریخته بود. بلند بلند گریه می کردم و مطمئن بودم وسط همهمه دنیا تو صدای من را می شنوی، می شناسی. می دانستم از همان لحظه که راه را اشتباه رفتم با چشمانت دنبالم می گردی… گریه می کردم تا برگردی، ببینی ام، پیدایم کنی… گریه می کردم و دلم تنگ آغوشت بود. که محکم محکم بغلم کنی و بگویی: نترس من اینجام. پیدات کردم. رد شده بودی از کنارم… 

«توبه» انگار همین بود. هیچ وقت نفهمیده بودم چه معنای آسان شیرینی دارد: من فهمیدم گم شدم. برگرد و وسط تاریکی پیدایم کن. 

« فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفور رحیم» (۳۹ مائده)

که خدای دل گریه های ما را ندارد ...

 

به شکرانه ی تولد هادی ترین امام

User Rating: 0 / 5

هر نهضتی یک نقطه ی آغاز دارد ...نقطه ای که در آن بارقه ی شور و #امید در دل چند نفر روشن می شود و آنهاهم این نور را به #آینه ی دل های بقیه می تابانند ...نقطه ای که آدمهایش دست یا علی به هم می دهند برای اغاز یک راه...
هر نهضتی یک #سرپرست دارد...یک #راه_بر ...کسی که #اولین_چراغ را روشن می کند و راهنمای راه است ...کسی که نمی گذارد قافله به #بیراهه کشیده شود...کسی که نمی گذارد امیدها از بین بروند و روشنایی قلب ها خاموش شوند ...هر نهضتی به نام یکی #بیمه شده است ...یکی بیمه ی #جون است و یکی بیمه ی #اباالفضل...یکی دلگرمی اش بیمه ی #ضامن_آهو است و یکی هم بیمه ی #ابن_الجواد...
نهضت پنج شنبه های باشگاه قرانی که برای همه ی ما نور به ارمغان اورده بیمه ی #امام_هادی است ...
کسی که به برکت او و امدنش به دنیا ، این جماعت دور هم جمع شدند و تصمیم های بزرگ گرفتند ...کسی که به واسطه اش #نور بین دلها رد و بدل شد و ...
به شکرانه ی تولد #هادی ترین امام ...!
که بودنمان بیمه ی اوست ...

اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم ...
تورا نمی دهم از دست تا توان دارم ...!

#باشگاه_قرانی_نور
#بیمه

چهل نشست پر از نور

User Rating: 0 / 5

چهل نشست پر از نور، میهمان تو بودیم؛ 
به جست‌ و جوی نگاهی از آستان تو بودیم؛ 
چهل قدم به تو نزدیک‌تر شدیم و بسی شکر؛ 
که در مسیر تو و از مسافران تو بودیم؛ 
شب است باز و چه تاریک! مسیر از همه پنهان؛ 
در انتظار فروغی از آسمان تو بودیم؛ 
چه تشنه‌ایم و پریشان! نگاه لطف تو باران!
امیدوار به دریای بی کران تو بودیم؛
هزار شکر خدا را که در نشست چهلم،
دوباره ساکن و مشتاق جمکران تو بودیم.

ف. شفیعی

سوغاتی به موقع

User Rating: 0 / 5

سوغاتی به موقع

سلام این متن زیبا یک سوغاتی منحصربفرد از یک دوست بی نظیر از پیاده روی اربعین امسال بوده...ازآنجا که تنهاخوری در مرام باشگاه نیست والان دقیقا وقت دریافت این تحفه است آن را بانهایت ارادت واحترام باهمه شماقسمت میکنم.


از امام حسن عسكرى عليه‌السلام ـ به شيعيان
شما را سفارش مى كنم به تقواى (عشق)الهى و
مراقبت درامر دينتان و
كار و كوشش براى خدا و
راستگويى و
اداى امانت به كسى كه امانتى به شما سپرده است، صاحب امانت نيكوكار باشد يا تبهكار.
و سجده طولانى و
نيكو همسايه دارى ؛
زيرا محمّد صلي الله عليه و آله براى اين امور آمده است.
در ميان عشيره هايشان، نماز بخوانيد، در تشييع جنازه هايشان، شركت ورزيد، از بيمارانشان، عيادت كنيد، حقوق آنان، را بگزاريد؛
زيرا هرگاه فردى از شما در دينش، پارسا و در گفتارش، راستگو باشد و امانت را ادا كند و با مردم خوشخويى كند، گفته شود: اين شيعه است و اين، مرا شاد مى سازد.
عاشقانه رفتار کنید و مايه آراستگى ما باشيد، نه باعث ننگ و زشتى.
هرگونه دوستى را براى ما جلب كنيد و هرگونه زشتى را از ما دور سازيد؛ زيرا هر خوبى كه در حقّ ما گفته شود، ما اهل آن هستيم و هر بدى كه درباره ما گفته آيد، نه چنانيم.
ما را در كتاب خدا، حقّى است و با رسول خدا، خويشاونديم و خداوند، ما را پاك شمرده است و جز ما، هر كس چنين ادعايى كند، دروغگوست.
خدا و مرگ را، فراوان ياد كنيد و
بسيار قرآن بخوانيد و
فراوان بر پيامبر صلي الله عليه و آله صلوات بفرستيد؛ زيرا صلوات بر رسول خدا صلي الله عليه و آله ده ثواب دارد.
آن چه را به شما سفارش كردم پاس داريد، شما را به خدا مى سپارم و بدرودتان مى گويم.


