برای اربعین

User Rating: 0 / 5

 

۱- چهل روز بعد عاشورا هم که سیاه را از تنت در نیاورده باشی به این خیال که روزی بگویند تو هم سیاه پوش حسین (ع) بودی ، آخرش همانی هستی که نه خداست تا قدرتی داشته باشد برای تغییر این دنیا و نه حسین است که بتواند برای آنچه از حقیقت دریافته بود خونش را هم بدهد و تا آخرین لحظه ای که روی این کره ی خاکی نفس می کشید ، بکوشد برای نجات آدم ها از بدختی و به انسان نمایی که روی سینه اش نشسته سخاوتمندانه بهشت را پیشنهاد بدهد در عوض منصرف شدن از "حسین کشی" . هر چه قدر هم خرسند باشی از آن لحظه ای که در نیمه شب تمام دارایی ات را داده ای به کسی که به دروغ ابراز نیاز می کند و خود را در راه مانده جلوه می دهد ، باید سرت را بالا بیاوری و فریاد بزنی : خدایا ! من تو نیستم ، حسین (ع) هم نیستم ، نگاه کن ! من همین موجود ضعیفی هستم که می بینی ... و زار زار گریه کنی ...

۲ - محرم که باشد ، غرق در فکر آن جوان رعنایی که هر وقت دل حسین (ع) حسین برای جدش تنگ می شد نگاهش می کرد . مبهوت صحنه ای هستی که پیکر دلاورترین و زیباترین جوان دنیا را باید با عبای همان مردی بیاورند که خَلق و خُلقش را در روح و جسم جوان به یادگار گذاشته و رفته بود . محرم که باشد حواست همه اش پیش آن شاعری است که آب دیده ی دخترک تشنه را گذاشت کنار سراب فرات و زیباترین غزل دنیا را چشم بسته سرود . محرم که باشد همه اش باید حساب و کتاب کنی که احتمال برخورد یک تیر که از فاصله ای دور در دشتی وسیع پرتاب شده ، به حجمی به نازکی گلوی یک طفل شش ماهه چقدر است ؟! محرم که باشد همه اش دنبال بهانه ای برای گریستن ، برای داغ تازه کردن . آدمی که داغش تازه باشد وقت لازم دارد تا بفهمد چه شده است و چه باید بکند ... فرصت می خواهد تا چشم هایش را باز کند و خودش را بنگرد و بفهمد وسط این بی کسی ها باید چه کند ...

۳- چهل روز گذشت تا تخمیر طینت آدم تمام شد . آدم آن قدر فراموشکار بود که یادش برود خدا گفته است از میوه ی این درخت نخور... هر چه که خدا از اسامی به اش یاد داده بود را به کار گرفت و آن قدر گریست تا خدا ببخشدش . خدا می دانست آدم خیلی فراموشکار است ، بخشیدش و به او عمر زمینی داد تا یاد بگیرد دیگر چیزی را فراموش نکند . چشم که به هم زد دید چهل سال از عمرش رفته . گفت : " پروردگارا به من توفیق ده تا نعمتی را که به من ارزانی داشته ای شکر گزارم ... و عمل صالحی را انجام دهم که تو را راضی کند و فرزندانم را صالح گردان . همانا من به سوی تو بازگشته ام و من از تسلیم شدگانم " ... گرچه آدم سعی کرد همه چیز را خوب به خاطر بسپارد اما بچه هایش هم مثل خودش فراموشکار بودند. نوح که به چهل سالگی رسید مامور شد به این که به یاد فرزندان آدم بیاورد آنچه را که از یاد برده بودند ، اما بچه های آدم فراموشکارتر از آن بودند که هزار سال وقت برایشان کافی باشد برای به یاد آوردن . نوح چهل سال دیگر پای درخت ساجش صبر کرد بلکه یادشان بیاید اما ... چهل شبانه روز که گذشت ندا آمد : " ای زمین ! آبت را فرو ببلع و ای آسمان ! بایست .و آب فرو رفت و فرمان الهی انجام شد و کشتی بر کوه جودی آرام گرفت و گفته شد : دور باشند جماعت ستمکاران ... " . اما آدم ها فراموشکارتر از آن بودند که یادشان بماند ... پس زمانی که موسی چهل شب وعده ی خود با پروردگار را به پایان رساند تا فرمان خدا را به بنی اسرائیل برساند دید که این آدم های فراموشکار باز هم همه چیز را از یاد برده اند ... بنی اسرائیل چهل سال در بیابان سرگردان بودند چون به خاطر فراموشکاریشان چهل سال سرزمین مقدس برای آنان ممنوع شد ...
از داستان فراموشکاری آدم هزاران سال گذشته . خدا تصمیم گرفته بهترین فرزند آدم را مامور کند تا برای آخرین بار به یاد آدم زاده ها بیاورد آنچه را فراموش کرده اند . خدا صبر کرد تا محمد (ص) چهل ساله شد ، و در چهلمین روز از روزهایی که محمد (ص) بر سر کوه حرا مشغول عبادت خدا بود به او گفت تا به نام پروردگار آفریننده اش بخواند و آدم ها را از این فراموشی ابدی برهاند ...
اما ... اما آدم انگار دلش نمی خواهد چیزی را به یاد بیاورد . انگار آن قدر دلش تیره شده که نمی تواند مثل پدرش گریه کند و همه ی اسامی که خدا یادش داده را بخواند و برگردد به روز اول ... آدم به جایی رسید که چهل سال بعد از آن روزی که علی (ع) تصمیم گرفت به جای محمد (ص) بخوابد تا فرزندان فراموشکار آدم نتوانند محمد (ص) را به جرم یادآوری چیزهای فراموش شده بکشند ، فرق علی (ع) را در محراب شکافت تا نشان بدهد نمی خواهد چیزی را به یاد بیاورد ... آدم رسید به جایی که گوش هایش را گرفت و هیاهو کرد تا حرف های حسین(ع) را نشنود و چیزی را به یاد نیاورد تا اسب تاختن بر پیکر بهترین پسر آدم آن قدر برایش سخت نباشد ...

۴ - چقدر وقت لازم است تا به یاد بیاورم ؟ چهل ساعت ؟ چهل روز ؟ چهل ماه ؟ چهل سال ؟ چهل قرن ؟! چقدر یادم می رود و دوباره میشوم همان موجود عجول و هلوعی که وقتی شری به اش می رسد جزع و فزعش انتهایی ندارد ولی وقتی خیری به اش برسد آن را از همه ی عالم دریغ می دارد ؟ نمی دانم . من فکر می کنم اربعین را گذاشته اند تا دوباره به یاد بیاوری . گذاشته اند تا داغ دلت کمی آرام بگیرد و بتوانی چشم باز کنی و ببینی وسط این بی کسی ها باید چه کار بکنی ... تا به این فکر کنی که حالا که نه خدایی و نه حسین (ع) ، چه قدرشبیه آدم های فراموشکاری ؟ تا حساب و کتاب کنی ببینی می توانی گریه کنی و آن اسامی را که خدا همان روز اول کامل به ات یاد داد را به خاطر بیاوری و داغ دلت را با آنها فرو بنشانی و بشوی مثل روز اولت ...


سلام بر حسین (ع) و بر علی پسر حسین (ع) و بر اولاد حسین (ع) و بر اصحاب حسین (ع) ... همانان که خون خود را در پای حسین نثار کردند ...
و سلام بر اربعین و اولین زائر آن ، جابر بن عبدالله انصاری _ که رحمت خدا بر او باد _ ...


