همیشه هابیل، دوباره قابیل

User Rating: 0 / 5

ما سه برادر بودیم: من و حسن و محمد. بسیاری از مردم فکر می کردند محمد امامِ پس از پدرم، حضرت هادی است. اما محمد درگذشت. مردم برای تسلیت می آمدند و دوستان و شیعیان از امام بعدی می پرسیدند. پدرم به حسن رو کرد و گفت "فرزندم! شکرخدا را به جا آور زیرا خداوند تو را برای امری برگزیده است."
حسن که بسیاری او را تا آن زمان ندیده بودند، داشت بر برادرمان می گریست. گفت خدا را سپاس می گویم و از او می خواهم نعمتهایش را بر ما تمام کند. انالله و انا الیه راجعون.
در همان روزها و گفتگوها درباره امامت حسن، پدرم از دوستانش میخواست حجتِ پس از حسن را نیز تبعیت کنند.
کارگزاران بنی عباس، هم از او می ترسیدند و هم او را می ستودند. شنیده بودم که یکی از ایشان در دیدار با او به استقبالش رفته بود و بوسیده بودش. وقتی پسرش پرسیده بود که این جوان کیست؟ گفته بود: او امام کافران است! اگر ما بنی عباس خلیفه نبودیم، تنها او شایسته خلافت بود. این ابن الرضا مثل پدرش سرشار از علم و عبادت و خوش خلقی است. آه جانم به قربانش. جانم به قربانش.
شنیدم که شنوندگان سخنش چقدر تعجب کرده بودند و درباره من پرسیده بودند و او گفته بود: اصلا جعفر کیست که شما احوالش را می پرسید؟ چه رسد که با حسن مقایسه شود. جعفر مردی پست و گناهکار است.
این طور بود که دوست و دشمن، حسن را می ستودند و من را تحقیر می کردند. اما من هم می خواستم امام باشم.
حسن که درگذشت، حتی به دیدن فرماندار سامرا هم رفتم. گفتم مرا در مقام حسن قرار بده تا به تو پول زیادی بدهم. او فریاد زد که ای احمق. ما علیه مدعیان امامت پدر و برادرت می‌جنگیم. اگر تو امامی به ما چه نیازی داری و اگر شیعیان تو را امام نمی دانند، از ما چه کاری ساخته است.
هیچ کس حتی احتمال امامت من را هم نداد و همه در جستجوی فرزند حسن بودند.
راستش حسن واقعا فرق داشت. چقدر از فقرا را کمک و راهنمایی می کرد. حتی محمد که او را قبول نداشت را، هم کمک کرد و هم گفت کدام شهر برود تا ثروتمند شود.
به جز اخبارهای غیبی و بخشندگی اش، جاذبه ای داشت که حاکمان عباسی را بی چاره می کرد. مثلا علی بن اوتاش یکی از ماموران خشن و ضدبنی هاشم بود. اما پس از یک روز از زندانی کردن حسن عاشقش شده بود. حتی در حضور حسن سرش را بلند نمی کرد که به او نگاه کند. بعد او را به صالح وصیف سپردند.
یادم هست که صالح را مواخذه کرده بودند که چرا حسن را آزار نمی دهی؟ چرا اینقدر آرام و راحت است؟ صالح گفته بود چه کنم؟ شرورترین مردانم را نگهبان او می کنم. چیزی نمی گذرد که می شنوم عابد و زاهد شده اند. می گویند حسن روزها روزه و شبها در نماز است. مهربان و بخشنده است. با هر کس به زبان کشور خودش سخن می گوید. گاهی اخباری غیبی می گوید. نگاه او بدن ما را می لرزاند. حتی در میان درندگان انداختمش. به او آزاری نرساندند.
این بود که هیچ کس امامت من را نمی پذیرفت. حاضر بودند امامت پسر ندیده او را بپذیرند اما من را نه. سامرا، شهری که سر من رای، هر که دیدش شاد شد حالا فقط زندان پدر و برادرم نبود، زندان من هم شد. من که نه تنها هیچ کس هرگز امام نخواندم، همه جعفر کذّاب نامیدندم. همه با دست مرا به فرزندانشان نشان می دادند و می گفتند او فرزند و برادر و عموی امام است. اما انتخاب کرد که کذاب باشد. تو آن می شوی که می خواهی.
این گونه بود که هم حسن و هم من نشانه های انتخاب خدا و انتخاب های انسان بودیم، او هابیل وار و من قابیل گونه.

 

منبع: سیره ایمه: ترجمه ارشاد شیخ مفید

غم‌های بستنی فروشی در کربلا

User Rating: 0 / 5

teale

بستنی فروش کربلایی یک ترکیب عجیب و ادبی نیست. یک مرد جوان است. با خانمش برای درمان به ایران آمده اند. اولین توقف شان در قم بود. زیارت و دعا و بعد،
موقع رفتن خانمش می گفت: دیگر برویم کربلا. من دکتر نمی خواهم. سیده معصومه ، دکتر ان شاء الله.
مبتدا: سیده معصومه.
خبر: دکتر.
و این طور بود که ما از نو سیده معصومه را دیدیم.
برای شفایشان دعا کنید.
***
حاج آقای جوان از حاج آقای پیری نقل می کند که گفته بروید نجف درس بخوانید.
مدتی بروید نجف.
آنجا اگر تیله بازی هم کنید، عاقبت کسی می شوید. فقط در معرض برکات امیرالمومنین باشید.
***
محرم دارد نزدیک می شود. مثل هر سال. و من چه باید بکنم؟ هر محرم چه کرده ام؟ گامی به پیش برداشته ام یا ...؟
این فکرها سخت است. حال مرا سخت می کند.
می خواهم مثل مهمان کربلایی ام بروم روضه و بگویم سیده زینب، دکتر ان شاء الله و بنشینم و دردهایم را بشمرم که خانم دکتر! دلم این سیاهی را دارد و سرم آن درد را. پایم نمی کشد و دستم سنگین شده. چشمهایم تار است و گوش هایم خوب نمی شنود. خانم دکتر از همه بدتر این قلبم، قلبم، قلبم ...
زیر سیاهی های خیمه ها تیله بازی کنم و چایی بخورم و بعد طلبکار بشوم که من اینجا بوده ام، زیر این نورهای سیاه. یا اباعبدالله من اینجا هستم، گرچه به تیله بازی.
.
.
.
و مگر جز این چه می توانم؟

اهمیت مراقب نبودن

User Rating: 0 / 5

خدا بیامرز مادربزرگم می گفت: آدم، آدم می خواهد.
منظورش یار و غمخوار و خلاصه ما بچه ها و نوه ها بودیم. گاهی که دعوتمان می کرد و ما می گفتیم«کاری از دستمان بر می آید؟» می گفت کاری ندارد؛ اما آدم، آدم می خواهد.
بعدها که بزرگ تر شدم فهمیدم این جمله در سیاست و اقتصاد و مناسبات قدرت و جامعه هم درست است. چون هرچه داشته باشی، در نهایت آدم هایت هستند که جایگاه و موفقیت تو را تعیین می کنند.
این است که گاهی اوقات ما به دوروبری هایمان، هم فکرها، هم موضع ها و خلاصه آدم هایمان سخت نمی گیریم. وقتی ظلمی می کنند، تذکر نمی دهیم. احیانا خطایشان را توجیه می کنیم. چون فکر می کنیم مایه ی قدرت و موفقیت ما هستند. گاهی به هر قیمتی آدمی را نگه می داریم چون"بالاخره طرف ماست."
مخصوصا وقتی اشتباه آنها به نفع ما است، از این هم پیشتر می رویم. به روی خودمان نمی آوریم که چه بهایی برای این نفع پرداخت می شود، چه چیز فدای ما می شود.
تشخیص اینکه آدم های ما دارند اصل کار ما را زیر سوال می برند، گاهی سخت است. گاهی دل کندن از منافع و یاری آنها خیلی سخت است. یک دوراهی دشوار میان حق و یاران حق. مخصوصا اگر حق تنها باشد، یا بدانی طرف حقّ هستی و تنهایی و مخالفان حق، زیاد و قوی هستند، آن گاه وسوسه می شوی که همین اصحاب ناحقّ و ظالم را نگه داری. آخر اگر اینها بروند، چه می شود؟
چه بر سر ما می آید؟
از ما چه می ماند؟ اگر ما نمانیم، چه بر سر حقّ می آید؟
***
امام هادی در شرایط تنهایی و بی یاوری زندگی می کرد. او از هشت سالگی که پدرش شهید شد تا چهل ویک سالگی که خودش را مسموم کردند، زیر نظر جاسوس ها و مامورهای متعدد عباسیان بود. این وضعیت سختگیرانه باعث شد که امام (ع) شبکه وکلا و نمایندگان را سامان دهی کنند. اما وقتی متوکل عباسی قدرت را به دست گرفت، باز هم شرایط را سخت تر کرد و امام را به منطقه نظامی سامرا برد تا مستقیم بر ایشان نظارت کند.
این ها را در نظر بگیرید. به علاوه زندانی شدن، حمله و تفتیش شبانه روزی خانه امام، ترس یارانشان از ملاقات ایشان ...این امام چقدر به آدم احتیاج دارد؟ چقدر موضع او به کمک- هر کمکی- نیاز دارد؟
در این وضعیت، یک گروه از طرفداران امام بودند که ایشان را می پرستیدند. این یک استعاره نیست.غلات یا غلوکننده ها معتقد بودند امام هادی (ع) خدا است. اگر ما بودیم، چه می کردیم؟
طرف طرف دارانمان را نمی گرفتیم؟بالاخره هرچه باشد، آنها با ما هستند، آن هم در این شرایط سخت که یاران مان را می کشند، غارت می کنند، زندانی می کنند و ما بی نهایت تنها هستیم.اصلا حقّ هم تنها است.
امام هادی چه کرد؟ نامه های متعددی به مردم مناطق مرتبط نوشت. در یک نامه نوشت«ابن حسکه -لعنت خدا براو!- دروغ گفته است و من او را از دوستان و پیروان خود نمی دانم. چه بر سر او آمده است؟خدا لعنتش کند! سوگند به خدا، پروردگار، محمد و پیامبران پیش از او را جز به آیین یکتاپرستی و امر به نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده و محمد فقط به سوی خدای یکتای بی همتا دعوت کرده است. ما جانشینان او نیز بنده های خداییم و ...واگر از فرمانش سرپیچی کنیم، گرفتار کیفرش خواهیم شد.»
نامه دیگرش پر از هشدار بود«من از فهری و محمد بن بابای قمی بیزاری می جویم و تو و تمام شیعیان را از فتنه او برحذر می دارم...شیطان بر او مسلط شده و او را گمراه کرده است. اگر توانستی سر او را با سنگ بشکن!»
سر او را بشکند؟ در روزگاری که شیعه حق مالکیت ندارد، مزار امام حسین تخریب شده، این کار سیاستمدارانه است؟صلاح است؟
و این را چه کنیم؟«فارس به اسم من دست به کارهایی می زند و مردم را فریب می دهد و آنان را به بدعت در دین فرامی خواند.خون او برای هرکس که او را بکشد،هدر است. کیست که با کشتن او، مرا راحت کند؟ من در مقابل بهشت را برای او تضمین می کنم.»
***
امام هادی فقط حقّ بود. نمی گفت حالا بگذار فکر کنند من خدایم. چه اشکالی دارد؟ من که آدم خوبی ام، امام هستم. با من باشند، من هم که با خدا هستم. با آنها مدارا نمی کرد. فقط حقّ بود. گرچه که مهربان بود، بخشنده بود، از حقّ خودش می گذشت اما از حقّ خدا، حقّ حقیقت نمی گذشت.
نمی گفت ایرادی ندارد یاران من ظلم کنند، بالاخره که شیعه هستند. آن هم در این وانفسای تنهایی و بی یاوری. در عوض خطاهایشان، خوبی هایی دارند. مثلا اینقدر شجاعند که به شدت از من طرفداری می کنند. اگر اینها نباشند، از شیعه چه می ماند؟امامت چه می شود؟
نمی گفت که اگر من ضعیف باشم، آدم نداشته باشم، یا اصلا نباشم، چه کسی مراقب حق است؟چه کسی مواظب خدا است؟ می دانست قرار نیست کسی مراقب خدا یا خوبی یا شیعه یا دین باشد، هر کسی فقط باید حقّ باشد و جای خودش باشد. آن وقت خدا به او افتخار می دهد که مهره ای در مسیر خوبی باشد. می دانست خدا به هیچ کس نیاز ندارد، حتی برای دفاع از حقّ. البته اگر بخواهد کسانی را هم به کار می گیرد.
برای همین تنها بود و بزرگ بود.
متواضعانه امام بود و با جدیت بنده ی خدا.
برای همین تنها بود اما تنها نمی ماند. شیعیان پاک و خالص،از لابه لای موج های بلا به او متصل می شدند. حتی زندانبان ها و ماموران، عاشقش می شدند. او حق بود و خدا آدم های دشمنان قدرتمندش را هم اسیر او می کرد.
او سیاهی را می زدود و خدا تنهایی اش را.

