توبه، یک

User Rating: 0 / 5

بِسْـــمِ ٱللّٰهِ ٱلرَّحْمٰـــنِ ٱلرَّحِيـــم     

إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُولَٰئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا / وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَلَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ أُولَٰئِكَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا

از آنجا که قرآن را کتابی برای هدایت آدم‌ها می‌دانیم، می‌توانیم برای شناخت خودمان –یعنی همان آدم‌ها-، نگاهی به قرآن بیندازیم. یعنی چه؟ یعنی این که چون قرآن کتابی برای هدایت این موجود است، پس حتماً جوری که نوشته شده و موضوع‌هایی را مطرح کرده، که متناسب با این موجود است، و از این راه می‌شود این موجود را شناخت. این مثل این است که من از روی شلوار، بفهمم که آدم‌ها احتمالاً دو پا دارند.

در قرآن سوره‌ای داریم به نام توبه، و کلمه‌هایی از ریشه‌ی «توب» 87 بار در قرآن آمده‌اند[1]. کاری به معنی دقیق کلمه‌ی توبه ندارم، اما همه می‌دانیم که این کلمه برای زمانی به کار می‌رود که اشتباهی در کار باشد. بیشترِ آیه‌ها درباره‌ی کسانی‌ست که اشتباهی کرده‌اند و پشیمان شده‌اند و می‌خواهند دیگر آن اشتباه را نکنند. در این موقعیت‌ها، خدا بخشنده است و پشیمانی را می‌پذیرد و به آدم‌ها کمک می‌کند که خوب‌تر باشند. این از توبه و معنای تقریبیش در قرآن.

اما این همه‌ی چیزی نیست که درباره‌ی توبه توجه من را جلب کرده است. نکته‌ای که در این آیه‌ها وجود دارد این است که پیش‌فرض همه‌شان، اشتباه کردن آدم‌هاست. هر جا حرفی از توبه هست، یعنی قبلش آدمی بوده که اشتباه کرده است. تأکید زیادی که در قرآن روی توبه وجود دارد، یعنی «خیلی ممکن است اشتباه کنیم». این اشتباه کردن در بعضی از آیه‌ها برای کافران است یعنی کسانی که خدا را و همه چیز را به کل انکار می‌کنند، اما جالب این است که در بعضی از آیه‌ها برای بندگان هم هست (وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ)؛ این یعنی این که آن اشتباه کردن، ممکن است در متن بندگی اتفاق افتاده باشد. البته که من سواد زیادی ندارم، اما بنده بودن، در قرآن صفت کمی نیست.

وقتی که آدم می‌بیند که بندگان هم ممکن است اشتباه کنند، متوجهِ یک خطر می‌شود. خطری که در روزهای گذشته خیلی خودش را نشان داد، و برای همین است که دست و پا شکسته دارم درباره‌ی توبه و اشتباه کردن می‌نویسم.

فرض کنید شما یک پزشک متخصص دستگاه گوارش هستید، که در خیابان کسی را می‌بینید که ایست قلبی کرده. سریع به طرفش می‌رود تا به او ماساژ قلبی بدهید. وقتی دارید ماساژ قلبی می‌دهید کسی از آن طرف خیابان فریاد می‌زند که چرا اینطوری ماساژ می‌دهی! من فکر کنم اشتباه داری ماساژ می‌دهی، بیا بگو چرا اینطوری ماساژ می‌دهی بعد ادامه بده! آن موقع شما آن قدر درگیر ماساژ هستید که عمراً به صحبت‌های او گوش بدهید. مسئله مرگ و زندگی‌ست و چند ثانیه وقت مانده، آن وقت بیایید تازه به یکی ثابت کنید که چرا ماساژ قلبی اینطور است؟ حتی با این که متخصص گوارش هم هستید، ولی باز به کارتان ادامه می‌دهید چون بالأخره مسئله‌ی مرگ و زندگی‌ست!

خطری که برای بندگان به چشم من می‌آید مثل این داستان فرضی‌ست. بندگان، در موقعیت‌های مختلف سعی می‌کنند بندگی کنند، و این «عطش بندگی»شان را یک جوری برطرف کنند. هر چه که مؤمن‌تر می‌شوند، موقعیت‌های این شکلی هم بیشتر می‌شود و سعی می‌کنند در مسیرهای بیشتری قدم‌های ایمانی بردارند. وقتی کسی بنده است، و به نظرش در موقعیتی قرار دارد که باید قدم‌های ایمانی بردارد، خودش را در دوراهی حق و باطل می‌بیند. این دوراهی (بخوانید دوقطبی)، برای او همان دو قطبی خدا/شیطان، زندگی/مرگ و بهشت/جهنم است. برای همین به نظرش تصمیمش سرنوشت‌ساز می‌شود و با اراده‌ی بالایی قدم برمی‌دارد. خطری که می‌گفتم همین جاست. به نظرم می‌آید که این اراده‌ی محکم با توبه، در یک قدم نمی‌گنجد. چرا؟ چون لازمه‌ی توبه ایستادن و فکر کردن است. آدمی توبه می‌کند که قبلش آرام آرام به جاده‌ی پشت سرش نگاه کرده باشد، نه کسی که گازش را گرفته و جلو می‌رود. وقتی که بندگان خودشان را در دو قطبی حسین(ع)/یزید می‌بینند، دیگر وقتی به خودشان نمی‌دهند که فکر کنند! حتی اگر فکری هم سراغشان بیاید، با این ذهنیت که از طرف شیطان است، آن را سرکوب می‌کنند. قطعاً در این حالت، فرصتی برای بازبینی پیدا نمی‌شود، و آن فرد توبه نمی‌کند.

اگر در این حالت به توبه نگاه کنیم، توبه واقعاً کار سختی‌ست. چون آن بنده، قدم‌هایی را برداشته که زندگی ایمانی‌اش را ساخته‌اند، و روی هر کدام از قدم‌هایش حساب باز کرده و ایمانش با همان اشتباه‌ها قوی‎تر شده است. حالا باید اعتراف کند که اشتباه کرده است! این خیلی سخت است، و شاید حتی در سطح ناآگاه آن بنده سرکوب شود و اصلاً به آگاهی هم نرسد.

به نظر من، تأکید زیاد خدا روی توبه به خاطر همین است. سنگینی توبه برای کافران نیست، که بیشتر برای بندگانی‌ست که اشتباه کرده‌اند. این که ما بدانیم هر کدام از بندگی‌هایمان –مخصوصاً آن‌هایی که اجتماعی بوده، چون قرائت اجتماعی از دین داشتن، الآن خیلی مد است-، ممکن است اشتباه باشد، حقیقتی‌ست که نباید فراموشمان شود.

اما چطور می‌شود که ما در موقعیت‌هایی مانند انتخابات، آن قدر در اشتباه‌هایمان غرق می‌شویم، که یادمان می‌رود ممکن است اشتباه کرده باشیم و اصلاً به توبه فکر نمی‎کنیم؟ این اشتباه ما در بندگی کردن، از کجا می‌آید و چطور می‌شود اصلاحش کرد؟ نظرتان را بگویید تا من هم بعداً نظرم را بگویم.

پی‌نوشت یک: بعضی‌ها هستند که نانشان در این دوقطبی‌هاست. آن‎‌ها کسانی هستند که فرصت بازبینی و توبه را از جامعه می‌گیرند. در چرای این که ما غرق در اشتباه‌هایمان می‌شویم، نظرم را بیشتر توضیح می‌دهم.

پی‌نوشت دو: هول هولکی نوشتم، ببخشید!

[1] نرم‌افزار Zekr این را می‌گوید، درست و غلطش پای خودش!

ازدواج

User Rating: 0 / 5

 بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ

بیایید از صفر صفر شروع کنیم.

آدم برای چه وجود دارد؟ یعنی برای چه کاری؟ به چه چیزی باید برسد؟ خب، بدونِ این که برویم سراغ بحث‌های پیچیده‌ی منطقی و فلسفی که من چیزی از آن‌ها سر در نمی‌آورم، می‌رویم سراغ زبان ساده‌ی قرآن. خدا می‌گوید، وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ، یعنی که ما جن و انسان را نیافریدیم، مگر برای اینکه عبادت کنند. به عبارت دیگر یعنی این عبادت کردن، چیزی بود که برایش انسان‌ها را از عدم به هستی آوردیم. بقیه چیزها ارزشش را نداشت، این بود هدفی که ما داشتیم. که عبادت کنند.

