ابراهیمیات 2

User Rating: 0 / 5

یا رحمان...

قسمت دوم: نخستین وصف ابراهیم (ع)

می¬خواهم وصف دوستم را بدون تقدم و تاخر زمانی و با همان ترتیب که دوست و آفریدگارش برایم تعریف کرد و البته آنچنانکه من از توصیفاتش فهمیدم اینجا بنویسم (سوالاتی هم برایم پیش آمد که ضمیمه¬اش می¬کنم):
کتاب را (همان که پیشتر گفته بودم دوست جدیدم را در آن یافتم) باز کردم
بسم الله الرحمن الرحیم...
ورق زدم و گوش و چشم سپردم به صاحب کتاب، همان آدم شناس قهارِ سخاوتمند...
منتظر بودم نخستین وصفی که از ابراهیم ع می¬خواهد بگوید چیست!
خب نخستین¬ها غالبا خیلی ویژه¬اند و به یاد ماندنی. برایم مهم بود این راویِ عالِمِ حکیم، نخستین چیزی که از دوستش می¬گوید چیست؟
قدری طول کشید... به اندازۀ صد و بیست و چهار آیه...
بالاخره شروع کرد و گفت:
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ...
و به یاد آر هنگامی را که پروردگارش ابراهیم را با کلماتی آزمود و او تماما سربلند بیرون آمد...
چند دقیقه خشکم زد!
آیه هنوز تمام نشده بود اما انگار یک چیزی محکم خورد توی ملاجم!
این آدم، این دوست جدید، کسی بود که از همه آزمون¬های خدا سربلند بیرون آمده بود، با موفقیت کامل!
انگار خدا همۀ توصیفاتش از یک ابرمرد را در همین عبارت خلاصه کرده بود!
انگار گفته بود یک آدم نمره اول! درجه یک! همه چیز تمام!¬
کمی که از بهت درآمدم، راوی ادامه داد که:
"ابراهیم را جامۀ امامت پوشاندیم. امامت برای همۀ مردم نه عده ای خاص".
پس دومین وصفش این بود که ابراهیم امام همۀ مردم است...
گویا این امامت ثمرۀ همان پیروزی در امتحانات بوده؛ اما نکتۀ جالبش برای من، نگرانی این مرد برای ذریه¬اش بود... اولین واکنش او پس از شنیدن مژدۀ امامتش این است که پس ذریه¬ام چه؟!
احساس کردم چقدر او دلسوز است! چقدر پدر بودن در کلامش موج می¬زند...
خودخواه نیست...
نگاهش هم محدود نیست... وسعت دید دارد... آینده نگر است... به نسلش فکر می¬کند و نگران آن¬هاست...
جواب خدا هم به نگرانی ابراهیم جالب است: "عهدم به ظالمان نمی¬رسد"!
اولین چیزی که از این جواب قاطع به ذهنم می¬رسد این است که امامت عهد خداست و ابراهیم ظالم نیست...
از نسلش هم هرآنکه ظالم نیست امام می¬شود اما ظالمان، نسبت خونی با ابراهیم هم سودی برایشان ندارد.
به گمانم می¬شود گفت: امامت حاصل گذشتن تماما موفقیت آمیز از ابتلائات الهی است و کسی که به نفس خود یا به دیگران ظلم کند به این مرتبه نمی¬رسد و ابراهیم اینگونه نبوده...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما سوال¬هایی هم برایم پیش آمد: ابتلا با کلمات یعنی چه؟ کلمه به چه معناست؟ امامت بنا به این آیه یک امر جعلی است؛ ویژگی های امور جعلی چیست؟ چرا ابراهیم امامت را برای فرزندانش می¬خواهد؟ چرا در مورد امامت فقط به ذریه¬اش فکر می¬کند؟ آیا امامت به کسانی غیر از نسل ابراهیم هم میرسد؟