پ.ن : با اینکه دل را زده بودم به دریا که قید همه چیز را بزنم و بروم ، وقتی اسمم درآمد ، پای همتم لغزید و حساب و کتاب کارهای بیهوده ام دست و دلم را لرزاند و نرفتم ... پدر و مادرم را راهی کردم تا بروند زیارت آقا ... دیدم دوستان عزیز هم باشگاهی هم یکی یکی یا دسته جمعی راه افتاده اند و رفته اند کربلا ... نشستم و دلم را خوش کردم به اینکه متن اربعین را دادند من بنویسم ... گرچه حق این بود یک نفر بنویسدش که راهی کربلاست ...

فراموشکارهای جامانده را دعا کنید دوستان عزیزم ...


جمعه ۲۸ آبان ماه/ساعت ۳:۴۱ بامداد / تهران _ خوابگاه شهید احمدی روشن

 

داستان های من 6 + و ابراهیم الذی وفًی 2

User Rating: 0 / 5

صالح دیشب پیام داد و پرسید : " ممد ! چقدر حوصله داری برای ادامه ی "داستانت" ؟ " 

گفتم : " تقریبا هیچ ! ادامه نداره ، ذکر مصیبته ، هیچه ! "
_ چقدر تکراری ایم .
_ از همه چیز خسته ام دیگه . چی شد که اینو پرسیدی ؟
_ چون حوصله م سررفته از داستانم .
جلوم هویج گرفتن و دارم دور آسیاب می چرخم . نمی دونم صاحاب آسیاب کیه تا بزنم ناکارش کنم .
_ همیشه همینه . کجای زندگی غیر این بوده تا حالا ؟!
منم حوصله م سررفته از داستانم عین تو . مسخره ست . یه ربع پیش تو همین اتوبوس داشتم قرآن می خوندم و به همین چیزا فکر می کردم . به اینکه چقدر عجیب و غیرقابل باوره بودن یه عالم دیگه و جبرئیل و وحی و گفته های ابراهیم به آزر و من چقدر محتاجم به بودن همین چیزهای غیرقابل باور . به این که اگه من لادین شم چی میشه . به این که فرق من و تو چیه ؟! من جاهلم و غیرصادقانه برخورد می کنم یا تو آشفته ای و شل و ول ؟
_ تا کی باس بچرخیم ، الله اعلم !

ابراهیم ، همان که وفا و کرد و انچه را که باید انجام می داد تمام و کمال به اتمام رساند ، یک هفته ای هست دارد دیوانه ام می کند . همیشه میان پیامبران به ابراهیم (ع) ارادت خاصی داشته ام . فکر می کنم خیلی خیلی نزد خدا عزیز است . کاراکتر عجیبی است حضرت ابراهیم . هرجای داستانش را که دست بگذاری چیزهایی پیدا می کنی که حتی تصورش تنت را می لرزاند . با وجود اینکه سخت ترین آزمون ها را با موفقیت گذرانده و مو لای درز کارش نمی رود ، اما باز یک جایی می آید و می گوید برای اینکه قلبم مطمئن شود می خواهم زنده شدن مردگان را ببینم و آن قدر پیش خدا پارتی دارد که خدا هم در جوابش بگوید : پس نگاه کن ! و مرغان را با صدای خود ابراهیم زنده کند .
ابراهیم ، همان که وفا کرد ، خواب دید پسرش را ، جگرگوشه ای که سرپیری با هزار امید و آرزو به دنیا آمده بود را سر می برد ، و رفت و برید! سر اسماعیلش را برید ، به خاطر همان پیش فرض های بیش از حد زیادی که صالح می گوید ! باز هم همان مساله ی صدق و توجیه است . ابراهیم از کجا دانست که این خواب ها ، صادقند ؟! از کجا دانست که این خداست که می خواهد سر فرزندش را ببرد و شیطان نیست ؟! چه ایمانی داشت که این ها را فهمید و تازه بعدش هم یک کلمه حرف نزد ، اعتراض که هیچ ، حتی درخواست و دعایی برای تغییر ماموریت نیز نکرد !
این ها را با چند نفری در میان گذاشتم تا ببینم آن ها چه فکر می کنند . سوای اینکه این ها سوالاتی هستند جست و جوگرانه ، باید اعتراف کنم که بیشتر از روی استیصال و درماندگی است که به این ها می اندیشم . من ابراهیم نیستم ، قاعدتا وفا هم نکرده ام آنچنان که باید و شاید . اما ، اما به ابراهیم حسودیم می شود . در ساده ترین مسائل زندگی میان دو راهی می مانم . حتی نمی توانم بفهمم که این خواب ها از جانب خداست تا ماموریتی را به من محول کند یا القائات شیطان است تا زندگیم را بابت یک خواب به فنای ابدی بدهم . دیشب که در رستوران بوی گندم این ها را به ابوذر می گفتم ، از او خواستم تا بیاید و برعکس همیشه او نقش وکیل خدا را بازی کند و من نقش وکیل شیطان و سعی کند حرف هایی بیابد تا من را قانع کند . چیزی گفت که در این یک هفته به ذهنم نرسیده بود در عین سادگی . گفت شاید ابراهیم هم نمی دانسته این ها از طرف خداست یا شیطان ، اما به کرم و لطف خدا امیدوار بوده است . امیدی از روی ایمانی خلل ناپذیر . می دانسته که حتی اگر از جانب شیطان هم باشد ، خدا هوایش را دارد . ادعای خیلی بزرگ و وحشتناکی است ، اما دوست می داشتم یقینی داشته باشم چون ابراهیم ، تا بابتش آتش را گلستان ببینم و فرزندم را ذبح کنم . اما حالا ، وسط همین بیابان تاریک بی پایان من مانده ام با ساده ترین چیزهای زندگی که شاید حتی یک نوزاد هم از پسشان بر بیاید . من مانده ام واین سالهایی که تمامش به خواب های بی سر و ته می ماند . به ابراهیم که فکر می کنم یادم می آید شهریور سه سال پیش ، کمی قبل تر از سفری که با این باشگاه عجیب و دوست داشتنی به مشهد داشتم ، خواب دیدم . خوابی غریب که هنوز گیجی و منگی بعد از دیدنش در سرم مانده . در خواب صدایی از من خواست تا چون عربی می دانم ، به عربی از آقایی بگویم که در آن حرم خوابیده و من برای این که نشان دهم عربی می دانم ، سوره ی ابراهیم را از حفظ برای آن صدا خواندم حال آن که هیچ گاه این سوره را از بر نبوده ام .
سلام بر ابراهیم ، همان که وفا کرد ...


پ.ن :
1-  الان که اینها را در ارتفاع 15 متری از سطح زمین در مقابل یک ویوی ابدی برای شما می نویسم ، یادم آمده که امروز عید قربان است ! عید ابراهیم ! جشن پیروزی یک انسان و پیش فرض هایش بر تمام کائنات ! تعمدی در نوشتن برای عید قربان نداشته ام ، این ها شوریدگی هایی است که دو هفته ای هست با خودم این ور و آن ور می کشمشان .
عیدتان مبارک دوستان من . جایی لابه لای دعاهایتان ، ما را هم یاد کنید به رسم نیکی ...

