شب به خیر

User Rating: 0 / 5

میگفت هر چیزی زمانی دارد. که اگر دقیقا در آن زمان اتفاق نیفتد، فوت میشود. می میرد و دیگر هرگز زنده نخواهد شد. 
تاکید میکرد که بعضی کارها هست که مخصوص شب است. اگر در شب انجام دادید، دادید. اگر نه عمراً نمی توانید در زمان دیگری محققش کنید. 
اینکه کارهای شنبه مخصوص شنبه است و با کارهای یکشنبه فرق دارد. اینکه جمعه برای یک سری کارهاست که هیچ وقت دیگری برایش مساعد نیست را اضافه میکرد به این سوال که پس چرا ما هر کاری را هر وقت دلمان میخواهد انجام می دهیم؟! امروز نشد فردا! شب نشد، روز! این هفته نشد هفته بعد، ماه بعد، سال بعد؟!
و جواب میداد که چون ما اصولاً توی زندگی مان کاری انجام نمی دهیم!! در واقع ول معطلی هایمان را از این روز به آن روز پاس می دهیم. آنها که #کار میکنند و #کار_واقعی و اساسی انجام می دهند، امکان ندارد این فوت وقت را جدی نگیرند!
مثال می زد از رحم مادر. از آن سلولی که دقیقا یک زمان مشخصی برای لانه گزینی وقت دارد، و وقتی آن زمان را از دست بدهد، محکوم به مرگ و فناست.
می گفت شب زمان تقدیر است! 
قراری که شب گذاشته شود پایدار است!
شب است که جای برنامه ریزی کردن است نه صبح...
#قلب ما #قرار می خواهد و جایش فقط در #شب است.
 بریزیم بیرون همه آنچه مُخلِ این قرار است. و شب ها را برای شنیدن، فکر کردن، عبادت و برنامه ریزی خالی کنیم!
 
نشست خوبی بود... سحر دومین جمعه از ماه مبارک رمضان... در تاریکی پر خیر و برکتِ شب
 
#سی‌وهشتمین_نشست_باشگاه_قرآنی_نور

نشانی باشگاه

User Rating: 0 / 5

حتما اگر #اولین_پنجشنبه_ماه با من قرار گذاشته باشید، شنیده اید که نیستم و#باشگاه دارم!
حتما اگر پرسیده باشید فلان موضوع قرآنی را از کجا یادگرفته ای به شما گفته ام که از باشگاه!
و حتما تر اگر با من درد و دلی کرده باشید و راه حلی خواسته باشید و دنبال جای خوبی برای پاسخ سوال هایتان گشته باشید نشانی باشگاه را به شما داده ام. 
اگر هم نداده ام و نگفته ام حتما به خاطر پیری و فراموشی است یا اینکه فکر کرده ام شما خودتان در جریانید!
این جا تنها باشگاهی است که اصلا کاری به کار قد و وزن و ماهیچه های جسم شما ندارد. اما سانت به سانت رشد روح و ذهنتان برایش مهم است. رژیم تغذیه و رستوران خوب معرفی میکند، فقط برای دل و جانتان. دم و دستگاه ندارد، کل دارایی اش در جلسات چند تا صندلی پلاستیکی و یک میکروفون و یک ویدئو پروژکتور است اما دم و دستگاه ذهنتان را کلا پیاده و از نو سوار میکند. تنها باشگاهی است که شهریه نمیگیرد، پذیرایی هم میکند و تنها از شما میخواهد حق عضویت خود را که مرور مطالب و مشارکت در کار باشگاه و خواند قرآن و فکر کردن است بپردازید. وعده هایش ماهی یکبار است، بی ریا و شیله پیله است و استاد و بانیانِ باصفایی دارد. پاتوقش امامزاده صالح است اما قم و مشهد هم سالی یکی دوبار میرود، عضویت در آن برای عموم علاقمندان و پیگیران تدبر در قرآن آزاد است و از همه بامزه تر... باشگاه ما #مختلط است. میتوانید با همسر و پدر و مادرتان تشریف بیاورید حتی!!
قدمتان روی چشم

#باشگاه_قرآنی_نور
@quran.bmn 
سفره ی سایت و کانال و فلان و فلتان هم برای ارتباط بیشتر پهن است...

