درخت دوستی

User Rating: 0 / 5

بسم الله

 

چند وقت پیش حاج سلیم موذن زاده اردبیلی آسمانی شد و پیوست به استاد رحیم موذن زاده اردبیلی. به وقت رفتن شان که نگاه کردم، به آنچه برجا گذاشته اند و خلاصه به زندگی شان غبطه خوردم.

باید به مرگ فکر کرد و به آنچه از خودمان باقی می گذاریم.

رحیم موذن زاده اردبیلی اذانی به جا گذاشته که هر روز و هر بار که می شنوی روحت به پرواز درمی آید. اذانی که مطمئن هستم هربار که از مأذنه ای پخش می شود و هربار که مسلمانی با این اذان به نماز می ایستد ثوابی به روح این بزرگ مرد می رسد.

حالا هم سلیم موذن زاده،

با نوای آشنای زینب زینب آسمانی شد.

رفقا ما حالا در عنفوان جوانی هستیم و اگر عمرمان باقی باشد، و بنا به رفتن زود هنگام مان نباشد فرصت کافی برای کاشتن درختی در این دنیا داریم.

درختی که به آب دیده اش، بزرگ کنیم و به عمرمان تنومندش کنیم.

تا شاید وقتی رخت از این جهان برکندیم، هنوز امیدی به رسیدن ثواب از این عالم داشته باشیم. که حتی اگر دستمان هم کوتاه شده باشد، راهی برای بالا کشیدمان باشد.

شما که نه، با خودم هستم که عمر رفته را به چشم بر هم زدنی گذرانده ام و حالا از رفته ها پشیمانم و بر مانده ها بیمناک.

باید درختی کاشت.

باید درختی کاشت که اگر روزی بنده ای از بندگان خدا از ثمر آن درخت بهره ای برد به ما هم ثوابی برسد.

باید کاری کرد...

 

 

پ ن: نوای زینب زینب حالا یادم خواهد آورد از درختی که نکاشته ام و وقتی که روز به روز می گذرد و بی درخت به مرگ نزدیک تر می شوم...

پ ن دوم: اگر فرصت داشتید خطبه حضرت زینب علیها سلام در مجلس یزید را جست و جو کنید و با صدای مرحوم موذن زاده گوش بدهید.

یکی بود و بس بود...

User Rating: 0 / 5

بسم الله

سلام علیکم جمیعا؛

اگر این نوشته به پایان خوش برسد و ان شاالله نظر من را برای انتشار جلب بکند، آن وقت بالاخره سلام گرم بنده را خواهید شنید. ان شاالله.

اما بعد،

سفرها پر از حادثه هستند و پر از عبرت. اتفاقات مختلفی رخ داد که کمی نوشتنم را به تاخیر انداخت و حالا هم که می نویسم به اندازه کافی از متنی که نوشته خواهد شد اطمینان ندارم و اگر کیفیت متن از چیزهایی که پیش تر دیده بودید بدتر بود، به بزرگواری خودتان ببخشید.

اما بعد،

موضوعی که می خواهم بنویسم کمی شاید تکراری باشد و قبل تر شنیده باشید یا نوشته باشم درباره اش ولی خب توکل بر خدا.