2-  

به روز عید، چو قربان کنی حریفان را
مرا بگوی که دست تو را حنا بندم

داستان های من ۵

User Rating: 0 / 5

 

داستان های من ۵

صالح: تکامل! نظریه ی تکامل داره کار می کنه و توی جامعه ی علمی امروز پذیرفته شده ست. اساس یه نظریه ی علمی اینه که یه مدل ارائه کنه که پدیده های موجودو توجیه کنه و در عین حال مساله ی عدم قطعیت و احتمال همیشه هست.
تکامل به وجود اومدن یک موجود از یک سلول رو به درستی نشون میده و توجیه میکنه. داره روی مسائلی مثل اگاهی هم کار میکنه. نیازی به روح نیست برای اگاهی. ماده می تونه طوری تکامل پیدا کنه که اگاه باشه. میشه مقوله هایی مثل خواب دیدن و حافظه رو کاملا توضیح داد. عملکرد نورون ها برای انجام یه عمل کاملا یه فرآیند فیزیکیه. همین نورون ها حافظه رو به وجود می آرن با گسترده تر شدنشون موقع انتقال پیامای عصبی، با تشکیل یه سیستم کامپلکس. تو همه ی این مسائل صحبت از احتمال هست مثلا مساله ی جهش و موتاسیون. این که چی میشه یه سلول در فرایند تکاملی جهش، سرطانی میشه یا سرطانی نمیشه. روی اگاهی و یادگیری هم داره کار می کنه.

من: خب اینا درست، صحبت سر اینه که فعلا در مورد بعضی چیزا ساکته، مثلا به طور یقینی نمی تونه بگه منشا آدمیزاد چیه. مشاهدات استقراییش میگن که مثلا ادم نسخه ی تکامل یافته ی میمونه فرضا. به علاوه مساله ی اگاهی رو هم هنوز نتونسته کاری بکنه. با این حساب آدمایی که در مورد منشا این چیزا طور دیگه ای فکر می کنن احمقند؟

_ صحبت سر احمق بودن نیست. یه گزاره یا به صورت استدلالی و منطقی ثابت میشه یا رد میشه یا این که اگر رسیدیم به یک گزاره ی ابطال ناپذیر، تبیینی موجهه که پیش فرض های کمتری داشته باشه. بهش میگن "توجیه بهترین تبیین ". به نظر من معقول نیست که بگیم آدم تالاپی افتاد روی زمین. اصلا، این دنیا داره کار میکنه. نیازی به فرض یه موجود آسمانی به اسم خدا نیست برای کار کردنش. ماده داره کار میکنه و جهان روی مدلای فیزیکی میره جلو. چه نیازی هست به همچین پیش فرضایی وقتی با پیش فرضای کمتری هم میشه این دنیا رو مدل کرد؟
ببین در واقع مشکلات فلسفی موقعی به وجود میان که شهودهای اولیه ی ما با هم در تضاد باشن، مثال خیلی ضایعش داستان چرخش زمین به دور خورشید و اون باورای قدیمی کلیسا. بین دو تا تبیین اونی که مشکلاتش کمتره رو باید پذیرفت!

_ این که پیش فرضای یه مساله کمتر باشن دلیلی بر موجه بودنش نیست!

_ چرا هست، ببین مثلا یه نفر داره کنار ساحل قدم می زنه. یه سری ردپا می بینه که مثل ردپای آدمه. حالا دوتا تبیین می تونه بکنه، یکی این که بگه خب احتمالا یه آدم از این جا رد شده، یکی دیگه هم این که بگه یه جن هست که شکل و شمایل آدما رو درست می کنه برا خودش تا بترسونه آدما رو و میاد این جا قدم میزنه! کدوم معقول تره؟! کدوم موجهه؟
اگه من بگم همین الان این جا یه جن هست که هیچ دسترسی و مشاهده پذیری هم نسبت بهش نداریم، خب یه ادعای ابطال ناپذیره. اصن نمیشه سرش صحبت کرد. با این حساب چرا باید پیش فرضایی رو بیاریم دخیل کنیم که نه بهشون دسترسی داریم نه میشه اثبات یا ابطالشون کرد. دنیا با پیش فرضای کمتری هم کار میکنه!

_ من نمی فهمم. چرا این مساله رو این قدر بدیهی فرض می کنی که چیزی که پیش فرضاش کمتره موجه تره! رو چه حساب؟!

_ استدلال یقینی براش ندارم! بر اساس کامن سنسه (common sense: حس مشترک. چیزی که همین طوری هرکسی به آن معتقد باشد، شهود رایج).

_ تو خودت الان داری از یه پیش فرض ابطال ناپذیر که معلوم نیست از کجا اومده استفاده می کنی. کامن سنس! می تونی ثابت کنی تبیینی موجهه که پیش فرضاش کمتر باشه؟!

_ نه!

_ خب وقتی تو خودت متکی به استدلال یقینی هستی ولی مساله ای رو به عنوان پیش فرض در نظر گرفتی که استدلال یقینی براش نیست و در واقع ابطال ناپذیره من چه طور بپذیرم حرفتو؟

_ میگم که! به طور کلی هیچ کس استدلال یقینی نداره! این مساله هم بر اساس استدلال نیست، بر اساس کامن سنسه. یعنی در واقع هرکسی رو می خوای بیار و ازش بپرس که اون ردپاها معقول تره منشاش چی باشه؟ خب معلومه که میگه آدمیزاد!

_ حرف من اینه، یا تو این گزاره ی " توجیه بهترین تبیین " رو به عنوان یه اصل موضوعه بدون اثبات پذیرفتی که خب باشه پس سیستم فکریت موجهه و فرقش با سیستم فکری من اینه که این مساله از اصول موضوعه ی سیستم فکری من نیست، دوتا سیستم ها هم "سازگار"ند یا این که براش یه اثبات داری، که می گی نداری. چه طور این جا برای پذیرفتن این قضیه از کامن سنس استفاده می کنی اما اگه من از کامن سنس حرف بزنم نمی پذیری و ناموجه می دونیش؟ مثلا تاریخ این گواه رو میده که همیشه برای بشر این مساله بوده که انگار یه چیزایی غیر از این دنیا هست، متافیزیک هست. کامن سنس از این قوی تر؟ از اساطیر یونان باستان بگیر تا خداباوری انسان امروزی. اصن همین که برای من و تو این سوال هست که ایا خدایی هست، اون دنیایی هست و امثالهم یعنی همچین حس مشترکی داشته ایم.

_ این نمیشه کامن سنس، تو از تاریخ و اساطیر میگی.

_ می تونم ادعای گنده تری هم بکنم. برو از تو قبایل بومی افریقا و استرالیا که هنوز به سمت ماشین و هلیکوپتر نیزه پرت می کنن و با زبان های بدوی حرف می زنن یه ادم بیار بررسی کن ببین به متافیزیک و اینا فکر میکنه یا نه!

_ خب دسترسی نداریم به همیچن کاری. به نظرم تو بابت پیش فرضای دینیت الان جبهه گرفتی و گرنه خدایی از هرکس بپرسی اون مساله ی ردپای لب ساحلو همونو میگه که گفتم. خود تو نمی گی؟

_ مساله ی بودن خدا و متافیزیک و این حرفا به کاریکاتوری بودن اون مساله ی ردپا نیست. یه چیز خیلی گنده تریه. من اونجا شاید بگم خب فرض ادم بودن صاحب رد پا موجه تر از فرض جن بودنشه، ولی این دلیل نمیشه که بیام با همچین استدلالی رای بدم به صدق گزاره هایی مثل این که خدا نیست! من میگم برای این که "خدا هست " و متا فیزیک هست هم به همون اندازه کامن سنس داریم.

_ من دیگه بحثی ندارم واقعا. حرفم واضحه. بله، استدلال یقینی نمیارم اما اون چیزی که گفتم کاملا موجهه. بین دو تا تبیین تکامل و وجود خدا مشکلات تکامل کمتره. باید تبیینی رو پذیرفت که مشکلاتش کمتر باشه. وجود خدا فقط جایی قوی تره که می گی آدما فکر می کنن خدا و متافیزیک هست که اونم تکامل می تونه توضیح بده! میشه بگیم تکامل آدما رو رسونده به جایی که این طور چیزی رو حس کنن.