متن حدیث:

الإمام العسكريّ عليه السلام ـ لِشيعَتِهِ ـ : اُوصيكُم بِتَقوَى اللّه ِ ، وَالوَرَعِ في دينِكُم ، وَالاِجتِهادِ للّه ِِ، وصِدقِ الحَديثِ، وأداءِالأَمانَهِ إلى مَنِ ائتَمَنَكُم مِن بَرٍّ أو فاجِرٍ، وطولِ السُّجودِ، وحُسنِ الجِوارِ ، فَبِهذا جاءَ مُحَمَّدٌ صلي الله عليه و آله . صَلّوا في عَشائِرِهِم ، وَاشهَدوا جَنائِزَهُم ، وعودوا مَرضاهُم ، وأدّوا حُقوقَهُم ، فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنكُم إذا وَرَعَ في دينِهِ وصَدَقَ في حَديثِهِ وأدَّى الأَمانَةَ وحَسَّنَ خُلُقَهُ مَعَ النّاسِ قيلَ: هذا شيعِيٌّ، فَيَسُرُّني ذلِكَ. اِتَّقُوا اللّه َ وكونوا زَينًا ولا تَكونوا شَينًا ، جُرّوا إلَينا كُلَّ مَوَدَّةٍ وَادفَعوا عَنّا كُلَّ قَبيحٍ ، فَإِنَّهُ ما قيلَ فينا مِن حَسَنٍ فَنَحنُ أهلُهُ ، وما قيلَ فينا مِن سوءٍ فَما نَحنُ كَذلِكَ . لَنا حَقٌّ في كِتابِ اللّه ِ وقَرابَةٌ مِن رَسولِ اللّه ِ وتَطهيرٌ مِنَ اللّه ِ ، لا يَدَّعيهِ أحَدٌ غَيرُنا إلاّ كَذّابٌ . أكثِروا ذِكرَ اللّه ِ وذِكرَ المَوتِ وتِلاوَةَ القُرآنِ وَالصَّلاةَ عَلَى النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله ، فَإِنَّ
الصَّلاةَ عَلى رَسولِ اللّه ِ عَشرُ حَسَناتٍ . اِحفَظوا ماوَصَّيتُكُم بِهِ، وأستَودِعُكُمُ اللّه َ، وأقرَأُ عَلَيكُمُ السلام.


«تحف‌العقول، صفحه 487»

ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم...

User Rating: 0 / 5

هوالحی

باشگاه مان دارد بزرگ می شود ،

قد می کشد...

جوری که امروز باید برای تولد چند سالگی اش بنویسم

تولدی که امید است برای تک تک نفس های گرم اعضایش

 درست شبیه اسمش ، نور است

نور است و گرمی برای دل هایمان

برای من اما ،باشگاه ،خانه ی نور است

با خاطره هایی پر نور

با درس هایی از جنس مهر

با دوستانی که فکر می کنم جایشان بیش تر روی کهکشان هاست تا روی زمین

پس تولد این خانه را به خودم ،خانوم دکتر حق جوی عزیز عزیزم،مریم مهربانم،زهره ی ماه ترین ، ماجده وسارا پیگیر و دلسوزم وهمه مان تبریک میگویم.

چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند

ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم...

حافظ

چه نزدیک است جان تو به جانم...

User Rating: 0 / 5

"هو الحبیب"
گاهی آدم باید بنویسه ،
بنویسه تا داتنگی، دلش رو همچین کوچولو نکنه...


برای شما می نویسم،
برای مامان عزیز باشگاه...
که خیلی وقته بچه های باشگاه دلتنگ تون شدن...
بچه هایی که تو سَر شلوغی هاشون گم شدن  این روزا  

نمی دونم چه طور شد امروز
که یهویی لابه لای کارام یادت افتادم خانوم دکترجونم
یاد حرف قشنگت تو مشهد که به جانم نشست...
"آدم باید خوب باشه...آدم باید خیلی خوب باشه..."

یکی باید باشه مثل شما،
که کنارمون باشه،
که بگه هی بچه ی شیطون،
آدم باید خوب باشه
آدم باید خیلی خوب باشه...

کاش باشین این نشست رو...
چه نزدیک است جان تو به جانم...

