Master Shifu

User Rating: 0 / 5

بالاخره دیدمش. چند بار خواستم سراغش بروم اما هربار یادم می‌رفت. البته آقای چیت‌چیان هم گفته بودند که اگر نخواهد پیدایش کنی، نمی‌کنی! اما بالاخره پیدایش کردم... دیشب آنجا خیلی شلوغ بود. گویا سالروز بازگشت آزاده‌ها به ایران بود. یک مراسم ویژه برگزار کرده بودند و آزاده‌های اصفهان هم با لباس‌هایی خاکی‌رنگ حاضر بودند. من اما دنبال او رفتم...
یک دفتر در گلستان هست که اگر نام شهید را بدهی، جایش را نشانت می‌دهند. سیستم کامپیوترشان قطع بود. خود مسئولانی هم که آنجا بودند اصلا او را نمی‌شناختند! البته آقای چیت چیان هم گفته بودند که خودش نمی‌خواسته خیلی شناخته شده باشد... تنها چیزی که می‌دانستیم نام خودش بود و نام عملیاتی که در آن شهید شده؛ این شد که به ما گفتند احتمالا در کدام قطعه هست. مجبور شدیم اسم همه سنگ‌ها را بخوانیم... بیشترشان عکس هم دارند؛ عکس‌ها را هم نگاه می‌کردم... تا اینکه بالاخره لبخند یکی از آنها من را گرفت؛ خیلی خوشحال بنظر می‌رسید... اسمش را که خواندم فهمیدم که بالاخره اجازه داده پیدایش کنم...
استاد! آقای چیت‌چیان گفتند هرکس با تو می‌‌پرید آدم می‌شد... حالا بگذار من با تو بپرم...

Labyrinth یا اضطرار به حجت

User Rating: 0 / 5

جایی خواندم کسی به یکی از علما -اسمشان خاطرم نیست- میگوید: خوش به حال آن کسانی که هم‌زمان ائمه زندگی میکردند و محضرشان را درک کرده بودند! آن عالم -همراه با مایه هایی از عصبانیت- میگوید: آقا! پس این نهج البلاغه چیست؟ صحیفه سجادیه و نهج الفصاحه چیست؟!
آن عالم خیلی عالم بوده که چنین نظری داشته؛ مقامش خیلی بالا بوده که با خواندن این کتابها، هرآنچه را که میخواسته از اهل بیت بشنود میشنیده. من اینطور نیستم؛ سطحم خیلی پایین است؛ خیلی کندْذهنم؛ وقتی لازم است چیزی را بفهمم، یک موجود مجسم باید باشد که با من حرف بزند،آن هم نه در لفافه؛باید کسی بیاید و روشن و صریح و رُک و پوست کنده و خط‌کشی شده، تکلیفم را روشن کند؛ طوری که نتوان شک کرد. من متّقی نیستم؛ به من فرقان نداده اند. من "وحی" میخواهم؛ امام "ظاهر" میخواهم؛ این "الهام" به چه درد میخورد وقتی که نمیتوانی از "وسوسه" تمیزش دهی؟!
اصلا من خیلی مقدماتی و کم‌هوشم؛ پیامبران کجای کارشان میلنگید که جبرئیل را پِی‌شان میفرستادند؟! اگر قرار بود خودمان دلْ‌یکْ‌دله کنیم خدا چرا درخت آتش زد برای کسی؟!
پیش خدا که رفتم حتما چُقُلی این روزها را خواهم کرد... بگذار پایم به آستانش برسد...

 

Graph Node

User Rating: 0 / 5

تولد باشگاه است و سالگرد ازدواج من.

خواستم چیزی بنویسم... اشک امانم نداد...

فقط میتوانم از امام هادی عزیز،  بخاطر متولد شدنش تشکر کنم:

امام هادی! سلام علیکم:)

Prison Break

User Rating: 0 / 5

 