درست که این جمله خیلی ساده است، اما اگر کمی به آن فکر کنیم از آن جمله‌هایی‌ست که قرآن آمده، خودش تفسیرش کرده و خیلی هم تفسیرش مفصل است. آیه‌ها را اینجا نمی‌آورم، ولی تهِ تهِ کار این است که عبادت یعنی این که در هر جزء از اجزای زندگی ببینید خدا چه می‌گوید، همان را انجام بدهید با اعتقاد قلبی و مستمر. حالا کمی وقتتان را به من بدهید و جوری که من به این قضیه نگاه می‌کنم، نگاه کنید. ممنون می‌شوم. خدا یک برنامه ریخته است از قبل برای زندگی آدم‌ها و دنیا و همه‌ی موجودات. یعنی یک نقشه که همه در آن هستیم و یک نقشی داریم. ما باید موقعیتی که مخصوص ما گذاشته‌اند را پیدا کنیم و آن نقش را به خوبی بازی کنیم. عبادت به نظر من این است که آدم خودش را بگذارد کنار، و ببیند که کجای نقشه‌ی خدا را باید پر کند، برود همانجا را پر کند. یعنی خلاصه‌تر، آدم خودش را از فکر خودش خالی کند، و به برنامه‌ی خدا فکر کند، همه‌ی هم و غمش این بشود که حالا آن برنامه چه کم دارد که من می‌توانم پر کنم. چه کاری برای برنامه‌ی خدا می‌توانم بکنم. از خودش آدم باید بگذرد، و از خدا و برنامه‌ی خدا پر شود. اگر بخواهیم خدا را بگذاریم کنار، قضیه اینجا اینطوری‌ست که ما، قرار است برای یک نفر دیگر از خودمان بگذریم، و فکرمان و عملمان پر بشود از آن نفر. عملی و حسی این قضیه اینطوری‌ست که مثلاً شما می‌بینید که به کامپیوتر (موسِ داغ، کیبوردِ داغ) علاقه دارید، اما یک آدم خیلی با استعداد هستید در مکانیک که به درد مردم می‌توانید بخورید. خدا به شما می‌گوید که اگر می‌توانید به مردم رسیدگی کنید، بکنید، حالا شما برای این حرف خدا، از علاقه به کامپیوتر می‌زنید و می‌روید سراغ رشته‌ی مکانیک که استعداد هم داشتید در آن. اینطور شما از خودتان گذشتید، و خودتان را خرج کردید برای این که به خدا و برنامه‌اش برسید. حالا شاید مثال مشکل دارد، به خاطر این است که نمی‌خواستم طول بکشد، فقط می‌خواستم بگویم که این جمله‌ی «من از خودم برای خدا می‌گذرم و همه‌ام می‌شود خدا» در عمل هم امکان‌پذیر است و فقط یک جمله‌ی قشنگِ تودل‌برو نیست. حالا اگر این را بگذاریم کنار، و به حرف عارفان نگاه کنیم، می‌بینیم که آنجا هم عبادت یک همچین معنایی دارد. عبادت در کلام عرفا به زبانِ خودمانی می‌شود حل شدن در خدا. حل شدن در خدا هم یعنی حل شدن در دین خدا. یعنی مثل یک شکری که در آب می‌‌ریزیم و هم می‌زنیم و حل می‌شود، اینجا هم تقریباً همانطور است. یعنی آدم دیگر سر از پا نشناسد. برای همین هم مثلاً سجده خیلی عبادت قوی‌ای‌ست چون آدم سرش را جلوی خدا بر خاک می‌گذارد، و اوج فقرش به قبله را می‌رساند. خب، این هم از معنی عبادت. پس تا الآن فهمیدیم که ما برای اجرای این کار، از عدم به هستی آمده‌ایم.

در ادبیات فارسی، یک قضیه‌ی شیرینی وجود دارد که الآن می‌خواهم برایتان تعریف کنم. البته همه جایش نه، بعضی جاهایش این قضیه هست. در فیلم‌های کره‌ای دیده‌اید، یا مثلاً در سریال بازی تاج و تخت، که سربازان جنگی، وقتی می‌خواهند به جنگ بروند، قبلش در میدان تمرین، با شمشیر چوبی بین خودشان تمرین می‌کنند، بعد به جنگ می‌روند. این تمرینِ با شمشیر چوبی، کمکشان می‌کند که وقتی دارند در میدان اصلی با شمشیر واقعی، می‌جنگند، مهارت بیشتری داشته باشند و نتیجه‌ی بهتری بگیرند. در ادبیات فارسی هم می‌گویند، برای جنگ با شمشیر واقعی در جنگ اصلی، باید قبلش آدم با شمشیر چوبی تمرین می‌کند.

ما در عبادت داریم به جنگ خودمان می‌رویم. هیچ شکی در این نیست که از خود گذشتن، کار سختی است و همینطوری نمی‌شود از خود گذشت. مثل یک جنگ است که آدم باید با قوی‌ترین دشمنش یعنی خودش بجنگد. حالا ما برای این جنگ، که جنگ اصلی است و ما داریم برای خدا با خودمان می‌جنگیم، باید تمرین کنیم. باید با شمشیرهای چوبی در این دنیا تمرین کنیم.

وقتی که آدم ازدواج می‌کند، چندتا اتفاق می‌افتد که همه‌اش قابل توجه است:

  •  آدم اول محبت دارد. یعنی از تهِ دلش، طرف را «می‌خواهد». این محبت یک تعهد هم می‌آورد، یعنی آدم را یک‌دست می‌کند برای خواستن مستمر آن طرف.
  •  آدم وقتی که دلش خواست، حالا می‎رود می‌گردد دنبالِ اینکه چطوری می‌تواند این «خواستن» را به «رسیدن» تبدیل کند.
  •  بعد از این که حسابی گشت و راهش را پیدا کرد، برای آن که در آن «راه» قرار بگیرد، «برنامه» می‌ریزد و خودش را با آن برنامه تنظیم می‌کند و بعد، آن برنامه را به بهترین شکل انجام می‌دهد.
  •  این اتفاق، یک لحظه‌ای نیست و مستمر است، یعنی در هر لحظه از زندگی مشترک، دو نفر دارند هی این کار را می‌کنند. هی هم را در نظر می‌گیرند، و برنامه‌شان را با این نظر می‌چینند و دیگر فقط به خودشان فکر نمی‌کنند، بلکه اتفاقاً شاید بیشتر به طرف مقابلشان و «چیزهایی که او را خوشحال می‌کند» فکر می‌کنند.
  •  این دو آدم، بیشتر از هر رابطه‌ی دیگری کنار هم قرار دارند و شراکتشان از هر دو نفر دیگری بیشتر است. یعنی آدم با برادرش، با خواهرش، با مادرش هم اشتراک دارد و برنامه‌ش با توجه به آن‌ها هست، اما میزان این اشتراک از یک زن و شوهر خیلی کمتر است. پس یعنی زندگی مشترک بیشترین جایی‌ست که دو نفر باهم هستند.

با توجه به این چیزهایی که مربوط به ازدواج است، ازدواج یک شمشیر چوبی خیلی خوب است برای جنگ اصلی. یعنی آدم با ازدواج تمرین می‌کند که دیگر خودش نباشد، یک نفر دیگر را هم دخالت بدهد. البته گفتم که این شمشیر چوبی‌ست کسی نباید قاطی کند، همسرش را مثل خدا بداند. مرتبه داریم تا مرتبه، ولی بالاخره داستان شبیه است، تمرین خوبی‌ست.

وقتی که هدف از ازدواج این باشد و آدم به آن به چشم یک وسیله‌ی تمرینی برای دین خدا نگاه کند، آن وقت اتفاق‌های جالبی می‌‌افتد. اولاً آدم صبرش زیاد می‌شود بالاخره این تمرین را نباید به این راحتی ول کرد، آدم صبر می‌کند، همانطور که اگر در راه دین خدا هم سختی پیش بیاید، آدم باید صبر کند، اینجا هم آدم صبر می‌کند، و مثلاً اگر یک اختلافی هست، آن را به ضدیت تبدیل نمی‌کند، غر نمی‌زند و همین چیزهایی که خودتان هم می‌دانید. دوماً ازدواج اینطوری هرچه می‌گذرد، شیرین‌تر می‌شود. یعنی چی؟ یعنی آدم هی این زندگی را گسترش می‌دهد و هی تجربه‌های جدیدی کسب می‌کند و در راه دین خدا با آن‌ها تمرین می‌کند و مثل کسی می‌شود که مثلاً قبل از جنگ، بجای 2 ماه، 2 سال تمرین کرده. سوماً آرامش پیدا می‌کند. من این روزها دارم گواهینامه می‌گیرم. از روز 5ام تمرین تقریباً دیگر موردی نبود که بلد نباشم اما تا اسم امتحان می‌آمد، نگران می‌شدم. گذشت و گذشت تا روز 12ام تمرین و دیگر نگرانیم کمتر شده بود. اینجا هم همینطور است. اینکه شما بدانید که فرصت تمرین دارید، تمرین برای بزرگترین امتحان زندگی‌تان، و این تمرین همه وسایلش هم جور است، اینطوری آرامش پیدا می‌کنید. ازدواج همینطور است. ازدواج مثل یک وسیله است، فقط پیشرفته‌تر. سختی‌های زیادی دارد، اصلاً نمی‌شود منکر شد، اما آدم باید زورش را بزند هی برای خودش ذکر کند، که این یک میدان تمرین است، و هر چه دوست دارد که در جنگ اصلی قوی‌تر باشد، اینجا باید زور بیشتری بزند.