۳- غذا خوردن کریم

User Rating: 0 / 5

به بهانه دهه کرامت:
۳- غذا خوردن کریم
شما احمد را نمی شناسید. ولی احمد آدم مهمی است. یک یتیم بسیار جوان که با هزار زحمت، زندگی متوسطی برای خودش و خانواده اش جور کرده است.
احمد جملات قصار زیادی هم دارد. یکی از آنها این است:«من هیچ وقت زن نمی گیرم. چون می ترسم نتونم بهش غذا بدم.» از آن روز بود که غذا خوردن نزد ما معنای پول درآوردن و تامین مخارج و امثالهم گرفت.
دعا کنید احمد زن بگیرد.
اما بعد
ما نخبه ها چه طور غذا می خوریم؟ خیلی از ما منتظر اتمام تحصیلات تکمیلی و استخدام به عنوان هیئت علمی هستیم.
این در نگاه اول بد نیست. اما هیچ می دانید مشاغل مزد بگیری و مزدوری در اسلام توصیه نشده اند؟ آقای جوادی آملی بارها گفته اند که مزدوری کراهت دارد و اسلام می خواهد هر کس برای خودش کار کند.
حسّتان نسبت به سلیقه اقتصادی خدا چیست؟ آن هم وقتی که همه دعا و تشویقتان می کنند جایی استخدام شوید.
از قبلتر بگویم: در تمام سال هایی که فقط درس می خواندم، حس کرامت زیادی نداشتم. یک روز همین آقای جوادی آملی درباره مذمت «کلّ علی الناس بودن» حرف می زد و من فهمیدم سالهاست کلّ یا همان آویزان هستم. ولی اگر من و همه ی بچه های ایران کریمانه تر زندگی می کردیم، احتمالا پرکارتر و قانع تر و صرفه جوتر نبودیم؟ گمانم اینقدر هم احساس نیاز و تنگنا نمی کردیم.
اصلا مشکلات اقتصادی به جای خود، اما شما چند نفر آدم کریم بیکار می شناسید؟ شاید فقیر باشند یا ناراضی، اما منتظر و چشم انتظار کسی نیستند.
در سال هایی که منتظر بودم جایی مرا جذب کند- و البته که کارهای خرده ریز انجام می دادم- حس کرامت چندانی نداشتم. کرامت با بی نیازی همراه است. با نگران نبودن. با تلاش کردن موقرانه. اگر کریمانه منتظر هیئت علمی شدن باشیم، چه طور رفتار می کنیم؟ لابد خیلی کارهای دیگر می کنیم، وقتی برای مصاحبه می رویم خودمان هستیم و حتی وقتی به دلایل نامعقول یا معقول رد می شویم، غصه نمی خوریم. چون آدم کریم در بند تایید و قبول هیچ کس نیست.
لابد فکر هم نمی کنیم که خدا دیگر چه طور به ما غذا بدهد؟ می دانیم سرمان فقط باید بالا باشد. چشم مان نباید به پایین یا دوروبر باشد. کریم سرش بالاست. با گردن راستش کار می کند و غصه نمی خورد. ذلیل هیچ اداره و دانشگاه و شرکت و پارتی و ...هم نیست. امیرالمؤمنان علی علیه السلام می فرمایند: «درخواست از دیگران کلید فقر است و روزی را نابود می کند»(حکمت ۲۲۶)
کاش وقتی نقدها و دردودل ها و تحلیل های اقتصادی می کنیم، مواظب باشیم کریمانه باشد. امام رضا(علیه السلام) می‌فرمایند: «لاتستقلوا قلیل الرزق فتحرموا کثیره.»(بحارالانوار، ج ۷، ص ۳۴۷) رزق و روزی کم راناچیز مشمارید، زیرا این کار شما را از نعمت‌های فراوان محروم می سازد.
هی هم نگوییم ما ایرانی ها، دانشجوها، غیرتهرانی ها، رشته فلان ها...بدبختیم. چون پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می فرمایند: «من تفاقر افتقر» کسی که خود را به فقرو تهی دستی بزند، فقیر و نیازمند می‌شود.
کریمانه غذا بخوریم.مثل همه ی کارآفرین ها، دانشمندها، مخترع ها و نخبه های واقعی که از کرامت آن همه شدند، نه از فرآیندهای ذلیلانه و ظاهرا ضروری.

۲- خانواده کریم

User Rating: 0 / 5

به بهانه دهه کرامت:
۲- خانواده کریم

استاد علاسوند می گوید:«بسیاری از نظریه های غربی مبتنی بر برداشتهایی ناقص از مفهوم کرامت انسان است و این مفهوم، میراث ادیان توحیدی است.» خلاصه یعنی غرب توانسته از این یک دانه مفهوم و ارزش، یک عالمه حرف –درست و غلط- در آورد.
ما با ارزشهایمان چه می کنیم؟ یا همین کرامت در نظریه ها، تبیین ها و زندگی ما چه جایی دارد؟
مثلا بیایید فکر کنیم خانواده کریم چه جور خانواده ای است؟
به نظر شما اگر زنی کریم باشد، رزقش یا تامین مالی اش را منحصر به ازدواج می بیند؟ و اگر ازدواج کرد و خداوند به طریق دیگری به او برخورداری داد، ناسازگار می شود یا طلاق می گیرد؟
به من نگویید که بله، در فامیل ما زنی بود که...چون در فامیل ما هم مردی بود که...و به هرحال آدمی که کریم است، فقر و غنایش با فقر و غنای آدم ذلیل فرق می کند.
اگر مردی کریم باشد، عزت نفس و معناداری وجودش چقدر به باز کردن درب شیشه مربا مربوط است؟ بگذارید این طور بپرسم "چه طور" مربوط است؟
یک پدر زن کریم به داماد کریمش که دارد عدس پاک می کند می گوید:« بشنو از من آن چیزی را که به امر پروردگار می گویم. هیچ مردی نیست که در کارهای منزل به همسرش کمک کند مگر اینکه ثواب این کار او به اندازه هر تار مویی که بر بدنش روییده باشد و به اندازه یک سال عبادتی است که همه روزهایش را روزه گرفته و همه شب هایش را برای عبادت، شب زنده داری کرده باشد. خداوند به چنین کسی پاداشی می دهد که به پیامبران صابر خود مانند حضرت داود، یعقوب و عیسی (ع) عطا کرده است.
اباالحسن! یک ساعت خدمت کردن به همسر در کارهای خانه بهتر از هزار سال عبادت و هزار حج و هزار عمره و بهتر از آزادی هزار بنده در راه خدا و هزار جنگ در راه دین و عبادت از هزار بیمار و هزار نماز جمعه و هزار تشییع جنازه و سیر کردن هزار گرسنه و پوشاندن هزار برهنه و هزار اسب در راه خدا دادن و بهتر از هزار دینار به مستمندان صدقه دادن و بهتر از تلاوت تورات و انجیل و زیور و قرآن و بهتر از آزاد کردن هزار اسیر و بخشیدن هزار شتر به فقیران است.
مرد خدمتکار به همسر از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه جایگاه خوب خود را در بهشت ببیند. اباالحسن! کسی که رویگردانی و تکبر نکند در خدمت به همسرش، بدون حساب وارد بهشت می شود.» (بحار الانوار، جلد13)»
پدر زن کریم به دخترش نمی گوید سعی کن بی پول باشی و ضعیف باشی و نتوانی عدس پاک کنی تا شوهرت رهایت نکند. پدر زن کریم به دخترش نمی گوید نفس شوهرت را با اظهار نیازهای الکی باد کن. اما حتما به او می گوید که کریم باش و کرامت این انسان را که با تو عهدی هم دارد، سخت مراعات کن.
دختر کریم پدر زن کریم هم نمی آید مدام از همسرش درخواست های کوچک کند. تازه عموما درخواستی از او نیز ندارد.همسرش هم دچار احساس پوچی نمی شود.
خانواده کریم با بندهایی والا به هم پیوند می خورند.
شاید دلمان بخواهد بگوییم: بله، ولی...
اما ولی ندارد. همین حالا به اطرافتان نگاه کنید: ده ها مرد کریم میبینید که زنشان به آنها احساس قدرت و غرور نمی دهد، اما خودشان قدرتمند و عزیز اند. ده ها زن کریم می بینید که درآمد دارند ، گاهی حتی شوهرشان را هم کمک و یا تامین می کنند اما ناسازگار نیستند، بنیان خانواده شان هم سست نیست.
****
اگر جامعه ما چنان است که باید برای حفظ حداقل هایش، راه حلهای حداقلی به مردم بدهیم، نگوییم اسلام این است. اگر زن ها و مردهای ما اینقدر کوچکند، باید با آنها قد خودشان حرف بزنیم اما می توانیم کوچک نگه شان نداریم.
ذلیل ها را می شود عزیز و کریم کرد. قد خودمان را افق جهان ندانیم.