وچهل... نیکو عددیست در عِدادِ عدد!

User Rating: 0 / 5

به بهانه چهلمین سالگرد تولد خانم دکتر حق جوی جوانمرد

وقتی به چهل میرسیم

یک دور کامل می‌شود، چله به پایان می‌رسد، ملاقات تمام می‌شود و موسی از کوه طور برمی‌گردد...

چهل اگر چه پایان است اما شروع زیبایی هم هست.

شروع دوباره‌ای که ۳۹ و ۲۸ و ۱۶ ندارند و نمی‌توانند تجربه کنند. شروع یک دور دیگر، یک چله مجدد یا ملاقاتی عجیب‌تر!

اما شروعی که قلب پرنور تر و بازوان نیرومندتر به پشتیبانی‌اش آمده‌اند...

چهل عدد عجیبی است. هویت دارد. انگار خیلی چیزها را می‌فهمد و می‌فهماند.

این روزها به شما فکر می‌کنم. به سال‌های سالی که می‌شناسمتان. روزهای روزی که چشم امیدم بودید و ساعاتی که در کنار هم حلقه زده‌ایم و حرف‌های شما سرود حلقه شده‌اند. با طنین خاصی از حس مادری، خواهری و دوستی...

این روزها به شما فکر می‌کنم و به چهل!

که اگر یک نفر توی این آبادی چله‌های زندگی اش را خوب به خوب ختم کرده باشد شمایید.

آغاز چله‌ی جدید مبارکتان!

حالا وقت دعا کردن است. برای خودتان و ذریه‌تان. که کاش من را هم جزو یکی از آنها حساب کنید!

 

وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ

وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً

قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ

(مصحف شریف، احقاف، ۵۱)

کاشی شکسته هایمان را گم نکنیم

User Rating: 0 / 5

داستان کاشی شکسته های #موزه_خرمشهر را باید آقای راهنمای موزه که اسمش خیلی سخت و دلش خیلی نرم بود برایتان تعریف کند تا همیشه هروقت مثل حالای من از هجوم فکرها و دغدغه ها خسته شده بودید، یادتان بیاید و لبخند بزنید. .
 
مدتها بعد از جنگ، مردمی که روزی اصابت موشک به گلدسته مسجد جامع و تخریب آن را دیده بودند. مردمی که صبر داشتند و برای حفظ میراث دوست داشتنی شان از کارهای کوچک دریغ نمی کردند، همه آنها که آن روزها از زیر دست و پای مردم و مجروح ها و جنگ زده ها، تکه کاشی های کوچک را جمع کرده بودند، شاید با بغض و اشک حتی، میآیند و یک دیوار بزرگ گچی را با تکه های کوچک کاشی ماندگار میکنند. هر تکه از خانه ای، از دستی صبور و رنج کشیده، از انسان وطن دوستِ صبورِ عاقبت اندیشی می آید و روی این دیوار می‌نشیند.
 
گاهی که فکر میکنم به مردم وطن، به اوضاع #فرهنگی مان، به دانش آموزان مدرسه ام، به شهدای #مدافع_حرم، به #برمه و #میانمار، گاهی که مغزم سوت میکشد مثل حالا، یاد صبر این مردمِ کاشی‌به‌دست میافتم و اتحادشان. یاد حس غروری که پای این دیوار گچی داشتم و چند برابر حسی بود که در قلعه شوش و چغازنبیل تجربه کرده بودم. کاشی های کوچکمان را سفت بگیریم توی دستمان. از هیچ تکه کوچکی نگذریم. یک روزی دیوار بزرگی خواهیم ساخت. مزین به صفت صبر و استقامت...
.
 إِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ
(فصلت-۳۰)

