ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم...

User Rating: 0 / 5

هوالحی

باشگاه مان دارد بزرگ می شود ،

قد می کشد...

جوری که امروز باید برای تولد چند سالگی اش بنویسم

تولدی که امید است برای تک تک نفس های گرم اعضایش

 درست شبیه اسمش ، نور است

نور است و گرمی برای دل هایمان

برای من اما ،باشگاه ،خانه ی نور است

با خاطره هایی پر نور

با درس هایی از جنس مهر

با دوستانی که فکر می کنم جایشان بیش تر روی کهکشان هاست تا روی زمین

پس تولد این خانه را به خودم ،خانوم دکتر حق جوی عزیز عزیزم،مریم مهربانم،زهره ی ماه ترین ، ماجده وسارا پیگیر و دلسوزم وهمه مان تبریک میگویم.

چون کاینات جمله به بوی تو زنده اند

ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم...

حافظ

چه نزدیک است جان تو به جانم...

User Rating: 0 / 5

"هو الحبیب"
گاهی آدم باید بنویسه ،
بنویسه تا داتنگی، دلش رو همچین کوچولو نکنه...


برای شما می نویسم،
برای مامان عزیز باشگاه...
که خیلی وقته بچه های باشگاه دلتنگ تون شدن...
بچه هایی که تو سَر شلوغی هاشون گم شدن  این روزا  

نمی دونم چه طور شد امروز
که یهویی لابه لای کارام یادت افتادم خانوم دکترجونم
یاد حرف قشنگت تو مشهد که به جانم نشست...
"آدم باید خوب باشه...آدم باید خیلی خوب باشه..."

یکی باید باشه مثل شما،
که کنارمون باشه،
که بگه هی بچه ی شیطون،
آدم باید خوب باشه
آدم باید خیلی خوب باشه...

کاش باشین این نشست رو...
چه نزدیک است جان تو به جانم...

یا محسن

User Rating: 0 / 5

قصه از این جا شروع می شود که روزی به این نتیجه می رسی که سهمی داری،سهمی از زندگی،سهمی از آرامش برای دیگران...
رسیدن به این نتیجه گاهی سال ها زمان می برد ،گاهی حتی یادت می رود و فراموشی بر سر فراموشی...
و آخرش چیزی نیست جز این حسرت که کاش از محسنین بودم۱...
با خودم فکر می کنم
که چرا همیشه پول توجیبی ها و کارت های بانکی ام همراهم است و ترس دارم از فراموشی شان در جیبم!
ترس دارم یک جایی جلوی مغازه داری کم بیاورم و خجالت زده بگویم شرمنده ،پول توجیبی هایم را فراموش کرده ام.
با خودم می گویم کاش کارت هایی داشتیم از جنس احسان ؛ درست مثل کارت های بانکی مان .که هیچ وقت این سرمایه ها را فراموش نمی کردیم...سرمایه هایی از جنس نور...
اما مگر چه داریم که بشود ریختشان توی حساب های احسان مان؟این اندوخته های احسان از چه جنسی است ؟که بشود در همه حال، چه در گشایش و چه در تنگ ستی کاری کرد کارستان؟۲

این اندوخته ها را باید بخشید، بخشید تا بشوند آن چه که باید...
وگرنه سال ها می پوسند و فاسد می شوند .
تو گمان می بری که بی نیازی۳ و همه چیز را در گنجه ات قایم کرده ای.
اما وقتی درِ گنجه ات را باز می کنی ،تازه می فهمی چه خبر است...همه چیز فاسد شده است.اول از همه ،ذهن ات...

اندوخته های ما می تواند حالِ خوب ما ،آرامش ،یافته ای از یک کتاب خوب،تکه ای محبت از وجودمان باشد نه فقط پول های تو جیبی مان...
کاش این اندوخته ها را ببخشیم،تا "قرب الهی"۴را دریافت کنیم .
توی کتابش گفته "به یقین رحمت خدا ،به محسنین نزدیک است."۵،"پاداش محسنین را تباه نمی کند."۶
بیایید محسِن باشیم...
برای خود کارت های احسان درست کنیم
رویشان حالِ خوب مان را بنویسیم ،آرامش را، تکه ای محبت ،جمله ای حتی از یک کتاب ...
ببخشیم شان...
شاید به بغل دستی مان در مترو یا اتوبوس که این روز ها حال خوشی ندارد و آن جمله به جانش بنشیند ، آرام اش کند.
از او هم بخواهیم روزی در این کارت حالِ خوبش را بنویسد برای شخصی دیگر.

میان این هیاهو ها ،شاید این"سهم کوچک" ما باشد...

03 mohsenin kart


۱- ۵۸ زمر
۲- ۱۳۴ آل عمران
۳- ۷ علق
۴- ۶۹ عنکبوت
۵- ۵۶ اعراف
۶- ۱۱۵ هود