۱- خانواده ذلیل

User Rating: 0 / 5

به بهانه دهه کرامت:
۱-  خانواده ذلیل 


«اگر زن درآمد داشته باشد، بنیان خانواده سست می شود.»
این را چقدر شنیده ایم؟ از دهان روان شناس و واعظ و کارشناس ها و بیش از همه زن ها!
چقدر مثال هایش را شنیده ایم یا حتی دیده ایم.
ذیل همین توصیه برخی کارشناسان این است که اگر حالا به هر دلیل زنی درآمد دارد، حواسش باشد که غرور مرد را نشکند و ترجیحا پولش را به مرد بدهد و دوباره از او بگیرد تا مرداحساس کند به او نیاز هست. این توصیه می نشیند کنار این پند زرین که«در رب گوجه را حتما بدهید مرد باز کند و هرگز پیچ شل شده را خودتان سفت نکنید و...تا مرد احساس غرور و قدرت کند و از این که زنش به او نیاز دارد، احساس مباهات کند.»
این توصیه ها گاهی واقعا به کار می آیند. حتی شاید کارشناسان، اسناد علمی از اثبات مثلا 98 درصدی این گزاره ها داشته باشند.
اما این، همه حرف نیست.
صرف نظر از ضرورت های عملی و واقع گرایی، این سخنان به چه معنا است؟
گزاره «درآمد زن» نشان می دهد کارشناسان هیچ فایده و لذتی در ازدواج و زندگی با یک مرد نمی بینند که سعی کنند زن را با آن به خانواده پیوند بزنند. تامین مالی تنها یا مهم ترین رشته پیوند زن و مرد است که باید مراقب بود سست نشود.
کارشناسان به ما می گویند سعی کنیم شاغل نباشیم؛ اما نمی گویند که اگر خانواده پدری زنی وضع مالی خوبی داشتند، یا مثلا به واسطه اتفاقی غیر از اشتغال، پولی به زن رسید، چه باید کرد؟ مثلا وقتی که زنی صاحب ارثیه ای می شود.
تعدادی از کارشناسان مذهبی نیز در این فضا وعظ می کنند. آنان نیز باید به پرسش هایی پاسخ بدهند: مثلا چرا حضرت رسول با زنی بسیار ثروتمندتر از خود ازدواج کردند؟ چرا فدک را به دخترشان بخشیدند؟ آیا بهتر نبود آن را به داماد خود می بخشیدند و از دخترشان می خواستند هر ماه پولش را از امیر المومنین طلب کند؟
اساسا چرا اسلام مالکیت زنان را به رسمیت شناخت؟ با توجه به بی اعتباری مالکیت زنان در زمان جاهلیت، خدا مجبور نبود که بفرمایید «و للنساء نصیب ممااکتسبن» یا ارث و مهریه و ...تعیین کند.
کارشناسان به ما نمی گویند چرا ائمه در بدو ازدواج مهریه همسرشان را می داده اند و از سستی بنیان خانواده نگران نمی شدند؟
کارشناسان ازدواج هایی مثل ذلفا و جویبر را که به دستور پیامبر انجام شد، تبیین نمی کنند.
کارشناسان نیاز مالی زن به شوهر را یکی از راه های سعادت خانواده می دانند و دلیل آن را احساس غرور مرد و سازگاری زن می دانند. چون شوهر عادی، انسانی است که اگر درب رب را باز نکند یا زنش بدون پول او بتواند چیزی بخرد یا میخی را بکوبد، احساس بی فایدگی می کند و سریعا در جستجوی زن دیگری بر می آید تا بتواند با باز کردن درب رب و تعمیرهای جزئی معنای زندگی اش را با او بیابد.
زنی که با کسب درآمد، خانواده و همسرش برایش بی ارزش می شود و مردی که بدون ضعف های زنش، ضعیف و بی ارزش می شود، زوج مطلوب اسلام اند؟
اگر واقعیت ما آدم ها این طور است، باید آرزو وآینده مان هم چنین باشد؟ یا می توان کوشید از این ذلت به در شویم؟

برای هرکس که همیشه می رود

User Rating: 0 / 5

۱- او که می رود.

علامه طباطبایی را می شناسیم، به خاطر تفسیرش،
به خاطر اینکه جلوتر می رفت، روزی فلسفه خواند که دیگران نمی خواندند، روزی با مهمترین فکر ضددینی روزگار خودش درگیر شد که کسی به این سبب او را تقدیر نمی کرد؛
به خاطر اینکه دوستانش او را ناپاک دانستند و او دست از راهش برنداشت،
به خاطر روزگار فقر و کشاورزی اش،
به خاطر چشم های عارف و راه‌بر جانی اش، استاد قاضی،
به خاطر اینکه وقتی سرش را گذاشت بر خاک، ده ها استاد و راه‌بر از او ماندند و نه شاگرد و ره رو؛
به خاطر اینکه گفته بود آنقدرها درس و علم را دوست نداشت و نمی کوشید، اما یک روز اتفاقی در او افتاد که همه چیز را تغییر داد و من هر وقت از خودم ناامید می شوم، با آرزوی آن اتفاق از نو به راه می افتم؛
به خاطر سنن النبی اش که پیامبر و ما را به هم نزدیکتر می کند و در لحظات شیرینش به یاد می آوری او برای نزدیک شدن به خدا چقدر کوشیده حداقل یک بار همان کارهای پیامبر را انجام بدهد،
به خاطر همه راه هایی که رفته، برف هایی که کوبیده یا... نه، به خاطر همه راه هایی که می رود. علامه طباطبایی هنوز دارد می رود. یک راه طولانی هست از روزی که دلش خواست بیشتر قرآن بخواند، بیشتر بفهمد، بیشتر دست آدمها را بگیرد، بیشتر مهربانی کند ...تا حالا. یک راه طولانی هست از کاغذهای او در تبریز تا نجف، راهی از قم تا فرانسه که هانری کربن را شیفته او کرد، راهی طولانی از پیشانی بلندش تا چشم های ما و آنانکه بعد از ما خواهند آمد، یک راه که تا آخر، تا آخرت می رود.

۲- من که می خواهم بروم.
راهی زیارت اربعین هستم، به فضل خدا. دعا می کنم خدا این راه را روزی شما و ما و همه کند. من اصلا از آن آدم هایی نیستم که به شما دلداری بدهم که چیزی را از دست نداده اید.
من خیلی جدی از خدا خواسته ام و باز هم خواهم خواست که این راه را به زودی نصیب همه بکند، به خصوص شما هم-باشگاهی ها.
حلالم کنید و دعایم کنید که این راه ما را ببرد.

۳- شما که نمی آیید اما می روید.
این را برای شما می گویم که طبقه بالای آن ساختمان قشنگ، در کوچه دکتر مشیر فاطمی نشسته اید و احتمالا دلتان از نگاه کردن به نامه های اداری گرفته؛
این را برای شما می گویم که آن تکه دور و سرد زمین نشسته ای و یک مقاله روی دستت مانده؛
برای خودم که حواسم پرت نشود،
برای شما برادرها و
خواهرهای عزیزم سارا، زهره، الهام، الناز، صبیحه و...
اربعین هزار طعم و عطر و نوا دارد؛ یکی از آن طعم های شیرینش این است که راه می روی، راه می روی، راه می روی، راه می روی
از بین صدای خوش آمدیدها و هلابیکم که تو را به خوراک یا استراحتی دعوت می کنند، از بین صدای نعلبکی ها، از لای عطر چای و قهوه خودت را می کشی و می بری
چشمهایت یاد می گیرند که نمانند، دلت یاد می گیرد که نچسبد، راه می روی و راه می روی و فکر می کنی همه زندگی ام همین است و من نمی بینم ها!
همه زندگی ام همین راه است، از بین عطرها و صداها و طعم ها و آخرش یک نور بزرگ منتظر ایستاده است. پس چرا نمی روم؟
راه می روی و به خودت می گویی یادم باشد، یادم باشد همیشه باید بروم.
حالا شما که یک نامه سرد اداری روی میزتان را باید امضا کنید، تو که باید دوباره داده هایت را مرتب کنی، تو که عزیزترین و نگران ترین بابا نگذاشت بیایی، تو که بچه فسقلی داری، تو که به هر دلیل این راه قسمتت نشد، غمگین باش! آه بکش و این راه را آرزو کن!
اما حواست باشد که داری راه می روی.
از نجف، سامرا، کاظمین، از همه جای عراق پیاده ها به کربلا می آیند، یک راه هم از وسط آن نامه می تواند بیاید، یک راه هم از آن بلاد کفر، یک راه هم از چشم های پدرت، یک راه هم از کاغذهای به هم ریخته ات، یک راه هم...من می دانم داری راه می روی. در موکب های غمت بنشین و آه بکش. اما نمان. هزار هزار گام راه هست که باید بروی، امروز این راه را، فردا روزی راه اربعین را.
ما که از این راه برگردیم، شاید تو هزار گام پیشتر و بیشتر رفته باشی، نه تا کربلا ، که تا نزد حسین. بهشت یک لذت است و عند ملیک مقتدر هزار هزار لذت. ما در این راه صدایت می کنیم و تو در آن راه، ما را بخوان.

