باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

User Rating: 0 / 5

1-رمضان می تواند آغازی دوباره برای هرچیزی باشد حتی برای نوشتن دوباره ی من در این خانه...
 
2- دو روز است که وقتم را وقف نظافت خانه کرده ام، گرد گیری و شست و شو و مرتبی، همه چیز برای آمدن رمضان باید آماده باشد، هیچ لک و غباری نباید باقی بماند، در کتاب آقای  نیک اقبال در توضیحات مفصلی که در باب تطهیر داشتند فصلی را در باب پاکیزگی خانه و لباس نگاشته بودند. حدیثی از پیامبر نقل کرده بودند که فرشتگان در خانه های که بوی خوش از آن نیاید و گرد و غبار گرفته و نامرتب باشند رفت و آمد نمی کنند. حالا من دو روز است که می شورم و میسابم تا همه چیز بوی گل و گلاب بدهد تا به استقبال فرشته ها بروم به استقبال نور. تا رمضان بیاید و قدم بر چشم ما بگذارد. بعضی کارها را هم محمد تقبل کرده مثل خرید و طی کشیدن که انجامش برای من دشوار تر است. اینجا همه به هم کمک می کنند که ماه خدا بیاید. سلام حضرت نور! سلام ماه مبارک!
 
3-از دوست به یادگار دردی دارم، کان درد به صد هزار درمان ندهم....

...

User Rating: 0 / 5

جماعتی را دیدم که به تفسیر قرآن مشغول بودند

   و جوانمردان را  که به تفسیر خویشتن مشغول

...

 

خداحافظی

User Rating: 0 / 5

ای دریغا! ندانم که فایده و حظ از این سخنان که برداشت،جانم فدای او!

قریب به چهار سال در این خانه نوشتم، از درد هایم، دریافت ها، خوشی ها، حسرت ها، آرزوهایم. گاهی متکلم وحده بودم گاهی مع الغیر...

اکنون دیگر سبوی سخن، لبالب گشته و گاهِ عمل فرا رسیده!باید سخن کم کنم و به عمل رو آورم تا حرفی برای گفتن باشد، تا سخن تازه ای که دو جهان را تازه کند.

صبرم تمام شده، تحملم هم، هرگاه »اورا یافتم» باز می گردم...که به سوزن کوهی را کندن آسان تر از صبوری کردن اندر دل است.

آغازِ آغاز

User Rating: 0 / 5

بسم الله، نور دل دوستان است،

آیینه جان عارفان ، چراغ سینه موحدان،

آسایش رنجوران و مرهم خستگان است.

شفای درد و طبیب بیمار دلان است. 

بسم الله آغازِآغاز است و من آرزومند آغازم، هروز نیازمند نو شدنم! نیازمند تجدید حیات، نیازمند عید!

خدایا! هرچند که سرمایه من عیب است و شایسته درگار تو نیست!

اما از بدهکار مفلس هرچه یابند می ستانند!

تو نیز از ما قبول کن!

واگویه هایی به نقل از الف.الف

User Rating: 0 / 5

سالی که گذشت با غراق چندبار و بی اغراق و از قضا یکبار خیلی هم جدی  من  تا خودِ خود مرگ رفتم. جانم تا گلوگاهم بالا آمده بود. چشم هایم را هرازگاه باز می کردم و گویی همه چیز را از پشت یک شیشه ی مات می دیدم، در سرم صدای یک زنگ ممتد حس می کردم و شقیقه هایم می سوخت. خانواده ام را که با نگرانی بالای سرم ایستاده بودند را نظاره می کردم که اسمم را صدا می زنند اما صدایشان را انگار از یک جای خیلی دور می شنیدم و نمی توانستم جوابشان را بدهم. حالت تهوع داشتم و دست و پایم مثل چوب خشک شده بود. بدی قضیه این جاست که چند روز قبلش می دانستم که حالم خوب نیست ولی لحظه ای که به گفت بقیه من حالم اورژانسی بوده و داشتم تمام می کردم اصلا متوجه نبودم که که کجا هستم و چه حال ام. هیچ ادراکی از هیچ چیز نداشتم، تنها یادم است احساس خستگی شدید می کردم و دوست داشتم بخوابم.یعنی آگاهی ای نسبت به تمام شدن زندگی م نداشتم که در آن لحظات بخواهم اشهد بگویم یا استغفاری کنم تنها فکر می کردم خوابم گرفته است و باید بخوابم. آن روز و آن لحظه گذشت مدتی  طول کشید تا من بهبودی کاملم را به دست بیاورم. هر روز خدا را شکر می کردم که مرا دست چپ  آفریده چرا که تا مدت ها تقریبا دست راستم را از دست داده بودم و کار نمی کرد و درد های مفصلی وحشتناکی را تحمل می کردم.