 خیلی چیزها در مورد ازدواج هست که به‌شان فکر می‌کنم. اما به نظرم فعلاً تا همینجا بس است خیلی هم طولانی شد. برای همین یک چیز دیگر می‌گویم و دیگر تمام. آدم‌ها باید عاقل باشند تا همسرشان را خوب انتخاب کنند. ما می‌توانیم عقل را منتقل کنیم، تجربه را بپرسیم و ببینیم و اینطور کارها. این‌ها می‌توانند ما را به بلوغ فکری برسانند، اگر این کارها را نکنیم، تا صد سالگی هم همسر خوبی را انتخاب نخواهیم کرد. اما هر چه آدم سنش بیشتر بشود، یک اتفاق بدی می‌افتد. وقتی که با یکی ازدواج می‌کند یک سری رفتارها هست که یا اشتباه هستند، یا حداقل از نظر طرف مقابل، ناراحت‌کننده هستند، خب این‌ها باید تدریجاً تغییر کند (البته طرف دیگر نمی‌تواند زوری همسرش را تربیت کند، باید همسر بخواهد که تغییر کند)، این رفتارها من را به یاد گناهانمان می‌اندازد. ما اگر گناهی می‌کنیم و به آن اصرار داریم، این مثل یک بوته‌ی خار است که با بیشتر شدن سن ما ریشه‌اش بزرگ‌تر می‌شود. برای همین می‌گویند آدم باید در جوانی توبه کند، چون در پیری دیگر قوت کندنِ این بوته‌ی خار را نخواهد داشت. حالا در ازدواج هم آن رفتارها که گفتم تمرینی هستند برای توبه. اگر کسی در ازدواج توانست رفتارهایی که ناپسند است و طرف مقابل را ناراحت می‌کند، کنار بگذارد، توبه‌اش هم قوی‌تر خواهد شد. پس بیایید باهم مراقب باشیم که سنمان زیادی بالا نرود که دیگر بوته‌های خار را نمی‌توانیم بِکَنیم.

مدتی فردا و فردا وعده داد / شد درخت خار او محکم‌نهاد

قاشق، چنگال

User Rating: 0 / 5

بِسمِ اللّهِالرَّحمنِ الرَّحيمِ

وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ۖ وَاصْبِرُوا ۚ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ

دو خانواده بودند. خانواده‌ی اولی همیشه عادت داشتند فقط با قاشق غذا بخورند. یعنی از چنگال استفاده نمی‌کردند. این خانواده در خوردن غذا مشکل داشتند چون با قاشق تنها نمی‌شد درست غذا خورد، برای همین همیشه لاغر بودند. خانواده‌ی دومی هم بود، که آن‌ها همیشه عادت داشتند با چنگال غذا بخورند. آن خانواده هم هیچوقت غذاشان را نمی‌توانستند کامل بخورند و لاغر بودند. از قضا این دو خانواده تعصب عجیب و غریبی روی کارشان داشتند و یک جنگی بین‌شان بود. خانواده‌ی اولی همیشه با قاشق به جنگ خانواده‌ی دومی می‌رفتند، و خانواده‌ی دومی هم همیشه با چنگال با خانواده‌ی اولی دعوا می‌کردند. این ماجرا ادامه داشت، تا وقتی که یک بیماری افتاد به جان این خانواده‌ها و تعداد زیادی از اعضای دو خانواده چون لاغر بودند، از بین رفتند و مردند. کمی گذشت، یک دختر و یک پسر در این خانواده‌ها هر کدام در یکی از خانواده‌ها- به دنیا آمدند. یک بار که دو خانواده آمده بودند تا باهم دعوا کنند، این دو هم را دیدند و باهم دوست شدند. یک روز که دوباره خیلی‌ها مریض شده بودند، این دو، نشستند فکر کردند، که ما چه کار کنیم که اینطوری ضعیف نباشیم. یکی به دیگری گفت، وقتی تو می‌خواهی غذا بخوری من قاشقم را به تو می‌دهم تا خوب غذا بخوری. آن دیگری هم گفت، قبول است، تو هم وقتی می‌خواهی غذا بخوری من چنگالم را به تو می‌دهم تا تو راحت و کامل غذا بخوری. این تصمیم را گرفتند و عملی کردند و بعد از مدتی که درست غذا خوردند، این‌ها دیگر ضعیف نبودند. همه مریض می‌شدند ولی این‌ها هیچی‌شان نمی‌شد و همیشه سالم و سر حال بودند. گذشت و گذشت و همه‌ی اعضای دو خانواده غیر از این دختر و پسر به خاطر بیماری از بین رفتند، و این دو تنها زنده ماندند و دیگر جنگ و دعوایی هم هیچ‌وقت شکل نگرفت. آخر سر هم این دو تواستند یک خانواده‌ی واحد بزرگ تشکیل بدهند. راستی فامیلی این دو خانواده را یادم رفت به شما بگویم. عمداً یادم رفته و هیچ‌جوره هم یادم نمی‌آید.

نمی‌دانم چطوری بهتر است حرفم را شروع کنم. امیدوارم خودتان منظورم را فهمیده باشید از الآن. از اول وقتی ما را گذاشتند در یک مسیر، باید دو کار می‌کردیم. یکی اینکه فکر می‌کردیم ببینیم کجا باید برویم، چطور باید برویم، هر جا چه کار خاصی باید بکنیم و اینطور چیزها. یعنی اول این بود که خودمان فکر کنیم، قد اندوخته‌مان و قدرت دودوتاچارتایمان، تا می‌توانیم مسیر جلو را روشن کنیم که از الآن برای هر قدم برنامه بریزیم و اگر کم و کسری هست برطرف کنیم. یک کار دیگر هم که خیلی مهم است و از همان اول باید می‌کردیم این بود که بیاییم از تجربه‌ی هر کسی که خواسته این مسیر را برود، یا در مسیرهای دیگری بوده استفاده کنیم. ببینیم او چه اندوخته داشته، چه دودوتاچارتایی می‌کرده، به کجا می‌رفته، الآن کجاست و اینطور چیزها. همه این دو کار را بلد بودیم و هستیم. اما یک جای کار یک اشتباهی اتفاق افتاده است. ما در استفاده از تجربه‌ی بقیه، زیاده‌روی کرده‌ایم. حالا حرفم را توضیح می‌دهم. ببینید، مثلاً وقتی که ما می‌خواهیم مسواک بزنیم، شاید از چپ به راست و راست به چپ مسواک می‌زنیم و این را مادرمان به ما یاد داده. از طرف دیگر دوستمان از بالا به پایین و پایین به بالا مسواک می‌زند و آن را هم مادرش به او یاد داده. اما خب هردومان یک جرم‌هایی بین دندان‌هایمان می‌ماند. حالا ما نمی‌آییم به او بگوییم ای احمق نامسلمان چرا اینطوری مسواک می‌زنی؟ بعد او به ما بگوید، وا اسلاما مادر من به من اینطوری گفته، تو چرا توهین می‌کنی بی‌عزتِ شل و ول! عوضش مثل داستان قاشق و چنگال می‌آییم بین خودمان یک کار جدید می‌کنیم و از این به بعد هم افقی مسواک می‌زنیم هم عمودی. اینطوری دندان‌های بهتری هم داریم بدون دعوا. اما اگر دقت کنید از وضعیت در مورد مسائل بزرگ‌تر و مهم‌تر وجود ندارد. یعنی مثلاً در فلان بحث اعتقادی، ما از مرجعی که از او یاد گرفته‌ایم یک چیزی را جوری دفاع می‌کنیم و مرجع دیگر را جوری می‌کوبیم که انگار این دو، دوتا پیامبر اولوالعزم هستند، که فقط یکی‌شان درست می‌گوید و دیگری غلط. اما بگذارید کمی فکر کنیم. این دو نفر، که هر دوتا می‌خواستند تهِ کار به خدا برسند با خوش‌بینی-. حالا هم که یک عمری ازشان گذشته و خارهای نفسانی‌شان حسابی تنومند شده. دو روز دیگر هم نه آن هست و نه این، هر دو می‌میرند. من و شما می‌مانیم با یک دعوای عجیب و غریب که علت دعوایمان اصلاً دیگر در دنیا نیست. حالا ماییم که باید مسیر حق را برویم، نماینده‌ی حق هستیم، ما هم مثل قبلی‌ها شده‌ایم هی داریم الکی روی چیزی که نباید، پافشاری می‌کنیم. اما به نظرم باید کمی به خودمان فرصت فکر کردن بدهیم و از هر کسی آن چه را که نیاز است بگیریم و رهایش کنیم. اینطوری هر نسل که می‌گذرد و نسل قبلی می‌میرد، از بین 10 چیز جدید که هر کدام گرفته‌اند، یکی‌ش هم حق باشد، به نفعمان است. مگر به ما نگفته‌اند که هر چیزی غیر از خدا از بین رونده است؟ خب پس بهتر نیست که کمی به آن چیزهایی که گذشتگانمان به ما گفته‌اند با چشم شک نگاه کنیم؟ آیا بر روی یک تکیه‌گاه سست می‌خواهیم به دعواهایمان ادامه بدهیم؟ اینطوری نباید باشد، باید هر بار که با خودمان تنها می‌شویم دودوتاچارتا کنیم ببینیم کدام به نظرمان حق است و کدام باطل. اگر این کار را کردیم، این یک زمینه است، و خدا هم روشنمان می‌کند اتفاقاً. یعنی کمبودهای دودوتاچارتایی را خدا درست می‌کند. اگر اینطور شد، و این را هم به بچه‌هایمان یاد دادیم، شاید یک زمانی برسد که نوه‌ی من و شما به یک درصد اعتقادات ما، باور داشته باشد، ولی عوضش آن چنان رشدی کرده که تا آخر عمرش خود را مدیون شما می‌داند که این روحیه را در او ایجاد کرده‌اید و گذاشته‌اید او با بچه‌ی دشمنتان، کمی راحت فکر کند. شاید آنقدری که او و بچه‌ی دشمن شما به خدا رسیده‌اند، شما و دشمنتان حتی نتوانسته باشید کمی آن مرتبه را حس کنید! پس باید این را جا بیندازیم که هر چیزی، هر چیزی، و هر چیزی، غیر از خود خدا، و حال قرآن و پیامبرش و امامش، از بین می‌رود و نمی‌شود آدم با تکیه بر چیزی که از بین می‌رود، با کس دیگری دعوا کند به این راحتی. همانطوری که اگر خانه دوربین مداربسته نداشته باشد و دزد بیاید، همینطوری نمی‌شود گفت همسایه دزد است.