مرا بخر!

User Rating: 0 / 5

با فاتحه ای عزیزانمان را شاد کنیم و نیز عزیز تازه گذشته مرا، لطفا.

خسته بودم. چند نفر از برده ها رفته بودند آن جلو و سعی می کردند توجه مردی را به خود جلب کنند. چشمانم آن مرد را پیدا کرد. یک لحظه چشم در چشم شدیم. به من اشاره کرد. بی رغبت بلند شدم. فروشنده من و چند نفر دیگر را به او فروخت. دوستانم به من تبریک گفتند. من بی تفاوت و غمگین راهی خانه و بی خانمانی جدیدم شدم.
زین العابدین ارباب عجیبی بود. با ما مثل مردم عادی برخورد می کرد. حتی یکی از کنیزها را آزاد کرد و بعد مثل یک زن آزاد خواستگاری و با او ازدواج کرد. خلیفه عبدالملک نامه ای برایش نوشت که چرا یک قریشی مثل زین العابدین با زنی هم شان خودش ازدواج نکرده است؟ می خواست هم علی بن حسین را تحقیر کند و هم بترساندش که جاسوس ها همه زندگی اش را تحت نظر دارند. اما زین العابدین در پاسخ او نوشت:«بزرگتر و بالاتر از پیامبر کسی نبود. او کنیز و زن (مطلقه ی) برده ی خود را به همسری گرفت. خداوند هر پستی ای را با اسلام بالا برد، هر نقصی را با آن کامل کرد و هر حقیری را در پرتو آن، بزرگواری بخشید. پس هیچ فرد مسلمانی پست نیست و پستی ای به جز پستی جاهلیت وجود ندارد. »
زین العابدین ارباب عجیبی بود. همه عزیزانش در قیامی علیه خلیفه یزید کشته شده بودند و خودش به شدت تحت نظر و فشار بود. با همه این محدودیت ها و مغضوبیت ها انگار یک حکومت پنهانی برای خودش داشت. حتی در شورش مدینه و بعد از آن سرکوب مردم توسط سپاه یزید، بیش از چهارصد نفر را در پناه گرفت و اجازه نداد در آن سه روز قتل و غارت و وحشی گری، کسی به آنها آزاری برساند.
***
زین العابدین ارباب عجیبی بود. گاهی که آبی برایش می بردم، اشک در چشمانش حلقه می زد و یاد پدرش می کرد. می دانست به قول خودش در تمامی مکه و مدینه حتی بیست نفر هم نیستند که او را دوست بدارند، اما باز به اینکه در منبرها به علی(ع) و حسین (ع) بد می گفتند، اعتراض می کرد. می گفت :«وضع ما در میان قوم خود، مثل وضع بنی اسرائیل در بین فرعونیان است که پسرانشان را می کشتند و دخترانشان را زنده نگه می داشتند. امروز وضع بر ما به قدری تنگ و دشوار است که مردم با ناسزا گفتن به بزرگ و سالار ما بر منبرها به دشمنان ما تقرب می جویند.» من گاهی از اینکه او با این ستیزندگی اش از واقعه کربلا جان به در برده، تعجب می کردم. هر جمعه به مسجد پیامبر می رفت و به مردم می گفت که نکیر و منکر در قبر علاوه بر خدا و پیامبر و دین و کتاب آسمانی درباره امام از شما سوال می کنند. امام کسی است که ولایتش را پذیرفته اید. می دانست جاسوس ها اخبارش را به خلیفه می دهند، ولی مرتبا تذکر می داد که خودش امام است.
من به حرفهای او گوش می دادم و فکر می کردم. بالاخره من هم مسلمان هستم. البته پیرمردهایی که از اصحاب پیامبر باقی مانده بودند، مسلمانی ما را چندان قبول نداشتند. می گفتند احکام را رعایت نمی کنیم و حتی نماز مردم هم غلط شده است. خب تقصیر ما که نبود. وقتی فقیه ها و زاهدها به مجلس رقص و آواز آن هم در مدینه و مکه می رفتند، ما چه گناهی داشتیم؟ حدیث هایی که فقیهان حکومت نقل می کردند هم نشان می داد حتی افرادی مثل حمزه و علی هم چندان مقدس نبوده اند.اما زین العابدین از این حرفها ناراحت می شد و با آنها بحث می کرد.
***
سیاستمداران او را زیاد تهدید می کردند، ولی زین العابدین نمی ترسید.سالها بعد خودم دیدم که در طواف با خلیفه عبدالملک روبه رو شد؛ اما هیچ توجهی به او نکرد. عبدالمک عصبانی شد. آدمهایش را فرستاد تا او را بیاورند. گفت: ای علی بن حسین! من که قاتل پدر تو نیستم. چرا نزد من نمی آیی؟ زین العابدین گفت: قاتل پدرم دنیای او را فنا کرد ولی پدرم آخرت او را تباه نمود. حالا اگر تو هم می خواهی مثل قاتل پدرم باشی، باش! عبدالمک شرمنده شد و سعی کرد با چرب زبانی او را به وعده های شیرین فریب بدهد. زین العابدین نمی خواست. با دعایی، پیش رویش را پر از جواهر کرد و به عبدالملک شگفت زده گفت من نیازی به اینها ندارم.
همه از عبدالملک می ترسیدند. ولی حتی وقتی علی بن حسین را تهدید کرد که اگر شمشیر پیامبر را به او ندهد، دیگر از بیت المال چیزی به او نمی رسد، برایش نوشت خداوند عهده دار شده که بندگان متقی را از آنچه ناخوشایندشان است، نجات دهد و از آنجا که گمان ندارند، روزی دهد و در قرآن می فرماید«خداوند هیچ خیانتگر ناسپاسی را دوست نمی دارد.» گاهی فکر می کردم زین العابدین اصلا نمی داند ترس چیست. چگونه از کربلا جان به در برده بود؟
***
زین العابدین ارباب عجیبی بود. من کمتر از یک سال پیش او بودم. هیچ برده ای بیش از یک سال پیش او نمی ماند. هر وقت کسی را می خرید، شب عید فطر آزادش می کرد. منتی هم نمی گذاشت. می گفت می خواهد خدا هم او را در قیامت از دوزخ آزاد کند. برای همین هر وقت به بازار برده فروشان می رفت، آنهایی که می شناختندشان خواهش می کردند: من را بخر! من را بخر!
زین العابدین برده ها را دست خالی هم آزاد نمی کرد. آن مدتی که درخانه اش بودی، با تو حرف می زد، به تو درس می داد، آدم دیگری می شدی. پیامبر و علی و فاطمه را می شناختی. برایت از حسن و حسین می گفت. بر عاشورا گریه می کرد و تو ورود نور به قلبت را حس می کردی. برده ها اول که به خانه اش می آمدند به امید ماه رمضان بود و بهانه های کوچک تا آزاد شوند. اما هرچه می گذشت دلت نمی خواست آزادت کند.
شب عید فطر که من و حدود بیست نفر دیگر را آزاد کرد، گریستم. گفتم نمی روم.می خواهم بنده شما باشم. می خواهم از شما بیاموزم. می خواهم وقتی مصائب پدرت را می گویی، کنارت اشک بریزم. زین العابدین لبخند زد. فرزندش گفت در این خانه به روی همه باز است. به ما سر بزن. برده ما نیستی. یار آزاد ما باش.
***
امام زین العابدین را هیچ کس نمی شناخت.حتی من که روزها در خانه او زندگی کرده بودم و سالها به محضرش رفت و آمد داشتم. حتی من هم نمی دانستم وقتی درمانده و بی پول می شدم، چه کسی شب برایم پول و غذا می آورد. وقتی شهید شد و دیگر خبری از آن کمک ها نشد، فهمیدم آن ناشناس که هیچ وقت نتوانستم غافلگیرش کنم، امام سجادم بوده است. همان روزها پسرعمویش را دیدم و با هم حرف زدیم. گریه می کرد و می گفت من نمی دانستم اوست. یک بار اتفاقی او را دم در دیدم و گفتمش کاش زین العابدین که خویشاوندم است، هم مثل تو بود و به من می رسید. چرا به من نگفت خودش است؟ شرمندگی مرا تا قیامت می کشد.
امام زین العابدین را هیچ کس کامل نمی شناخت. اما علاوه بر یاران و فرزندانش، برده های آزاد شده، تکریم شده و درس آموخته او تا سالهای سال مانند لشکری مخفی در گوش فرزندانشان از او و امامتش می گفتند و امانت های شیعه را به جان های آزاد می آموختند تا دیگر حادثه ای مثل عاشورا رخ ندهد.

منبع:
سیره پیشوایان، نویسنده: مهدی پیشوایی، انتشارات امام صادق(ع)، قم.