یا محسن

User Rating: 0 / 5

قصه از این جا شروع می شود که روزی به این نتیجه می رسی که سهمی داری،سهمی از زندگی،سهمی از آرامش برای دیگران...
رسیدن به این نتیجه گاهی سال ها زمان می برد ،گاهی حتی یادت می رود و فراموشی بر سر فراموشی...
و آخرش چیزی نیست جز این حسرت که کاش از محسنین بودم۱...
با خودم فکر می کنم
که چرا همیشه پول توجیبی ها و کارت های بانکی ام همراهم است و ترس دارم از فراموشی شان در جیبم!
ترس دارم یک جایی جلوی مغازه داری کم بیاورم و خجالت زده بگویم شرمنده ،پول توجیبی هایم را فراموش کرده ام.
با خودم می گویم کاش کارت هایی داشتیم از جنس احسان ؛ درست مثل کارت های بانکی مان .که هیچ وقت این سرمایه ها را فراموش نمی کردیم...سرمایه هایی از جنس نور...
اما مگر چه داریم که بشود ریختشان توی حساب های احسان مان؟این اندوخته های احسان از چه جنسی است ؟که بشود در همه حال، چه در گشایش و چه در تنگ ستی کاری کرد کارستان؟۲

این اندوخته ها را باید بخشید، بخشید تا بشوند آن چه که باید...
وگرنه سال ها می پوسند و فاسد می شوند .
تو گمان می بری که بی نیازی۳ و همه چیز را در گنجه ات قایم کرده ای.
اما وقتی درِ گنجه ات را باز می کنی ،تازه می فهمی چه خبر است...همه چیز فاسد شده است.اول از همه ،ذهن ات...

اندوخته های ما می تواند حالِ خوب ما ،آرامش ،یافته ای از یک کتاب خوب،تکه ای محبت از وجودمان باشد نه فقط پول های تو جیبی مان...
کاش این اندوخته ها را ببخشیم،تا "قرب الهی"۴را دریافت کنیم .
توی کتابش گفته "به یقین رحمت خدا ،به محسنین نزدیک است."۵،"پاداش محسنین را تباه نمی کند."۶
بیایید محسِن باشیم...
برای خود کارت های احسان درست کنیم
رویشان حالِ خوب مان را بنویسیم ،آرامش را، تکه ای محبت ،جمله ای حتی از یک کتاب ...
ببخشیم شان...
شاید به بغل دستی مان در مترو یا اتوبوس که این روز ها حال خوشی ندارد و آن جمله به جانش بنشیند ، آرام اش کند.
از او هم بخواهیم روزی در این کارت حالِ خوبش را بنویسد برای شخصی دیگر.

میان این هیاهو ها ،شاید این"سهم کوچک" ما باشد...

03 mohsenin kart


۱- ۵۸ زمر
۲- ۱۳۴ آل عمران
۳- ۷ علق
۴- ۶۹ عنکبوت
۵- ۵۶ اعراف
۶- ۱۱۵ هود

ابراهیمیات 2

User Rating: 0 / 5

یا رحمان...

قسمت دوم: نخستین وصف ابراهیم (ع)

می¬خواهم وصف دوستم را بدون تقدم و تاخر زمانی و با همان ترتیب که دوست و آفریدگارش برایم تعریف کرد و البته آنچنانکه من از توصیفاتش فهمیدم اینجا بنویسم (سوالاتی هم برایم پیش آمد که ضمیمه¬اش می¬کنم):
کتاب را (همان که پیشتر گفته بودم دوست جدیدم را در آن یافتم) باز کردم
بسم الله الرحمن الرحیم...
ورق زدم و گوش و چشم سپردم به صاحب کتاب، همان آدم شناس قهارِ سخاوتمند...
منتظر بودم نخستین وصفی که از ابراهیم ع می¬خواهد بگوید چیست!
خب نخستین¬ها غالبا خیلی ویژه¬اند و به یاد ماندنی. برایم مهم بود این راویِ عالِمِ حکیم، نخستین چیزی که از دوستش می¬گوید چیست؟
قدری طول کشید... به اندازۀ صد و بیست و چهار آیه...
بالاخره شروع کرد و گفت:
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ...
و به یاد آر هنگامی را که پروردگارش ابراهیم را با کلماتی آزمود و او تماما سربلند بیرون آمد...
چند دقیقه خشکم زد!
آیه هنوز تمام نشده بود اما انگار یک چیزی محکم خورد توی ملاجم!
این آدم، این دوست جدید، کسی بود که از همه آزمون¬های خدا سربلند بیرون آمده بود، با موفقیت کامل!
انگار خدا همۀ توصیفاتش از یک ابرمرد را در همین عبارت خلاصه کرده بود!
انگار گفته بود یک آدم نمره اول! درجه یک! همه چیز تمام!¬
کمی که از بهت درآمدم، راوی ادامه داد که:
"ابراهیم را جامۀ امامت پوشاندیم. امامت برای همۀ مردم نه عده ای خاص".
پس دومین وصفش این بود که ابراهیم امام همۀ مردم است...
گویا این امامت ثمرۀ همان پیروزی در امتحانات بوده؛ اما نکتۀ جالبش برای من، نگرانی این مرد برای ذریه¬اش بود... اولین واکنش او پس از شنیدن مژدۀ امامتش این است که پس ذریه¬ام چه؟!
احساس کردم چقدر او دلسوز است! چقدر پدر بودن در کلامش موج می¬زند...
خودخواه نیست...
نگاهش هم محدود نیست... وسعت دید دارد... آینده نگر است... به نسلش فکر می¬کند و نگران آن¬هاست...
جواب خدا هم به نگرانی ابراهیم جالب است: "عهدم به ظالمان نمی¬رسد"!
اولین چیزی که از این جواب قاطع به ذهنم می¬رسد این است که امامت عهد خداست و ابراهیم ظالم نیست...
از نسلش هم هرآنکه ظالم نیست امام می¬شود اما ظالمان، نسبت خونی با ابراهیم هم سودی برایشان ندارد.
به گمانم می¬شود گفت: امامت حاصل گذشتن تماما موفقیت آمیز از ابتلائات الهی است و کسی که به نفس خود یا به دیگران ظلم کند به این مرتبه نمی¬رسد و ابراهیم اینگونه نبوده...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما سوال¬هایی هم برایم پیش آمد: ابتلا با کلمات یعنی چه؟ کلمه به چه معناست؟ امامت بنا به این آیه یک امر جعلی است؛ ویژگی های امور جعلی چیست؟ چرا ابراهیم امامت را برای فرزندانش می¬خواهد؟ چرا در مورد امامت فقط به ذریه¬اش فکر می¬کند؟ آیا امامت به کسانی غیر از نسل ابراهیم هم میرسد؟