 #ابراهیمیات
#پازل_پیامبران
#دوستی_با_ابراهیم

ابراهیمیات

User Rating: 0 / 5

قسمت اول: ماجرای آغاز دوستی با ابراهیم (ع)


دوست، زیاد دارم به حمدلله و همه هم خوب، یکی از یکی بهتر
ولی دنبال یک دوست جدید میگشتم
یک دوست جان جانیِ مهربانِ با شخصیت
از آن دوست‌ها که آدم نگاهشان می‌کند دلش غنج می‌رود... اسمشان می‌آید بند دل آدم یک جور خوبی می‌لرزد
یک دوستی که خیلیییی بتوانم رویش حساب کنم، خیلی آدم حسابی طور!
کلی هم همه جوره از من سَر باشد که همیشه به خاطرش سرم را بالا بگیرم🙂
و خب کلا یک آدمی که ایده آل گرایی مزمن من را ارضا کند و خلاصه کلی کلی خوب باشد...
دنبالش گشتم...
احساس کردم یک جای عادی نمی‌شود همچین دوستی پیدا کرد، باید یک جای خاص دنبالش بگردم، از یک آدم شناس قهار باید سراغش را بگیرم
رفتم سراغ یک کتاب راهنما، مطمئن‌ترین کتاب راهنمایی که سراغ داشتم
با مولفش وارد گفتگو شدم و کمک خواستم🙂
صاحب کتاب هم کم نگذاشت، دوست صمیمیِ خودش را به من معرفی کرد: ابراهیمِ خلیل!
هنوز نشناخته اسمش دلم را برد...
دلم گواهی داد همان است که می‌خواستی... از آن هم بهتر...
***
آن دانای کلِ سخاوتمند که دوستش را به من هدیه داد، گفت باید خیلی بیایی و بنشینی پای حرفم تا برایت از این دوست بگویم، تا بشناسیش و عاشقش شوی!
و من قول دادم...
گه گاه البته بدقولی و بی نظمی کردم و دیر به دیر رفتم اما بدجوری دلبر است این دوست... نمی‌شود بی‌خیالش شد... باید رفت، شنیدش، دیدش و دوستش داشت...
***
#پازل-پیامبران
#ابراهیمیات
#دوستی-با-ابراهیم-ع

چشم و چراغ شهرِ من شیراز...

User Rating: 0 / 5

یا رحمان... 
شهر من شیراز آقایی دارد به تمام معنا آقا... 
عظمتش به قدریست که آقای بزرگانش نامیده اند: سَیِدُالساداتُ الاَعاظِم! 
احمد فرزند ارشد امام هفتم موسی بن جعفر علیه السلام است و در بزرگ منشی و عظمت روحش همین بس که وقتی مردم پس از شهادت پدر بزرگوارشان به دلیل سِنی بالاتر از سایر برادران و البته وجاهت علمی و دینی به ایشان روی آوردند تا بیعت کنند, بیعت ها را گرفت و بر منبر رفت و خویش را در بیعت برادر کوچکتر اما به واقع بزرگتر خود علی بن موسی الرضا علیه السلام معرفی نمود و بیعت ها را به صاحب اصلی سپرد...

این مرد اهل امانت است و آن را سوای پدر, که معدن تمام فضائل است, از مادر نیز آموخته. مادر بزرگوارشان "ام احمد" نیز که از زنان عالمه و پرهیزگار و مورد وثوق امام کاظم علیه السلام بود, پیش از مرگ همسر, امانتدار بسته ای سر به مهر از ایشان شد که امام از او خواسته بودند به اولین کسی که پس از مرگشان آن را طلب کرد بدهند و با او بیعت کنند و آن بانو نیز چنین کرد و امانت را به علی بن موسی که در طلب امانت آمده بود بازپس داد و با ایشان بیعت نمود.