اهمیت مراقب نبودن

User Rating: 0 / 5

خدا بیامرز مادربزرگم می گفت: آدم، آدم می‌خواهد.
منظورش یار و غمخوار و خلاصه ما بچه‌ها و نوه‌ها بودیم. گاهی که دعوت‌مان می‌کرد و ما می‌گفتیم «کاری از دست‌مان بر می آید؟» می‌گفت کاری ندارد؛ اما آدم، آدم می‌خواهد.
بعدها که بزرگ‌تر شدم فهمیدم این جمله در سیاست و اقتصاد و مناسبات قدرت و جامعه هم درست است. چون هرچه داشته باشی، در نهایت آدم‌هایت هستند که جایگاه و موفقیت تو را تعیین می‌کنند.
این است که گاهی اوقات ما به دوروبری‌هایمان، هم‌فکرها، هم‌موضع‌ها و خلاصه آدم‌هایمان سخت نمی‌گیریم. وقتی ظلمی می‌کنند، تذکر نمی‌دهیم. احیانا خطایشان را توجیه می‌کنیم. چون فکر می‌کنیم مایه‌ی قدرت و موفقیت ما هستند. گاهی به هر قیمتی آدمی را نگه می‌داریم چون "بالاخره طرف ماست."
مخصوصا وقتی اشتباه آن‌ها به نفع ما است، از این هم پیشتر می‌رویم. به روی خودمان نمی‌آوریم که چه بهایی برای این نفع پرداخت می‌شود، چه چیز فدای ما می‌شود.
تشخیص اینکه آدم‌های ما دارند اصل کار ما را زیر سوال می‌برند، گاهی سخت است. گاهی دل کندن از منافع و یاری آن‌ها خیلی سخت است. یک دوراهی دشوار میان حق و یاران حق. مخصوصا اگر حق تنها باشد، یا بدانی طرف حقّ هستی و تنهایی و مخالفان حق، زیاد و قوی هستند، آن گاه وسوسه می‌شوی که همین اصحاب ناحقّ و ظالم را نگه داری. آخر اگر این‌ها بروند، چه می‌شود؟
چه بر سر ما می‌آید؟
از ما چه می‌ماند؟ اگر ما نمانیم، چه بر سر حقّ می‌آید؟
***
امام هادی در شرایط تنهایی و بی یاوری زندگی می‌کرد. او از هشت سالگی که پدرش شهید شد تا چهل و یک سالگی که خودش را مسموم کردند، زیر نظر جاسوس‌ها و مامورهای متعدد عباسیان بود. این وضعیت سخت‌گیرانه باعث شد که امام (ع) شبکه وکلا و نمایندگان را سامان‌دهی کنند. اما وقتی متوکل عباسی قدرت را به دست گرفت، باز هم شرایط را سخت‌تر کرد و امام را به منطقه نظامی سامرا برد تا مستقیم بر ایشان نظارت کند.
این‌ها را در نظر بگیرید. به علاوه زندانی شدن، حمله و تفتیش شبانه روزی خانه امام، ترس یارانشان از ملاقات ایشان... این امام چقدر به آدم احتیاج دارد؟ چقدر موضع او به کمک -هر کمکی- نیاز دارد؟
در این وضعیت، یک گروه از طرفداران امام بودند که ایشان را می‌پرستیدند. این یک استعاره نیست. غلات یا غلوکننده‌ها معتقد بودند امام هادی (ع) خدا است. اگر ما بودیم، چه می‌کردیم؟
طرفِ طرف‌دارانمان را نمی‌گرفتیم؟ بالاخره هر چه باشد، آن‌ها با ما هستند، آن هم در این شرایط سخت که یاران‌مان را می‌کشند، غارت می‌کنند، زندانی می‌کنند و ما بی‌نهایت تنها هستیم. اصلا حقّ هم تنها است.
امام هادی چه کرد؟ نامه‌های متعددی به مردم مناطق مرتبط نوشت. در یک نامه نوشت «ابن حسکه -لعنت خدا براو!- دروغ گفته است و من او را از دوستان و پیروان خود نمی‌دانم. چه بر سر او آمده است؟ خدا لعنتش کند! سوگند به خدا، پروردگار، محمد و پیامبران پیش از او را جز به آیین یکتاپرستی و امر به نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده و محمد فقط به سوی خدای یکتای بی‌همتا دعوت کرده است. ما جانشینان او نیز بنده‌های خداییم و ... و اگر از فرمانش سرپیچی کنیم، گرفتار کیفرش خواهیم شد.»
نامه دیگرش پر از هشدار بود «من از فهری و محمد بن بابای قمی بیزاری می‌جویم و تو و تمام شیعیان را از فتنه او بر حذر می‌دارم... شیطان بر او مسلط شده و او را گمراه کرده است. اگر توانستی سر او را با سنگ بشکن!»
سر او را بشکند؟ در روزگاری که شیعه حق مالکیت ندارد، مزار امام حسین تخریب شده، این کار سیاستمدارانه است؟ صلاح است؟
و این را چه کنیم؟ «فارس به اسم من دست به کارهایی می‌زند و مردم را فریب می‌دهد و آنان را به بدعت در دین فرا می‌خواند. خون او برای هر کس که او را بکشد، هدر است. کیست که با کشتن او، مرا راحت کند؟ من در مقابل بهشت را برای او تضمین می‌کنم.»
***
امام هادی فقط حقّ بود. نمی‌گفت حالا بگذار فکر کنند من خدایم. چه اشکالی دارد؟ من که آدم خوبی‌ام، امام هستم. با من باشند، من هم که با خدا هستم. با آن‌ها مدارا نمی‌کرد. فقط حقّ بود. گر چه که مهربان بود، بخشنده بود، از حقّ خودش می‌گذشت اما از حقّ خدا، حقّ حقیقت نمی‌گذشت.
نمی‌گفت ایرادی ندارد یاران من ظلم کنند، بالاخره که شیعه هستند. آن هم در این وانفسای تنهایی و بی‌یاوری. در عوض خطاهایشان، خوبی‌هایی دارند. مثلا اینقدر شجاعند که به شدت از من طرفداری می‌کنند. اگر اینها نباشند، از شیعه چه می¬ماند؟ امامت چه می‌شود؟
نمی‌گفت که اگر من ضعیف باشم، آدم نداشته باشم، یا اصلا نباشم، چه کسی مراقب حق است؟ چه کسی مواظب خدا است؟ می‌دانست قرار نیست کسی مراقب خدا یا خوبی یا شیعه یا دین باشد، هر کسی فقط باید حقّ باشد و جای خودش باشد. آن وقت خدا به او افتخار می‌دهد که مهره ای در مسیر خوبی باشد. می‌دانست خدا به هیچ کس نیاز ندارد، حتی برای دفاع از حقّ. البته اگر بخواهد کسانی را هم به کار می‌گیرد.
برای همین تنها بود و بزرگ بود.
متواضعانه امام بود و با جدیت بنده‌ی خدا.
برای همین تنها بود اما تنها نمی‌ماند. شیعیان پاک و خالص، از لابه‌لای موج‌های بلا به او متصل می‌شدند. حتی زندانبان‌ها و ماموران، عاشقش می‌شدند. او حق بود و خدا آدم‌های دشمنان قدرتمندش را هم اسیر او می‌کرد.
او سیاهی را می‌زدود و خدا تنهایی‌اش را.

رنگین تابی

User Rating: 0 / 5

بسمه تعالی 

رنگین تابی۱ 

آدم علمی یا استاد یا آقای دکتر درجه یک در روزگار ما چه شکلی است؟ یک مرد موقر میانسال که همیشه نشسته است و دارد حرف می زند و بقیه به او گوش می‌دهند. روابط او با آدم‌ها پر از تعارف و تشریفات یکنواخت است. همیشه لباس خاکستری یا سبز مایل به خاکستری به تن دارد. به مسائل خیلی کلان و مهم می‌پردازد. آدم‌های عامی و کم سواد بعید است حوصله او را داشته باشند یا او حوصله شان را داشته باشد.

عموما فایده‌ی ملموسی ندارد. خانواده اش خیلی محتاطانه خود را از تصویر او عقب کشیده اند که کسر شأن حضرت استادی نشود، خون‌گرم نیست. زندگی اش رنگ ندارد... مجموعه این تصاویر از علم و اهل علم همیشه در من یک وضعیت عشق و نفرت ایجاد می‌کند. من عاشق علم هستم، ولی دلم نمی‌خواهد شبیه این تصویر بی‌رنگ - و البته نه همیشگی- از علما و دانشمندان بشوم.

اما بیایید به این آقای استاد، دانشمند، عالم فاضل، چهره ماندگار، هر چه بهتر از آن در ذهن نمی آید، نگاه کنیم:

- استاد در یک روز گرم تابستانی در یک شهر گرم در مزرعه کار می‌کند و عرق می‌ریزد. آنقدر جدی که ممکن است احساس وظیفه کنیم به او بگوییم این کارها در شأن او نیست! ولی او بگوید که کار کردن خیلی هم والا و عالی است و به کار کردن ادامه دهد.

- یک آدمی برای اینکه آبروی آقای دانشمند را ببرد، او را دعوت کند در تیراندازی شرکت کند. آقای دانشمند برنده شود و همه حسابی شگفت زده شوند.

- بعد از مسابقه در راه بازگشت، مجمع مسیحیان را ببیند و ناشناس برود میان‌شان بنشیند، متواضعانه بشنود و وقتی از او می‌پرسند که آیا از علمایی؟ متواضعانه بگوید نادان نیستم و پاسخ دهد. شأن علمی‌اش او را از درمان حیرت‌های مردم بازندارد. حرفهایی که سیاستمدارها پشت سرش می‌زنند که مثلا او گرایش به مسیحیت دارد، برایش مهم نباشد. برود و در مسجد بنشیند تا مردم بیایند، مومن و کافر، از این تفکر یا آن فرقه، حرف‌هایشان را بشنود و جواب بدهد.

- خیلی از استادهای عالی هستند که هییییییچ کس جز خودشان را قبول ندارند. وقتی از ایشان می‌پرسی غیر از شما چه کسی بلد است، می‌گویند: هیچ کس. حالا فکرش را بکنید که یک استاد عالی، خودش به جای شاگرد پروری، استاد پروری بکند. خودش مردم را به شاگردانش یا آدم‌های دانشمند دیگر ارجاع بدهد. خیلی راحت بگوید هر مشکلی داشتی از فلانی بپرس. اسم این کار خوب چیست: نظام ارجاع؟ مدیریت غیرمتمرکز؟ اعتماد به دیگران؟ جوان گرایی؟...