 #ابراهیمیات
#پازل_پیامبران
#دوستی_با_ابراهیم

ابراهیمیات

User Rating: 0 / 5

قسمت اول: ماجرای آغاز دوستی با ابراهیم (ع)


دوست، زیاد دارم به حمدلله و همه هم خوب، یکی از یکی بهتر
ولی دنبال یک دوست جدید میگشتم
یک دوست جان جانیِ مهربانِ با شخصیت
از آن دوست‌ها که آدم نگاهشان می‌کند دلش غنج می‌رود... اسمشان می‌آید بند دل آدم یک جور خوبی می‌لرزد
یک دوستی که خیلیییی بتوانم رویش حساب کنم، خیلی آدم حسابی طور!
کلی هم همه جوره از من سَر باشد که همیشه به خاطرش سرم را بالا بگیرم🙂
و خب کلا یک آدمی که ایده آل گرایی مزمن من را ارضا کند و خلاصه کلی کلی خوب باشد...
دنبالش گشتم...
احساس کردم یک جای عادی نمی‌شود همچین دوستی پیدا کرد، باید یک جای خاص دنبالش بگردم، از یک آدم شناس قهار باید سراغش را بگیرم
رفتم سراغ یک کتاب راهنما، مطمئن‌ترین کتاب راهنمایی که سراغ داشتم
با مولفش وارد گفتگو شدم و کمک خواستم🙂
صاحب کتاب هم کم نگذاشت، دوست صمیمیِ خودش را به من معرفی کرد: ابراهیمِ خلیل!
هنوز نشناخته اسمش دلم را برد...
دلم گواهی داد همان است که می‌خواستی... از آن هم بهتر...
***
آن دانای کلِ سخاوتمند که دوستش را به من هدیه داد، گفت باید خیلی بیایی و بنشینی پای حرفم تا برایت از این دوست بگویم، تا بشناسیش و عاشقش شوی!
و من قول دادم...
گه گاه البته بدقولی و بی نظمی کردم و دیر به دیر رفتم اما بدجوری دلبر است این دوست... نمی‌شود بی‌خیالش شد... باید رفت، شنیدش، دیدش و دوستش داشت...
***
#پازل-پیامبران
#ابراهیمیات
#دوستی-با-ابراهیم-ع

چشم و چراغ شهرِ من شیراز...

User Rating: 0 / 5

یا رحمان... 
شهر من شیراز آقایی دارد به تمام معنا آقا... 
عظمتش به قدریست که آقای بزرگانش نامیده اند: سَیِدُالساداتُ الاَعاظِم! 
احمد فرزند ارشد امام هفتم موسی بن جعفر علیه السلام است و در بزرگ منشی و عظمت روحش همین بس که وقتی مردم پس از شهادت پدر بزرگوارشان به دلیل سِنی بالاتر از سایر برادران و البته وجاهت علمی و دینی به ایشان روی آوردند تا بیعت کنند, بیعت ها را گرفت و بر منبر رفت و خویش را در بیعت برادر کوچکتر اما به واقع بزرگتر خود علی بن موسی الرضا علیه السلام معرفی نمود و بیعت ها را به صاحب اصلی سپرد...

این مرد اهل امانت است و آن را سوای پدر, که معدن تمام فضائل است, از مادر نیز آموخته. مادر بزرگوارشان "ام احمد" نیز که از زنان عالمه و پرهیزگار و مورد وثوق امام کاظم علیه السلام بود, پیش از مرگ همسر, امانتدار بسته ای سر به مهر از ایشان شد که امام از او خواسته بودند به اولین کسی که پس از مرگشان آن را طلب کرد بدهند و با او بیعت کنند و آن بانو نیز چنین کرد و امانت را به علی بن موسی که در طلب امانت آمده بود بازپس داد و با ایشان بیعت نمود.