مولانا در مثنوی داستان جالبی را تعریف می‌کند. حیف است برایتان تعریف کنم، خودتان بخوانیدش.

چار کس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت این بانگوری دهم

آن یکی دیگر عرب بد گفت لا / من عنب خواهم نه انگور ای دغا

آن یکی ترکی بد و گفت این بنم / من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم

آن یکی رومی بگفت این قیل را / ترک کن خواهیم استافیل را

در تنازع آن نفر جنگی شدند / که ز سر نامها غافل بدند

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی / پر بدند از جهل و از دانش تهی

در ادامه مولانا راه حل این مشکل را هم می‌آورد.

صاحب سری عزیزی صد زبان / گر بدی آنجا بدادی صلحشان

پس بگفتی او که من زین یک درم / آرزوی جمله‌تان را می‌دهم

چونک بسپارید دل را بی دغل / این درم‌‌‌‎تان می‌کند چندین عمل

یک درمتان می‌شود چار المراد / چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد

گفت هر یک‌تان دهد جنگ و فراق / گفت من آرد شما را اتفاق

پس شما خاموش باشید انصتوا / تا زبانتان من شوم در گفت و گو

قضیه این است که یک شیخی می‌آید که هر 4 زبان را بلد است و بعد به این‌ها می‌گوید اگر به من اعتماد کنید، و کار را به من بسپارید من یک کاری می‌کنم که همه راضی بشوید. در نهایت مولانا نکته‌ی قشنگی را هم اشاره می‌کند. می‌گوید این شیخ مثل حضرت سلیمان (ع) است که در زمان حیاتش آهو و پلنگ در کنار هم زندگی می‌کردند و کسی کسی را از بین نمی‌برد. یک شاه‌بیتی هم دارد به نظرم که این است.

هم سلیمان هست اندر دور ما / کو دهد صلح و نماند جور ما

قول ان من امه را یاد گیر / تا به الا و خلا فیها نذیر

گفت خود خالی نبودست امتی / از خلیفه‌ی حق و صاحب‌همتی

مرغ جانها را چنان یکدل کند / کز صفاشان بی‌غش و بی‌غل کند

مشفقان گردند همچون والده / مسلمون را گفت نفس واحده

نفس واحد از رسول حق شدند / ور نه هر یک دشمن مطلق بدند

این روزها روزهای قشنگی نیست. از مدال المپیک گرفته تا نماز جمعه، همه شدند آلت قتاله. همه هم را می‌کوبند. یادمان نرود که یک نفر از پنجره دارد نگاه می‌کند و منتظر است که ما در را باز کنیم و برویم پیشش. هنوز دقیق نمی‌دانم که باید چه کنیم. من همیشه سعی می‌کنم با هر کسی که حرف می‌زنم حرف‌های خوبش را تحسین کنم و با او در مورد آن‌ها بحث کنم و بقیه را بی‌جواب بگذارم. شاید من دارم بعضی جاها اینطوری کوتاه می‌آیم. نمی‌دانم که چه کاری باید کرد. اما هر چه هست، بالأخره ما باید یک جوری به همه بفهمانیم که به قاشق و چنگال هر دو برای غذا خوردن نیاز است. بیایید از کسانی که ضد وحدتمان حرکت می‌کنند، بدمان بیاید.

ببخشید بابت پراکندگی این متنی که نوشتم. امیدوارم که منظورم را خوب رسانده باشم.

مولعیم اندر سخنهای دقیق / در گره‌ها باز کردن ما عشیق

تا گره بندیم و بگشاییم ما / در شکال و در جواب آیین‌فزا

همچو مرغی کو گشاید بند دام / گاه بندد تا شود در فن تمام

او بود محروم از صحرا و مرج / عمر او اندر گره کاری‌ست خرج

خود زبون او نگردد هیچ دام / لیک پرش در شکست افتد مدام

با گره کم کوش تا بال و پرت / نسکلد یک یک ازین کر و فرت

صد هزاران مرغ پرهاشان شکست / و آن کمین‌گاه عمارض را نبست

حال ایشان از نبی خوان ای حریص / نقبوا فیها ببین هل من محیص

از نزاع ترک و رومی و عرب / حل نشد اشکال انگور و عنب

تا سلیمان لسین معنوی / در نیاید بر نخیزد این دوی

جمله مرغان منازع بازوار / بشنوید این طبل باز شهریار

ز اختلاف خویش سوی اتحاد / هین ز هر جانب روان گردید شاد

حیث ما کنتم فولوا وجهکم / نحوه هذا الذی لم ینهکم

کور مرغانیم و بس ناساختیم / کان سلیمان را دمی نشناختیم

همچو جغدان دشمن بازان شدیم / لاجرم وا مانده‌ی ویران شدیم

می‌کنیم از غایت جهل و عما / قصد آزار عزیزان خدا

جمع مرغان کز سلیمان روشنند / پر و بال بی گنه کی برکنند

بلک سوی عاجزان چینه کشند / بی‌خلاف و کینه آن مرغان خوشند

هدهد ایشان پی تقدیس را / می‌گشاید راه صد بلقیس را

زاغ ایشان گر به صورت زاغ بود / باز همت آمد و مازاغ بود

لکلک ایشان که لک‌لک می‌زند / آتش توحید در شک می‌زند

و آن کبوترشان ز بازان نشکهد / باز سر پیش کبوترشان نهد

بلبل ایشان که حالت آرد او / در درون خویش گلشن دارد او

طوطی ایشان ز قند آزاد بود / کز درون قند ابد رویش نمود

پای طاووسان ایشان در نظر / بهتر از طاووس‌پران دگر

منطق الطیر آن خاقانی صداست / منطق الطیر سلیمانی کجاست

تو چه دانی بانگ مرغان را همی / چون ندیدستی سلیمان را دمی

پر آن مرغی که بانگش مطربست / از برون مشرقست و مغرب‌ست

هر یک آهنگش ز کرسی تا ثری‌ست / وز ثری تا عرش در کر و فری‌ست

مرغ کو بی این سلیمان می‌رود / عاشق ظلمت چو خفاشی بود

با سلیمان خو کن ای خفاش رد / تا که در ظلمت نمانی تا ابد

شیر مادر

User Rating: 0 / 5

بِـــسمِ اللّهِ الرَّحمــنِ الرَّحيـــــمِ 
يَـــا أَيُّهَـــا النَّــاسُ أَنتُـــمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ 