- فرض کنید اسم حضرت استاد، باقر باشد و یکی به او بگوید: بقر. او هم نه پرخاش کند و نه تحقیر را بپذیرد. با یک روش جرئت‌مندانه و روان شناسانه بگوید: من باقر هستم.

بعد وقتی‌که به مادرش که فرزند امام حسن (ع) بوده، ناسزا بگوید، هم‌چنین.

- فرض کنید منزل یکی از اساتید مهم دعوت دارید. بعد بروید و ببینید استاد یک تیپ جوانانه زده، مثلا لباس قرمز پوشیده و عطر خیلی خوبی هم زده، خانه اش هم خیلی تجملاتی باشد. پشت سرش حرف در نمی آوریم؟

خود من وقتی اولین تدریس دانشگاهی‌ام شروع شد، سیل توصیه‌ها در جهت حفظ زی استادی به سویم روانه شد. اما امام باقر، خودش بود و حقّ بود. می‌دانست کجا باید چه کند. برایش مهم بود که خانواده اش از دیدن او لذت ببرند. آزاداندیش واقعی بود. به مهمانش توضیح داد که این اتاق همسرم است و دوست دارد تجملاتی باشد. بعد میهمان را به اتاق ساده و بی‌آرایه خودش برد.

در روزگاری که حتی حالا اسلام متهم است که شأن فردی و هویت مستقل برای زن‌ها قائل نیست، چقدر ذکر امامی شیرین است که همسرش اتاق جداگانه‌ای به سلیقه خود دارد و چون در دایره امور مباح است، امام هیچ تذکری به او نداده است. چند سال قبل از اینکه عصر مدرنیته فرا برسد و ویرجینیا ولف کتاب اتاقی از آن خود را بنویسد و فمنیست‌ها تازه حالا بفهمند که ای داد! زنها اتاقی از آن خود ندارند.

مقدس بازی هم درنیاورده و خانواده‌اش را در بند شأن من و حرف مردم نکرده است. گذاشته آن‌ها آزاد باشند. دایره تقدسش، احساس تکلیف صرف برای دیگران نیست، به جای همه و قبل از همه به خودش سخت می‌گیرد. خودش واقعا همان‌طور که خدا خواسته زندگی کرده است. اصلا فکر ویترین بازی نبوده است.

***

از این شخصیت علمی، از این آدم مذهبی، از این عالم فاضل که واقعی است و خودش است و مثل یک ستون محکم است و هر لحظه زندگی‌اش، انگار یک رنگ دیگر است و هیچ رنگ و تکلف اضافه ای هم ندارد، می‌توان لذت برد. می‌توان عاشق چنین دانشمند هیجان‌انگیزی شد که واقعا زنده است و زندگی می‌بخشد. می‌توان از شدت و وسعت کارهایی که انجام می‌دهد، به هیجان آمد. از این‌که هزار نقل گوناگون از او هست و خود او، قهرمان همه‌ی این گوناگونی‌هاست. یک نفر که ما او را فقط شکافنده علم می‌نامیم. فقط یک نفر که گاهی تنوع داستان‌هایش باعث می‌شود در ذهن ما چند امام باقر نقش ببندد و یادمان برود که این امام همان عالم بزرگ است. یک نفر که می‌توان آرزو کرد که خدایا اگر قرار است اهل علم بشوم، شبیه او بشوم...... راستی می‌توان آرزو کرد؟

منبع:

مطالب مرتبط با امام باقر(ع) در سایت hawzeh.net


[۱] . رنگین‌تابی: خاصیت سطوح مشخصی است که به نظر می‌رسد با تغییر زاویه دید یا زاویه نوردهی، تغییر رنگ می‌دهند. علت پدید آمدن رنگین‌تابی، شکست چندگانه نور در ماده شفاف یا نیمه‌شفاف است.

بی باور

User Rating: 0 / 5

من و رفیق، دو مسلمان خوب بودیم. ما با هم شروع کردیم: خدا پیامبر، امیرالمومنین، حسن مجتبی...تا امام کاظم(ع) که من ایستادم. من واقفی شدم و او به علی ابن موسی الرضا باور داشت. پیشوای من، دلایل بسیاری برای عقاید ما ارائه می کرد، او حتی طبق روایات خود شیعیان هم می توانست اثبات کند که علی بن موسی امام نیست. اگر به قول آنها ائمه دوازده نفر هستند ، پس چرا ابوالحسن الرضا هنوز فرزندی نداشت؟ او دیگر چهل و پنج سال را گذرانده بود. پس خودش هم امام نبود.

ابوالحسن الرضا در پاسخ واقفیه ها و شیعیان خودش می گفت فرزندی خواهد داشت و او امام خواهد بود. من فکر می کردم بچه دار نمی شود.اما رفیق می گفت: می شود. مگر قرآن نمی خوانی؟ انا اعطیناک الکوثر. می خواندم ولی باور نداشتم.

***

ابوالحسن الرضا صاحب فرزند شده بود. البته نه از دختر مامون، از همسر نوبی تبار و سودانی اش. کودک گندم گون بود. پیشوایم گفت این فرزند ابوالحسن نیست، دروغ می گوید تا ما را بفریبد. برای اثبات حرفمان قرار شد قیافه شناس ببریم وهرچه اوگفت بپذیریم. ابوالحسن قیافه شناسی را قبول نداشت؛ شاید چون متعلق به زمان جاهلیت و پر از خطا بود. با این حال گفت اگر کسی اصرار دارد، قیافه شناس بیاورد. اما خودش این کار را انجام نمی دهد.

همه در باغی جمع شدیم. ابوالحسن تعدادی از خویشاوندانش را هم دعوت کرد. بعد لباس باغبانی گشاد و کلاهی پوشید و مشغول بیل زدن شد. قیافه شناس ها آمدند. عمو و عمه های جواد را شناختند، اما گفتند هیچ کس از مهمانان، پدر این کودک نیست. مگر آنکه آن باغبان، پدرش باشد. ابوالحسن نزدیکتر شد. همه قیافه شناس ها گفتند که او پدر ابوجعفر الجواد است.

دوستان واقفی ام، برخی تردید کردند و برخی عصبانی شدند. رفیق پرسید:باور کردی؟ من به ابوالحسن الرضا نگاه می کردم و آن ظاهری که برای خودش درست کرده بود. چقدر عجیب دوست داشتنی بود.

***

ابوالحسن الرضا از دست رفته بود. تازه داشتم به او فکر می کردم که این اتفاق افتاد. چگونه فرزند هشت ساله اش می توانست امام باشد؟ به رفیق گفتم. گفت قرآن نخوانده ای؟ سوره مریم را بخوان.عیسی در کودکی سخن گفت. تو مسلمانی؟قرآن می خوانی؟ آیا باور داری؟ اگر نه، چرا نمی پرسی؟ چرا نمی گویی؟ بترس از امتحانی که بی باوری ات را آشکار کند. بپرس، بدان، بیازما.

***

مامون پس از مرگ مشکوک ابوالحسن الرضا، حواسش به شایعه ها بود. ابوجعفر الجواد را از مدینه به بغداد احضار کرد. احترامش نمود و گفت میخواهد او را داماد خود کند.

رفیق می گفت مامون دخترانش را به عقد امام رضا و حالا امام جواد درمی آورد تا بلکه فرزندی بیاورند و او هم بشود از اهل بیت، دلش می خواست نوه ای از این خانواده می داشت و بعد هم چه بسا که امامی می ساخت از او! دختر اولش که نشد، شاید ام الفضل آرزوی پدر را برآورد.

خویشاوندان مامون مخالف بودند. گفتند ما در ماجرای ابوالحسن هم به تو هشدار دادیم و نپذیرفتی. مامون گفت که علم و دانش کودک او را شیفته خود کرده است. این شد که آن جلسه پرسش و پاسخ را گذاشت. ابوجعفر که هنوز ده سالش نشده بود، هم جواب های عجیبی داد و هم سوال هایی پرسید که هیچ کس نتوانست جواب بدهد.

بعد مامون سخنرانی مفصلی در دفاع از ابوجعفر نمود. گفت که آیا علی بن ابیطالب را فراموش کرده اید که در ده سالگی اسلام آورد؟مگر نمی دانید پیامبر با حسن و حسین که کمتر از شش سال داشتند، بیعت کرد ولی با هیچ کودک دیگری بیعت نکرد؟

مامون به آنچه می گفت باور نداشت، اما من آن روز، آنجا ابوجعفر را باور کردم.

مامون دخترش را به عقد امام جواد من، درآورد. فردا هم جشن گرفتند: گلوله های ساخته شده از مشک و زعفران، قرعه کشی های عجیب و غریب، هدایای گران بها. ولی من فقط حواسم به امام جوادم بود. او مثل یک گلبرگ سفید در میان هزاران زیور بدلی زشت و رنگارنگ، معذب بود، غمگین بود، امام بود.

***

علی ابن اسباط از شیعیان مصر بود. قرار بود بازگردد. به او خیره شده بود تا برای شیعیان تصویرش کند. در ذهنش گذشت که امام، یک کودک است. ناگهان امام جوادم فرمود: ای علی بن اسباط ! کاری که خداوند در مسئله امامت انجام داد، مانند کاری است که درباره نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت یحیی می فرماید:«ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم.[۱]» و درباره یوسف می فرماید«هنگامی که او به حد رشد رسید، به او حکم و علم دادیم[۲]» و درباره موسی می فرماید«وقتی به سن رشد و بلوغ رسید، به او حکم و علم دادیم[۳]»پس همانگونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در چهل سالگی به کسی عنایت کند، ممکن است همان حکمت را در دوران کودکی نیز عطا کند.»

***

همه جا ولوله بود. هر کس باورش نداشت و خرده علمی داشت، با او مناظره می کرد. من هر بار بیشتر باورش می کردم. چقدر شیرین بود که او را در شهر خودت ببینی. با خودم می گفتم کاش همینجا بماند. حالا که مامون این همه هوایش را دارد، لابد می ماند. حسین مکاری هم همین فکر را می کرد.