دیشب داشتم فکر می کردم من هرگز نسبت به این جمله ی رایج مداح ها که که می گویند: "مطمئنی سال بعد این موقع زنده هستی "،حس خاصی نداشتم. برایم ملموس نبود که واقعا اصلا معلوم نیست تو سال بعد زنده باشی!

امسال اما مدام با خودم می گویم شاید تو سال بعد نباشی!حتی شاید اصلا به شب سوم همین امسال هم نرسی....

دلم گرفته است...

User Rating: 0 / 5

امشب، شب نوزدهم، در همین نشست آخر باشگاه خانم باقری در بیان آداب شب قدر به نقل از بزرگی که نامش یادم نیست، می گفت در شب قدر برای مناجت با خدا کلمات لطیف و هیجان انگیز پیدا کنید، بوی خوش استفاده کنید، لباس قشنگ به تن کنید، من هیچ کدام از این کار ها را نکرده ام و به همان سبک شلیل وار خودم وارد امشب شده ام. فقط می دانم دلم تنگ است ، بسیار تنگ! و به خاطر این همه کم کاری دلم می خواهد در زمین فرو بروم. و شرم آور است اوضاعم. سرم گنگ است، خیلی گنگ!  می دانم من ضربت خوردن علی را نفهمیدم! نفهمیدم سر علی شکاف بردارد یعنی چه؟ آخ...

کاش دستی بیاید و مرا با خود بر دارد و ببرد.. ببرد.. ببرد...

یا آزاد کردن اسیری...

User Rating: 0 / 5

فَکُّ رَقَبَةٍ ﴿١٣﴾ أَوْ إِطْعَامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ ﴿١٤﴾ یَتِیمًا ذَا مَقْرَبَةٍ ﴿١٥﴾ أَوْ مِسْکِینًا ذَا مَتْرَبَةٍ ﴿١٦﴾ ثُمَّ کَانَ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ﴿١٧﴾

1- وقتی در فراخوان عبور از گردنه نوشتم من می خواهم با قرآن انس بیشتری بگیرم، دکتر این آیه ها را فرستادند و گفتند: بگو دقیقا می خواهی با این آیات چه کار کنی؟

2- تا به حال شده گذرتان به یک آدم زبان نفهمِ لج باز بخورد؟  کسی که به هیچ صراطی مستقیم نیست؟ کسی که به شدت بد عنق و زبان نفهم است؟ حالا شما فکر کنید نه تنها باید این بشر را تحمل کنید بلکه باید خلق و خویش را هم عوض کنید، هدایت و اصلاحش کنید،  ضمن اینکه برای این کار باید صبر و طمانینه به خرج دهید. تصور کنید چقدررر کار سختی است.

3- در دعای فرج می خوانیم: "حتی تسکنه ارضک طوعا"

زمین خودش را از روی آگاهی و به دلخواه تسلیم امر امام زمان کند! مردم تا نفهمند خودشان را در اختیار امام زمان  قرار نمی دهند! "طوعا" مسئولیت می آورد برای ما!  جامعه ی جهانی باید از روی آگاهی تسلیم امام زمان شوند! جهاد ما برای امام زمان یک جهاد فکری فرهنگی است. اگر امام زمان شناخته شود همه دنبال او خواهند گشت. باید به "طوعا" اهمیت بدهیم! کسی که دعای فرج می خواند و باید هم بخواند. باید بگوید من در جهت(آگاهی بخشی) چه نقشی می توانم داشته باشم؟ چه کار می توانم بکنم؟(استاد شجاعی)

4- فک رقبه! آزاد کردن اسیری! شما بگویید آزاد کردن کسی که پایش اسیر بند زنجیر است سخت تر است یا کسی که عقلش اسیر بند جهالت؟

5- من همان آدم لج بازِ تندخویِ زبان نفهم هستم! که خوشبختانه یا بدبختانه تربیتم به دست خودم سپرده شده است! و بارها مشاهده کرده ام که چقدر تربیت ناپذیر و یا حداقل سخت تربیت پذیر بوده ام. چقدر مشقت بار بوده است!