استیو جابز در یک سخنرانی (در سخنرانی معروف مراسم فارغ‌التحصیلی دانشگاه استنفورد) حرف جالبی می‌زند، می‌گوید شما در زندگی‌تان نمی‌توانید اتفاقات آینده را به هم وصل کنید تا معنایشان را پیدا کنید، فقط می‌توانید اتفاقات قبلی را -به تعبیر او، The dots- به هم وصل کنید و معنایشان را پیدا کنید.* حالا اگر بخواهیم این حرف را اسلامی کنیم، این می‌شود که، شما نمی‌توانید دقیقاً بفهمید خدا برای بعدتان چه برنامه‌ای دارد و چه کار باید بکنید، ولی می‌توانید زندگی تا الآنتان را بنشینید بررسی کنید ببینید خدا چه می‌خواسته به شما بگوید، از شما خواسته دنبال چه بروید، چه کار کنید. اینطوری شما خودتان می‌توانید با دل قرص‌تری قدم‌های بعدی‌ را بردارید چون حدس می‌زنید همانی‌ست که خدا برایتان برنامه‌ریزی کرده بوده. حالا دنبال اتفاقات پیچیده نرویم، بعضی چیزها هستند که در تنظمیات کارخانه‌ی ما هستند، یعنی همه‌مان تجربه می‌کنیم، مثل دوران جنینی، دوران مدرسه، بلوغ و تا آخر. اتفاقات خاصی هستند که در این دوره‌ها می‌افتند که همه‌مان تجربه‌اش می‌کنیم. باید بعضی وقت‌ها بنشینیم فکر کنیم به این‌ها ببینیم چه چیزهای مهمی در آن‌ها هست. مثلاً می‌گویند نسبت عالم آخرت به این عالم، مثل نسبت این عالم است به عالم جنینی. این جمله‌ی معروفی‌ست ولی من در یکی از کتاب‌های آقای مصباح خوانده‌ام، که یک گزاره‌ی فلسفی معروفی‌ست. حالا به مناسبت روز شیر مادر، با تأخیر، می‌خواهم یک فکر را با شما در میان بگذارم. ما از شبی که به دنیا آمده‌ایم اگر همه چیز طبیعی بوده باشد، قاعدتاً از همان موقع شیر مادر خورده‌ایم. اول گریه می‌کردیم، بعد پرستار ما را برده پیش مادرمان، ما که نمی‌دانستیم گریه‌مان برای چیست، ولی مادرمان هی سعی کرده به شما شیر داده و ما شیر خورده‌ایم و دیدیم که «عه، بخاطر گشنگی بود، حالا دیگه درست شد، این شیر مادر چقدر چیز خوبی‌ه». اینطوری ما فهمیده‌ایم که نیازمان را با این شیر مادر می‌شود حل کرد. در پزشکی چیزهای جالبی در مورد شیردهی خوانده‌ایم که قابل توجه است. در فیزیولوژی شیر مادر می‌گویند که، این شیر مادر موقع بارداری یک بار تولید می‌شود و ذخیره تکمیل می‌شود. بعد از آن بچه برای بار اول با تلاش مادر این شیر را مصرف می‌کند. حالا که این ذخیره تمام شد شیر مادر دوباره تولید می‌شود. این قضیه همیشه برقرار است، و کودک که حالا فهمیده نیازش با این شیر برطرف می‌شود، باید شیرهای تولیدشده را مصرف کند وگرنه شیر دیگر تولید نمی‌شود و کم کم تولید شیر تمام می‌شود و دیگر تولید نمی‌شود. برای همین بچه باید مدام مصرف کند تا شیر بیشتری تولید و نیازش برطرف شود.
چند وقت پیش داشتم طبق عادت هر شب، مثنوی می‌خواندم به یک شعری برخوردم. مولانا می‌گوید،

زانک بی حاجت خداوند عزیز / می‌نبخشد هیچ کس را هیچ چیز
گر نبودی حاجت عالم زمین / نافریدی هیچ رب‌العالمین
وین زمین مضطرب محتاج کوه / گر نبودی نافریدی پر شکوه
ور نبودی حاجت افلاک هم / هفت گردون ناوریدی از عدم
آفتاب و ماه و این استارگان / جز بحاجت کی پدید آمد عیان
پس کمند هستها حاجت بود / قدر حاجت مرد را آلت دهد

در واقع مولانا دارد به همین اصل اشاره می‌کند. اگر نوزاد نیاز داشته باشه، این شیر هست، و هی تولید می‌شود. خداوند همینطوری الکی شیر را تولید نمی‌کند فقط موقع بارداری این شیر تولید می‌شود و دفعات دیگر اگر نوزاد باز نیاز داشته باشد. یعنی نیاز حقیقی نوزاد باعث هستی این شیر برطرف‌کننده می‌شود. مولانا می‌گوید بقیه‌ی جاها هم همینطور است. اول یک حاجتی باید باشد، تا بعدش روای آن نیز بیاید. برعکسش هم هست، مثلاً موش کور اگر چشم ندارد بخاطر این است که در خاک زندگی می‌کند اصلاً به چشم نیاز ندارد. به نظرم عبرتی که باید بگیریم از این قضیه را می‌شود در دو بعد بررسی کرد.
اولین بعد، فردی‌ست. ما خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم به بعضی چیزها نیاز داریم. بعد این نیاز برطرف نمی‌شود، و غصه می‌خوریم. خب اینکه برطرف نمی‌شود یک حالتش این است که ما باید صبر کنیم، هنوز وقتش نشده، یک حالتش این است که هیچوقت برطرف نمی‌شود. در هر دو حالت، قضیه این است که در آن زمان ما هنوز از عمق وجودمان، از یک ریشه‌ی قوی به آن نیاز پیدا نکرده‌ایم. منظورم این است که اولاً دقیقاً نمی‌دانیم چرا به آن نیاز داریم، یعنی نمی‌دانیم این در صراط مستقیم به چه کار ما می‌آید، و دوماً اگر هم می‌دانیم هنوز مثل کودکی که گرسنه است مضطر نشده‌ایم. حالا راه حل چیست؟ راه حل هم دوتا باید باشد طبیعتاً. راه حل برای مورد اول به نظرم این است که، باید بنشینیم ببینیم اولاً صراط مستقیم چیست؟ ما کجای آن هستیم؟ به کجای آن می‌خواهیم برویم؟ خدا چه پیام‌هایی تا حالا به ما رسانده است؟ دوماً آن قدر اعتقادمان را با راه‌های مؤثر بالا ببریم که اضطرار به آن پیدا کنیم. یعنی عمق ببخشیم. البته این دوتا به هم گره خورده‌اند. ما هرچه بیشتر بدانیم چرا، بیشتر هم مضطر می‌شویم. آنقدری که مثلاً یک مادر که به دنبال بچه‌ی گم‌شده‌ی خودش است، دیگر اگر بپرسی چرا دنبالش هستی دلیل‌هایش را توضیح نمی‌دهد، یک راست می‌گوید «بچه‌م‌ه».
اینطور که شد، خدا ما را از بچگی عادت داده که نیازمان برسد، یک مادر باشد... این را باید خیلی بهش فکر کنیم، چون کم به نیازهایمان فکر می‌کنیم و کم بررسی می‌کنیم که آیا واقعاً نیاز هستند یا نه؟ مثلاً در دانشگاه بچه‌ها نمی‌دانند از این درس‌ها چه می‌خواهند، به کجا می‌خواهند برسند؟
حالا اگر اینطور نباشد چه می‌شود؟ ما آماده‌ی پذیرش هر بیهوده‌ای می‌شویم. اگر به نیازهایمان ریشه ندهیم، اگر فکر نکنیم درست، اینطوری هر کسی یک چیزی را به عنوان نیاز به ما می‌اندازد. مگر کم در دانشگاه و مدرسه این کار را با ما کردند؟ یکی می‌گفت اگر درس غول کشتن خواندی غصه نخور که غولی نیست و بیکار می‌مانی. در ایران می‌توانی بروی غول‌کشی درس بدهی و پول دربیاوری! این پول همان آفلین است. به عبارتی اگر نفهمیم چه چیزی واقعاً نیاز هست، آفلین به خوردمان می‌رود و طاغوت بر ما حاکم می‌شود.
کَه نباید خورد و جو هم‌چون خران / آهوانه در ختن چر ارغوان
در بعد دیگری هم، که بعد اجتماعی‌ست، باز هم می‌شود این قضیه را بررسی کرد. به بزرگترین مرکز خرید اصفهان که اسمش را نمی‌آورم ولی شما آن را می‌شناسید فکر کنید. یک مرکزی که شده دورهمی برندهای خارجی. خب مردم هم می‌آیند می‌خرند، جنس‌ها خوب است. اما یک سؤال، واقعاً نیاز هست؟ این یک نمونه‌ی کوچک است. اقتصاد مقاومتی مثال خوبی برای طرف مثبت این ماجراست. اقتصاد مقاومتی یعنی کسی نتواند از بیرون اقتصاد شما را فلج کند. مثل یک کسی که دستگاه ایمنی‌اش با واکسن تقویت شده و حالا عامل بیرونی کاری نمی‌تواند بکند. یک سؤال. چرا ما واکسن می‌زنیم؟ چون دیدیم کسانی با بیماری‌های مهلک از بین رفته‌اند، و نیاز به بقا ما را وا داشته که برویم دنبال اینکه مقاوم بشویم. حالا سؤال بعدی. فرهنگمان، اقتصادمان، سیاستمان، چقدر از شر دشمن خارجی، و نفس زو بتر در اندرون، مثل بدنمان در امان است؟ مگر ندیدیم اقوام و حکومت‌هایی را که نابود شدند؟ چقدر نیازهای گروهی‌مان را فهمیده‌ایم؟ آیا کسی که دزدی می‌کند نمی‌داند که نیاز گونه‌ی مردم جمهوری اسلامی با این دزدی که بر اساس نیاز فردی‌ست مغایر است؟ این‌ها مجموعه‌ی دلایلی دارد که مثلاً یکی از آن‌ها، مهجور بودن علوم انسانی در کشورمان است. ما نمی‌فهمیم کشور بودن یعنی چه؟ کشور اسلامی چیست؟ چرا اصلاً باید کشوری اسلامی باشد؟ کشور طاغوت کدامست و ما باید با آن چه کار کنیم؟ در کل نمی‌دانیم صراط مستقیم در نگاه کلان کجاست و کجای آنیم و کجای آن باید برویم؟ البته صحبت در این مورد باید منظم‌تر و علمی‌تر باشد که منظم بودنش فدای وقت، و علمی‌تر بودنش فدای تلاشم برای نوشتن در عین ضعیف بودنم در این موضوع شده است. اما یک مثالی می‌زنم از دانشگاه خودمان. دانشگاه ما با علوم پزشکی کار می‌کند. علوم پزشکی یک سری علوم پایه دارد. علوم پایه تعیین می‌کنند که علوم پزشکی چه کارهایی بتوانند بکنند. علوم پایه‌ی ما در دانشگاه خیلی ضعیف است. چه تعداد از بچه‌هایمان می‌روند تخصص در علوم پایه بگیرند؟ دانشگاه جایی‌ست که کشور را تولید می‌کند، ما یک رشته‌ی دانشگاهی را مسئولیتش را قبول کردیم، وظیفه داریم به تولید کشور کمک کنیم، کشوری که جمع ماست، نه فرد ما،‌ حالا چرا این نیاز جمعی را مثل یک بچه‌ای که گرسنگی را می‌فهمد، نمی‌فهمیم؟ چه شده که کور شدیم، کر شدیم، و به زمین چسبیده‌ایم؟