_ باشه موجهه اما معلوم نیست صادق باشه. با این حساب همه ی خداباوران و دین داران و قائلین به متافیزیک این شکلی هم موجهند و کامن سنس هم دارن. چه میدونم، این چیزی که دین میگه فطرت خداجو هم شاید همین کامن سنسی باشه که دارم میگم. علاوه بر این، توی تکامل مساله ی زمان وقوع اون احتمال ها مگه مطرح نیست؟ تکامل چقد وقت لازم داره برای ایجاد حس خدا باوری در نوع بشر؟! هزار سال؟ دو هزار سال؟ خب تو میگی صحبت از اوردر(order) میلیون ساله، تحقیقات علمی حداکثر قدمت بشرو چقدر تخمین می زنن؟

_ من که نگفتم موجه نیستن خداباورا

_ خب پس یه درصد به اینم فکر کن که شاید اینا درست بگن! تو یه طوری از علم و فیزیک حرف میزنی که انگار هرکی اینا رو به صورت تام قبول نکرد احمقه یا خنده داره.

_ من فقط نظر شخصیمو گفتم.
_ همون نظر شخصیتو میگم! حتی یه درصدم جای اینو نمیذاری که فکر کنی شاید موجهاتت، صادق نباشن!
یادته اون شب که سر کارت گذاشتیم؟! برای این که صدق ماجرا رو پیدا کنی باید چقد پیش فرضای عجیب غریبی می داشتی!؟ نه؟! باید فرض می کردی رمز گوشیت کشف شده، ساعتش تغییر کرده، چهار نفر دارن دروغ میگن و فیلم بازی می کنن! بله، موجه بودی اما در اشتباه کردن... حرف اینه، زندگی مثل قماره. انقدر ساده نیست کنار گذاشتن همه ی پیش فرضای عجیب غریب. یا مثل اون شب که با محمد اینا مافیا بازی می کردیم...


پ.ن: این ها صحبت های یک نیمه شب من و صالح در بی آر تی های شب روی این تهران درندشت بود، مکالمه ای که در واقع طرفینش جواد و صالح بودند و من مطابق نیت قبلی قصد نداشتم در آن شرکت کنم تا این که رسید به این جا و خواستم قدری حرف بزنم. امروز بعد از سحر که این قسمت و یک قسمت دیگر را می نوشتم تا اینجا بگذارم فکر کردم که شاید دقیق و درست یادم نباشد جزئیات. برای همین مطلب را به جای فرستادن برای سایت باشگاه برای صالح فرستادم تا بخواند و بگوید کجاها ایراد یا نقصی هست یا چه حرف هایی از صالح را یادم رفته بنویسم. ظهر که خواند و جواب داد نکاتی که گفت را اضافه کردم، برای همین شاید چندجایی دیالوگ هایم خوب از آب در نیامده باشند! چون دوباره چیزهایی را به آن ها افزوده ام.

داستان های من ۴

User Rating: 0 / 5

مثل همه ی شب های دیگر صالح را صدا زدم تا برای نماز صبح بیدار شود . این که من تا صبح بیدار باشم اصلا چیز عجیبی نیست و همه ی هم اتاقی هایم این را می دانند و به آن عادت دارند . صالح وقتی ساعت گوشی اش را نگاه کرد و دید که وقت کمی برای خواندن نماز دارد به سرعت از اتاق خارج شد تا وضو بگیرد . در این فاصله من به تختم رفتم و پرده را کشیدم و منتظر ماندم ببینم چه خواهد شد . نمازش را به سرعت و با تون همیشگی و تلفظ هایی که در این موقعیت سخت بود نخندیدن به شان خواند و بعد از آن جواد را صدا زد تا نمازش قضا نشود و خودش دوباره به رخت خواب رفت و اصلا دقت نکرد که جواد وقتی برگشت نماز نخواند . از ما خواست تا نیم ساعت دیگر بیدارش کنیم تا صبحانه بخورد و به کلاس برود . نگران بودم که فیلممان خراب شود چون روح الله زیر پتو می خندید و من حواسم بود . صالح که خوابش برد تصمیم گرفتیم ماجرا را این طور ادمه بدهیم : ۵ دقیقه بعد صالح را صدا زدم تا بیدار شود و به جواد گفتم چای را برای صبحانه آماده کند و سید و روحی را هم بیدار کردیم تا صبحانه بخورند . سر سفره ی صبحانه همه به هم نگاه می کردیم و سعی می کردیم نخندیم . صالح گردوها را کف اتاق می گذاشت و با دست محکم می شکستشان و در میان صدای زیاد شکسته شدن گردوها با شوخی ها و قپی های همیشگی اش با ما خوش و بش می کرد . این کارش دیگر نگذاشت که جلوی خنده هایمان را بگیریم . وقتی پرسید به چه می خندیم ماجرایی از خودمان درآوردیم در مورد یکی از دوستانمان و گفتیم سر شب که صالح خواب بوده این اتفاق افتاده . او هم با ما ریسه می رفت و باز به شکستن گردوها ادامه می داد . مثل همه ی وقت های دیگر موقع غذا خوردن بحثی راه انداختیم و هر پنج تایمان غرق آن شدیم . این بار موضوع زمان بود و نظریات فیزیک معاصر درباره ی مفهوم زمان . صالح خیلی خوب و مدون مشغول ارائه ی نظرات مختلف و توضیح زوایای گوناگون آنها برای ما بود اما ما فقط می خندیدیم و گاهی زیر لب به صالح طعنه می زدیم . روحی از سر سفره برخاست تا وسایلش را برای رفتن به دانشگاه آماده کند که صالح گفت : " کی کلاس داری؟ صبر کن با هم بریم . هنوز هوا گرگ و میشه " و بلند شد تا وسایل خودش را آماده کند . دیگر آن قدر خنده های ما زیاد شده بود که هرکسی می بود شک می کرد به این که لابد اتفاقی افتاده و یک چیزی مشکوک است . این ماجرا دو ساعتی به طول انجامید تا بالاخره صالح با نگاه کردنش به ساعت و تعجب از این که چرا ساعت ۸ صبح به قول خودش " خورشید روشن نمی شود " به ماجرا شک کند ! به این جا که رسید دیگر همه مان از فرط خنده ریسه می رفتیم و به صالح ناسزا می گفتیم که " تو عقل نداری ؟! هوا مث قیره میگی گرگ و میشه ؟! خورشید روشن نمیشه ؟! " و به طعنه تهدیدش می کردیم تا دیگر از فلسفه و علم و این ها صحبت نکند با ماها .
خود صالح شاید بیشتر از همه ی ما به فکر فرو رفت بعد از این . یادم می آید چیزهایی هم نوشت در مورد این ماجرا . مساله ی "آگاهی" و " باورهای انسان " شاید هنوز هم مهم ترین مساله باشد برایش . چیزی که برای پیدا کردن جواب یا سرنخ سوالاتش علم و فلسفه را زیر و رو کرده ...
آدم برای پی بردن به حقیقت چه دست اویزی دارد ؟ استدلال ؟ منطق ؟ حس ؟ ایمان ؟ چه ؟! صالح از کجا باید می فهمید که ما از روی بی خوابی و بیکاری تصمیم گرفته ایم ساعت دو بعد از نیمه شب بیدارش کنیم برای خواندن نماز صبح و به تمام جوانب کار اندیشیده ایم آن قدر که سید از روی رد انگشت های صالح رمز گوشی لمسی اش را پیدا کرده و ساعت را از دو بامداد به شش صبح تغییر داده یا این که چهار نفر آدم صحنه را طوری چیده اند که صالح پس از بیداری از "یک خواب عمیق " نتواند تشخیص دهد چه مدت خوابیده است و نتواند بفهمد که بچه ها خودشان را به خواب زده اند و نتواند تشخیص بدهد که محمد دائمی تا صبح بیدار نبوده پای جزوه و لب تاب ؟! شاید تا قبل از چنین اتفاقی این مساله برای من به صورت خودآگاه وجود نداشت . این که آدم می تواند براساس " اویدنس " هایش چیزی را " باور " کند و در عین این که "باور" ش " موجه" است اما " صادق " نیست . با این حساب چه طور می توان حقیقت را یافت ؟ چه طور می شود فهمید چه چیزی صادق است ؟ تلاش برای موجه بودن چیزی است که هر انسانی خواه ناخواه به دنبال آن است و وقتی انسانی را با صفت خوبی مثل "منطقی" بودن می شناسیم در واقع می شود گفت بابت همین موجه بودن تصمیمات و باورهایش است ، اما ، اما حتی موجه بودن هم چیزی نیست که حقیقت و صدق چیزی را به دست بدهد . صالح واقعا محق بود اشتباه کند _ البته تا حد بسیار خوبی _ و این اشتباهش یک اشتباه موجه بود اما وقتی پای قمار در میان است دیگر فرقی نمی کند موجه باخته ای یا غیر موجه . مساله این است که باخته ای . کل داراییت را ، عمرت را ، باور و عقیده ات را . فکر کردن به چنین چیزهایی واقعا ترسناک است . برای آدم کوچکی مثل من که حتی در حدود متصور از منطق یا حس های عجیب و غریب یا عقلانیت یا درست کاری یا هرچه اسمش باشد هم قرار ندارد ، فکر کردن به چنین چیزی درست مثل این است که در یک بیابان مطلقا تاریک به دنبال پیدا کردن راه درست باشی و حتی ندانی که در یک کابوس غوطه وری یا این که بیداری ...