یک- ضمن ابراز تُف به ریا، لازم است بگویم که من در طول سال تقریبا هر روزم را با قرآن به سر می‌برم؛ از روی آن میخوانم، به تفسیر المیزان نگاه می‌اندازم، قرائتهایی که دوست دارم را گوش میدهم، نذر میکنم سوره ای را چند بار بخوانم، موقع آشپزی ترتیل آقای پرهیزگار را پخش می‌کنم، درباره آیه هایی که برایم عجیب هستند سرچ میکنم، برای گل‌هایم آیه هایی که احتمالا برایشان جالب هستند را پیدا میکنم و روی کاغذ نوشته و از شاخه هایشان آویزان میکنم، ختم قرآن برمی‌دارم و مهم‌تر از همه... هر روز دو- سه بار سایت باشگاه را نگاه می‌کنم (حتی مواقعی که ضمن عرض پوزش، انجام وظیفه نمی‌‌کنم) تا اگر نوشته جدیدی هست بخوانم -و البته که اغلب درباره هر یادداشتی بسیار فکر می‌کنم (حتی در مواقعی که ضمن عرض پوزش، کامنت نمی‌گذارم).
اما درست ماه رمضان سال گذشته بود که به طرز عجیبی از قرآن فاصله گرفتم؛ خودم هم به این فاصله واقف بودم و مدام تقلا می‌کردم برای بیرون آمدن از این وضعیت، اما تاثیری نداشت و رمضان من بدون قرآن گذشت. سفره قرآنی بی‌نظیری که پارسال در سایت باشگاه پهن شد و همه سر آن نشستند، حسرت من را چند برابر می‌کرد... می‌دیدم که همه از این سفره بهره‌ای بردند و البته خوشا به حال آن کسانی که سفره را چیده بودند و کریمانه، اطعام می‌کردند از رزق معنوی‌شان... اما من دستم به آن نرسید... .
بعد از ماه رمضان همه چیز به حالت عادی برگشت! تقریبا هر روزم با قرآن سپری شد. تا اینکه دوباره رمضان رسید و... چند روزی هست که قرآن نخوانده ام...

دو- دیروز به این فکر افتاده بودم که وقتی "الشیطان یعدکم الفقر"، خُب پس انتظار می‌رود که الله یعدکم الغنی، یعدکم الوسع، یعدکم الپول... این وسط "مغفرت" به چه درد می‌خورد؟! (البته می‌دانم که در ادامه‌اش وعده "فضل" هم می‌دهد و همه چیزهایی را که گفتم می‌توان در معنای فضل گنجاند (زورچپونی کرد)، اما اول به "مغفره" وعده داده.) این به ذهنم رسید که حتما این فقری که شیطان وعده اش را می‌دهد، باید نقطه مقابل مغفرت باشد، نقطه مقابل آمرزش. انگار آن لحظه‌هایی که خودت را چنان گناهکار می‌یابی که احساس می‌کنی حتی خدا هم نمی‌تواند تو را پاک کند، آن لحظه‌هایی که فکر‌می‌کنی آنقدر آلوده ای که نباید طرف مقدسات بروی، آن لحظه‌هایی که خودت را دور از طهارت می‌یابی و اجازه مسّ قرآن را به خودت نمیدهی، این شیطان است که دارد در قلبت ناامیدی را تلقین می‌کند، شیطان است که به تو وعده فقر و ناچیزی می‌دهد... و خدا وعده آمرزش... وعده پُرکردن تمام خلاءهای وجودت را... وعده مغفرت...

سه- از اعمال امشب استغفار است. باید صد بار بگویم استغفرالله ربی و اتوب الیه...

چهار- امشب خانم دکتر ایمیل زدند که: "شروع کن، بسم الله..."

پنج- الا ان وعد الله الحق

شش- با کریمان کارها دشوار نیست ...

هفت- آدم باید خیلی به خدا نزدیک باشد که صدای وعده مغفرت خدا شود...

ما را چه میشود؟!

User Rating: 0 / 5

چی میشه که بطور ناگهانی همه‌مون با هم نیستیم؟!
و بطور ناگهانی چندتا عید پشت سر هم میان و ما همچنان نیستیم؟!
چی میشه که من قول شنبه‌ها رو فراموش نمیکنم اما همچنان شنبه ها نیستم؟!
اصلا چرا ما آدم‌ها اینجوری میشیم یهو؟!
واقعا چی میشه؟!؟!؟!
.
.
.
خدا رو شکر که خدا هیچ بویی از بشریت نبرده و بین آدم‌ها بزرگ نشده... الحمدلله همیشه هست...
این خیلی خوبه که همیشه یک نفر پای کار باشه...
این خیلی خوبه که همیشه در باشگاه، یک "منتظرت بودم"ی هست...
.
.
.
توبه! من برگشتم!