دو درس از مولانا
گریه
مولانا یک جاهایی در مثنوی صحبت جالبی می‌کند. می‌گوید، باید زاری کرد. این اظهار نیاز به درگاه خدا چه در بعد فردی چه در بعد اجتماعی، باعث جوشش رحمت خدا می‌شود. باید این استغاثه را افزایش بدهیم. مثل کودکی که گرسنه است و برای شیر گریه می‌کند، و عبرتی‌ست برای ما که یعنی مثلاً بزرگ شده‌ایم و عقلمان زیادتر شده، مثلاً، مثلاً.

این گدایان بر ره و هر مبتلا / حاجت خود می‌نماید خلق را
کوری و شلی و بیماری و درد / تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد

رها کردن
مولانا می‌گوید بعضی وقت‌ها ما نمی‌فهمیم چه می‌گذرد. مثلاً علمش را نداریم، اسلامش را نمی‌دانیم. مولانا اینجا می‌گوید، با خلوص در راه خدا، باید آدم خودش را به دست شیخ بسپارد. شیخ کیست؟ نمی‌دانم. اما حدس‌هایی می‌زنم. کسی که بوی مادر می‌دهد.

یک وظیفه بر عهده‌ی نخبگان
بعضی وقت‌ها هست که ما به خاطر اتفاقات خاصی که در زندگی‌مان می‌افتد متوجه نیازهای خاصی می‌شویم که قبلاً کسی آن را به ما نگفته بوده است. این نیازها اتفاقاً وقتی پیدا می‌شوند خیلی هم مهم هستند. کار نخبگانی که بیشتر فکر می‌کنند، بیشتر راه‌های ناشناخته را امتحان می‌کنند و بیشتر تجربه به دست می‌آورند این است که این نیازها را به خوبی برای مردم روشن کنند یعنی به آن‌ها با زبان خودشان بفهمانند که این نیاز هست و باید به سمت برطرف کردنش حرکت کرد.

*You cannot connect the dots looking forward, you can only connect them looking backward

توحید-یک

User Rating: 0 / 5

بِسْمِ ٱللّهِ ٱلرَّحْمنِ ٱلرَّحِيم

نحن قوم ابتعثنا الله لنخرج من شاء من عبادة العباد إلى عبادة الله، ومن ضِيق الدنيا إلى سعَتَها، ومن جَوْر الأديان إلى عدل الإِسلام، فأرسلنا بدينه إلى خلقه لندعوهم إليه؛ فمن قبل ذلك قبلنا منه ورجعنا عنه، ومن أبى قاتلناه أبداً حتى نفضيَ إلى موعود الله

یک وقت شما در یک راهی دارید می‌روید؛ با یک رفیقی، با یک همسفر و همگامی، در یک راهی دارید حرکت می‌کنید و می‌روید، با همدیگر بحثتان می‌افتد. شما می‌گویید که آقا، زمین‌های دو طرف این جاده به نظر من شوره‌زار است، اصلاً در اینجا محصولی به دست نمی‌آید. او می‌گوید نه آقا، زمین‌های دو طرف این جاده اتفاقاً آمادگی کاملی دارد برای کشت فلان چیز. شما می‌گویید، او می‌گوید؛ شما دلیل می‌آورید، او دلیل می‌آورد؛ خب، این بحث چقدر اهمیت دارد؟ دارید می‌روید دیگر. اتومبیل آقایان با سرعت صدوبیست دارد از این جاده رد می‌شود. نه الآن بناست بنشینید آنجا خاکش را آزمایش کنید، نه بناست یک تکه از این زمین‌ها را بخرید تا بعد بیایید اینجا چغندرکاری کنید، نه بناست استشهاد و استعلامی را که درباره‌ی این زمین‌ها می‌شود جواب دهید، هیچ اثری برای شما ندارد این سؤال و جواب. همین اندازه پاسخی‌ست به یک سؤال، جوابی‌ست در مقابل یک مطلبی که مطرح شده است و بس، هیچ چیز دیگری نیست. اگر چنانچه شما گفتی و ثابت کردی که این خاک‌ها لم‌یزرع و بی‌حاصل است، یا او ثابت کرد که نه‌خیر، اینجاها چغندر بسیار عالی و جالبی درمی‌آید و سبز می‌شود؛ هر کدام از شماها که حرفتان را ثابت بکنید، راهتان، کارتان، حرکت کنونی‌تان تغییری پیدا نمی‌کند. این‌جوری نیست که اگر ثابت شد لم‌یزرع است، بگویید خب، حالا که لم‌یزرع است پس برگردیم، نه‌خیر؛ به اینجا کاری نداشتید، یا اگر ثابت شد که اینجا حاصل‌خیر است، بگویید خیلی خب، حالا که حاصل‌خیز است، بیا دو رکعت نماز پای این زمین حاصل‌خیز بخوانیم، نه‌خیر؛ هیچ تأثیری ندارد. اگر شما غالب بشوید و ثابت کنید حرفتان را، او غالب بشود و ثابت کند حرفش را، هیچ‌گونه تأثیری در حرکت شما، در این سفری که دارید می‌روید، در آینده‌ی شما، در رفاقت شما، در هیچی ندارد. این یک‌جور بحث، یک‌جور سؤال، یک‌جور پاسخ به یک سؤال.

یک وقت هست که شما دو نفر، در ماشین نشستید، همین ماشین با همین سرعت در همین جاده دارد حرکت می‌کند، یکهو رفیقتان می‌گوید که به نظر من این جاده‌ای که ما داریم می‌رویم، می‌رسد به شمال، در حالی که هدف شما جنوب است. شما می‌گویید نه‌خیر آقا، این جاده‌ای که ما داریم می‌رویم، می‌رسد به جنوب. او می‌گوید نه، شما می‌گویید نه؛ این بحث بین شما دو نفر درمی‌گیرد. اگر او ثابت کند حرفش را، سر ماشین را باید برگرداند، از این طرف باید رفت، این طرف کاری نداشتی. اگر شما ثابت کنید حرفتان را، با همین رویه، با همین روش، بلکه یک خرده هم تندتر، بایستی راهتان را بگیرید و پیش بروید. الآن همین دودلی میان شما و دوزبانی که به وجود آمد، اولین اثرش این است که راننده پایش می‌رود روی ترمز، یک خرده شلش می‌کند؛ ببینیم حالا کجا می‌رویم، بالاخره به مقصد می‌رسیم یا نمی‌رسیم. این را می‌گویند سؤال و جوابی و بحثی که پاسخ آن بحث و نتیجه‌ی آن بحث، تعیین‌کننده است. بحث توحید این‌جوری است.