برای تشکر و تسلیت

User Rating: 0 / 5

بسم الله

طعم شیرین تدبر در قرآن کریم را خیلی هایمان با حضور ایشان درک کرده ایم. پا به پای کلام شیرینیش، بیشترین زمان نشست ها را پشت سر گذاشته ایم . وقتی نتوانسته  در نشست شرکت کند، سرگردان شده ایم و با حضورش قوت قلب گرفته ایم.  هیچ وقت اما آنطور که شایسته منزلت استادیش است نتوانسته ایم از زحماتش تشکر کنیم. حالا در این روزهای خاص و مبارک، خبر دار شدیم که مادر بزرگشان از دنیا رفته است. 

میخواهم اینجا از همه اعضای باشگاه قرآنی نور دعوت کنم برای یک ختم قرآن کریم، هدیه به پیشگاه حضرت صاحب الزمان، برای شادی روح مادر بزرگ استاد گرامی مان، جناب آقای چیت چیان. 

هرکس لطفا جزء هایی که میتواند قرائت کند را برایمان در کامنت بنویسد.

بعلاوه هرکس که پیشنهادی بهتر و ماندگار تر دارد خوشحال میشوم در این تعاونی بر و تقوا روی میز بگذارد...

خودم هم جزء ۱۳ را بر میدارم که تک تک کلمات سوره ابراهیم و رعدش را با  تقدیر و سپاس قلبی ویژه از استاد بخوانم.

ممنون از همگی

نهضت پنجشنبه ها...