گفت که روزی به دیدار امام جواد رفته بود و یک لحظه با خودش فکر کرده بود امام با این همه رفاه دیگر به مدینه بازنمی گردد. گفت امام جواد سرش را پایین انداخت. بعد چشمان پر از غمش را به او دوخت و گفت: ای حسین! نان جو و نمک خشن در حرم رسول خدا نزد من، از آنچه مرا درآن می بینی، محبوب تر است.

عاقبت هم نماند. همسر اجباری اش را برداشت و راهی مدینه شد. من به او خیره شده بودم تا چهره اش را به یاد بسپرم. اشک مانع من می شد. چقدر جوان بود، بر شانه های ظریفش چقدر رنج تحمل می کرد. دور و دورتر می شد. من هر روز و شب دلتنگشش می شدم، چشمانم را میبستم و به چهره گندمگون امام ام فکر می کردم، تا...

تا شانزده سال بعد که معتصم دوباره او را به بغداد فراخواند. در این مدت ما با وکلا و راویانش با او در تماس بودیم. معتصم امان نداد که از دیدنش شاد شویم.۲۵ ساله زیبا و عزیز، شهید شد. آتش گرفتم. خیلی ها می گفتند امام جواد به مرگ طبیعی از دنیا رفته است. به یاد سخن امام رضا افتادم. آن روز که گفت رسول خدا فرموده: پدرم فدای آن کنیز پاکیزه ی نوبی تبار که از بهترین کنیزان است، فرزند او آن رانده شده آواره خواهد بود، و همان که داغ کشته شدن پدر و جدش را کشیده، همان صاحب غیبت که درباره اش گفته می شود آیا او مرد یا کشته شد و معلوم نشد که به کدام سو رفت. امام رضا آن روز گریه می کرد. و من حالا پس از سالها تمامی کلمات او و امام جوانم را باور می کردم و می گریستم.

منابع:

۱) ارشاد شیخ مفید، ترجمه واحد ترجمه انتشارات سرور،۱۳۹۰

۲) پیشوایی، مهدی ۱۳۸۸،سیره پیشوایان،ناشر موسسه امام صادق (ع)


[۱] . و آتیناه الحکم صبیا. مریم:۱۲

[۲] . و لمّا بلغ اشدّه آتیناه حکما و علما.یوسف:۲۲

[۳] . و لمّا بلغ اشدّه و استوی آتیناه حکما و علما. قصص:۱۴

نابینا و بانو معصومه

User Rating: 0 / 5

شاید همه چیز از آنجا شروع شد که قم متواضعانه میان سفرهای ما واسطه شد و ما هیچ وقت نرفتیم که قم برویم. قم فقط یک ایستگاه بین راهی بود و ما کم کم نسبت به قم کور شدیم. قم جایی بود که بارها رفته بودیم و هرگز نرفته بودیم.
درست مثل حرم بانویش.حضرت معصومه، فقط خواهر امام رضا(ع) بود و ما، خسته از راهی که آمده و مشتاق راهی که مانده، کور کورانه به او سر می زدیم و تند تند حاجاتمان را دستش می سپردیم و می رفتیم. این بود که تمام این سالها من مثل یک نابینا به زیارت رفتم و دست پر برگشتم.
اما خدا برای هر کسی فرصتهایی قایم کرده. یکی از آنها این بود که من یک بار فقط قم رفتم. قم، مقصد سفر من بود و آن سه روز رویایی چشمان مرا باز کرد.
حالا باید چشمانم را بیشتر به سوی بانو معصومه هم بگشایم.
بگشایم و ببینم که
- مادرش از مغرب بود. مغرب یعنی چه؟ غرب یا کشور مغرب؟ باید بپرسم. به هر حال نجمه خاتون، عروس عزیز امام کاظم (ع) از جایی دور بود. چقدر این جهان وطنی قشنگ است. قشنگ تر اینکه نجمه خاتون، یک زن بابرنامه و نخبه بود. او روزش را به سه قسمت عبادت، همسر و فرزندداری و تحصیل دانش تقسیم کرده بود. روزها پیش مادر امام کاظم(ع)، حمیده خانم می رفت و از او علم می آموخت. چقدر رابطه این عروس و مادرشوهر، شیرین است.
- حضرت معصومه که موقع وفاتش فقط ۱۸ یا ۲۸ یا عددی در حدود اینها داشت و هجرت کرد. این برای ما درس بزرگی است، ما که حالا با این همه امکانات این طرف و آن طرف، تفریح می رویم و آخرش هم که برمی گردیم و می گوییم آخیش! هیچ جا خونه خود آدم نمیشه!
حضرت معصومه، یک خانم جوان در شرایط سخت و پیچیده سیاسی و پلیسی، هجرت کرد، هجرتی برای خدا و در این راه جانش را از دست داد. حتی اگر بگوییم از بیماری و نه مسمومیت، به هرحال خود خدا گفته که «هرکس از خانه خود به عنوان مهاجرت به سوی خدا و پیامبر او خارج شود، سپس مرگش فرارسد؛ پاداش او برخداست.»(نسا:۱۰۰)
- خواهر امام رضا(ع) بود. این را زیاد گفته ایم و بد هم گفته ایم. درباره حضرت زینب هم همین طور کور کورانه گفته ایم خواهر حسین(ع) بود. خب که چه؟ این همه آدم بزرگ و خواهرهای معمولی شان. این همه آدم بزرگ و غریبه های بزرگ. حضرت معصومه سرباز امام رضا(ع) بود، فعال سیاسی دم و دستگاه امامتش، مبلغ فرهنگی مذهبی اش. با چشم های گشوده آن فضای ترس و سکوت را می دید ، مثلا آن روزکه به خانه شان حمله کردند و امام رضا(ع) دم در ایستاده بود و اصرار می کرد که به زنها کار نداشته باشند. دید که امامش همه لباسها و زینت آلات را به مامورداد. دلش می سوخت، تصمیم می گرفت برای این امام مظلوم کاری کند، کارها کرد که عاقبت شهید امام رضا(ع) شد، زائرش، عاشقش، مرید خالص اش. آخر او نور خدایی برادرش را می دید، با گشوده ترین قلب.
- حضرت معصومه یک کارهایی کرد که بشود نمونه حضرت زهرا(س). بابای هر دوشان می گفتند«فداها ابوها»، بس که فدایی خدای پدرانشان بودند، یک عالمه جلسه علمی گذاشتند و حدیث گفتند و هر کس از آدمهای خوب که بهانه حضرت زهرا(س) را گرفته، به حضرت معصومه ارجاعش داده اند که اینجا همان عطر در هواست. این بانوهم مثل آن بانو.
- حضرت معصومه آنقدر بزرگ و باوجود بود که کویر قم را گلستان کرد.البته که قم از قبل هم محل زندگی دوستداران اهل بیت بود، ولی این حضرت معصومه بود که مثل قلبی به سینه قم آمد و نور و نور و نور را به همه رگ های شهر فرستاد تا قم زنده تر شود و یک روز حرم باشد و روز دیگر حوزه.
- حضرت معصومه....
آیا حالا دارم حضرت معصومه را می بینم؟ نه! فقط لای پلک هایم را کمی گشوده ام. برای دیدن فاطمه ها، چشمان دیگری نیاز است.