آقای امینِ شهر ما آقایی است که برادر و امامش در وصف او چنین دعا فرمود:
"همچنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی, خداوند در دنیا و آخرت تو را ضایع نگذارد"

و اینگونه شد که سالها پس از شهادت مظلومانه اش (به امر مامون و بواسطه قتلغ خان حاکم نامروت فارس), خداوند نخواست ضایع شود و پنهان بماند و مزار مخفی اش را غرق در نوری کرد که پیرزنی را متوجه آن کند و امیرعضدالدوله ی دیلمی را با شوق خبر نماید که: شاه, چراغ! و از آن زمان این آقا بشود پرنورترین چراغ شهرِ راز, شیراز... و یکسره نور بیفشاند و دلربایی کند از مردمان...

اگرچه حاکمان فارس و خاصه "قتلغ خان" که بعید میدانم اهل شیراز بوده باشد (لااقل به نام زمخت, و بی شرمی اش در مهمان کُشی نمی آید!), در حق این سیدِ جلیل نامردمی را به نهایت رساندند و او را از قفا و ناغافل در خانه ای که پناه گرفته بود کشتند و خانه را بر سرش آوار نمودند و برای همیشه ننگی بر لباس اهالی این دیار نشاندند اما آقایی این مرد بدی را به نیکی جایگزین کرد و از آن پس شد میزبان کریم و بزرگوار این شهر و میهمانان و مجاوران را به لطف بیکرانش به گرمی نواخت.

به گمانم همه ی شورانگیزی و عاشق پروری این شهر به قدوم مبارک او و برادران و برادرزادگان و همراهان اوست که روزی هوای رضا (ع) در سر, کوچه پس کوچه های این دیار را عاشقانه به خون خود آمیختند...

به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی
همه خاکهای شیراز به دیدگان برُفتم...

عید مبارکی:)

User Rating: 0 / 5

eidیا فاطر...

برای رمضان جانِ عزیز😢:

نگشتم هرگز از تو ای صنم, سیر...

برای حضرتِ فطر😃:

خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت:)

 

دعای ختم مجلس😉:

بحق فاطمه! عید است ساقیا قدحی پر شراب کن...

یا مُقَدِّر...

User Rating: 0 / 5

کهنه یا نو بودن این تعبیری که خواهد آمد را نمیدانم; درست یا غلط بودنش را, هم...
امروز وقتی داشتم به لیله ی قدر فکر میکردم, به ذهنم گذشت که خب این لیل, این شب, بالاخره نهارش, روزش کجاست؟ لیلی که انقدر بیشتر از یک شب است, انقدر بزرگ است که خدا به هزار ماه برتری اش می دهد و یک بار در سال هم بیشتر نیست, روزش نمیتواند یک روز معمولی باشد به اندازه ی چند ساعت روشنایی در 19 یا 21 یا 23 رمضان...
روز چنین شبی باید بزرگ باشد انقدر که همه ی تقدیر شده های آن شب درونش جا شود, همه را بروز دهد, آشکار کند که روز مقام تجلی است, مقام ظهور است...
بعد به نظرم آمد هر سالِ عمر ما یک شبانه روز است, شبش یکی از همین لیالی قدر معروف و روزش, همه ی شبانه روزها تا سال بعد و شب قدر بعد...
تصویر ذهنی من از شب و روز قدر فضای یک جور مسابقه است. در یک بازه ی زمانی کوتاه اما حیاتی و سرنوشت ساز شما باید وارد فضایی شوی که پر از بسته های کادوپیچ شده است. بسته هایی که مایحتاج یک ساله ی تو لا به لای آن هاست... مایحتاج مادی و معنوی... کم اهمیت تر و مهم تر...
آنهایی خیلی برنده اند که بسته های بیشتر و باارزش تری بردارند ببرند به روز; که تا آخرش جیبشان پر باشد... وسط روز کم نیاورند و به چه کنم چه کنم نیفتند!
از آنجا که شب قدر شب قرآن است, گمانم خدا آیه هایش را هم کادوپیچ کرده و گذاشته تا هرکس هرچقدر میخواهد و میتواند بردارد و با خودش ببرد تا روز. ببرد و از طلوع فجر یکی یکی بازشان کند و استفاده کند و بزرگ شود... رشد کند یک سال...
اگر یک تعبیری را بپذیریم که شب مقام اجمال است و روز مقام تفصیل, شب قدر به قدر وسعمان دریافت اجمالی داریم از رزق و از طلوع سپیده ی صبح به تفصیل آن رزق ها مینشینیم. یکی یکی بازشان میکنیم و میچینیمشان جای جای زندگیمان...
فقط کاش بیشتر بسته هایی که بر میداریم آیه باشند... بسته های پوچ و کم ارزش و غیر ضرور بر نداریم که بارمان سنگین شود و جا نماند برای آیه ها و کاش فراوان دریافت کنیم و کاش روزِ شبِ قدرمان تفصیل آیه ها باشد, تفصیلِ حرف های خدا...
التماس دعا

یا ایهاالکریم...