User Rating: 0 / 5

بسم الله

سه سال پیش با دانش آموزهام در مدرسه جلساتی راه انداختیم به اسم دوشنبه ها! رسما اسممان همین بود. دوشنبه ها! ساده و در ظاهر کم عمق. اما این اسم خودش یک داستان مفصل دارد که الان میخواهم بخشیش را برای شما تعریف کنم.
در واقع داستانمان از یک سفر مشهد شروع شد. یک شب توی اردو بچه ها را دعوت کردیم به یک "شب نشینی". اسمش را گذاشتیم "دانه ها و نشانه ها". گفتیم هرکس خواست بیاید. خیلی ها خوابیدند یا ترجیح دادند گپ بزنند و بازی کنند. اما چند نفری آمدند دور ظرف اناری که گذاشته بودم جلویم نشستند. خیره به انارهای قرمز، که کی قرار است بدهم دخلش را بیاورند. من تازه معلمشان شده بودم. آبان ماه بود. رگ خوابشان دستم نبود. اما قبل از پخش کردن انارها چند جمله با هم حرف زدیم. یک چیز فقط داشتم برای گفتن. گفتم بچه ها هر اناری یک دانه بهشتی دارد. که قدیمی ها خیلی توصیه میکردند به از دست ندادنش. بچه ها زندگی انار است. یک دانه بهشتی دارد که باید دنبالش بگردید. پیداش کنید و قدرش را بدانید. تمام.
آن مشهد حال خوبی بهشان داده بود. حس کرده بودند امام رضا دانه انار بهشتی زندگیشان را نشانشان  داده. شوری در دلشان ایجاد شده بود که پیش از این نبود. تصمیم گرفتند هفته ای یکبار دور هم جمع بشوند. من را هم راه دادند. اولین پیشنهاد، شد اسم گروه. همین نام ساده. میخواستیم تاکید کنیم که جمع شدنمان مهم است. با هم بودنمان است که برکت میاورد و نمی گذارد شور و شعف قلبمان از دست برود. دوام و استمرار و نظم مان. زنگ ناهار و نمازشان بود. طفلکی ها تند و تند ناهار می خوردند تا نیم ساعتی را بتوانند برای جلسه وقت بگذارند. میشد وقتشان را صرف کارهای دیگری کنند. مثل باقی بچه های مدرسه. ولی ما با هم قرار گذاشته بودیم دوشنبه ها ساعت ناهارمان مال خودمان نباشد. و تقسیمش کنیم بین دوستانی که وجه مشترک همه شان دانه اناری بود که توی دلشان از سرخی می درخشید... بهشتی بود و بوی مشهد را میداد.
توی جلسه گاهی هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. گاهی پر از سوال و حرف و نکته ثانیه ها را یکی یکی قورت میدادیم. گاهی فقط من حرف میزدم گاهی بعضی از آنها. یکی از کارهای مهممان تمرین های ساده بود. هر شب باید نخ دندان بکشیم حتی اگر حال نداشتیم. هر شب ساعت ده دعای فرج بخوانیم، هر جا که بودیم. درس بخوانیم حتی اگر ازش متنفریم و ...
الان از دوستان من کسی نیست که از من اسم بچه های گروه دوشنبه ها را نشنیده باشد. آن ها دانش آموزهای آرمانی من شدند. جوری که یک بار وقتی میخواستم هدیه بزرگی به خانم دکتر بدهم، آنها را دعوت کردم به باشگاه. گفتم اینها دانه های تسبیح من هستند.
بعد آنها شدند اعضای باشگاه قرآنی نور. در حالیکه سوم دبیرستان بودند و موقع ثبت نام در سایت هنگ کرده بودند که جلوی افتخار چی باید بنویسند. یکیشان نوشته بود "بندگی خدا" یکی هم "انتظار ظهور"! اصلا همین کارهاشان با قلب آدم بازی میکند.
اگر از من بپرسید گروه دوشنبه ها به چه درد میخورد؟ چه اهدافی دارد؟ قرار است به کجا برسد؟ خروجی سال اول و دوم و سومش چه بوده و در سال چهارم قرار است چه کند؟
احتمالا حرف هایی خواهم زد که هیچ کدام در زیبایی و لطافت و عمق و معنا و تازگی به حرف های روشن خانم دکتر نمی رسد.
برای همین خدا را شکر میکنم که بچه های گروه دوشنبه ها هیچ وقت این را از من نپرسیدند.
خودشان گشتند و پیداش کردند.
توی دلشان
در رفتارهایشان
و تغییری که میکردند و دوستش داشتند.
خیلی بارها دعوامان شده
شده که یکی به بهانه درس خواندن ما را بپیچاند.
شده که بی رغبت شده باشند به جلسه
شده که از دستشان عصبانی باشم
یا از دست من ناراحت باشند
اما ما یک گروه مانده ایم. چون گروه بودن مهم است. چون برکت در تعاون است. تعاونی ای که با دست ها و دوست های خودمان راه بیاندازیم و و تولیتش را بسپاریم به یکی از ثقلین. قرآن یا اهل بیت.
باشگاه اولین جایی بود که این مفهوم را لقمه کرد و توی ذهن من گذاشت. و توی این سال ها مدام کمکم کرد تا خوب بجوم و هضمش کنم. باشگاه اولین گروه زندگی من بود. باشگاه پنجشنبه ها! نشانم داد که جمع بودن و ماندن مهم است. تغییر و رشد بعد از آن خودش از راه میرسد.
حالا که حساب میکنم میبینم حرکتمان در باشگاه چقدر آهسته و پیوسته بوده. مثل چرخیدن کره زمین. شب و روز گذرانده ایم بی آنکه این تکان ها را حس کرده باشیم.
دانه انار بهشتی ما را در باشگاه امام هادی توی قلبمان کاشت. اما سال ها از اول دبیرستانی بودن مان گذشته بود و واکنش هایمان پیچیده تر و سخت تر...
چقدر مربی مان را اذیت کردیم لابد!
میخواهم از بهار و زهرا و ثمین و عطیه دعوت کنم که بیایند و به مناسبت سال جدیدی که آغاز کردیم اینجا کمی از تجربه های دوشنبه ای شان بگویند. البته اگر کنکور و پیش دانشگاهی اجازه بدهد.
الان گروه دوشنبه ها یک محل قرار جدید دارد.
باشگاه قرآنی نور، پنجشنبه اول هر ماه! این یعنی نهضت ها به هم پیوسته اند. تا الآن دو تا و به مرور بیشتر...نهضت هایی که روزهای هفته مان را مهر وقف میزنند و معنی میدهند. تا روزی که برسیم به نهضت جمعه ها ( عجل الله تعالی فرجه)

تولدش مبارک است...