پ.ن. : شب های قدر ، اگر از خاطرتان گذشت من را هم دعا کنید که بسیار محتاجم به دعای خوبان...

داستان های من ۳

User Rating: 0 / 5

من هیچ وقت دچار مشکل جدی یا سختی مهمی در زندگی ام نشده ام مگر این که به وضوح تقصیرات خودم و تاثیرشان در آن واقعه را لمس کرده و پذیرفته ام . اندک جاهایی که احساس کرده ام اتفاقات ناخوشایند خارج از اراده ی من رخ داده ، شوریده ام ، علیه کل کائنات و "وجود" آدم . رفته ام تا صبح در خیابان ها قدم زده ام و رو به آسمان فریاد کشیده ام که خدایا چرا ساکت نشسته ای تا آدم ها "خواست" تو را تفسیر کنند ؟ اصلا چرا آدم را درست کرده ای تا این همه رنج بکشد ؟ که چه بشود ؟ چرا اولین انسان را " آدم " قراردادی تا سیب بخورد و بیفتد در این مخمصه و مثلا چرا پیامبر رحمت للعالمین را ، گل سرسبد خلقتت را نگذاشتی به عنوان اولین آدم ؟ در واقع باید به این حقیقت اعتراف کنم که من انسانی هستم بسیار کم ظرفیت تر از بقیه ی آدم هایی که دیده ام و شاید اگر این طور نبود که جز اشتباهات خودم بلایی سرم نیامده باشد ، خیلی زودتر از بقیه می رمیدم . نمی دانم اگر من جای ف بودم و بعد از آن شک ها و آن سوالات ، روز عاشورای همان سال به جای رفتن به هیئت به عادت همیشگی در خیابان ها پرسه می زدم و بعد فردایش می فهمیدم که بهترین رفیقم ، " حسین " ، کسی که به اش حس دین می کنم ، در همان روز عاشورا مرده است چه بر سرم می آمد و چه فکر می کردم ؟ فکر می کردم که این نشانه ای بود بر این که دارم کج می روم و نعمت هایم دارند بر می گردند یا این که خدایی که آن بالا نشسته نه تنها عادل نیست بلکه می خواهد مرا شکنجه کند و آزار بدهد ... یا نمی دانم اگر جای امین بودم _ امینی که مقیدترین مسلمانی است که هنوز هم می شناسم _ و ان همه بیماری نادر یک جا و به طرزی ناگهانی موقع کنکور مرا زمین می زد و تمام آرزوهایم را برباد رفته می دیدم و بعد تا خواستم با این بیماری های عمرانه و لاعلاج و دردناک کنار بیایم و عادت کنم که دیگربسیاری از کارهای عادی مثل خوردن یک بستنی را هم نمی توانم انجام بدهم و با همه ی این محدودیت ها هنوز هم به بهترین شکل بجنگم که سرباز امام زمان باشم در علم آموختن و خدمت ، مادرم _بخوانید تنها کسم در این دنیا _را از دست بدهم آن هم به خاطر تشدید بیماری قلبی اش در اثر دیدن رنج و سختی فرزندش ، آن وقت باز هم مقیدترین مسلمان می ماندم یا می رمیدم و اعلان جنگ می دادم به کل گیتی؟

نمی دانم . این ها را کسی جز او که عالم غیب و شهادة است نمی داند . اما می دانم که مثل خیلی آدم های دیگر برای من هم سوالاتی به وجود آمد و شاید بزرگترینش این بود : " که چه ؟ " . بارهای زیادی بوده که بخاطر همان کم ظرفیتی ام در برابر سختی ها و ناراحتی ها آرزو کرده ام که کاش "عدم" بودم هنوز ! مرگ نه ، عدم ! مرگ را عدم نمی دانم . و هرچه فکر کرده ام که چرا "محکومم به وجود " و این که "خواست و اراده ی من " در این وجود چه نقشی داشته است چیزی به یاد نیاوردم .
من ، مثل خیلی انسان های دیگر ، چنین روحیه ای دارم که فکر می کنم نقد را به نسیه نفروشم . همیشه برای توضیح دادن منظورم این مثال را می زنم برای مردم : یک موقع تلویزیون مسابقه هایی را می گذاشت که شرکت کننده ای پس از گذر از مراحل مختلف برای تعیین جایزه ی خود باید از بین چند صندوق یکی را انتخاب می کرد و این وسط ممکن بود یا برنده ی ماشین و لب تاب شود یا با قرعه ی " پوچ " فقط حس حسرت نصیبش شود و همیشه مجری برای بازارگرمی به شرکت کننده پیشنهاد می داد که انتخابش را از او به قیمتی مثلا دویست هزارتومان بخرد و شرکت کننده قید باز شدن جعبه را بزند . فکر می کنم اگر من در چنین مسابقه ای شرکت می کردم برای فرار از حس حسرت ناشی از برخورد به جعبه ی پوچ پیشنهاد مجری را می پذیرفتم و قید لذت برنده شدن یک خودرو را می زدم !
وقت هایی که به سوالم می اندیشیدم در واقع خودم با خودم مناظره می کردم . تمام جواب های ممکن برخاسته از انچه شنیده و خوانده بودم را در ذهنم می چیدم و سعی می کردم ایراد هرکدام را بیابم بلکه این وسط بفهمم چه چیزی درست است و چه چیزی غلط ... من با این چنین مناظرات درونی ای یک روز جوابی را در سر خودم شنیدم ، این که می گویم شنیدم یعنی این که چیزی مثل یک به یادآوردن یا یک الهام ، چیزهایی که در زندگی آدمی که به قول نزدیک ترین رفیقش ، صالح ، آدمی است بسیار متافیزیکی ، عجیب نیست .

ادامه دارد ...