User Rating: 0 / 5

داشتم با خودم فکر میکردم و توی دلم به آقای کریم نیمه ی رمضان میگفتم کاسه ی گدایی آورده ام... خالیِ خالی... بایسته ها و شایسته های پرکننده اش را هم شما بهتر میدانید... شرمنده ام و رو سیاه و رو ندارم حتی سرم را بالا بگیرم مباد که چشمم به چشمتان بیفتد و از شرم ناسپاسی و مسرف بودنم قالب تهی کنم. فقط کاسه ی کوچک شکسته و ناخوش احوالم را میبینم که با خجالت تمام پشت درب خانه شما گذاشتمش و امیدوارم به دستانِ دهنده تان...
بعد همینطور هم با خودم غصه میخوردم که من که هیچوقت آدم قانعی نبودم من که زیاد میخواهم و به کم راضی نیستم, این نیمچه کاسه را پرش هم کنند که دلم راضی نمیشود... با خودم گفتم آن آقا هرچه بخواهی میدهد اما باید کاسه ای به اندازه خواسته هایت داشته باشی که دهش ها را بریزی تویش ببری... مانده بودم کاسه ام را چه کنم که جایش کم است برای آمال و آرزوهام و هرچه هم بریزند ممکن است در برود از درزهاش...
بعد, از آن جرقه ها که میدانم کار خودشان است ذهنم را روشن کرد, دیدم من که از کرامت فقط لفظش را سالهاست یدک میکشم اگر کسی بیاید و ظرفی بدهد برایش پر کنم اگر ببینم ظرفش خیلی ناجور است دلم میسوزد ظرفش را میگیرم و به جایش یک ظرف خوب و بزرگ و سالم پر میکنم میدهمش... و مگر میشود آقایی که تفسیر کرامت است آیینه ی تمام نمای خدای کریم است در رمضان کریم کاسه تنگ و ترک دار مرا ببیند و چشم ببندد و به قدر نیم کاسه ی معیوبم بریزد و ردم کند؟! حاشا وَ کَلّا...
ما هکذا الظن بک یابن فاطمه...

اذا دعیتم فادخلوا... (احزاب/۵۳)

User Rating: 0 / 5

یا رحمان و یا رحیم... 
میهمانی پدیده ایست شگفت! شیرین! و خواستنی!  
اما مشغولیات درس و کار و خلاصه امور دنیا! نیز پدیده هایی اند تمرکزطلب! تمامیت خواه! و میهمانی گریز! که معمولا پدیده ی نخست (میهمانی) را تحت الشعاع قرار میدهد و ما را از خواص بی نظیرش محروم میکند:-/

همیشه علیرغم اینکه بسیااااار مشتاق میهمانی و سفر و معاشرتم اما در پیک (اوج) سرشلوغی ها خصوصا ایام امتحانات و پایان نامه و امثالهم تا حد امکان از آن شیرینی شگفت و خواستنی امتناع میکنم و به دید دشمنِ امور جدی! و مهم! زندگی ام مینگرمش. یا نمیروم یا شیرینی اش را نچشیده و به خودم زهرش میکنم!

بنا به حال سابق الذکر, هفته پیش هم که با دعوتی وسوسه انگیز از جانب یک میزبان به غایت دوست داشتنی مواجه شدم💕 مدام بچه درس خون درونم چوب و چماق به دست به دیواره ی ذهن بازیگوشم میکوبید که نه! درست چی؟! مقاله هایت؟! ارائه هفته بعد؟! و خلاصه تهدید که اگر بروی کارهایت می ماند و چه و چه... بماند که ما را به لطایف الحیلی بردند و آن طفلِ مثبت! درون کاری از پیش نبرد! و چنان میهمانی خوش بود و پربرکت و نیروبخش, خصوصا دیدار روی ماه میزبان💕 چنان مایه ی قرار روح شد, که نه تنها آن تهدیدها واقع نشدند, بلکه خلافش عقب ماندگی ها هم تا حدی جبران شد(و دارد میشود به حول و قوه الهی)...

فهمیدم چه خوب است گاهی آدم دل بسپارد به دعوت های خوب و خواست کودک نابالغ سختگیر و یکدنده و نامنعطف و تنگ نظر درون را مسکوت بگذارد و برود... برود و رها شود چندی از قیل و قال مدرسه... چندی لازم است که این آدم محبوس دست آن طفلِ خام, خدمت معشوق و می کند, بلکه آن طفل نیز رنگ بلوغ به خود بگیرد به برکت عشق...