در مدت اخیر از طرق مختلف به گوشم رسید و حتی پیش از رفتن کسانی می گفتند و انتظار داشتند که خب تو هم مثل همه فلانی ها که رفتند و خدا و پیغمبر و دین شان را در ایران جا گذاشتند، می روی و همه را فراموش می کنی. این که این ها را دارم می نویسم هم حس خوبی ندارد. چون خود را چنان هم آدم صراط مستقیم رویی نیافته ام که حالا مدعی چیزی باشم ولی فرقی باید بین آنها که اسرار حق آموختند و مهر کردند و دهانشان دوختند و ما که گاهی راه می رویم و گاه بی راه باشد دیگر. دهان ما را هنوز مهر نکردند و ظرف وجودمان به قدری کوچک ست که تا چیزی درش ریخته می شود سرریز می کند. حاشیه نروم. ببینید رفقا، شما و ما و همه آنها که هیئت و مسجد می روند و لباس و منش خدا و پیغمبری دارند باید مراقب باشند. باید خیلی مراقب باشند. چون هر حرکت و هر اشتباه شان به پای دین نوشته می شود. باعث ناامیدی افراد می شود. آن وقت نه تنها گناه کار کرده را باید پاسخ بدهند بلکه باید پاسخ سد کردن مسیر اسلام برای یک جمعیتی را هم بدهند. چرا این را می گویم؟ فی الواقع داستان از این قرار است که متاسفانه یک رفتار مشخص در بین مسلمان های شناسنامه ای هست که پایشان را که از ایران بیرون می گذارند و کار به پاسپورت می رسد، دیگر سراغ اسلام را هم نمی گیرند. بعد این اتفاق آنقدر رخ داده که این توهم را برای عده ای به وجود آورده که خب هرکسی با هر لباسی بیرون رفت، روحانی و رفتگر و کارگر و کارمند و دانشمند و ...، آن ور مرز ایران از هفت دولت آزاد ست و آزاد ست... اما این دردناک ست که چنین رفتاری برای ما و در بین مردمان ما عادی به شمار می آید. چرا باید خارج از ایران فرق داشته باشد؟ چرا باید اسلام بماند در ایران؟

روزی که من ایران را ترک کردم تعداد نامتنابهی آدم اطرافم بودند که به قطعیت پیش خودشان می گفتند که خب این هم رفت که آن رویش را ببینیم. ولی در آرزوی آن رویش ماندند. چون واقعا آن رویی نبود. همه این رو بود. تک رو بود. فی الواقع برای من فرقی نمی کرد که این آدم های اطرافم چه چیزی را انتظار می کشند و ... چون انتخاب روش و منش مسلمانی نه از روی اجبار بوده و نه از روی ترس و ... ولی یک چیز بعدتر برایم مهم شد. اینکه حالا در ذهن حداقل این تعداد آدم نامتنابهی که من را می شناختند، ولو به اندازه یک در نمی دانم چند احتمال به وجود آمده که ممکن است که کسی از ایران برود و همچنان مسیرش و اعتقادش را حفظ بکند.

 

خلاصه حرفم اینکه، لباس دین و دین داری اگر به تن کردید مراقبت کنید که نکند یک وقت عملی از شما سر بزند که خارج از چارچوب های آن لباس باشد. نکند آن گروه را با رفتارتان در بین مردم رسوا کنید.

ان شاالله که همه رهرو حقیقی مسیر اسلام باشیم و رفتار و منش و کردار و گفتارمان اسلامی باشد و زینت اسلام باشیم.

صلوات و التماس دعا.

 

پ‌ن ضروری: من نصیحت نمی کنم یک وقت برداشت اشتباه نکنید لطفا، که بنده برادر کوچک همه شما هستم و مسلم و موکد می دانم که رتبه و مرتبت شما رفقا بیش و اعلی تر از حقیر است.

پ ن ۲:  زندگی کردن در شهر و کشور مسلمانان به واقع نعمتی ست که اگر برای هر نفسش صد شکر به جا بیاورید هم نتوان ذره ای از این موهبت را جبران کرد.

پ ن ۳: نشد آن طور که باید بشود. امیدوارم حلال کنید و دعا کنید بهبود بیابد این کیفیت.