نذری ۲

User Rating: 0 / 5

آن لیست کارهای کوچکی که قول داده بودم روی سایت بگذارمش این است. لطفا اگر مورد دیگری در ذهن دارید اضافه بفرمایید:

عیب جویی نکن!
صادق باش!
تقلب نکن!
حریص نباش!
تجسس نکن!
از نوشیدن آب لذت ببر:)
تظاهر نکن!
به گناه حتی فکر هم نکن!
نزاع نکن!
برای دیگران دعا کن:)
به خدا فکر کن...
دروغ مصلحتی نگو!
لبخند بزن:)
حسادت نکن!
به رفتارت فکر کن...
از اشتباهات دیگران بگذر
زخم زبان نزن!
سخت‌گیر نباش!
اخم‌هایت را باز کن!
حتی اگر مطمئنی حق با توست، مشاجره نکن!
بدان و آگاه باش که ناامیدی بزرگ‌ترین گناه کبیره است!
بستنی بخور و خدا را شکر کن:))
حتی در ذهنت هم به کسی تهمت نزن !
خوش‌قول باش
انتقادپذیر باش!
به لطف خدا امیدوار باش
طمع نکن!
آسان بگیر:)
کینه به دل نگیر
خوش‌بین باش:)
زودتر از دیگران سلام کن
آستانه تحملت را بالا ببر
دستان مادرت را ببوس
فال خیر بزن
از کسی که در اتوبوس روی کفشت پا گذاشته ناراحت نشو
یک نفس عمیق بکش و خدا را شکر کن
خودنمایی نکن
دیگران را ببخش
طعنه نزن
حق کسی را که حقت را ضایع کرده، ضایع نکن
غیبت نکن
در اتوبوس به دیگران جا بده
اگر به کسی حسودی‌ات می‌شود برایش دعا کن
در امتحان‌ها تقلب نکن
نعمت‌ها را بشمار

بهار

User Rating: 0 / 5

پای هفت ‌سین برای قلبهای همه‌مان "بهار" آرزو کردم...

سال نو مبارک قلب‌های بهاری:)

تَعَلَّموا القرآنَ ؛ فإنّهُ أحسَنُ الحَديثِ ، وتَفَقَّهُوا فيهِ

فإنَّهُ رَبيعُ القُلوبِ .

دعوت به استعاذه

User Rating: 0 / 5

الناز کجایی؟! کجایی؟! کجایی؟!
آمنه تو چرا نمی‌نویسی؟!
زهره تو که شنگولی چرا اینجا شنگولیتت را بروز نمیدی؟!
جناب آقای دائمی! من و آقای ورشابی که رسما از شما خواهش کردیم چیزی بنویسید؛ حتی یک چیزی برای دل‌خوش کردن ما هم نمی‌نویسید؟!
سمیرا! تو که توی قرآن غلت میزنی! چرا تنهاخوری می‌کنی آخه؟!
خانم دکتر حسینی! عایا می‌دانستید که ارائه کافرون شما، یک نفر را به باشگاه چسبانده؟! پس چرا خودتون هیچ‌وقت اینجا نیستید؟!
آقای فرشچی! حداقل شما که آخوند جمعید یک قدمی در سایت بگذارید!
پریچهر! مشحون جان! فاطمه‌ی‌بیوتکنولوژیست! برادران عزیزی که اسم‌هایتان را بلد نیستم! سایت مهم است! باور کنید به اندازه نشست‌ها مهم است!

حتما فکر میکنید باید یک مطلب بلندبالای وزین همه‌چیزتمام بنویسید؟! نه! و الله که نه! این وسوسه خناس ست که جلوی صدور ما رو میگیره! شما اجازه ندید! پناه ببرید!

نذری ۱

User Rating: 0 / 5

این نوشته قضای نوشته ای ست که باید شنبه روی سایت میگذاشتم اما هِی نوشتم و هِی پاک کردم و... حاصل این وسواس، شد چهار روز تاخیر...


خانه تکانی لازم است؛ اصلا ضروری است. به حرف آنهایی هم که می‌گویند سنت مسخره و آسیب‌زایی است نباید توجه کرد.
باید خانه تکانی می‌کردم تا دیگ نذری ام را پیدا کنم و کل داستان این یکسال باشگاه از نظرم بگذرد و یادم بیفتد که یکسال پیش به این خانه جدید اسباب‌کشی کرده ‌ایم؛ خانه ای که قرار بود من یک نذری در آن پخش کنم... اما نذرم را ادا نکردم...

هفت روز است که در حال علت‌یابی ام. اولین علت ادا نکردن نذرم یادداشت آمنه آریان عزیز بود؛ دیدم یک ایده خیلی بهتر دارد برای احسان. اما شاید اصلی‌ترین علت رها کردن یک‌ساله این نذری، این بود که من دقیقا نگفتم می‌خواهم با این کاغذها چه کنم. اگر به شما گفته بودم، احتمالا بیشتر احساس مسئولیت می‌کردم؛ اصلا شاید یک نفر در این خانه هِی مرا می‌پایید و آمار نذری‌ام را می‌گرفت. اشتباه کردم که نگفتم.