نحن الزارعون!

User Rating: 0 / 5

پرتقال خونی

بابای حسین برایمان از باغبانی که پزشک داروساز است، پرتقال خونی خریده!
ما هر هفته که دور هم جمع می شویم در مورد آن آقای دکتر، شده در حد چند جمله موقع خوردن پرتقال هاش، حرف میزنیم.
بابا یک جمله کلیدی دارد که هر بار از قول او نقل میکند:
پرتقال های خونی، هرچقدر بیشتر بمانند، خونی تر می شوند...
***
رفقایی دارم که هرکدامشان در تهران و اصفهان و مشهد و تبریز و سایر شهرها دست به کار ساختن و آباد کردنِ دل آدم ها هستند. بینشان می پِلِکَم تا وقتی خسته میشوند از کارشکنی ها و فتنه ها، وقتی لِه میشوند زیر سنگینی مسولیتشان، وقتی کارشان پیش نمیرود وقتی احساس ناامیدی و ناتوانی می کنند، یا وقتی بیمار می شوند و جسمشان ساز مخالف می زند و خوب به روحشان سواری نمی دهد...بتوانند با یک نفر حرف بزنند.
وقتی حرف میزنم با تک تکشان، انگار دارم دست میگذارم روی دلشان که خون است و روز به روز خونی تر میشود!
باغبانِ دل های خونی شدن، کار سختی است. چیدنِ علف های هرز، آب دادن و هَرَس کردنِ شاخه های زایدش...وقتی باغِ دلِ خودت تمام آن ها را دارد... .
*** .
زنگ تفریح در مدرسه داشتم به دوستانم فکر میکردم. و پرتقال خونی ای که توی دستم بود.هشتم اسفند، روز امور تربیتی و تربیت اسلامی بود. یعنی روز باغبان ها، روز دل های خون، روز آنها که هرچه بیشتر منتظر می مانند خونی تر میشوند!
یک نفر رد شد و گفت: کاغذ هم اگه بخوای هستا!!!
خندیدم

کاش یک روز پیدا کنیم آن پرتقال فروش را...
چقدر باغبان ها میتوانند عارف باشند!

آقا... بدونِ (عج) اش!

User Rating: 0 / 5

بعضی از این مدرسه هایی که در آنها کار میکردم، گاهی یک همچین کاغذی را می زدند به یک جایی از در و دیوارشان. مثلا روی درِ واحد مالی یا نگهبانی که باباها به آنجا مراجعه میکردند...
البته جمله بندی هایش متفاوت بود. اما جمله مورد علاقه من همین این یکی بود!
به جای اینکه فرار کنم از محل و دنبال چادر و روسری ام بگردم، می ایستادم کمی عقب تر و کیف می کردم با این جمله... تکیه جمله را از روی آقا برمیداشتم و می گذاشتم روی حضور...
بعد، چندبار تکرارش می کردم... همچین یک آرامش بی نظیری بهم میداد...مخصوصا اینکه آقا بالایش علامت (عج) نداشت!! خیلی مطمین و بی تکلف و تشریفات، با یک ماژیک سبز، روی یک کاغذ آچهار بدون حاشیه و زیور، با خط نه چندان خوبی نوشته باشند: آقا حضور دارند!
و آقایش هم (عج) نداشته باشد!
یعنی آقا حضور دارند و حالا انقدر کارهای مهمتری داریم که به تزیین این اعلامیه نمی رسیم!

پ.ن: کاش می شد این پست را دایرکت کنم به همه آنها که اخیراً داغدار شده اند... کابلی ها، دمشقی ها، کاظمینی ها، بغدادی ها و بحرینی ها... حتی ترکیه ای ها و آلمانی ها و امریکایی ها!