پی نوشت :
اگر دوست داشتید از شنیده ها و تجربه های خودتان یا آدم هایی که دیده اید درباره ی چنین فکرهایی بنویسید از خواندنشان لذت می برم ، اما یک خواهش دارم ، این که اگر کسی خواست پاسخش را به این سوالات بنویسد قدری صبر کند تا نوشته های من به جایی برسند که پاسخ های خودم را این فکرها نوشته باشم . ممنون ...

داستان های من ۲

User Rating: 0 / 5

اولین باری که تنم برای چنین مساله ای لرزید و کل عالم جلوی چشم هایم تیره و ترسناک شد ، در همان روزهایی بود که شاید معنوی ترین و بهترین قسمت زندگی من را تشکیل می دادند . قبل از آن هیچ وقت از این حرف ها نشنیده بودم که ، دنیایم دنیای خوشی بود که هیچ شری درش متصور نبود و همه اش یقین بود و آرامش ، یقینی که هنوز هم نمی دانم از کجا آمده بود و چگونه آن قدر آرامش با هم یک جا جمع شده بود .
من که کسی را از قبل نمی شناختم ولی در همان مدت اندکی که با هم بودیم از ظواهر می شد چیزهایی را دریافت . "ف" همیشه زودتر از همه ی ما نمازش را خوانده بود . عکس هایی از شهدا را که توی اتاقمان به سقف و دیوار کنار تخت ها چسبانده بودند همه را می شناخت و زندگیشان را می دانست و بعضی ها را خیلی با علاقه تعریف می کرد . نوحه و مداحی زیاد بلد و بود و مداح ها را هم می شناخت . من نه مداحی درست و درمان می دانستم چیست نه به اندازه ی او هیئتی بودم نه خیلی شهدا را می شناختم نه نمازم مثل او به جماعت و اول وقت بود همیشه . از چیزهایی که بچه ها می گفتند هم می شد فهمید ف آدم مذهبی ای است . ف کسی بود که در آن روزها نزدیک ترین دوست من شده بود . دوستی ای از جنسی که قبل از ان با کسی نداشتم . ف کسی بود که در آن سی روز زیسته بودمش و تنهایی مرا پر کرده بود و شب ها و روزهای عجیب آن دوره را با هم گذرانده بودیم و رازهایمان پیش هم بود . دوستش داشتم . حتی بعد از جدا شدنمان هم با هم در ارتباط بودیم . برایش شعر می گفتم و هنوز نزدیکی همان روزها را دورانه حس می کردیم .
به خاطر همین نزدیکی بود شاید که وقتی در روزهای آخر دوره دیدم دیگر نماز نمی خواند تنم لرزید . اوقاتم تلخ شد و همه ی چیزهای دنیا را ناواضح تر از آن چه تا آن موقع می دیدم یافتم . شاید نزدیک یک هفته حتی جرات نداشتم در موردش با ف حرف بزنم ، اصلا نمی دانستم باید چه بگویم ؟ مگر می شود به یک باره آدم این طور زیر و رو شود ؟ اصلا چه چیزی ممکن است رخ بدهد که یک دفعه همه ی اعتقادات آدم دچار چنین زلزله ای شود ؟
روزی که خودم را جمع کردم تا با ف حرف بزنم شاید فکر نمی کردم چنین چیزهایی بشنوم . بابت مدل زندگی و خانواده ام بی خبر نبودم از این طور صحبت ها اما خب برایم غیرمنتظره بود یک نفر آن هم با آن حالات و سکنات بگوید : " خدا عادل نیست " . ان روز که این ها را شنیدم ، در آن خوابگاه که با رفتن اکثر بچه ها بیشتر به " مسافرخانه رنج " (۱) می مانست ، کل کائنات دور سرم چرخید ، حسی که فکرش را نمی کردم تا پنج سال بعد کش بیاید .
توی نمازخانه بودیم که این حرف ها را زدیم . بین آن بچه ها واقعا من بی سواد و کتاب ناخوانده بودم . نمی توانستم بر بیایم از پس جواب دادن و بالای منبر رفتن . یادم است که به خودم لرزیدم . یادم است که همان موقع به رسم آن ایام که تا مشکلی یا مهمی پیش می آمد به خدا پناه می بردم با تمام موجودیتم ، مهری برداشتم و با بغض نزدیک به گریه ، رو به قبله ای که با ۲۲ درجه تمایل به راستش به ام گوشزد می کرد که این جا تهران است ، نماز خواندم و پناه بردم به خدا از این که زلزله ای بیاید و من را درون خودم فرو بریزد و نتوانم از زیر آوار بلند شوم هیچ وقت . و دعا کردم برای ف و برای خودم . یادم می آید حالت بچه ای را داشتم که ترسیده و از استیصال خودش را قرص گرفته و گوشه ای خزیده تا خیالش حداقل از پشت سرش راحت باشد ...

ادامه دارد

(۱) به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه این جا / مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه این جا ؟!

داستان های من ۱

User Rating: 0 / 5

از درکه که برگشتیم چهارنفرمان خسته و کوفته و بدتر از همه گرسنه بودیم، به شدت گرسنه. ساعت از چهار گذشته بود و ما هنوز ناهار نخورده بودیم و با وضعیت بسیار بدی با یک مینی بوس فیات قدیمی که جای سوزن انداختن هم نداشت از درکه تا تجریش آمده بودیم. مطابق تمام روزهای این چندسال گذشته و مخصوصا همین سالی که از تابستان قبل شروع شده، این روزم هم با انبوهی از مکالمات پیچیده که به قول علی بیشتر شبیه مناظره اند تا حرف های معمولی انسان های عادی گذشته بود و مثل همیشه بعد از این صحبت ها تمام کائنات دور سرم می چرخید. تصمیم گرفتیم برویم امام زاده صالح قدری بنشینیم.
با حال و احوالات این روزها، تردید داشتم که صالج و ابوذر هم بخواهند زیارت بکنند یا نه. با این که می دانم از این که معطل بشوند خوششان نمی آید و معمولا منم که سنگ راه این گروه دوستانه مان هستم، اما زیارتم را کش دادم، یعنی آن طور که دلم می خواست و بی عجله زیارت کردم. حالم از همان سر کوه خوش نبود. هم من هم صالح، هر دو میل گریه داشتیم وقتی کنار رود در درکه نشسته بودیم و منتظر پختن سیب زمینی های زیر زغال ها بودیم.با هم روزهایی را مرور کردیم که به قول صالح روزهای اوج جوانیمان بوده و بیشتر از هرکسی و هر چیزی این روزها را «با هم زیسته ایم». همین طور که از کوه پایین می آمدیم به هم گفتیم که آن قدر با هم بوده ایم و از زیر و بم زندگی هم خبر داریم که هرکداممان می تواند کتابی در مورد دیگری بنویسد و برای بار چندم به اش گفتم که شاید در دانشگاه چیزی عایدم نشدو حتی بسیاری چیزها را از دست دادم اما کنار او و در این جمع هایمان چیزهای زیادی به دست آوردم، مثلا یاد گرفتم فکر کنم و عمیق تر شوم واین که آدم هایی را که دوست می داشتم «زیستم» و شاید مهم تر و عجیب تر از همه برای خود من این باشد که نزدیک ترین دوست این سال هایم کسی بوده که تقریبا در همه چیز با من تفاوت داشته و این که توانسته ام آدمی را که این قدر با من متفاوت است زندگی کنم ، برایم واقعا مایه ی افتخار است و باعث «رضایت درونی» می شود. همه ی این حرف ها با حرف های روی کوه ابوذر در مورد اخلاقی بودن ازدواج دینی و مساله ی تکراری «وجود و عدم» موقع زیارت دور سرم می چرخید. مخصوصا بعد از مسابقات مناظره و با این حال و هوای جدید صالح این صحبت ها و دیدن این مسائل و شنیدنشان بسیار برایم سخت است، به اندازه ی یک کار بدنی سخت انرژیم را می گیرد، انرژی نداشته ام را. منی که ماه هاست عزلت گزیده ام و در لاک خودم فرورفته ام و از کل دنیا همین چندتا آدم را نگه داشته ام برای خودم و آن قدر خسته ام که هربار که می خواهم بخوابم تلاش می کنم طوری بخوابم که حداقل چندسالی بیدار نشوم اما تلاش مذبوحانه م جز به خنده ی کل ذرات عالم به من ، راه به جایی نمی برد.