نذر من این بود: لیستی از کارهای خیلی خیلی کوچک و راحت و ترجیحا (بطور مستقیم) نامربوط به دین و مذهب نوشتم. مثلا اینکه: لبخند بزن. یا مثلا: هنگام نوشیدن آب لذت ببرید. و چیزهایی مثل این که بعدا لیستم را در سایت می‌گذارم انشاءالله. هر کدام از این جملات را روی یک برگه کوچک نوشتم و توی ظرف ریختم. بعد میخواستم یک روز صبح جلو درِ دانشگاه بایستم و به هرکس که وارد می‌شود از این برگه ها تعارف بکنم. این کارها شاید خیلی کوچک باشند ولی بنظرم بهره ای از احسان دارند؛ به خوب‌تر شدن آدم کمک می‌کنند؛ به محسن شدن.

از این کارها در هر مکان عمومی‌ای می‌توان کرد، مثلا اتوبوس یا مهمانی‌های فامیلی.

دوست دارم این کار را از اول فروردین شروع کنم که همه فامیل دعوتند خانه مادربزرگ؛ اما می‌ترسم سوءتفاهم ایجاد شود! هرچند هرکس بطور تصادفی یک جمله نصیبش می‌شود، اما باز هم نگرانم که مثلا برگه "غیبت نکن" دست کسی بیفتد که خیلی هم اهل غیبت است و بعد به خودش بگیرد و ... احتمالا کار خطرناکی‌ست...

کادو

User Rating: 0 / 5

کادو

از وقتی رفتید هِی خودم را زیر و رو کردم ببینم چه چیزی برای "جاخالی"تان خوب است هدیه بدهم. چیز چندان بدردبخوری پیدا نکردم...
یک گورخر کشیدم، گفتم آن را برایتان بفرستم؛ دیدم چهره این گورخره باید جلو چشم خودم باشد که هِی حواسم را جمع کنم، که هِی دَر نروم...
گفتم یک چیزی برایتان بکشم که به شما ربط داشته باشد. از لابه‌لای تمام شخصیت‌های قرآن، "رجل من اقصی المدینة" یس من را به یاد شما می‌اندازد. گفتم یک اثر فاخر هنری بکشم (به خیالم مثل نقاشی‌های استاد فرشچیان) که اسب سفیدی باشد و سواری که پشتش به دوربین است و قلبی که خیلی برای دیگران می‌تپد و آن طرف هم بهشتی باشد و دور و وَر این رجل هم کلی از همان پری و حوری های مینیاتوری و ضمنا این هم باید به تصویر کشیده شود که این رجل در بهشت هم که می‌رود برای مردمش آرزو دارد(این را قاعدتا باید در یک حباب که از دهنش یا مغزش بیرون می‌آید می‌نوشتم )، و البته نباید فراموش می‌شد که این طرف صحنه هم قیافه‌های قوم نفهمش را با ترکیبی از رنگهای قرمز و نارنجی که آدم را یاد جهنم می‌اندازد بکشم که معلوم شود این رجل با چه موجوداتی طرف بوده... نقاشی‌های برادرزاده شش‌ساله ام در ذهنم تداعی شد! دیدم من همان پروژه چهره گورخر را پیش ببرم سزاوارتر است...
یک قرآن نسبتا کوچک دارم که با یک گلدان گل کوچک، گذاشته بودمش بالای کمد ورودی خانه‌مان. امروز آبش دادم؛ متوجه شدم تا امروز هرچه به این گلدان آب میداده ام، به قرآن پشت سرش هم پس میداده است. الآن پایین‌تنه قرآنم چروک است (شرمم باد). قرآن را برداشتم که بگذارم جای مناسبی خشک شود؛ با یادداشت صفحه اولش روبرو شدم... لا ابرحُ حتی ابلغ... ستجدنی ان شاءالله صابرا... این سهم شما بود... زیارتتان قبول...