آقای امینِ شهر ما آقایی است که برادر و امامش در وصف او چنین دعا فرمود:
"همچنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی, خداوند در دنیا و آخرت تو را ضایع نگذارد"

و اینگونه شد که سالها پس از شهادت مظلومانه اش (به امر مامون و بواسطه قتلغ خان حاکم نامروت فارس), خداوند نخواست ضایع شود و پنهان بماند و مزار مخفی اش را غرق در نوری کرد که پیرزنی را متوجه آن کند و امیرعضدالدوله ی دیلمی را با شوق خبر نماید که: شاه, چراغ! و از آن زمان این آقا بشود پرنورترین چراغ شهرِ راز, شیراز... و یکسره نور بیفشاند و دلربایی کند از مردمان...

اگرچه حاکمان فارس و خاصه "قتلغ خان" که بعید میدانم اهل شیراز بوده باشد (لااقل به نام زمخت, و بی شرمی اش در مهمان کُشی نمی آید!), در حق این سیدِ جلیل نامردمی را به نهایت رساندند و او را از قفا و ناغافل در خانه ای که پناه گرفته بود کشتند و خانه را بر سرش آوار نمودند و برای همیشه ننگی بر لباس اهالی این دیار نشاندند اما آقایی این مرد بدی را به نیکی جایگزین کرد و از آن پس شد میزبان کریم و بزرگوار این شهر و میهمانان و مجاوران را به لطف بیکرانش به گرمی نواخت.

به گمانم همه ی شورانگیزی و عاشق پروری این شهر به قدوم مبارک او و برادران و برادرزادگان و همراهان اوست که روزی هوای رضا (ع) در سر, کوچه پس کوچه های این دیار را عاشقانه به خون خود آمیختند...

به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی
همه خاکهای شیراز به دیدگان برُفتم...

عید مبارکی:)

User Rating: 0 / 5

eidیا فاطر...

برای رمضان جانِ عزیز😢:

نگشتم هرگز از تو ای صنم, سیر...

برای حضرتِ فطر😃:

خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت:)

 

دعای ختم مجلس😉:

بحق فاطمه! عید است ساقیا قدحی پر شراب کن...

یا مُقَدِّر...

User Rating: 0 / 5

کهنه یا نو بودن این تعبیری که خواهد آمد را نمیدانم; درست یا غلط بودنش را, هم...
امروز وقتی داشتم به لیله ی قدر فکر میکردم, به ذهنم گذشت که خب این لیل, این شب, بالاخره نهارش, روزش کجاست؟ لیلی که انقدر بیشتر از یک شب است, انقدر بزرگ است که خدا به هزار ماه برتری اش می دهد و یک بار در سال هم بیشتر نیست, روزش نمیتواند یک روز معمولی باشد به اندازه ی چند ساعت روشنایی در 19 یا 21 یا 23 رمضان...
روز چنین شبی باید بزرگ باشد انقدر که همه ی تقدیر شده های آن شب درونش جا شود, همه را بروز دهد, آشکار کند که روز مقام تجلی است, مقام ظهور است...
بعد به نظرم آمد هر سالِ عمر ما یک شبانه روز است, شبش یکی از همین لیالی قدر معروف و روزش, همه ی شبانه روزها تا سال بعد و شب قدر بعد...
تصویر ذهنی من از شب و روز قدر فضای یک جور مسابقه است. در یک بازه ی زمانی کوتاه اما حیاتی و سرنوشت ساز شما باید وارد فضایی شوی که پر از بسته های کادوپیچ شده است. بسته هایی که مایحتاج یک ساله ی تو لا به لای آن هاست... مایحتاج مادی و معنوی... کم اهمیت تر و مهم تر...
آنهایی خیلی برنده اند که بسته های بیشتر و باارزش تری بردارند ببرند به روز; که تا آخرش جیبشان پر باشد... وسط روز کم نیاورند و به چه کنم چه کنم نیفتند!
از آنجا که شب قدر شب قرآن است, گمانم خدا آیه هایش را هم کادوپیچ کرده و گذاشته تا هرکس هرچقدر میخواهد و میتواند بردارد و با خودش ببرد تا روز. ببرد و از طلوع فجر یکی یکی بازشان کند و استفاده کند و بزرگ شود... رشد کند یک سال...
اگر یک تعبیری را بپذیریم که شب مقام اجمال است و روز مقام تفصیل, شب قدر به قدر وسعمان دریافت اجمالی داریم از رزق و از طلوع سپیده ی صبح به تفصیل آن رزق ها مینشینیم. یکی یکی بازشان میکنیم و میچینیمشان جای جای زندگیمان...
فقط کاش بیشتر بسته هایی که بر میداریم آیه باشند... بسته های پوچ و کم ارزش و غیر ضرور بر نداریم که بارمان سنگین شود و جا نماند برای آیه ها و کاش فراوان دریافت کنیم و کاش روزِ شبِ قدرمان تفصیل آیه ها باشد, تفصیلِ حرف های خدا...
التماس دعا