شروع یک سفر

User Rating: 0 / 5

بسم الله

 

من که یادم نمی آید، فکر کنم شما هم یادتان نیاید، ولی در زمان های دور که وسایل ارتباطی همانند خودروها و هواپیماها و کشتی ها و قطارها نبودند، آدم ها با پای پیاده یا با اسب و استر به مسافرت می رفتند. این آدم ها خود را در معرض دزدان قافله و خطرات سفر می دیدند و به همین خاطر هم پیش از سفر، حساب و کتاب هایشان را با خلق الله صاف می کردند. از اطرافیان و دوستانشان حلالیت می گرفتند و پا در راه می گذاشتند. پا در راهی می گذاشتند که احتمال بازگشتن شان را گاه خیلی هم کم می دانستند و در تمام این مدت تنها تکیه گاه شان را خدا می دانستند. اما این روزها داستان فرق می کنند. حالا طولانی ترین سفرها حداکثر یک روز طول می کشند و دورترین نقاط کره زمین به واسطه هواپیما و ... در دسترس هستند. حالا هم ضریب خرابی و سقوط هواپیماها و حوادث آنقدر کم شده که همه دلشان قرص است که بی دردسر می روند سفر و برمی گردند. برای همین هم کمتر کسی برای رفتن به شمال و جنوب کشور دست به دامن اطرافیان می شود برای حلالیت. کمتر کسی نگران برنگشتن اش هست.* اما سفر همراه با خطراتی ست. همین سفرهای امروز ما هم ممکن است بی بازگشت باشند و ممکن است حضرت ملک الموت در همین سفر همراه ما شود. پس چه بهتر که وقت سفر و بستن چمدان هایمان حواسمان را جمع کنیم و از کرده و ناکرده خویش حلالیت بطلبیم و اگر حقوقی به گردنمان است وانگذاریمش.

راستش همین که این را نوشتم به نظرم رسید که وقتی بعضی ها می گویند، معنویت حاجیان و مشهدی های قدیمی بیشتر بود حق داشتند. این حاجیان یک ماه دو ماه زودتر راه می افتادند تا به مکه برسند برای حج. یعنی در یک مدت زمان دو ماهه از هرچه غیر خدا بود دل می شستند و به خدا دل می دادند. هر آن احتمال مرگ خود را می دادند و هر نفس که می کشیدند برای فرو دادن و برآمدنش خدا را شکر می کردند و برای نرسیدن بلایایی نظیر دزدان و ... شاکر بودند. یعنی شما فکر کنید که این آدم ها، این حاجیان هر روز را با مرگ زندگی می کردند و می رسیدند به حج. عهد می بستند با خدا و باور داشتند که بار دیگری نیست که آنها بتوانند بازگردند و عهدشان را چنان محکم می کردند که حاجی بودن مساوی می شد با فردی که خطا نمی کرد و ... . همین طور هم بود برای مشهدی ها و کربلایی ها. رنج سفر این آدم ها را می ساخت. توکل شان اساسی بود و از عمق جان.

 

 

* وقتی داشتم این را می نوشتم یاد حرف های آقای چیت چیان در مورد اصحاب فیل افتادم و بحث های نشست اخیر. که این اصحاب فیل چنان دل به اسباب که همان فیل ها باشند بسته بودند که مسبب را فراموش کرده بودند. حالا خود ما هم، اصحاب هواپیما و اصحاب خودرو و اصحاب قطار شده ایم. چنان دل بسته ایم به این اسباب که فراموش می کنیم که اگر نگه دارنده اش نیکو نگه نمی داشت** هیچ قطار و هواپیمایی ولو با دقت بالا هم درست شده باشند، به مقصد نمی رسیدند.

** شب تاریک و سنگستان و من مست،،  قدح از دست من افتاد و نشکست.. نگه دارنده اش نیکو نگه داشت،، وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

نورچشمی های خدا

User Rating: 0 / 5

بسم الله

 

بی مقدمه بروم سر اصل مطلب؛

در میان نور چشمی های خدا، پیامبر از همه نور چشمی تر بودند. خیلی خیلی خیلی نورچشمی. آنقدر که رفتند به جایی رسیدند که جبرئیل را پای رفتن نبود.

حالا در زندگی پیامبر که نگاه می کنیم، پر است از سختی های عجیب و غریب دنیایی که یک به یک شان، مرد می خواهد که پای کار بایستد.