بزرگداشت مقام شامخ استاد مغفول

User Rating: 0 / 5

farshchiمن تازه فهمیدم ایشون چی می‌گفتند! وقتی حرص می‌خوردند که ما حداقل باید بدونیم فلان مطلب توی قرآن اومده، حداقل مثل چیزی که از کتاب درسی‌های مدرسه یادمون مونده باید بدونیم توی قرآن خدا به فلان چیز اشاره کرده...
وقتی سمیرا -بعنوان حافظ کل قرآن- بهم گفت فلان چیزی که دغدغه این روزهای تو هست، خدا توی قرآن درباره‌ش حرف زده، موضع گرفته، بهش جواب داده... وقتی سمیرا من را با شخصیت گورخری در قرآن آشنا کرد.. وقتی یه آیه دیگه درباره گورخرها برام فرستاد (۱۱۸بقره) حالم گرفته شد که چرا حداقل به اندازه یه دایرةالمعارف به قرآن نگاه نمی‌کنم... حالم گرفته شد که این تذکره رو سفت نچسبیدم...
من قیافه آقای فرشچی رو هنگام حرص خوردن یادمه... الآن حس می‌کنم مثل اون مسئولین محترمی هستم که بعد از وفات یک شخصیت مهم (البته دور از جون این دوست بزرگوار) براش بزرگداشت می‌گیرن...
توبه: باید اولوالالبابی بود... من دستم بالاست آقای فرشچی...

 

یک دعا بعد از هزار سوال

User Rating: 0 / 5

سمیرا فرق بین دعا و سوال را برایمان توضیح داد: دعا در جهان باقی می‌ماند اما سوال از بین می‌رود؛ دعا زمان ندارد، تاریخ انقضا ندارد، به قول مهشید: مثل این التماس-درخواست‌های روزانه‌مان نیست که در دفترچه خاطرات سالیانه‌مان می‌نویسیم و سال بعد رویمان نمی‌شود بخوانیمشان از بس که کوچک و بچه‌گانه بوده اند. دعا یعنی آنهایی که هزاروچهارصد سال قبل، از خدا خواستند و ما هنوز هم هرچه میگردیم جامع‌تر از آن‌ها پیدا نمی‌کنیم... ما بیشتر سوال می‌کنیم، نه دعا...

برای روضه حضرت زهرا به خانه یکی از اقوام رفتیم. هنوز وارد سالن اصلی نشده بودیم که آقای جلسه یادمان انداخت که امروز جمعه است و همه تان مهمان حضرت صاحب الزمان هستید. وارد مجلس که شدیم دیدیم یک سفره خیلی قشنگ هم پهن کرده اند روی زمین؛ سفره حضرت رقیه (ع). بعد هم آقا اعلام کرد که برنامه جلسه امروز این است که ختم سوره مومنون برداریم. شرطش آن بود که هیچ کس میان تلاوت سوره حرف نزند. سوره مومنون صدوچهل بار خوانده شد (نمیدانم چرا؛ ظاهرا در روایتی چنین آمده است). بعد هم کنار سفره نشستیم و روضه خواندند؛ روزه همه را؛ روضه زهرا و رقیه و حسین و ابالفضل...

من آنجا از خدا خواستم که به من و مادر باشگاه و همه بچه هایش "قرآن" بدهد... "دعا" بود؛ نبود؟!

گورخر

User Rating: 0 / 5

خودش می‌گوید: شاید چون حافظ کل قرآن هستم، در هر موقعیتی آیه ای بر من نازل می‌شود... سوره ها روح دارند؛ در توحید که پایم می‌لغزد "حضرت توحید علیه السلام" پسِ کله ام می‌زند که: آهای! لم یلد و لم یولد! فکر نکن چیزی از خدا جدا شده که توانی مستقل از او داشته باشد!
داشتم برایش از این می‌گفتم که من به خدایی نیاز دارم که بشود در لحظه از او مشورت گرفت، بتوان با او دیالوگ داشت، بشود هر نیم‌ساعت یکبار از او فیدبک گرفت... ناگهان این آیه بر او نازل شد: " بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتَى صُحُفًا مُنَشَّرَةً ". حضرت مدثر درِ گوشش گفته بود که به من بگوید: الهام! خیلی‌ها پیش از تو دوست داشتند مثل بنی اسرائیل باشند، صبح که بیدار می‌شوند نامه اعمال دیروزشان را زیر بالشتشان پیدا کنند. خیلی ها دوست دارند با خدا دیالوگ داشته باشند اما "انَّه تذکرة"! دنبال نامه دیگری نباش!
بدجوابی گرفتم! هرچند هنوز دلم صحفاً منشّرة میخواهد، اما باید سعی کنم از این به بعد کمتر گورخربازی دربیاورم.