6-مشق من این باشد: فک رقبه! خودم را آزاد کنم! بعد بیفتم دنبال آزاد کردن بقیه اسیر ها! یا شاید این کار را به صورت هم زمان انجام دادم. یک لیست درست کرده ام از کار هایی که از دست من بر می آید برای آزادی خودم و دیگران... اگر بشناسیم، دنبال او خواهیم گشت...

هوووووراااااا

User Rating: 0 / 5

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم؛

باز می لرزد دلم، دستم

پی نوشت: دلم برای رمضان قیلی ویلی می رود..:)

از بهشت آمدم که در رکاب تو بمیرم

User Rating: 0 / 5

حسین بن علی( جانم فدایش باد) روشنایی ها را خاموش می کند و می گوید: هر کس حقی بر گردن دارد برود..

همه حواسم را جمع می کنم که حقی بر گردنم نماند که وقتی گفتی هر کس ذمه ای دارد برود، من مجبور نباشم بروم!

آن ها که ماندند از مدت ها قبل مراقب کردارشان بودند!

من آنِ توام! مرا به من باز مده!

ارجعی الی ربک راضیة مرضیة

User Rating: 0 / 5

زیاد از گروه های مذهبی، زن ها و مردها شنیده ایم: ای بابا این دنیا که خیری برای ما نداشت، برویم آن دنیا ان شاءالله خدا آن دنیا برایمان جبران کند یا این دنیا خیلی کشیدیم، آن دنیا خدا ما را ببرد بهشت .
در حالی که به گمان من همان طور که انسان همه چیز را با خودش از این دنیا می برد آن طرف، خشنودی و رضایت ر هم از این دنیا با خودش می برد. اگر بنده ای این دنیا خرسند بود آن دنیا هم خرسند خواهد بود.

لازمه ی خشنود زیستن عبد واقعی بودن است، عبد بابت تمام قوانین الهی از پروردگارش ممنون است.

لازمه ی عبد حقیقی بودن، کسب علم است! به خدا شک داریم چون قرآن را، قوانین الهی را، فلسفۀ دین و امام و رسول را به خوبی نمی شناسیم. اعمال و کردار ما با ترید و شک همراه است، بر سر خدا منت می گذاریم و فاتحه ی خودمان و شادی امان را در دنیا و آخرت می خوانیم..

خود من مدت ها با خواندن آیات سورۀ نساء، قوانین و دستوراتش بهم می ریختم، قوانین را ناعادلانه می دانستم، اعتراض داشتم، بر می آشفتم. تا این که به تفاسیر رجوع کردم و بلاخره جواب سوالم را گرفتم و خشنود شدم .

آدمی تا راض نشود مرضی حاصل نمی شود...

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

واگویه هایی به نقل از الف.الف (در پاسخی به دلداده)

User Rating: 0 / 5

زایل شود هر آن چه به کلی کمال یافت ؛ عمرم زوال یافت و کمالی نیافت

روز از پی روز می رود و قرارِ جان بی قرار، بی نشان تر می شود. روزها که به سودای پختگی، خام را خام می گذارند و می گذرند، روزها که در استکمال بی کمال تر می شوند و امید امیدواران بی بنیادتر. روزها که قماربازان را هزار مال و مکنت می ماند، مگر هوس قمار دیگر! روزها که خاموش می شود سکوت طلب در کوس و بانگ دانایی و دانایان...

من اما «هنوز به رغم این همه» همان بی هنرِ غافل از خویشتنم. هنوز در سودای کمال و پختگی، در سودای زایل شدن خویشم! طلب می کنم آن را که دانسته یا بی دانش، کارم را به سر رساند! هنوز در کنج عافیت، عافیت طلبی می کنم و هنوز بر بی وفایی دنیای دون، لعن و نفرین...

گفتنی ها را که می گویند و ناگفتنی ها را هم که به ابتذال بر زمین می ریزند، سهم من می ماند همین زندگی که هیچش نباشد، نه قرار، نه بی قراری؛ نه سخن، نه سکوت... مکرر می کنم مگر روزی جانی به لب رسد و جهانی تازه شود...

لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا

User Rating: 0 / 5

آقای رضا زاده( یکی از اساتید مدرسه قرآنی) می گفت: آدم در لحظه نه تنها می تواند میان خوب و بد را تشخیص بدهد بلکه می تواند میان بهتر و بهترین را تشخیص دهد. می گفت: وقتی انتخابِ بهترین از انسان خواسته شده یعنی اینکه می تواند. می گفت: در آن دنیا از انسان پذیرفته نیست که من نمی دانستم در آن لحظه بهترین عمل چیست...