باقی نورچشمی های خدا هم همین طور بوده اند. اصولا سرگذشت پیامبران خدا را که می خوانی هیچ کدام در ناز و نعمت دنیا غرق نبوده اند. کدام پیامبر با راحتی و آسایش پاهایش را گذاشته روی پاهایش و همه چیز بر وفق مرادش بوده؟ کدام یکی از امامان ما، که یکی از یکی نورچشمی تر بودند سختی از جنس این دنیایی اش نکشیده اند؟

خدا نور چشمی هایش را نه با لای پنبه گذاشتن که با کلی فشار و سختی بزرگ می کند. اصلا راه و رسم خدا انگار نیست که با نورچشمی هایش آن طوری برخورد کند. انگار که خدا می خواهد یک چیزهایی را به نورچشمی هایش بچشاند فرای این سختی های ظاهری. انگار که خدا می خواهد نورچشمی هایش را بهتر توی چشم عالم و آدم بکند که ببینید این نورچشمی های من چه پرنور و پر زرق و برقند که عالم را با همه زرق و برقش بی رونق می کنند.

حالا نه اینکه این آسانی های دنیا بد باشد ها. نه! اتفاقا شکر و حمد و سپاس خدای را که اینگونه ما را غرقه در نعمت کرده است. یک طوری که همه سختی های احتمالی و مریضی ها بین این همه خوبی گم می شود ولی خب آدمی ست دیگر. دلش بزرگ بزرگ می خواهد.
خداجان!
می شود نور چشمی بشویم ما هم؟ صابون سختی دنیا را به تنمان می مالیم و از خودت تاب و توانش را هم می خواهیم ولی ما هم دلمان نور چشمی شدن می خواهد. از آنها که مزه ها و رنگ ها و بوهای جدید دنیا را بهشان می چشانی. از آنها که خودت را بهشان بازمی شناسانی. از آنها که سقف پروازشان فراتر از آسمان هاست.

خلاصه اینکه:

«هرکه در این بزم مقرب تر است،»

انگار که «جام بلا بیشترش می دهند!»

والسلام

قرآن، تجربه، تکرار

User Rating: 0 / 5

بسم الله

بله! اگر نوشتن آسان بود، فردوسی علیه الرحمه بسی رنج نمی برد در این سال سی. حالا نه اینکه کل سختی برای نوشتن باشد، که نیست، ولی خب یک ذره اش هم اگر باشد، همان هم خیلی می شود دیگر. القصه، آمدم مقدمه بنویسم برای این مطلبی که می خوانید، دیدم مقدمه آنچنانی ندارد. یعنی همه اش اصل مطلب است. برای همین گذاشتمش همین طوری بماند. باشد که مقبول افتد.

یک تجربه ای که چند سال است هی تکرار می شود، این ست که هربار ماه رمضان که جزخوانی می کنم، یک سری آیه جدید توی قرآن می بینم. نه اینکه آیه ها قبلا آنجا نباشندها، هستند، همان جا و به همان ترتیب همیشه. منتها این بار یک طور دیگر می شوند. یک جوری ته ذهن و دلم را یک تکانک کوچکی می دهند، و توجه ام را بیشتر جلب می کنند. خب اوایل فکر می کردم که لابد بی توجه خوانده ام دفعه پیش که این آیه به این قشنگی را ندیده ام دیگر. یکی از دلایل ش هم واقعا همین بوده ها، ولی یک دلیل دیگر هم به ذهنم آمد که برویم پاراگراف بعدی تا تعریف کنم.

بله داشتم می گفتم. امسال یک دلیل دیگر به ذهنم آمد. شاید آمدن این دلیل به ذهنم هم خودش معلول همین دلیل بوده باشد، نمی دانم. به هر حال، این دلیل، این است. ما در مغز عزیزمان، با استفاده از ابزارآلاتی به تحلیل رخدادها و اتفاقات اطرافمان می نشینیم. حالا وقتی در یک سال، کلی اتفاق برای ما می افتد و کلی تجربه و علم کسب می کنیم یعنی وقت تحلیل که می رسد با ابزارهای متفاوتی به یک رخداد یکسان نگاه می کنیم. بنابراین تحلیل متفاوتی از آن می توانیم ارائه بدهیم و تصمیمات متفاوتی می توانیم بگیریم. با این دلیل، به نظر می رسد وقتی که همین متن قرآن را با تجربیات انباشته سنین مختلف می خوانیم، در تحلیل و دریافت هایمان تغییرات محسوسی می تواند رخ بدهد.