برویم دمبل بزنیم

User Rating: 0 / 5

"بی تربیت" یک فحش محسوب می‌شود اما نمی‌دانم چرا از وقتی که مسئولیت تربیتمان از روی دوش بابا‌-مامان برداشته می‌شود و روی دوش خودمان می‌افتد، دیگر چندان حساسیتی روی این فحش نداریم!
«هیچ موجودی به اندازه انسان، نیازمند به ساخته شدن نیست و هیچ موجودی به اندازه انسان قابل ساخته شدن نیست و هیچ موجودی به اندازه انسان، ارزش ساخته شده اش با ارزش ساخته نشده اش اینقدر تفاوت ندارد.» (شهید مطهری)

برویم خودمان را بسازیم!
برویم خودمان را تربیت کنیم!
مهم است!لازم است! واجب است! ضروری است!
برویم دمبل بزنیم!

دلْ‌گُنده بازی

User Rating: 0 / 5

اگر آدم‌بزرگ‌ها نمی‌گفتند که آقای دولابی آدم بزرگی‌ست، من حتما خیلی زیاد به حرف‌هایش شک می‌کردم؛ چون کلاً به طرز مشکوکی شنگول است. نمی‌خواهم-و اصلا نمی‌توانم- قضاوت کنم؛ فقط باید بگویم که حرف‌هایش برای مواقعی که غمباد گرفته‌ام خیلی خوب است. یک کتاب دارم که گزیده حرف‌هایشان است (ریحانه سلیمانی به من داد. اگر کسی خواست ایمیلش را بدهد برایش بفرستم)؛ حکم دیوان حافظ را دارد، در مواقع نیاز به آن تفألی می‌زنم، شارژ می‌شوم، به حال خودم می‌خندم و برایش فاتحه می‌خوانم.
درباره غم و غصه دنیا، حرف‌های فوق العاده آرامش بخشی می‌زند. مثلا می‌گوید: "غم و غصه‌های دنیا مال نفس انسان است، نه دل و روح انسان... این نفس است که از مصائب و گرفتاری‌های دنیوی ناراحت و غصه‌دار می‌شود. اما روح و باطن انسان، به خاطر ضربه ای که به نفس وارد شده و او را کوبیده است، خوشحال و شاد می‌گردد."
این حرفشان خیلی شکوفه‌ای و صورتی است، ولی من می‌بینم که وقتی نفس خیلی کوفته شود،روح آدم هم ضعیف می‌شود؛ عقده ای می‌شود؛ بی اخلاق می‌شود؛ دیگر نمی‌خندد؛ شیر نمی‌خورد و سیب گاز نمی‌زند. نفس که زیاد به در و دیوار بخورد، دل آدم گنده نمی‌شود، چروک و پلاسیده می‌شود. نفس انسان که له و لَوَرده شد، آدم به درد امام زمانش نمی‌خورد...
این حرف‌ها را کجای دلم باید می‌گذاشتم؟! ببخشید! جا نشد؛ بیرون ریخت...

مخاطب۱

User Rating: 0 / 5

«و ما كان لبشر أن يكلمه اللَّه إِلا وحيا أَو من وراء حجاب أَو يرسل رسولا فيوحي بِإِذنه ما يشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكيمٌ»

تجدید میثاق با آرمان‌های خودم

User Rating: 0 / 5

احساس پسرفت ویران‌کننده است. من هم از تمام چیزهایی که این پسرفت را به رخم می‌کشند فرار کرده ام. اما این‌بار دل را به دریا زدم، گفتم بگذار ببینی در باشگاه چه داشتی... آرشیو یادداشت‌هایم را در سایت قدیمی زیر و رو کردم... "غُرنامه"ام را پیدا کردم... حالم گرفته شد که از یک زمانی به بعد، در باشگاه هم با خودم بدعهدی کردم.
ولی نمیدانم چرا از این یک مورد فرار نکردم! میخواهم سر عهدم برگردم...
آل داوود! شنبه ها با من...

رضا شدن یا حس خوب مورد خطاب قرار گرفتن

User Rating: 0 / 5

باید یک روزی ضُحیٰ را از زبان چیت‌چیان شنیده باشی تا وقتی همان دَمِ در جوابت را میدهند، سِفت بچسبی‌اش... وَ لَسَوفَ یُعطیکَ رَبُّکَ فَتَرضیٰ. به قول مریم: "ای الهام! بدان و آگاه باش که باشگاه جایی‌ست برای خوب شدنِ حال."