آن‌جوری که مردم عادی و معمولی، یا بی‌کاران اجتماعی و افراد غیرمسئول و غیرمتعهد، توحید را مطرح می‌کنند، فرق دارد با آن‌جوری که یک آدم متعهد باید مسئله‌ی توحید برایش مطرح بشود. یک آدم غیرمتعهد و غیرمسئول توحید را این‌جوری مطرح می‌کند؛ آیا خدایی هست یا نیست؟ خب، حالا هست، چه کار کنیم؟ نیست، چه کار کنیم؟ در وضع زندگی چه تأثیری، در نظام اجتماعی چه تغییر و تبدیلی ایجاد می‌کند؟ اگر خدا بود، وضع سیستم سرمایه‌داری فلان قدرت بزرگ یا فلان ابرقدرت چه‌جوری می‌شود؟ رییس‌جمهوری که سر کار آمد در فلان کشور، اگر معتقد بود خدا هست، چه‌جوری عمل می‌کند؟ اگر معتقد بود خدا نیست، چه‌جوری عمل می‌کند؟ آیا هیچ فرقی می‌کند؟ خداشناسی و خداپرستی‌ای که قبول کردن یک طرف در او، در سرنوشت کارتل‌ها و تراست‌ها و سرمایه‌داری‌ها و تبعیض‌ها، تفاوتی و اثری نگذارد؛ آن خداپرستی، آن اعتقاد به توحید، مثل اعتقاد به حاصل‌خیز بودن این زمینی‌ست که از کنارش داریم می‌گذریم، برای ما فایده‌ای ندارد، اثری ندارد. چه فایده دارد که فلان رهبر سیاسیِ فلان کشور، معتقد به خداست، در حالی که خداپرستی برای او فقط یک پاسخی به یک سؤالِ خشکِ مغزی‌ست و نه چیزی بالاتر؟ آن وقتی که خداپرست بودن، موحد بودن، برای یک رهبر سیاسی، برای یک آدم معمولی، برای یک جامعه، برای یک ملت، برای یک جمعیت و یک گروه مهم است، مؤثر است، مفید است، لازم است، حیاتی‌ست، که توحید را برای خاطر آثارش، برای خاطر آنچه بر توحید مترتب می‌شود، برای نظامی که توحید پیشنهاد می‌کند، برای شکلی از زندگی که توحید ارائه می‌دهد، برای این چیزهایش مطرح کنند و بفهمند و درک کنند. این خیلی مسئله‌ی مهمی‌ست به نظر ما.

ما توحید را به خیالمان می‌آید که یک چیزی‌ست که فقط در مغزمان بایستی روشن کنیم، مسلم کنیم؛ به زندگی که رسیدیم، این توحید در زندگی دیگر هیچ اثری ندارد؛ اگر هم اثر داشته باشد، در زندگی شخصی‌ست، در زندگی اجتماعی نیست. بنده موحد هم که باشم، همان سرمایه و همان اتومبیل و همان شرکت و همان کارخانه و همان وضع رابطه‌ی با کارگر و همان وضع رابطه‌ی با زمین را خواهم داشت که اگر موحد نمی‌بودم..

آن توحیدی که اسلام به آن دعوت می‌کند، توحیدی‌ست بالاتر از حد یک پاسخ به یک سؤال، به یک استفهام. پس چیست؟ توحید اسلام الهامی‌ست در زمینه‌ی حکومت، در زمینه‌ی روابط اجتماعی، در زمینه‌ی سیر جامعه، در زمینه‌ی هدف‌های جامعه، در زمینه‌ی تکالیف مردم، در زمینه‌ی مسئولیت‌هایی که انسان‌ها در مقابل خدا، در مقابل یکدیگر، در مقابل جامعه و در مقابل پدیده‌های دیگر عالم دارا هستند، توحید این است. توحید اسلام همان اَلِفی‌ست که بعدش ب می‌آید و پ می‌آید و چ می‌آید، تا ی می‎آید. این‌جور نیست که بگویی خدا یک است و دو نیست و تمام بشود قضیه. خدا یک است و دو نیست، معنایش این است که در تمام منطقه‌ی وجود خودت شخصاً و جامعه‌ات عموماً، جز خدا کسی حق فرمانروایی ندارد.

استاد سید علی حسینی خامنه‌ای، 1353/07/05

 

مطالبه‌گری

User Rating: 0 / 5

 بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند بدگویی بلند و آشکار را دوست ندارد جز برای کسی که بر او ستم رفته باشد

خدمت

User Rating: 0 / 5

بِسْمِ ٱللّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيم 

وَاعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَميعًا وَلا تَفَرَّقوا ۚ وَاذكُروا نِعمَتَ اللَّهِ عَلَيكُم إِذ كُنتُم أَعداءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلوبِكُم فَأَصبَحتُم بِنِعمَتِهِ إِخوانًا وَكُنتُم عَلىٰ شَفا حُفرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنقَذَكُم مِنها ۗ كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُم آياتِهِ لَعَلَّكُم تَهتَدونَ (آل عمران / 103)

و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دل‌های شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید! و شما بر لبِ حفره‌ای از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد؛ این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار می‌سازد؛ شاید پذیرای هدایت شوید.

در جمهوری اسلامی ایران، ادعا سنگین است. ما خواستیم وابسته نباشیم، مستقل باشیم، آزاد باشیم، تا یک ادعای سنگینی را عملیاتی کنیم. ادعا این بود که آقا، نماز و روزه و عزاداری محرم قبول، این‌ها همه حق است و باید انجام داد، ولی ما راضی به این نیستیم و می‌خواهیم یک طرح اسلامی از حکومت و سیاست را هم پیاده کنیم. حکومتی که در آن، حاکم، هرچند معصوم نیست، اما سعی می‌کند تا با منابعی که در دست دارد و اجتهاد، حکومتی شبیه حکومت ولی معصوم به وجود آورد، و آن را به جهان عرضه کند، تا 1) ما به ولی معصوم غایب ثابت کنیم که همه جوره پشت حکومت دینی آل علی (ع) هستیم، و 2) به جهان نشان بدهیم که دین‌مان، فقط دین عبادت در مسجد نیست، که دین مسجدساز و دنیاساز هم هست. بعد از این ادعا، یک نظام حکومتی شکل گرفت. پشتوانه‌ی این قضیه این بود که همانطور که امام زمان (عج) مثلاً به مجلس عزای ما نگاهی دارد، و حواسش به ما هست، ما این را در یک مجموعه‌ی بزرگ‌تر هم داریم، و امام زمان همانطور که به یک حسینیه توجه دارد، به حکومت و نظام سیاسی ما هم توجه دارد و همه‌ی این‌ها را تقدیم می‌کنیم به ساحت حضرت. این قسمت کمی سنگین‌تر از قسمت قبلی‌ست، چرا؟ چون ما وقتی در حسینیه نشسته‌ایم و داریم سینه می‌زنیم خب مستقیم، اسم امام حسین (ع) می‌آید، بعد داستان غربتش را می‌شنویم، خوب حس می‌کنیم که چه خبر بوده، دلمان می‌شکند، از خودمان که انقدر ناشکریم و قدر نمی‌دانیم شرمنده می‌شویم و با خدا در همان حالت عهد می‌بندیم که دیگر پشت ولی‌مان را خالی نکنیم. آنجا همه چی حسی‌ست، اما در یک اداره، وقتی ما داریم کار مردم را راه می‌اندازیم، نه اسمی از امام حسین (ع) می‌آید، نه کسی داستانی تعریف می‌کند، نه کسی دور و برمان گریه می‌کند، و نه هیچ خبر دیگری. ماییم و پول و مردم و کار مردم. اینجا خیلی حس مطرح نیست، یعنی ما نمی‌توانیم مستقیم چیزی را حس کنیم برای همین کار سخت است. گفتم حس، یاد سخنی از یک بزرگی افتادم. همه‌ی امام‌ها رئوف هستند، اما رأفت امام رضا (ع) حسی‌ست یعنی وقتی می‌روی حرم، حس می‌کنی این محبت را. انگار یکی دارد نوازشت می‌کند. برای همین آدم قشنگ در حرم امام رضا (ع) می‌فهمد که این امام چقدر به فکر آدم است، اگر حرفی می‌زند چقدر خوبِ ما را می‌خواهد، برای همین هم هست که حرم امام رضا (ع) مثل آغوش مادر می‌ماند آدم دلش را رها می‎کند، حرفش را می‌زند، گریه می‌کند، غر می‌زند، خودش را لوس می‎‌کند و چه حال‌های دیگری که همه تجربه کرده‌ایم. خب این حسی‌ست، یعنی حس می‌شود، اما در اداره که از این خبرها نیست، گنبدی نیست، ضریحی نیست، کبوتری نیست، خدّام با آن پشمک‌هایشان نیستند که آدم چیزی را حس کند، اینجاست که کار سخت می‌شود. خب، حالا یک لحظه تصور کنیم که اگر آدم در اداره هم حس می‌کرد چه می‌شد؟ یعنی مردم می‌آمدند، یک کاری داشتند، ما در کنار اینکه می‌خواهیم برایشان کار کنیم، حس می‌کردیم که اینجا مملکت امام زمان (عج) است، امام زمان تشریف دارد، خودش هست، با همان رأفت همیشگی، دارد ما را می‌بیند و ما یک جوری همیشه در آغوش او هستیم مثل یک بچه در آغوش مادرش. یک همچین اداره‌ای چطوری می‌شود؟ برای جواب این سؤال، من یاد کفش‌داری‌ها می‌افتم. کفش‌داری‌های حرم امام رضا (ع) مثال خوبی‌ست که بتوانم یک همچین اداره‌ای را تصور کنم. آدم می‌رود کفشش را می‌گذارد روی آن سکو، یک نفر با سر و وضع مرتب، که محل کارش هم سراسر بوی عطر می‌دهد به گرمی سلام می‌کند، به آرامی کفش را می‌گیرد، در یک قفسه قرار می‌دهد و پلاک مربوط به قفسه را می‌دهد و بعد التماس دعا می‌گوید. بعضی وقت‌ها هم پیش می‌آید که لبخندی هم روی صورتش هست. حالا این را مقایسه کنید با بعضی از اداره‌ها. جاهایی که اصلاً قانون «مجرا»یی ندارد که بتوانیم اسمش را بگذاریم «مجرای قانونی». قانون همه‌ش دیوار است، کلی «دیوارهای قانونی» در این اداره پیدا می‌شود، بعد آدم که با یک نفر کار دارد، سلام و خداحافظی را که اصلاً نباید حرفش را زد، کار را هم اگر اوضاع خوب بود و حقوق‌ها را به موقع داده بودند، می‌شود یک اشاره‌ای به آن کرد. خب این تفاوت از کجاست؟ چرا کفش‌داری حرم امام رضا (ع) با آدم مثل یک عضو خانواده رفتار می‌کند ولی در فلان اداره، ما همه مثل فاسدان اقتصادی و دزدان بین‌المللی هستیم که انگار می‌خواهیم کل اداره را لوله کنیم بگذاریم توی جیب‌مان و از مملکت فرار کنیم و حالا کارمندان باید با قانون مچ ما را بگیرند؟ این فاصله از چه می‌آید؟ قضیه همان حس است، حرم امام رضا (ع) یک حرم حسی‌ست و کفش‌داری یک اداره‌ی حسی‌ست، اما اداره‌ی فلان نه، حسی در آن نیست! اینطوری وقتی آدم در حرم امام رضا (ع) هست، اگر یکی پایش را هم به پهلوی آدم بزند، هر دو به هم لبخند می‌زنند و رد می‌شوند، اما در خیابان یک بوق بی‌جا کافی‌ست تا جنگ جهانی Z اتفاق بیفتد. این به خاطر این است که در حرم، امام رضا (ع) جلوی چشم ماست، محبت او انقدر زیاد است که دیگر ما وقت نمی‌کنیم به عصبانیت از بقیه برسیم و گیج و مستِ محبت امام هستیم.