یک داستان کامل از مردی با انگشتان گشوده

User Rating: 0 / 5

آدمیزاد به الگو نیاز دارد. خانم شهرتاش می گوید الگو برای این نیست که مثل او باشی، بلکه برای آن است که اصل ها را به تو بدهد و بعد خودت باید در شرایط خودت بفهمی چه کنی. الگو به نظر من دو تا خاصیت دیگر هم دارد:
الگو قوّت قلب است. یعنی وقتی گیر می افتی و میگویی خدایا من نمی دانم در این وضعیت چه کنم؟ حالا چه بلایی به سرم می آید؟و.. الگو باید یادت بیاورد که کسان دیگری هم در شرایط سخت بوده اند و آخر و عاقبت شان ختم به خیر شده و دلت آرام بگیرد.
الگو باز هم قوّت قلب است ولی از آن لحاظ که معنای چیزها را به ما می آموزد. یکی از مشکلات ما این است که نمی دانیم مثلا معنای این شکست در زندگی مان چیست یا این بدرفتاری فلانی با ما؛ آیا چیزی از ارزش هایمان بالاخره کم می کند یا نه؟  الگو باید همه ظاهرهای جورواجور زندگی را پوشش بدهد و معنایشان را به ما بیاموزد. این طوری قلب ما قوّت میگیرد و با هر اتفاقی، زیرورو نمی شود.
از این خاصیت ها که گفتم معلوم می شود الگو نباید فقط هی موفق بشود و هی پولدار بشود و هی همسرش عاشقش باشد و...اما الگوهای موجود فعلی دقیقا همین طور هستند که نباید. به همین دلیل هم بیشتر مایه ی دق اند تا قوّت قلب. آدم بهشان نگاه می کند و می بیند الگو یعنی فلان آدم خوشششگل پووولدار موفففق خوششششبخت. بعد ما هی می دویم چون الگوهای کنونی در فیلم ها و مصاحبه ها و کتاب ها مدام دارند فریاد می زنند: بدو ! تو می توانی! خوشبختی حق تو است! خوشبختی، آن با هم شین مشدد، وظیفه تو است.
 ما هم وقتی اعصاب داریم از این الگوها خوشمان می آید، ولی زندگی واقعی هر از گاهی به ما نشان می دهد که فیلم نیست. داستان موفقیت و خوشبختی و سعادت فقط بخشی از داستان زندگی هر آدمی است. زندگی هر الگوی واقعی یک نیمه دیگر هم دارد که کسی آن را برای ما نمی گوید.
گاهی رئیس خوب و باتدبیری هستیم، ولی زیردستانمان آزارمان می دهند؛
گاهی آدم خوبی هستیم، ولی کسی دوستمان ندارد؛
گاهی عزیزترین عضو خانواده مان به ما نارو می زند؛
گاهی با این که خوش اخلاقیم، زیباییم، اهل بذل و بخشش هستیم، باز هم آدمهایی پیدا می شوند که هیچ جوره با ما کنار نمی آیند.
در چنین شرایطی هم ما نیاز به الگو داریم. اما همه ی الگوها یک مسیر یک طرفه از وضع سخت به آسان، از فقر به ثروت، از تنهایی به عشق، از غربت به محبوبیت را روایت می کنند. ما برای سربالایی و دشواری قبل از قله، الگو داریم اما برای سرپایینی و دشواری بعد از آن چه؟
ما نیاز به کسی داریم که به قلبمان، آرامش و قدرت بدهد. بگوید بله زندگی واقعی همین است. خوب بودن، مهم است و تلاش کردن. ولی گاهی خوبی و تلاش نه تنها دیده نمی شود، بلکه مایه آزار تو می شود. بگوید مهم این است که تو حق باشی، ولو همه خائن باشند. مهم این است که تو درست باشی، ولو همه کژ رفتاری کنند. معنای کارهای تو مهم است و نه ظاهرش و نظر آدم ها هم اصلا مهم نیست.
بگوید قصه های قهرمانان همیشه پایان خوش ندارد، آن ها بعد از هر قله ای باز به دره ای می رسند ولی خودشان بلند هستند، برای همین اصلا مهم نیست کجا باشند. بگوید قصه های قهرمانان همیشه پایان خوب دارد.
این چیزها را امام حسن (ع) به ما خوب یاد می دهد. امام حسن حاکم شد و قدرت داشت، اما مردمش لیاقتش را نداشتند واو قدرت ظاهری اش را از دست داد. مرد بی نهایت خوبی بود، ولی همسرش نه تنها او را دوست نداشت، بلکه عامل قتلش شد. امام حسن یک عالمه موفقیت داشت و از دست داد: قدرت سیاسی، محبوبیت، احترام و در آخر جانش را. و حتی پس ازآن یک مراسم تشییع عادی هم نداشت.
و همه اینها غیر از دارایی هایی بود که خودش به دست خودش می بخشید. چند بار همه دارایی اش را نصف کرد و نیم آن را بخشید.
 امام حسن گشاده دست بود.نه فقط به معنای بخشنده بلکه به این معنا که هرچند مشتی قوی و اراده ای پولادی داشت، می دانست کی باید انگشتهایش را باز کند و اجازه دهد قدرت برود، پول برود، عشق برود و....و درستی نرود و خوبی نرود و آرامش نرود.
 شاید کمتر الگویی  از دست دادن و رها کردن و مشوش نشدن را به ما آموخته باشد. شاید کمتر قصه ای به ما گفته پایان خوش، مهم نیست بلکه پایان خوب مهم است. یا از این هم جدی تر: اصلا پایانی در کار نیست . پس نباید خسته شد.
اما امام حسن الگوی داشتن ها و سپس نداشتن ها است. الگوی فهم اینکه فقط معنای کارهای ما مهم است و تلاشمان؛ و اصلا مهم نیست که چه به نظر می رسد و چه کسی ما را تایید می کند و حتی با وجود این همه قهرمانی، ناممان به اندازه  برادر کوچک قهرمان مان هم برسر زبان ها نباشد. امام حسن (ع) یک داستان کامل است و یک الگوی بی نظیر با هر آنچه یک الگو باید به ما یاد بدهد.
امام حسن(ع) کریم بود. کرامت یعنی بالایی، والایی، یعنی جایی بایستی که هیچ چیزی در این پایین به تو آسیب نزند.یعنی خودت قله باشی، چه روی قله و چه در عمق دره.  امام حسن (ع) از نظر من که این پایین ایستاده ام، دشواری های زیاد دید و چیزهای زیادی از دست داد ، ولی در واقع هیچ از دست نداد و هرگز نلرزید و یک ذره هم سرش پایین نیامد. به نظرم  این شادترین زندگی ممکن است.
تولد مردی که بی نهایت و صرف نظر از همه چیز و همه چیز، آرام، خوب و قوی بود، بر ما شاد و بابرکت.

نه کمتر از یک جهان

User Rating: 0 / 5

۱-نقل فلسفی
فیلسوف آلمانی هایدگر خدابیامرز می گفت هر کس جهانی دارد. جهان ما شامل همه ی فکرها، احساسات، آدمها و اشیایی که می شناسیم و خلاصه هر چیزی است که با آن نسبتی داریم. نسبت فکری، نسبت دوست داشتن، استفاده کردن، شناختن، اجرا....پس جهان هرکس، مجموعه نسبت های او است. هر تجربه ای جهان ما را تغییر می دهد.
منظورش همان است که خودمان می گوییم: فلانی در یک دنیای دیگر است.
۲- نقل خاطره ای
در هم نت روستا بودید؟ من بودم و این یکی از احسانهای خدا در حق من بود. هم نت روستا جهان اندیشه ها و تصورات مرا زیرورو کرد. بهتر بگویم یک جهان دیگر به من اضافه کرد. تصور می کنم به روستاییان کفران و سمیرم هم یک جهان دیگر داد.
البته که من و روستایی ها جهان های خوبی برای خودمان داشتیم اما برخورد ما با هم باعث شد که ناگهان....ناگهان مثل همان فیلمهایی شویم که دوربین بالا می رود و شما به جای تصویر یک آدم یا شی خاص، فضای اطراف او و شهر و کشور و دنیا را میبینید.
هم نت روستا صرف نظر از هرچه داشت یا نداشت، یک عالمه نسبتهای جدید، یک عالمه مرزهای وسیع به جهان همه ما افزود.
۳-نقل خدا پیغمبری
من از اولش با امربه معروف و نهی از منکر دوست نبودم. ولی گاهی که کسی توانسته با مهربانی سر من را به سمت گل زیبایی که می توانم ببویم بچرخاند یا به من هشدار بدهد که اینجا خاری پیش پای توست، خوشم آمده. اگر امربه معروف و نهی از منکر را بزرگ ببینیم. مثلا فکر کنیم امر به معروف اقتصادی هم داریم یا نهی از منکر علمی یا ...یا هر نسبت نویی که به کسی هدیه می دهیم، آن وقت دیگر بداخلاقی به نظر نمی رسد.
امربه معروف هدیه ی یک جهان نو است. از آن طرف بگویم شاید هر وقت به جهان کسی یک تکه می افزاییم، امر به معروف کرده ایم. هر وقت به او هشداری می دهیم که جهانش کوچک یا زشت یا محقر نماند، نهی از منکر کرده ایم.
۴-نقل احسانی
احسان کنیم.احسان های بزرگ.امربه معروف ها و نهی از منکر های بزرگ. به آدمها خنزر پنزر ندهیم. جهان بدهیم.

اعلام نیازمندی ها به محسنین

User Rating: 0 / 5

مثلا مقدمه:

Who can do. Who can not, teach.

این جمله را وودی آلن نوشته است. برای من معلّم زاده، تا مدتها سخت بود که بپذیرم آنکه می‌تواند، انجام می‌دهد و آنکه نمی‌تواند، می آموزد. شاید یکی از دلایل دلسردی ام از معلّمی هم این شد. چون در زمانی که سخت درگیر این جمله بودم، معلمانم از من ضعیف‌تر و بی‌عمل‌تر به نظر می‌رسیدند.

اما بعد

ولی حالا فکر می‌کنم می‌شود این جمله را جور دیگر هم دید. بالاخره برای همه ما اوقاتی هست که از دستمان کاری برمی آید و خب باید انجامش بدهیم. به قول رهبر اقدام و عمل داشته باشیم.

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بی عمل است

اما گاهی هم کاری از دستمان برنمی آید. این که هی بنشینیم پای فیلم‌ها و کتاب‌های موفقیت و بگوییم خودت، تغییری باش که آرزومند آنی و این داستان‌ها هم شورش را درآوردن است یا اینکه از سوی دیگر در جواب هر نقد و سوال و پیشنهادی به آدم‌ها بگوییم خودت چه و توپ را بیاندازیم در زمین آن‌ها هم معقول نیست. پس امر به معروف و نهی از منکر در ادبیات خدا و دوستانش یا ایده پردازی در ادبیات مدرن چه می‌شود؟

پس خوب است حکمت جناب وودی آلن را تبدیل کنیم به اینکه هر وقت می‌توانی کاری انجام بده و هر وقت نمی‌توانی، حرف بزن.

من مایلم یکی ازاحسان‌هایی که به نظرم لازم است افزایش یابد را بگویم با این امید که آنکه می‌تواند انجامش دهد و یا دیگرانی کمک کنند و بگویند چگونه انجامش دهیم:

یکی از نگرانی‌های همه ما مشکلات اخلاقی جامعه است.

یکی از دلایل مشکلات اخلاقی، این است که فرد احساس کرامت نمی‌کند. گواه نقلی‌اش حدیث معروف «من هانت علیه نفسه فلا تامن شره» یعنی خودت را از شر کسی در امان ندان که خودش برای خودش بی ارزش است. دلیل عقلی اش هم سخنان روانشناسان در اهمیت احساس عزت نفس و اعتماد به نفس و امثالهم است.

مثال‌های این امر هم بسیار زیاد است: اگر فرد احساس ارزشمندی کند، در برابر مواد مخدر وسوسه نمی‌شود. فحش نمی‌دهد. به خاطر یک تصادف یقه نمی‌گیرد. هر لباسی نمی‌پوشد. با هر کسی معاشرت نمی‌کند. هر پولی را نمی‌خورد. به خاطر منافع کوچک، رشوه نمی‌دهد، دروغ نمی‌گوید. در کلاس خودش نمی‌بیند که چاپلوسی کند. شان خود را اجل از آن می‌بیند که فیلم‌های سطح پایین ببیند یا در تلگرام وقتش را تلف کند....

نتیجه اخلاقی: یک احسان بسیار ضروری در جامعه ما، تکریم افراد است. این تکریم، یک کار فانتزی و تزیینی نیست. بلکه داروی بسیاری از مریضی‌های جامعه ما است.

حالا شما بگویید چه طور می‌توانیم هر چه بیشتر اطرافیانمان را تکریم کنیم؟ حوزه‌ها و انواع تکریم چیست؟ خدا و دوستانش در این‌باره چه گفته اند؟ آدم‌های دیگر چه می‌گویند؟

اصلا بیایید کمپین تکریم راه بیاندازیم!