یا ایهاالکریم...

User Rating: 0 / 5

داشتم با خودم فکر میکردم و توی دلم به آقای کریم نیمه ی رمضان میگفتم کاسه ی گدایی آورده ام... خالیِ خالی... بایسته ها و شایسته های پرکننده اش را هم شما بهتر میدانید... شرمنده ام و رو سیاه و رو ندارم حتی سرم را بالا بگیرم مباد که چشمم به چشمتان بیفتد و از شرم ناسپاسی و مسرف بودنم قالب تهی کنم. فقط کاسه ی کوچک شکسته و ناخوش احوالم را میبینم که با خجالت تمام پشت درب خانه شما گذاشتمش و امیدوارم به دستانِ دهنده تان...
بعد همینطور هم با خودم غصه میخوردم که من که هیچوقت آدم قانعی نبودم من که زیاد میخواهم و به کم راضی نیستم, این نیمچه کاسه را پرش هم کنند که دلم راضی نمیشود... با خودم گفتم آن آقا هرچه بخواهی میدهد اما باید کاسه ای به اندازه خواسته هایت داشته باشی که دهش ها را بریزی تویش ببری... مانده بودم کاسه ام را چه کنم که جایش کم است برای آمال و آرزوهام و هرچه هم بریزند ممکن است در برود از درزهاش...
بعد, از آن جرقه ها که میدانم کار خودشان است ذهنم را روشن کرد, دیدم من که از کرامت فقط لفظش را سالهاست یدک میکشم اگر کسی بیاید و ظرفی بدهد برایش پر کنم اگر ببینم ظرفش خیلی ناجور است دلم میسوزد ظرفش را میگیرم و به جایش یک ظرف خوب و بزرگ و سالم پر میکنم میدهمش... و مگر میشود آقایی که تفسیر کرامت است آیینه ی تمام نمای خدای کریم است در رمضان کریم کاسه تنگ و ترک دار مرا ببیند و چشم ببندد و به قدر نیم کاسه ی معیوبم بریزد و ردم کند؟! حاشا وَ کَلّا...
ما هکذا الظن بک یابن فاطمه...

اذا دعیتم فادخلوا... (احزاب/۵۳)

User Rating: 0 / 5

یا رحمان و یا رحیم... 
میهمانی پدیده ایست شگفت! شیرین! و خواستنی!  
اما مشغولیات درس و کار و خلاصه امور دنیا! نیز پدیده هایی اند تمرکزطلب! تمامیت خواه! و میهمانی گریز! که معمولا پدیده ی نخست (میهمانی) را تحت الشعاع قرار میدهد و ما را از خواص بی نظیرش محروم میکند:-/

همیشه علیرغم اینکه بسیااااار مشتاق میهمانی و سفر و معاشرتم اما در پیک (اوج) سرشلوغی ها خصوصا ایام امتحانات و پایان نامه و امثالهم تا حد امکان از آن شیرینی شگفت و خواستنی امتناع میکنم و به دید دشمنِ امور جدی! و مهم! زندگی ام مینگرمش. یا نمیروم یا شیرینی اش را نچشیده و به خودم زهرش میکنم!