حالا این حس که این همه تکرار کردیم و از بودنِ امام رضا (ع)ست چرا این کار را می‌کند؟

قضیه، قضیه‌ی «از خود گذشتگی» است. در حرم امام رضا (ع)، من برای یک حاجتی می‌آیم، کناریِ من هم برای یک حاجتی. ما که برای حاجت‌هایمان داریم پیش امام رضا (ع) گریه می‌کنیم، در واقع داریم در خودمان این را تکرار می‌کنیم که «من کاره‌ای نیستم، هرچه هست مال توست امام رضا (ع)، مال خدایی‌ست که تو نماینده‌اش هستی». خب این تکرار باعث می‌شود که نفس من، خود بودنِ من، من بودنِ من، سرکوب شود، از ریشه کنده شود، نابود شود. وقتی اینطور شد، زمانی که یک نفر به من برخورد می‌کند، من دیگر منی ندارم که با آن من به او حمله کنم، یا مثلاً به او اخم کنم، برعکس، من می‌بینم او هم من‌ش را داده برای امام رضا (ع)، من هم منم را دادم برای امام رضا (ع)، حالا من و او دیگر، من و او نیستیم، یک شده‌ایم، برای همین هیچ چیز بدی دیگر وجود ندارد، ما یکیم! این از خودگذشتگی اول ما، یک همچین اتحادی را تهِ دل‌مان درست می‌کند که در این صورت از همه چیز برای همه می‌گذریم. راز نهفته در حبل‌الله همین است. امام رضا (ع)، حبل‌الله است، یعنی گزینه‌ی مناسبی‌ست برای اینکه ما از خودمان برایش بگذریم. حالا که گزینه‌ی مناسب برای از خود گذشتگی پیدا شد، و ما از خودمان گذشتیم، دیگر به یگانگی می‌رسیم. برای همین امام، حبل‌الله است و ما را از آتش داغی که بین‌مان درست کرده بودیم نجات‌مان می‌دهد. با این حساب، در کفش‌داری من می‌بینم که کفش من و تو ندارد، اگر من کفش تو را نگه دارم و تو زیارت کنی، انگار من زیارت کرده‌ام. اگر من به تو خدمت کنم تا کارت راه بیفتد، انگار به خودم خدمت کرده‌ام و کار خودم راه افتاده است. این است تفاوتی که در اداره با کفش‌داری وجود دارد. در یک اداره که چند من وجود دارد، هیچ چیز درست نیست.

حالا که فهمیدیم باید از خودمان برای امام بگذریم، یک مسئله هنوز باقی می‌ماند، ما که همیشه در حرم نیستیم و حس نمی‌کنیم! برای اینکه از خودمان بگذریم باید همیشه امام را کنارمان حس کنیم! اولاً که یک قضیه هست و آن این است که ما در حکومتمان، یک ولی، شبیه ولی معصوم داریم که همیشه هست و دستور می‌دهد و همه‌ی این‌ها. با توجه به طرح نظام اسلامی، ما می‌توانیم با این ولی، تمرین کنیم. دوماً برای حس کردن امام نیاز به معرفت هست. اگر من بدانم که امام کیست دیگر چطور می‌توانم به یادش نباشم؟ در واقع، شناخت بیشتر، پرده‌ای که بین ما و امام هست را کنار می‌برد، آن موقع ما بیشتر حس می‌کنیم که امام به فکرمان است، و بازتابی از این حس این است که ما هم همیشه به یاد او می‌افتیم و به او فکر می‌کنیم. برای همین است که «ذکر» انقدر مورد تأکید است. ما اگر کشور بهتری می‌خواهیم، باید بیشتر برای هم ذکر کنیم، که حالا این کمیت بیشتر، کیفیت هم می‌خواهد و کیفیت در قالب برنامه‌ریزی باید پیاده شود. یعنی باید یک برنامه‌ی منظم داشته باشیم برای عبادت‌ها و ذکرها، مخصوصاً عبادت‌های دسته‌جمعی و سیاسی. این برنامه‌ هم خیلی مهم است.

اگر اینطور شد، خدمت شیرین می‌شود، کارها راه می‌افتد و همه‌ی ایران می‌شود حرم امن امام معصوم.

 

برادری

User Rating: 0 / 5

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيم

یک سری کارها هستند، که این‌ها طلایی‌اند. یعنی کسی که این کار را انجام بدهد، از آنجایی که اثر کارها در واقع بخشی از وجود حقیقی فرد یعنی روحش می‌شود، روح آن کس، طلایی می‌شود. حالا چرا اینطور هستند؟ دلایل مختلفی دارد که به نظر من، یکی از آن‌ها این است که این کار، یک خیر بزرگی به هر چهار بعد زندگی آدم می‌بخشد. یعنی مثل نور خورشید که باعث می‌شود گیاهان رشد کنند، غذا درست کنند، زمین گرم شود، و دنیا تاریک نباشد، یک همچین حالتی دارند و اثراتشان روی چهار بعد زندگی پیداست. یکی از ضروری‌ترین این کارهایی طلایی، همینی است که الآن می‌خواهم بگویم. این کار ضروری است، چون از تاریک شدن مطلق چهار بعد جلوگیری می‌کند. یعنی یک لنگر ایمانی حساب می‌شود که اگر باشد، آدم محکم‌تر به ایمان وصل می‌شود. حالا این کار چیست؟ خیلی هم شنیدیم اسمش را. برادری. یا همان اخوت. هر کسی یک زندگی خاصی دارد، که اتفاقات این زندگی به فکر او، به تصمیم‌های او جهت می‌دهد. دلیل اینکه جهت می‌دهد هم این است که با یک سری اتفاقات خاص، یک سری نیازهای خاص پیدا می‌شوند. شاید نیازهای دیگری هم باشند، اما خب، این اتفاقات خاص، نیازهای خاصی را برجسته می‌کنند. نیاز هم دلیل اول و آخر تصمیم‌های زندگی هر آدمیست پس وقتی نیاز خاصی شناخته شود، تصمیم‌ها هم بر اساس آن گرفته می‌شوند و جهت پیدا می‌کنند. یکی از نیازهایی که ما تقریباً همه در زندگی‌مان احساس کرده‌ایم، نیاز به «همراه» داشتن است.