غم‌های بستنی فروشی در کربلا

User Rating: 5 / 5

teale

بستنی فروش کربلایی یک ترکیب عجیب و ادبی نیست. یک مرد جوان است. با خانمش برای درمان به ایران آمده اند. اولین توقف شان در قم بود. زیارت و دعا و بعد،
موقع رفتن خانمش می گفت: دیگر برویم کربلا. من دکتر نمی خواهم. سیده معصومه ، دکتر ان شاء الله.
مبتدا: سیده معصومه.
خبر: دکتر.
و این طور بود که ما از نو سیده معصومه را دیدیم.
برای شفایشان دعا کنید.
***
حاج آقای جوان از حاج آقای پیری نقل می کند که گفته بروید نجف درس بخوانید.
مدتی بروید نجف.
آنجا اگر تیله بازی هم کنید، عاقبت کسی می شوید. فقط در معرض برکات امیرالمومنین باشید.
***
محرم دارد نزدیک می شود. مثل هر سال. و من چه باید بکنم؟ هر محرم چه کرده ام؟ گامی به پیش برداشته ام یا ...؟
این فکرها سخت است. حال مرا سخت می کند.
می خواهم مثل مهمان کربلایی ام بروم روضه و بگویم سیده زینب، دکتر ان شاء الله و بنشینم و دردهایم را بشمرم که خانم دکتر! دلم این سیاهی را دارد و سرم آن درد را. پایم نمی کشد و دستم سنگین شده. چشمهایم تار است و گوش هایم خوب نمی شنود. خانم دکتر از همه بدتر این قلبم، قلبم، قلبم ...
زیر سیاهی های خیمه ها تیله بازی کنم و چایی بخورم و بعد طلبکار بشوم که من اینجا بوده ام، زیر این نورهای سیاه. یا اباعبدالله من اینجا هستم، گرچه به تیله بازی.
.
.
.
و مگر جز این چه می توانم؟


  • زیر سیاهی خیمه ها تیله بازی می کنیم. با اشکهامان. که تیله تیله میچکند و در عمق که برویم شبیه بازی بچه هاست حالمان... اما یک روزی خوب میشویم. دوست دارم بروم هیات و چای روضه بخورم... سیدالشهدا دکتر آن شالله. چقدر خوب بود زهرا

  • سلام
    خیلی عالیییی بود ....
    دردهایی هست که فقط حسین (ع) تسکین می دهد ...
    مثل درد خودش ....

  • اون قسمت تیله بازی اش واقعا خوب بود، چه کارها میکند نجف. شهر قم، نجف و ... را برای زندگی انتخاب کنیم، چه میشود!;)

  • چقدر زیبا و به دل نشستنی بود این نوشته
    و چقدر ملموس برای همه...
    حیلی به این فکر می کنم واقعا محرم چه چیزی بهم اضافه کرده؟ ممنون از نوشته ات واقعا...

  • مهمان - سید بکایی

    زیبا بود...

افزودن نظر