زیارتم که تمام شد صالح لمیده بود روی فرش های امام زاده و فیلم هایی را که روی کوه گرفته بودیم تماشا می کرد. مشغول نماز خواندن شدم. ابوذر هم امد ایستاد پشت سرم نماز خواند. قبل ما صالح هم خوانده بود. نماز من و ابوذر که تمام شد جواد هم از زیارت برگشته بود. نشستیم دور هم به حرف زدن و خنده های بی معنی همیشگی و از هر دری سخنی تا این که حرف رسید به آرزوی قدیمی من و صالح. صالح به ابوذر می گفت: «زندگی دینی اونقدرم بد نیست. فکر کن چقدر خوبه با زنت بیای زیارت چادرو بگیره دور صورتش و بخنده. فکر کن همین جمع با زنامون می رفتیم مشهد». نگاه من کرد و گفت «آی آی آی» و با همان خنده ی همیشگی و واضحش تمام حسرت های ساده و معصومانه ی مخفی شده بین پیچیدگی های زندگی «انسان» را جلوی چشم های من ترسیم کرد . من هم اول می خندیدم اما حرف به این جا که رسید و یادم آمد چه قدر با صالح این خیالات را مثل بچه ها در سرمان می پروراندیم و حسرت هم را می خوردیم به یکباره خنده هایم به جسم صلبی درون گلویم تبدیل شد که نمی گذاشت نگاهم را از روی فرش امام زاده بلند کنم. زدم زیر گریه. همان طور نشستم و نیم ساعت گریستم. اول آرام آرام و بعد با هق هق و مثل مادرمرده ها. آن قدر گریه کردم تا مثل آن وقت ها که حامد شاکرنژاد سوره ی مریم را می خواند و دیوارهای مسجد هم در گوش من به صدا درآمده بودند یا آن روزی که میثم مطیعی روضه ی قاسم را می خواند و همین صالح کنارم نشسته بود، آن قدر سبک بشوم که آرزو کنم خدا دلش بسوزد و مرا همان موقع بردارد و ببرد پیش خودش و بعد که این آرزو برآورده نشد دوباره اشکم در آید که چرا آن قدر پایم گیر است که حتی این قدر سبک شدن هم برای رفتنم کافی نیست.

خیلی وقت است که دیگر موقع زیارت کردن چیزی نمی خواهم برای خودم. گاهی هم فقط نگاه مقبره می کنم و آیاتی که به خاطر دارم را می خوانم و صلوات می فرستم. قدیم ها این طور نبود. تمام خواسته های کوچک و بزرگ دنیا را ردیف می کردم و یکی یکی همه شان را از خدا می خواستم. حالا مدت هاست که نمی دانم چه می خواهم. این بار اما فرق داشت. بیشتر از همه برای ابوذر و صالح دعا کردم. به هر زبانی که بلد بودم از خدا خواستم به دادمان برسد. رحمش بیاید به این همه حسرت های جوانی و به ان همه زندگی دینی. وسط هق هق هایم همه ی این حرف ها دور سرم می چرخید. زیر لب می گفتم: «من که هیچ تکیه ای ندارم.. چه چیزی هست که من دستمو بهش بگیرم مث این ضریح و بگم تو هستی؟ منی که حریف خودم نمی شم چه کنم برای بقیه ؟ چه راهی هست جز این که تو نگاه کنی و ازین لجن زار نجاتمون بدی؟ اگه تو این دستی رو که الان بلند کردم به طرفت نگیری چی می تونم بکنم ؟ آدم بیچاره ای که وسط این بیابون تنها رها شده و هر چی می دوه فقط به سراب می رسه چه پناهی داره ؟ نگاه کن ای کسی که یهدی من یشاء و یضل من یشاء... اینا عزیزای منن. آدمایی اند که توی این دنیا دوستشون دارم. باهاشون زندگی کردم... از من کاری بیش از این ساخته نیست...» این ها را می گفتم و هق هق گریه می کردم و گاهی دستم را بالا می آوردم بلکه در اوج استیصال دستی ازآسمان بیاید و از بین آینه کاری های امام زاده که بغضم را صدبرابر می کردند بگیردش و یک باره بیرون بکشد از این وضعیت.

ادامه دارد...


پی نوشت:
۱- بعضی چیزها مخاطبی ندارد جز خودم. مخصوصا پی نوشت و پیش نوشت های احتمالی _مانند آن چه در زیر می آید _، چون در واقع از اینجا به عنوان یک وبلاگ یا دفترچه ی شخصی استفاده می کنم و برخی یادداشت ها جنبه ی به خاطر سپاری یا یادآوری نکته ای را برای خودم دارند. در این صورت اگر خواندن این گونه چیزها وقتتان را می گیرد یا سرتان را درد می آورد عذر می خواهم.

۲- امشب سرنخ نوشتن را از حرف هایی که با جواد بعد از رفتن صالح _موقع سحری خوردن_ زدم پیدا کردم. گرچه از جایی غیر از ان آغاز کردم داستانم را.

۳- یادم باشد راجع به این آیه بنویسم در لابلای داستان: أَن رَآهُ اسْتَغْنَی...
قبلا هر چه می خواستم در قرآن بود. با قرآن رسما حرف می زدم. قبلا که می گویم مثلا تا سال ۹۲. آن وقت ها که هنوز بچه تر بودم و اشتباهات و فضاحاتم هم کوچکتر بودند. حالا که یا سراغ قرآن نمی روم یا اگر بروم پیدا نمی کنم جوابم را. امشب وسط توضیح دادن برای جواد و حرص خوردن و خطابه رانی، مثل خیلی وقت های دیگر کشف های جدیدی کردم. جواب یک سوالم را انگار در این آیه پیدا کردم. در واقع جوابی برای خودم داشتم اما نمی توانستم بفهمم چرا این جواب را باید پذیرفت یا این که چرا قدری آزار دهنده است برایم. امشب وسط حرف هایم و تشریح جوابم برای جواد یاد این آیه افتادم و بعد گفتم الان خیلی سنگم که اشکم در نیامده هنوز! موضوعش در مورد مطالبه گری انسان از خداست! به علاوه صحبت های بعدش در مورد شباهت انسان به خدا.

۴- از سانتی مانتالیسم و شاعرانگی بیش از حد نثر بدم می آید. اما انگار در روایت کردن این چیزها ناگزیرم از ابتلا به سانتی مانتالیسم...

داستان های من

User Rating: 0 / 5

ای رستخیز ناگهان، ای رحمت بی منتها
وی آتشی افروخته در بیشه‌ی اندیشه ها...


حتی الان هم که شروع کرده ام به نوشتن این سطور، هنوز هم دارم فکر می‌کنم می‌خواهم چه بنویسم؟! نه این که نمی‌دانم چه می‌گذرد در فکرم، بلکه آن قدر چیزهای مختلف به ذهنم هجوم می‌آورند که خیلی سخت می‌شود انتخاب نقطه‌ی آغاز نوشتن و سخت تر از آن فرمی که باید پیدا کنم تا حرف هایم را، ذهن مشوش بیچاره ام را درونش جا بدهم.