میهمانی هفته پیش, تذکر بود... تذکر به نیاز روحم که گاه سخت مغفولش گذاشته ام... تذکری از جانب هم او که می خواست میزبانِ میهمانیِ روزهای آتی ام باشد... شاید نگران بود دعوتش را قدر ندانم... نیازم را به رزقی که برایم تدارک کرده نفهمم و لذت نبرم... برای همین بنده ی خوبش را میزبان یک میهمانی شیرین کوچک کرد تا بگویدم گاهی روحت طالب میهمانیست... دعوت را پس مزن... از عقب افتادن های طبق محاسبه ی عقل مهجورت هم نترس... و خواست بگویدم شلوغیهای دنیا پابندت نکند... لبیک بگو دعوت حق را... دل بسپار به میزبان کریم... میزبان که کریم باشد فکر همه ی نیازهای میهمانش هست... هوای نگرانی هایت را هم دارد... فکر قبل و بعدت هست... رزق تو راهی هم میدهدت حتی, که میشود برکت و مایه ی رفع و رجوع همه ی عقب افتادگی های گذشته و آینده ات...

خلاصه آن کریم با لطایف الحیلی خواست آماده ام کند برای میهمانی شگفتش... برای رمضان کریمش... برای رزقی به شیرینی قرآنش... که میرفت ساده از کنارش بگذرم...
خواست حواسم باشد که لابه لای شلوغی های این دنیا چقدر روحم میهمانیِ کریمانه اش را میخواهد... چقدر روحم به گفت و گوی با میزبان کریم آن میهمانی محتاج است...
حالا آمده ام بر آستانه ی میهمانی ات...
مشتاق آن همه شیرینیِ شگفت و خواستنی...
آمدم اجابت کنم دعوتت را...
آن طفل را هم آورده ام که بالغش کنی... که نگاهش را وسعت دهی... که عاشقش کنی بر خودت... که از این پس بر دیوار ذهنم یاد تو را بکوبد و مشتاق تو باشد...
و اَقبِل عَلَیَّ...
بفاطمه...

پ.ن: میزبان آن میهمانی مقدماتی! خانم دکتر حق جوی نازنینم بودند با دوستانی عزیز❤️

برای مبعث...

User Rating: 0 / 5

نَقل است که در روز ازل مجمع لالان
گفتار تو را دیده و بستند زبان را...


یا رحمان!
به خاطر قرآن که گفتار دلربای توست...
و به خاطر محمدِ محبوبت...
همو که زلالِ وجودش تو را به گُفت آورد...
او که اگر خود را چنین شگفت پیش چشمانت نمی آراست, هرگز سخنی از تو به جان ما نمیرسید...
به خاطر او که به خاطرش با ما سخن گفتی...
"ما را محمدی کن"...
که سلمان را که گفتند محمدی, از قبیله ی ما بود...
ما را به خاطر نسبتمان با او و نسبت او با حبیبت...

الهم اجعل محیای محیا محمد و مماتی ...

*مبعث حضرت ختم المرسلین مبارک*

شرحِ حالنامه ی یک بیمارِ تازه مرخص شده

User Rating: 0 / 5

دعا

یا رحمان...

"شرحِ حالنامه‌ی یک بیمارِ تازه مرخص شده‌ی تحت المراقبه‌ی دائم الاحتیاج به طبیب و تیمار!"

مثل یک آدمی که زیر باران های اسیدی, تنِ روحش سوراخ سوراخ شده باشد...
مثل کسی که غریب است و راه گم کرده و آرزو به دلِ یک آشناست...
مثل بچه ای که عمیقا عمیقا به آغوش مادرش و به گرما و فشار تنش محتاج است...
مثل تشنه ای که له له میزند برای آب...
مثل کسی که هوا برای تنفس ندارد و بال بال میزند...
مثل کسی که به در و دیوار میزند خودش را که محبوبش نگاهش کند...
مثل ماشینی که بنزین تمام کرده و سوخت های دیگر هم به مزاجش نمی سازند...
مثل چرخِ پنچر...
مثلِ ...
مثل من! همین چند روزِ پیش, پیش از آنکه راهم دهی به خانه ات...
چقدر در آن روزهای پیش, حسِ همذات پنداری ام با همه ی عناصر و اشخاص رنجور عالم گُل کرده بود! چقدر دلم تو را میخواست... شنیدن نامهایت در خانه ات و استشمام بوی خوشت با بند بند وجودم1...

بی تابی ام را که می گفتم به روی خودت نمی آوردی, (ناز می کردی و البته که ناز کردن تو را شاید!) مرتب گزینه های مختلف پیش رویم می گذاشتی, راه های خوب که ته ته همه شان هم خودت بودی... اما گاهی تابِ فاصله, حتی کمش هم نیست. گاهی دلِ آدم, حضور مستقیم می خواهد; گاهی با قرص و غذای مقوی کارش درست نمی شود, باید بخوابانندش زیر سرم! و مراقبت ویژه اش کنند!
و من, تُویِ خونم شدیدا افت کرده بود! بستری شدن می خواستم و تیمار... و بالاخره بعد از کنار زدن همه ی گزینه های وسوسه کننده و مقوی و شیرینِ روی میزت! پذیرفتی ام و سه روز تیمارم کردی به مهر... و من در تمام طولش مبهوت و ممنونِ پذیرشت... زبان روحم جز سپاس چیزی نداشت و برای ابراز عمقش انگار فقط می توانستم مکرر "الحمدلله" را با غلظت شدیدتر حاء بگویم!