انجماد همیشگی در عصر یخبندان

User Rating: 0 / 5

دهه دوم محرم به یک مجلسی رفتم که سخنرانش از اثر وضعی گناه صحبت میکرد. میگفت: اگر من لیوان شما را بشکنم و عذرخواهی کنم شما من را خواهید بخشید اما به هر حال این لیوان شکسته است. گناه هم چنین است؛ اگر گناه کنی و از خدا طلب مغفرت کنی خدا تو را خواهد بخشید و مواخذه ات نخواهد کرد-انشاءالله- اما اثر آن گناه در زندگی ات باقی خواهد ماند.
راست می گفت؟! یعنی خدا نمیخواهد-یا نمی تواند- همه چیز را به روز اولش برگرداند؟! چیزهایی که درباره توبه گفته اند و شنیده ایم که مثلا "التائب من الذنب كمن لا ذنب له" همه اش مربوط به حساب-کتاب آخرت است؟!
چند شب پیش فیلم "عصر یخبندان" را دیدم. منیره از همه کارهایش پشیمان شده بود اما همسرش نمیتوانست او را ببخشد. همسرش تصادف کرد و حافظه اش را از دست داد... یعنی خدا در این حد هم حاضر نیست ابتکار عمل به خرج دهد؟!
کاش آخوند آن مجلس تقلبی بوده باشد...

خبر بده...

User Rating: 0 / 5

 
image
خب خدایا! خبر دادم!
فکر کردی به لحن این جمله؟
خبر بده، زود! خبر بده که من...من!!...من غفورم، من رحیمم! من! من با این عظمت، با این جبروت و قدرت.... به همه بندگانم خبر بده، همه را می­توانم و می­خواهم ببخشم! می­خواهم همه بدانند که چقدر می­خواهم آنها را ببخشم.
 
ای بنده خدا! پیغامش را رساندم...
تو چقدر میخواهی که او تورا ببخشد؟؟
تو چقدر میخواهی، و میتوانی ببخشی؟؟
 او که بی­نهایت لطف دارد، بی­نهایت حسن دارد، این همه می­خواهد ببخشد...همه بدیهایمان را....
تو چقدر می­خواهی ببخشی؟
 
به همه خبر بدهم که تو می­خواهی و می­توانی ببخشی؟؟!!
بگویم؟!

این نوشته را مدتها پیش، کیانا افضلی عزیز برایم فرستاد. جایش در این خانه خالی ست. به مناسبت تولدش خواستم کاری کرده باشم... پاینده باشد این دوست...

برزخ

User Rating: 0 / 5

یک- دوم دبیرستان بودم که میخواستم یک تصمیم خیلی بزرگ بگیرم اما سرگشته بودم. آن زمان حافظ را تازه کشف کرده بودم؛ خیلی خوب با من حرف می زد، دلداری ام می داد، راهنمایی ام میکرد، نهیبم میزد، ... . اما هر وقت درباره آن تصمیم مهم نظرش را می پرسیدم جواب سربالا می داد. نه اینکه غزلی نامربوط بیاید و تو احساس کنی حواسش نبوده؛ نه! دقیقا جواب مرا می داد و جوابش هم این بود که: از من نپرس؛ به من گفته اند چیزی نگو؛ تقصیر من نیست، هر چه آنها بگویند من هم تنها اجازه دارم همان را بگویم... .حالم را می گرفت اینجور وقتها.

دو- یک مسئله ای بود (و البته هنوز هم هست) که سالهای سال (تقریبا از وقتی خاطرم هست) با آن دست به گریبان بودم. تکلیف خودم را نمی دانستم. هر لحظه باید در رابطه با آن مشکل موضعی اتخاذ می کردم اما هیچ وقت هم نمی دانستم کدام موضع حق است. اعصابم از دست خدا به هم می ریخت که: پس هدایتت کو؟ حجتت کو؟ "انا هدیناه السبیل"ت کو؟. در مواقع بحرانی یقه ی امام زمان را میگرفتم که: بد نیست تو هم خودی نشان دهی ما باورمان شود امامی داریم؛ فقط بلدی آدمهایی که وسط بیابان گم شده اند یا اسب و قاطرشان را دزدیده اند، سوار کنی و برسانی به مقصدشان؟. یک بار خواستم اَدای آن آدمهایی را دربیاورم که ایمانشان خیلی سفت است و وقتی چیزی از خدا و اهل بیت میخواهند، تا نگیرندش دست بردار نیستند. در یک مجلس عزایی شنیده بودم که کسی فرزند معلولش را می برد حرم حضرت عباس و به حضرت میگوید اگر شفایش ندهی می روم آن طرف شکایتت را به برادرت میکنم. فرزندش شفا نیافت. راه افتاد که جدی جدی برود حرم امام حسین. همینکه رفتنی شد، فرزندش شفا یافت. من هم خواستم الگو برداری کرده باشم، یک نامه آتشین برای امام رضا نوشتم و یک نسخه دیگر هم از آن نگه داشتم. در نامه نوشته بودم که اگر مرا از این بلاتکلیفی نجات ندهی، می روم عین همین نامه را می اندازم در ضریح خواهرت معصومه. نامه را -با بغض و طلبکاری-انداختم در ضریح امام رضا. نیمه شب خوابم نمی بُرد؛ بطور شانسی یک سخنرانی دانلود کردم از جناب صمدی آملی؛ داشتند میگفتند که اهل بیت از ما گرفتارترند؛ می روی مشهد و به امام رضا میگویی این را میخواهم، آن را میخواهم؛ آن بیچاره هم زیر ذره بین است بدتر از من و تو؛ اجابت کند باید پاسخ دهد، اجابت نکند باید پاسخ دهد... . دلم برای امام رضا سوخت. آن نسخه را دور انداختم... .