در این لحظه _ و تنها و تنها همین لحظه _ بنایم بر این است که بخشی از داستان هایی که بر من رفته است را به صورت نوشته هایی متوالی ( بخوانید سریالی ) اینجا بگذارم. این مساله آن قدر برایم بغرنج بوده است که سه سحر ماه رمضان امسال را به فکر کردن در مورد این که این کار را بکنم یا نه گذراندم و هر بار خواستم بنویسم با تردید صفحه را بستم. نه این که قرار است حرف های بو دار و عجیب و غریب بزنم، یا نقشه های گنجم را این وسط بکشم یا شاخ غول را بشکنم، نه ! مساله این است که خیلی چیزها هستند که ذهن بیچاره‌ی من خودش را مکلف به این می‌داند که درباره‌ی ان ها فکر کند مثلا این که این سایت جای چنین داستان هایی هست یا نه ؟ این که اینها فقط داستان های من نیستند و آدم های دیگری هم شخصیت های این داستان ها هستند که شاید دلشان نخواهد من این ها را بنویسم به هر دلیلی یا این موضوع که حالا دیگر دارد دو سال می‌شود که دیگر نه خبری می‌خوانم، نه با کسی بحث می‌کنم، نه روزنامه های دانشجویی را پیگیری می‌کنم، نه ارتباطم با انسان ها به اندازه‌ی قبل است و خیلی چیزهای شخصی این چنینی که مثلا یک جایی باعث شدند من نخواهم دیگر روی سایت باشگاه بنویسم.

بعد از سال ها دست و پا زدن و از این شاخه به آن شاخه پریدن و انبوهی از کارهای تمام و نیمه تمام کاملا مختلف و ماه های متمادی نوشتن و فکر کردن و تفلسف و "زیستن "، حالا می‌توانم قدری محکم تر از همیشه بگویم که آنچه که آدم ها اسمش را می‌گذارند " تجربیات زندگی " از مهم ترین چیزهایی است که در تمام کائنات می‌توان یافت! هرچند به این مساله آگاهم که تجربه و "زیستن" چیزی را نمی‌شود به کسی انتقال داد و به قول آلبر کامو تجربه را صرفا با زیستن آن موقعیت می‌توان به دست آورد یا به قول هاینریش بل هیچ کس در بطن موقعیت فردی دیگر قرار ندارد، اما فکر می‌کنم تلاش آدم ها برای بیان تجربه های متفاوتشان و سعی برای انتقال و ایجاد هم فهمی درباره‌ی آن ها چیزی است ارزشمند که تمام پیچیدگی های دنیای آدم ها زاده‌ی آن است. فکر می‌کنم حتی بتوانم برای این صحبتم گواهی از قرآن هم بیاورم، خدا به عنوان دانای کلی که می‌تواند از تجربیات همه‌ی آدم ها در تمام زمان ها خبر داشته باشد خیلی از آیات کتابش را برای بیان کردن تجربه های آدم ها کنار گذاشته است. ابراهیم و پسرانش، موسی با داستان های عجیب و دیوانه کننده اش. یوسف که بهترین داستان هاست، مریم، مریمی که هربار داستانش را می‌خوانم تمام حس هایی که یک ادم می‌تواند داشته باشد را یک جا با هم احساس می‌کنم و زار زار می‌گریم آن قدر که کل مسجد با تعجب نگاهم کنند، یا نمی‌دانم آدم هایی مثل پسرنوح، همسر نوح و همسر لوط، فرعون با پرسش هایش، قارون با پول هایش، آن جماعتی که به هود و شعیب می‌گفتند دیوانه، یا تجربه هایی که صاحب مشخصی ندارند، مثلا این حالت که یک آدم فکر کند در لایه های تاریکی فرو رفته، این که کسی حس کند در آسمان ها آنقدر بالا رفته تا حالت خفگی پیدا کند و.... برای همین مساله‌ی تجربه‌ی زیستن و تلاش برای هم فهمی است که خیلی وقت ها داستان خواندن را کمتر از فلسفه خواندن و مطالعه‌ی علوم تجربی نمی‌دانم، چون داستان ها ظرفی اند برای بیان تجربه های آدم ها، آدم هایی که روزی سرشان را می‌گذراند روی زمین و برای همیشه می‌خوابند و هیج کس نخواهد دانست که چه چیزهایی دیدند، چه حس هایی داشتند، چه چیزهایی را خلق کردند، چه موقعی اشک ریختند و چه موقعی خندیند و به چه چیزهایی خیره شدند... برای منی که خیلی وقت از همه‌ی بحث های عالم خسته ام، شاید تنها راه حرف زدن با دیگران و پیدا کردن جواب سوال هایم و یا ابراز عقایدم همین داستان گفتن ها باشد.

این ها همه را نوشتم تا بگویم می‌خواهم این جا یک سری دیالوگ و مونولوگ و حتی روایت بنویسم، آن قسمت هایی از تجربه های زیستنم را که به باشگاه و حق عضویتم در آن و حق هم باشگاهی بودن شماها بر من مربوط می‌شود و در دایره‌ی حرف هایی که در باشگاه می‌شود زد، می‌گنجند. نمی‌دانم تا کی حوصله‌ی ادامه دادنش را خواهم داشت یا این که چه قدر به درد می‌خورد یا این که چه چیزهایی از آن مقبول واقع می‌افتد یا حتی تایید می‌شود یا نه، امیدوارم که این یک کار را بتوانم حداقل "تمام" کنم.

رمضان که می‌شود همیشه چیزهای تازه ای پیدا می‌شوند برای تجربه کردن، بهانه هایی برای تغییر. شاید این یکی هم از صدقه سری رمضان باشد.

پ ن : امشب قرار بود داستان هایم و دیالوگ ها را مستقیم شروع کنم ! آن قدر فکر کردم که چه کنم، که اصل موضوع شروع نشد و این همه کلمه فقط شد مقدمه ! پوزش بابت این که سرتان را درد می‌آورم با پرچانگی هام.

حالا که بهانه برای قرآن و دعا خواندن و کارهای خوب زیاد است، یک بهانه هم پیدا کنید برای دعا کردن برای ما دیوانه ها :)
نماز و روزه هایتان قبول.

در معرض باد بهاری

User Rating: 0 / 5

۱) دوستم سید فرزاد می گفت: برای آنکه حرفت در کسی "بگیرد" ، باید "نَفَست حق " باشد. اگر نفست حق بود آن وقت می توانی وارد هزارتوی دل کسی شوی و ردپایی باقی بگذاری.
۲) آدم مثل درخت می ماند انگار . یک وقت هایی چشم هایش برگ ریزان می شود و دلش یخبندان و باید با دست های خالی بایستد رو به آسمان و انتظار باد بهاری را بکشد به این امید که دوباره دلش سبز شود و دستش پر.
۳) نَفَس حق مثل باد بهاری می ماند. به گوشَت که بوزد و به دلت که بنشیند ، تر و تازه ات می کند ، سبزت می کند ، یادت می آورد جوانه زدن و بهاری بودن را. شاید برای همین است که پیامبر خدا گفت : " خود را در معرض باد بهاری قرار دهید..."
۴) همیشه گفته ام به تان ، وقت هایی را که کنار شما گذرانده ام ، دلم سبز شده و یادم آمده جوانه زدن را ، بهاری بودن را. باد بهاری است حرف هایی که توی باشگاهمان می زنیم و می شنویم. " بهار دل هاست آیه های قرآن " و ذکر مردان خدا. حق است نَفَس شماها.

الهی دل هایتان بهاری باشد توی این سال جدید...