بنا به حال سابق الذکر, هفته پیش هم که با دعوتی وسوسه انگیز از جانب یک میزبان به غایت دوست داشتنی مواجه شدم💕 مدام بچه درس خون درونم چوب و چماق به دست به دیواره ی ذهن بازیگوشم میکوبید که نه! درست چی؟! مقاله هایت؟! ارائه هفته بعد؟! و خلاصه تهدید که اگر بروی کارهایت می ماند و چه و چه... بماند که ما را به لطایف الحیلی بردند و آن طفلِ مثبت! درون کاری از پیش نبرد! و چنان میهمانی خوش بود و پربرکت و نیروبخش, خصوصا دیدار روی ماه میزبان💕 چنان مایه ی قرار روح شد, که نه تنها آن تهدیدها واقع نشدند, بلکه خلافش عقب ماندگی ها هم تا حدی جبران شد(و دارد میشود به حول و قوه الهی)...

فهمیدم چه خوب است گاهی آدم دل بسپارد به دعوت های خوب و خواست کودک نابالغ سختگیر و یکدنده و نامنعطف و تنگ نظر درون را مسکوت بگذارد و برود... برود و رها شود چندی از قیل و قال مدرسه... چندی لازم است که این آدم محبوس دست آن طفلِ خام, خدمت معشوق و می کند, بلکه آن طفل نیز رنگ بلوغ به خود بگیرد به برکت عشق...

میهمانی هفته پیش, تذکر بود... تذکر به نیاز روحم که گاه سخت مغفولش گذاشته ام... تذکری از جانب هم او که می خواست میزبانِ میهمانیِ روزهای آتی ام باشد... شاید نگران بود دعوتش را قدر ندانم... نیازم را به رزقی که برایم تدارک کرده نفهمم و لذت نبرم... برای همین بنده ی خوبش را میزبان یک میهمانی شیرین کوچک کرد تا بگویدم گاهی روحت طالب میهمانیست... دعوت را پس مزن... از عقب افتادن های طبق محاسبه ی عقل مهجورت هم نترس... و خواست بگویدم شلوغیهای دنیا پابندت نکند... لبیک بگو دعوت حق را... دل بسپار به میزبان کریم... میزبان که کریم باشد فکر همه ی نیازهای میهمانش هست... هوای نگرانی هایت را هم دارد... فکر قبل و بعدت هست... رزق تو راهی هم میدهدت حتی, که میشود برکت و مایه ی رفع و رجوع همه ی عقب افتادگی های گذشته و آینده ات...

خلاصه آن کریم با لطایف الحیلی خواست آماده ام کند برای میهمانی شگفتش... برای رمضان کریمش... برای رزقی به شیرینی قرآنش... که میرفت ساده از کنارش بگذرم...
خواست حواسم باشد که لابه لای شلوغی های این دنیا چقدر روحم میهمانیِ کریمانه اش را میخواهد... چقدر روحم به گفت و گوی با میزبان کریم آن میهمانی محتاج است...
حالا آمده ام بر آستانه ی میهمانی ات...
مشتاق آن همه شیرینیِ شگفت و خواستنی...
آمدم اجابت کنم دعوتت را...
آن طفل را هم آورده ام که بالغش کنی... که نگاهش را وسعت دهی... که عاشقش کنی بر خودت... که از این پس بر دیوار ذهنم یاد تو را بکوبد و مشتاق تو باشد...
و اَقبِل عَلَیَّ...
بفاطمه...

پ.ن: میزبان آن میهمانی مقدماتی! خانم دکتر حق جوی نازنینم بودند با دوستانی عزیز❤️

برای مبعث...

User Rating: 0 / 5

نَقل است که در روز ازل مجمع لالان
گفتار تو را دیده و بستند زبان را...