حالا حالم خوب است... خوبِ خوب و صد البته می دانی که دیری نمی پاید! و باید مداااام زیر نظرت باشم:-) و خوش است ما را زیر نظرت ماندن...

پ.ن1: در نسخه ی درمانی این روزها, گفته بودی بوی خوش استشمام نکنم و حالا فهمیدم چونکه اش این بود که بوهای کاذب مشامم را پر نکند, مشامم خالی شود فقط برای استشمامِ تو... و البته باقیِ شرط و شروط هایت برای پذیرشم هم, چونکه هایی از این دست داشت...

پ.ن2: در ایام خوش بستری! در خانه ی دوست, به یاد همه ی هم باشگاهی های جانم بودم و دعاگو... می گویند دعای بیمار مستجاب است... ان شاءالله;-)

...

User Rating: 0 / 5

جماعتی را دیدم که به تفسیر قرآن مشغول بودند

   و جوانمردان را  که به تفسیر خویشتن مشغول

...

 

خداحافظی

User Rating: 0 / 5

ای دریغا! ندانم که فایده و حظ از این سخنان که برداشت،جانم فدای او!

قریب به چهار سال در این خانه نوشتم، از درد هایم، دریافت ها، خوشی ها، حسرت ها، آرزوهایم. گاهی متکلم وحده بودم گاهی مع الغیر...

اکنون دیگر سبوی سخن، لبالب گشته و گاهِ عمل فرا رسیده!باید سخن کم کنم و به عمل رو آورم تا حرفی برای گفتن باشد، تا سخن تازه ای که دو جهان را تازه کند.

صبرم تمام شده، تحملم هم، هرگاه »اورا یافتم» باز می گردم...که به سوزن کوهی را کندن آسان تر از صبوری کردن اندر دل است.

آغازِ آغاز

User Rating: 0 / 5

بسم الله، نور دل دوستان است،

آیینه جان عارفان ، چراغ سینه موحدان،

آسایش رنجوران و مرهم خستگان است.

شفای درد و طبیب بیمار دلان است. 

بسم الله آغازِآغاز است و من آرزومند آغازم، هروز نیازمند نو شدنم! نیازمند تجدید حیات، نیازمند عید!

خدایا! هرچند که سرمایه من عیب است و شایسته درگار تو نیست!

اما از بدهکار مفلس هرچه یابند می ستانند!

تو نیز از ما قبول کن!

واگویه هایی به نقل از الف.الف

User Rating: 0 / 5

سالی که گذشت با غراق چندبار و بی اغراق و از قضا یکبار خیلی هم جدی  من  تا خودِ خود مرگ رفتم. جانم تا گلوگاهم بالا آمده بود. چشم هایم را هرازگاه باز می کردم و گویی همه چیز را از پشت یک شیشه ی مات می دیدم، در سرم صدای یک زنگ ممتد حس می کردم و شقیقه هایم می سوخت. خانواده ام را که با نگرانی بالای سرم ایستاده بودند را نظاره می کردم که اسمم را صدا می زنند اما صدایشان را انگار از یک جای خیلی دور می شنیدم و نمی توانستم جوابشان را بدهم. حالت تهوع داشتم و دست و پایم مثل چوب خشک شده بود. بدی قضیه این جاست که چند روز قبلش می دانستم که حالم خوب نیست ولی لحظه ای که به گفت بقیه من حالم اورژانسی بوده و داشتم تمام می کردم اصلا متوجه نبودم که که کجا هستم و چه حال ام. هیچ ادراکی از هیچ چیز نداشتم، تنها یادم است احساس خستگی شدید می کردم و دوست داشتم بخوابم.یعنی آگاهی ای نسبت به تمام شدن زندگی م نداشتم که در آن لحظات بخواهم اشهد بگویم یا استغفاری کنم تنها فکر می کردم خوابم گرفته است و باید بخوابم. آن روز و آن لحظه گذشت مدتی  طول کشید تا من بهبودی کاملم را به دست بیاورم. هر روز خدا را شکر می کردم که مرا دست چپ  آفریده چرا که تا مدت ها تقریبا دست راستم را از دست داده بودم و کار نمی کرد و درد های مفصلی وحشتناکی را تحمل می کردم.

دیشب داشتم فکر می کردم من هرگز نسبت به این جمله ی رایج مداح ها که که می گویند: "مطمئنی سال بعد این موقع زنده هستی "،حس خاصی نداشتم. برایم ملموس نبود که واقعا اصلا معلوم نیست تو سال بعد زنده باشی!

امسال اما مدام با خودم می گویم شاید تو سال بعد نباشی!حتی شاید اصلا به شب سوم همین امسال هم نرسی....