کاش همه شان یک جایی کار کنند که روی در و دیوارش گاهی از این قرص های مسکن می چسبانند!

پستچی نامه آورده!

User Rating: 0 / 5

از یکی شنیدم که می گفت ماه رمضان سقفِ پروازیِ ما آدم هاست. یعنی میتوانیم نشان بدهیم که ورژنِ خیلی خیلی خوب شده ی ما چه شکلی می شود. از اینور دست شیطان را بسته اند، از آنطرف هم همینطور کرور کرور ثواب می دهند به خوردن ها و نخوردن ها و خوابیدن هایمان، بساط شب زنده داری هم که مهیاست و خلاصه همه شرایط را فراهم کرده اند که به ما بگویند: بفرما! بیا نشان بده چند مرده حلاجی! بپر ببینیم چند فوت میتوانی فاصله بگیری از زمین!
حالا اینکه سقف پروازی بعضی از ما انقدر پایین است و با این همه شارژ شگفت انگیز هنوز هم انقدر آدمِ نابودی هستیم، خدا واقعاً به دادمان برسد!
چند روز پیش یک متنی به دستم رسید که بعد خواندنش حس عجیبی داشتم. یکی ازبچه های باشگاه، این را نوشته بود که برسانم به دست شما. حالا توی متن نوشته که چرا خودش آپلودش نکرده است. یک وقت کارآگاه بازی تان گُل نکندهاااا. چیزی که گفته مهم است. اُنْظُرْ الی ما قالَ را برای همین مواقع گفته اند. متن را میگذارم اینجا.بخوانید و بهش فکر و عمل کنید انشالله. من که هم بی اندازه شرمنده ام از خودم و سقف پایینِ پروازم و هم یک عزم جدی پیدا کرده ام که برسم به این موقعیتی که گفته شده و بتوانم درخواست دوستِ هم باشگاهیِ همسُفره ای ام را محقق کنم.


بسم الله
وقت سحر و افطار و تک تک لحظات این ماه فرصتهایی هستند برای بهره برداری از خوبی ها. یعنی یک سفره پهن است و هرکس با یک کاسه نشسته کنار این سفره و تند تند از این خوبی ها می ریزد توی کاسه خودش تا هم این روزهایش را و هم تمام سال بعدش را بیمه کند. ولی همه اش این نیست. همه اش کاسه خود ما که نیست. گاهی دست ما به یک خوبی نمی رسد و از اهالی این سفره پر خیر و برکت درخواست می کنیم که دست ما را به آن برسانند. گاهی هم این خیر و برکت طوریست که تنهایی نمی شود ازش استفاده کرد و یک ادویه ای لازم دارد، آن هم یاد کردن از دیگران است. حالا دیشب داشتم وقت سحر فکر می کردم که چه می شد اگر، باشگاه قرآنی نوری ها که سر سفره ماه رمضان نشسته اند، وقت سحر و قبل از شنیدن اذان صبح، همان وقت که فرشتگان سفره را دوباره پر می کنند از روزی روزانه آدم های رنگارنگ، همان وقت که باشگاه قرآنی ها سجاده را پهن می کنند سمت خدا، وقتی نماز شب ها را تمام کرده اند و رسیده اند به قنوت نماز وتر، درست جایی که قرار است نام مومنان را بگویند و برایشان از خدا طلب استغفار کنند، یک یادی هم از بچه های باشگاه بکنند؟
قنوت نماز وتر شما را به اندازه یک نام، اشغال میکنیم. می شویم ادویه این خوبی که می خواهید از سر سفره ماه رمضان بردارید. اصلا شما که اهل نماز شب هستید، می خواهیم اندازه یک نام برای تمام سال قنوت نمازتان را اشغال کنیم. نام ببرید یا نبرید از آدم‌های عضو باشگاه فرقی نمی کند. ما به یک عنوان کلی راضی هستیم. برای اعضای باشگاه، در قنوت نماز وتر خودتان یک جا باز کنید. از خدا بخواهید اگر هدایت مان کرده از راه به در نشویم و اگر هدایت نشده ایم، ما را به راه راست هدایت کند. من بی نام این نوشته را نوشتم تا وقت خواندن نماز سهمم از این ثواب یک وقت ناخواسته بیشتر از باقی اعضای باشگاه نشود.