یا رحمان!
به خاطر قرآن که گفتار دلربای توست...
و به خاطر محمدِ محبوبت...
همو که زلالِ وجودش تو را به گُفت آورد...
او که اگر خود را چنین شگفت پیش چشمانت نمی آراست, هرگز سخنی از تو به جان ما نمیرسید...
به خاطر او که به خاطرش با ما سخن گفتی...
"ما را محمدی کن"...
که سلمان را که گفتند محمدی, از قبیله ی ما بود...
ما را به خاطر نسبتمان با او و نسبت او با حبیبت...

الهم اجعل محیای محیا محمد و مماتی ...

*مبعث حضرت ختم المرسلین مبارک*

شرحِ حالنامه ی یک بیمارِ تازه مرخص شده

User Rating: 0 / 5

دعا

یا رحمان...

"شرحِ حالنامه‌ی یک بیمارِ تازه مرخص شده‌ی تحت المراقبه‌ی دائم الاحتیاج به طبیب و تیمار!"

مثل یک آدمی که زیر باران های اسیدی, تنِ روحش سوراخ سوراخ شده باشد...
مثل کسی که غریب است و راه گم کرده و آرزو به دلِ یک آشناست...
مثل بچه ای که عمیقا عمیقا به آغوش مادرش و به گرما و فشار تنش محتاج است...
مثل تشنه ای که له له میزند برای آب...
مثل کسی که هوا برای تنفس ندارد و بال بال میزند...
مثل کسی که به در و دیوار میزند خودش را که محبوبش نگاهش کند...
مثل ماشینی که بنزین تمام کرده و سوخت های دیگر هم به مزاجش نمی سازند...
مثل چرخِ پنچر...
مثلِ ...
مثل من! همین چند روزِ پیش, پیش از آنکه راهم دهی به خانه ات...
چقدر در آن روزهای پیش, حسِ همذات پنداری ام با همه ی عناصر و اشخاص رنجور عالم گُل کرده بود! چقدر دلم تو را میخواست... شنیدن نامهایت در خانه ات و استشمام بوی خوشت با بند بند وجودم1...

بی تابی ام را که می گفتم به روی خودت نمی آوردی, (ناز می کردی و البته که ناز کردن تو را شاید!) مرتب گزینه های مختلف پیش رویم می گذاشتی, راه های خوب که ته ته همه شان هم خودت بودی... اما گاهی تابِ فاصله, حتی کمش هم نیست. گاهی دلِ آدم, حضور مستقیم می خواهد; گاهی با قرص و غذای مقوی کارش درست نمی شود, باید بخوابانندش زیر سرم! و مراقبت ویژه اش کنند!
و من, تُویِ خونم شدیدا افت کرده بود! بستری شدن می خواستم و تیمار... و بالاخره بعد از کنار زدن همه ی گزینه های وسوسه کننده و مقوی و شیرینِ روی میزت! پذیرفتی ام و سه روز تیمارم کردی به مهر... و من در تمام طولش مبهوت و ممنونِ پذیرشت... زبان روحم جز سپاس چیزی نداشت و برای ابراز عمقش انگار فقط می توانستم مکرر "الحمدلله" را با غلظت شدیدتر حاء بگویم!

حالا حالم خوب است... خوبِ خوب و صد البته می دانی که دیری نمی پاید! و باید مداااام زیر نظرت باشم:-) و خوش است ما را زیر نظرت ماندن...

پ.ن1: در نسخه ی درمانی این روزها, گفته بودی بوی خوش استشمام نکنم و حالا فهمیدم چونکه اش این بود که بوهای کاذب مشامم را پر نکند, مشامم خالی شود فقط برای استشمامِ تو... و البته باقیِ شرط و شروط هایت برای پذیرشم هم, چونکه هایی از این دست داشت...

پ.ن2: در ایام خوش بستری! در خانه ی دوست, به یاد همه ی هم باشگاهی های جانم بودم و دعاگو... می گویند دعای بیمار مستجاب است... ان شاءالله;-)