یک مثال کتاب-محور شخصی اش می شود اینکه من در سنین کودکی تا جوانی، خوره کتاب بودم و داستانی نبود که بگیرم و دو روزه دخل اش را نیاورم. یکی از کتاب هایی که خواندنش خیلی طول کشید، کتاب ماموریت فراموش شده مرحوم آسیموف بود. این کتاب در رده بندی جزو رمان های نوجوانان و جوانان رده بندی شده بود ولی من تلاش داشتم تا در سن ده دوازده سالگی بخوانمش. هربار هم حمله می کردم ناموفق و سپر شکسته برمی گشتم. متن کتاب یک طوری بود. یعنی انگار که اصلا ترجمه اش نکرده بودند! این کتاب ماند تا من به سن مخصوصش رسیدم. از کجا فهمیدم؟ خب هرسال این حمله را تکرار می کردم. خواندن این کتاب شده بود هدف. نمی توانستم تحمل کنم که یک کتاب انقدر سخت خوان باشد که من از پسش برنیایم. خلاصه که کتاب را خواندم و لذتش را بردم، ولی وقتی توانستم که سنم به یک سن درست و حسابی رسید.

به نظرم، شاید یکی از دلایلی که در احادیث تاکید شده که فلان سوره را در فلان شب بخوانید یا بر خواندن فلان سوره و فلان آیات، مداومت بدهید، همین باشد که لا به لای تجربیات روزانه، این آیات اثرشان را بر روح و جانت بگذارند. که وقتی ابزار جدیدی قرار است به تحلیل های روزانه مغز ما اضافه بشود، یک وقت آیه های مهم را نادیده نگیریم.

همین دیگر، خواستم بگویم که متن قرآن یکی ست ولی آدمی که قرآن را می خواند مدام در حال تحویل و تحول است. بنابراین هربار یک چیز نویی از قرآن می فهمد و یکی از علل تاکیدات موکد مداومت بر تلاوت قرآن شاید همین ست.

پ‌ن: کامنت خانم آیه به من فهماند که نه مثل اینکه این تنها یک تجربه شخصی نبوده. برای دیدن کامنت به انجمن گفت و گو و نوشته نانودعا مراجعه کنید.

پیش درآمد

User Rating: 0 / 5

بسم الله

سپاس و شکرخداوند را که اگر عزتی ست همه او راست و اوست که ذره ای را به عنایت اش، بالا برد و به خورشید رساند. همه اوست و جز او نیست.

اما بعد،

رسم بوده از قدیم الایام که در زورخانه را کمی کوتاه تر بسازند تا هرکس، حتی پهلوان که می آید خم شود. سرش را خم کند و از سر غرور وارد گود نشود. یک وقت با خودش «من» اش را نیاورده باشد.حالا من بی هنر را وارد گود آیینه خانه کرده اند. سر خم باید بکنم در برابر تمام بزرگان اینجا  که بی هنرْ همچو منی را هم به جمع خود پذیرفته اند تا مشق هنر کند.

گفتم همین اول کار اعتراف به بی هنری خود کنم که نکند یک وقت، نوشته های نصفه و نیمه مرا بگذارید کنار هنرمندانهْ نوشته های بزرگان آیینه خانه که این مغلوبه قیاسی ست.

خلاصه اینکه، یک بزرگی می گفت، وقتی پای حرف های یک شخصی می نشینید دعا کنید که حرفی از زبانش بشنوید که خیرتان در آن باشد.

حالا شما هم دعا کنید، تا شاید به دعای شما، حرف مس مرا هم زر کنند.

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

 

شعر از دکتر محمود اکرامی فر