سه- تقریبا دو سال پیش بود که کسی به من گفت: "در قیامت شفاعتمان می کنند، برزخت را بچسب." سخت به هم ریختم. فهمیدم تا آخر هم دست به گریبان همین برزخ ام. مدارهای ذهنم را منطقی بسته اند، یا این یا آن! بلاتکلیفی می سوزاندم؛ دور خودم تاب میخورم؛ سرم گیج می رود؛ از خودم خسته می شوم... برزخ بزرگترین کوفت عالم است...


چهار- الناز نوشته بود از خودش خسته شده و دنبال یک نفر میگردد در قرآن که لنگه خودش باشد. کاش پیدا کند. جناب دائمی خوب گفتند که انگار آدم-خوب های قرآن هیچ وقت از خودشان خسته نمی شوند و آدم-بد های قرآن هم. بین این دو قطب اگر رها شوی خیلی سخت است... برزخ است...

 

خودذلیل پنداری

User Rating: 0 / 5

سمیرا فولادچنگ را در مسجد شکار کردم. از حرکت نکردن هایم برایش گفتم؛ با اینکه میدانم( مطمئنم-یقین دارم-حاضرم قسم حضرت عباس بخورم-ایمان دارم-با گوشت و خونم احساس میکنم-باور دارم) فلان کار خوب است و باید انجامش دهم، اما انجامش نمیدهم. خیلی قشنگ کالبدشکافی م کرد و گفت: "فلق"ت مشکلی ندارد، عیب از "ناس"ت است. وسواس خناس این وسط جای رب و ملک و اله ناس را گرفته. راه حل هم "کرامت نفس" است. کرامت نفس که نداشته باشیم احساس میکنیم دیگر امیدی به ما نیست، همینی هستیم که هستیم، کاری هم نمیشود کرد، از خودمان بدمان می آید.

کشف بزرگ سمیرا: ما اگر جای جناب حر بودیم احتمالا به جای اینکه برویم پیش امام حسین و جبران مافات کنیم، خودمان را در بیابان گم و گور میکردیم و در افق محو میشدیم! یه اینطور آدمهایی هستیم ما!

 اصطلاح "خودذلیل پندار" رو از زهرا داورپناه یاد گرفتم؛ در توصیف دانشجویان علوم انسانی.

 

سلام بر پسر بهشت

User Rating: 0 / 5

روی یکی از طاقچه های اتاق مریم، یک کتاب هست که برای محمدحسن خریده: "تیستوی سبزانگشتی". بچه که بودم داستانش را خوانده بودم؛ داستان پسری که انگشتان دستش قدرت رویانندگی داشتند؛ دست به هر چه میزد گیاهی سبز میشد. هر بار این کتاب را میدیدم آرزو میکردم کاش یک چیزی، یک کسی هم کنار من بود که دستانش همین توان را داشت؛ دستش را روی سرم میکشید و من سبز میشدم...

یک نفر که دستانش بهشتی باشند، خودش بهشتی باشد... اصلا یک نفر که خودش بهشت باشد... فرزند بهشت باشد...
بالاخره  نشانی اش را توی کتابها پیدا کردم:
السَّلامُ  عَلَی بنِ  جَنَّة المَأوی

 

آنی!

User Rating: 0 / 5

"فرمود همه زمین ها کربلا و همه روزها عاشوراست، اما نگفت همه شما امام حسینید؛ گذاشت خودتان درک کنید... پس بگرد و درون خودت امام حسین را پیدا کن."

حاج اسماعیل دولابی