چه نزدیک است جان تو به جانم...

User Rating: 0 / 5

"هو الحبیب"
گاهی آدم باید بنویسه ،
بنویسه تا داتنگی، دلش رو همچین کوچولو نکنه...


برای شما می نویسم،
برای مامان عزیز باشگاه...
که خیلی وقته بچه های باشگاه دلتنگ تون شدن...
بچه هایی که تو سَر شلوغی هاشون گم شدن  این روزا  

نمی دونم چه طور شد امروز
که یهویی لابه لای کارام یادت افتادم خانوم دکترجونم
یاد حرف قشنگت تو مشهد که به جانم نشست...
"آدم باید خوب باشه...آدم باید خیلی خوب باشه..."

یکی باید باشه مثل شما،
که کنارمون باشه،
که بگه هی بچه ی شیطون،
آدم باید خوب باشه
آدم باید خیلی خوب باشه...

کاش باشین این نشست رو...
چه نزدیک است جان تو به جانم...


  • همین که الناز گفت!
    این جمله واقعاااا طلایی و دلنشین بود توی این یک سال بارها و بارها تو ذهنم مرورش کردم... انگار چکیده ی چکیده ی همه حرفهاییه که خدا میخواست بهم بزنه.
    یک جمله ی ساده و بدیهی و خیلی معنی دار... بخش عمده ی مشکلات ما مربوط به همین بدیهیات مغفولِ.

  • سلام خانم دکتر عزیز
    من چهار نشسته که روزیم شده و تو نشست های باشگاه شرکت می کنم اما متاسفانه هنوز شما رو ندیدم.
    الناز از شما برام خیلی تعریف می کنه. در حدی که ندیده می تونم بگم "مهری نشسته بر دل.."
    فقط نمی دونم شما نظرات این پست رو می خونید یا نه... اما کاش بخونید...
    از طرف بچه ی کوچک باشگاه که هنوز مادری به خود ندیده است.

  • دوستان عزیز خیلی ممنون ولی ظاهرا یک اتفاق با مزه افتاده! این پست از من نیست:) لطفا صاحابش بیاد خودش رو معرفی کنه!

  • برای خانم دکترِ جان ...
    ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
    به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم .....

    با یادی از خاطره معلم قرآنتان که گفت: "مرا عهدیست با جانان .... "
    من هم می گویم:
    "تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
    وفای عهد من از خاطرت به در نرود" ....

افزودن نظر