من به صحت این جمله تردید داشتم، تصمیم گرفتم بیازمایمش، یک روز صبح از خواب بیدار شدم، گفتم: امروز در هر لحظه حواست باشد! ببین می توانی در هر ساحتی میان خوب و بد را تشخیص بدهی؟ روز تمام شد و من خودم را یافتم در حالی که درهر لحظه توانستم میان خوب و بد و را تشخیص بدهم اما لزوما طبق تشخیصم عمل نکردم!

فردا صبح گفتم: خیلی خب! ببین امروز می توانی در هرلحظه تشخصی دهی بهترین عمل چیست و انجامش دهی؟ 

سوگند یاد می کنم که در آن روز هم من در اکثر موارد توانستم بهترین عمل را شناسایی کنم! اما یک مشکل بزرگ وجود داشت، انجام بهترین عمل در هر لحظه سخت بود! تلاش می خواست، بها داشت، و حتی گاهی جانکاه بود!

دیدم مشکل ما این نیست که قدرت شناسایی بهترین عمل را در لحظه نداریم! ما همت حرکت به سوی آن را نداریم! اگر در بعضی موارد هم نمی توانیم تشخیص بدهیم از این بابت است که ورزیده نیستیم! دغدغۀ انجام احسنِ عمل را نداشتیم که می لنگیم، از بس از تشخیصمان استفاده نکردیم ضعیف شده اما خوشبختانه هنوز تعطیل نشده!

بارالها قدرت تشخصی احسن عمل را در هر لحظه از حیاتمان به ما عنایت بفرما! و از آن مهم تر، همت حرکت به سوی آن را ارزانیمان دار! و باز از آن مهم تر، قدرت حفظ آنچه اندوخته ایم را نصیب ما بگردان.

الهی آمین!

ابراهیم نامه

User Rating: 0 / 5

ابراهیم سلام! چه خبر؟ اسماعیل چه طور است؟ از میان همه پیامبرانی که می شناسم یک دفعه دلم خواست چند کلامی با تو صحبت کنم. بلاخره هرچه باشد، من و تو باهم تشابه اسمی داریم، تو ابراهیم هستی، من ابراهیمی ام! و البته امیدوارم به خاطر همین شباهت اسمی هم که میانمان هست در این دنیا و آن دنیا هوایم را داشته باشی!
گفته بودی غروب کنندگان را دوست ندارم، راست می گویی، هیچ کس دوست ندارد! منتهی تو جرئت کردی و به زبان آوردی، تو اولین کسی بودی که این جمله درخشان را به زبان آوردی و بعدترها ما سعی کردیم از تو الگو بگیریم و نتوانستیم، دل بستیم به غروب کردنی ها، تمام شدنی ها، رفتنی ها.
گفته بودی رب ارنی، لیطمئن قلبی، بله همه ما دوست داریم ببینیم تا مطمئن شویم، اما تو برای دیدن، برای اطمینان قلبت، از چهار کوه بالا رفتی! و من می دانم که که از چهار کوه بالا رفتن آسان نبوده و برای گذاشتن جسد آن پرندگان بالای کوه بیل مکانیکی نداشتی.
تو رها کردی! تو زن و بچه ات را وسط بیابان بی آب و علف رها کردی و رفتی، دنبال اسباب و وسایل نگشتی، این پا و آن پا نکردی، تردید نکردی، شک نکردی، دانستی که سررشته امور از دست خدا رها نشده!
تو خواب دیدی، خوابی شگفت! چیزی که پیش از آن سابقه نداشته بوده است، قبل از آن از هیچ پیامبری نخواسته بودند که فرزندش را، تنها فرزندش را سر ببرد! و این باید سخت ترین قسمت قضیه بوده باشد و درمانده کننده ترینش. اما تو درمانده نشدی! بلکه ابلیس را درمانده کردی، هفت بار به او سنگ زدی و هفت به عدد مقدسی تبدیل شد. تو از امتحانت سر بلند بیرون آمدی، ای ابراهیم! ای قهرمان امتحان های سخت! کاش اندازه تو قوی باشیم! دعایمان کن ابراهیم!

دل در بر من زنده برای غم توست

User Rating: 0 / 5

به مفهوم این حکمتی از امام علی که در تصویر آمده خوب فکر کنید و از آن لذت ببرید! انصافا فکر کنید:)

 

با درد بساز چون دوای تو منم

در کس منگر که آشنای تو منم

چون کشته شدی، مگو که من کشته شدم!

شکرانه بده!

که خون بهای تو منم...

که خون بهای تو منم...

که خون بهای تو منم!