تا ته خواندیدش؟ پس مثل من گرفتار شده اید. درخواست دوست مومنتان را شنیده اید و باید برایش کاری کنید... خدا کمکتان کند!

لطفاً مراقب نباشید!

User Rating: 0 / 5

اوایل مشکلم تنها با اسمش بود. وقتی به کسی میگفتم "من فلان روز مراقبم." سریع می پرسید: "مراقب چی هستی؟" طول کشید تا اطرافیانم قبول کنند من دیگر نه کار حقوقی میکنم، نه میخواهم وکیل شوم، نه مدام سروکله ام توی مباحث جرمشناسی است. طول کشید تا کنار بیایند با این مساله که من یک معلم هستم و یک بخشی از شغلم در ماه های دی و خرداد مراقبت است! البته که من هم جمله ام را به "فلان روز مراقبت دارم" تغییر دادم و این هم موثر بود... 😏

اما مشکل من تمام نشد. وقتی می ایستادم سر جلسه و در یک مدرسه، تلاش مذبوحانه بچه ها برای تقلب یا پرت کردن حواس مراقب را میدیدم و در مدرسه دیگر سادگی و سربه زیری دیوانه کننده ی طفلک های معصوم را، همش فکر میکردم این کار یک جاییش می لنگد. نه توی مدرسه ی اول به درد میخورد، نه مدرسه ی دوم!
بعد از این فکر های فلسفی بود که از مراقبت بیزار شدم... انقدر بیزار که همه میدانند چقدر حالم بد میشود از این دو ساعت هایی که باید مترسک بشوم برای کلاغ هایی که از مترسک نمی ترسند، یا گنجشک های معصومی که اگر مترسک هم نبود به این مزرعه نزدیک نمی شدند.
دیروز داشتم سرجلسه امتحان فکر میکردم کاش صندلی بچه ها ثابت نبود و مثل بازی تتریس هرکسی حذف می شد بقیه یک خط می آمدند جلو. آنوقت مجبور نبودیم برای پنج تا بچه که در پنج گوشه ی سالن امتحانات نشسته اند، چهار نفر آدم گنده معطل بایستیم...
فکر میکردم به سیستم آموزشیِ بدون مراقب! به خود کنترلی و این حرف های آرمانیِ تکان دهنده که میتواند یکی از نیازهای واقعی ِ ما به ظهور منجی باشد...
فکر میکردم به بچه هایی که تابلو تقلب میکنند، و فکر میکنند مراقب نمی بیند. شاید هم علی القاعده معلم های معمولی متوجه نمی شوند اما، اگر یک کمی رزومه میدانستند از این مراقبی که الان بالای سرشان ایستاده، می فهمیدند آنقدر باهوش هست که حتی حرکات ریز پلک چشمشان را بفهمد... یاد دلهره دانش آموزهایی می افتادم که جلوی من، مچشان را گرفته اند و ترسی که از چشم هاشان بیرون می زند و خواهش ها و التماس هاشان و بعد از پنج دقیقه از رفعِ خطر، شروع ِ مجددِ تقلبشان! اینبار به سبک متفاوت... .
این پست دوتا خاصیت دارد. یکی خالی شدن ِ دلِ من! یکی هم یک کار قرآنی... که ایده آلِ من در این ماهِ مبارک است... .

#یک_آیه_یک_خاطره
#آیه_نوشت
#جزءخوانی
#یک_روز_یک_جزء_یک_آیه

سوال: این متنی که خواندید، شما را یاد کدام آیه های قرآن می اندازد؟! اصلاً می اندازد؟!😉