قصه های من و فاطمه، قصه های من و خدا (۵)

User Rating: 0 / 5

اواخر مجلس بود. آنجا که چراغ ها را خاموش می کنند تا آدم ها راحت تر گریه کنند. حوصله دخترک سر رفته بود. از کنارم بلند شد تا برود پیش دخترعمه‌اش که کمی جلوتر نشسته بود. چندقدم راه بود. رفت و  دیدمش که نشست آنجا. پیش عمه و دخترعمه‌اش. بعد حواسم رفت پی حرف‌های سخنران و از فاطمه یادم رفت. چقدر گذشت یادم نیست، فقط یک لحظه جلو را نگاه کردم و دیدم کنار عمه‌اش نیست، پیش من هم نبود...

همان لحظه‌ای که فهمیدم گم شده، صدای گریه‌اش را دورتر، از پشت سرم شنیدم. مجلس بزرگ و شلوغ بود. همه جا تاریک بود و فاطمه بی آنکه حواسش باشد از کنار من رد شده بود. زن‌ها ایستاده قرآن را روی سرشان گذاشته بودند، تمام وحشت دخترک کوچکی که وسط تاریکی، بین این همه قامت بلند سیاه، مادرش را پیدا نمی‌کند به جانم نشست. دویدم و وسط جمعیت، صدایش کردم. دیدمش که همان طور که گریه می‌کرد، جلوتر می رفت. جلوتر من نبودم. داشت بیشتر وسط تاریکی می‌رفت. دویدم و دوباره صدایش کردم. بالاخره شنید. برگشت. محکم بغلش کردم و پشت هم گفتم فاطمه مامان من اینجام… پیدات کردم دخترم… رد شده بودی از کنارم …

 فاطمه ولی همچنان گریه می‌کرد. کمی بعد من هم به گریه افتادم. از اول مجلس دلم سنگ شده بود و حالا، همین دقیقه آخر، وقتی بقیه قرآن‌ها را آورده بودند پایین و داشتند مهیای رفتن می‌شدند، من تازه رسیده بودم.

وسط زن‌های ایستاده نشستم به گریه کردن. فاطمه آرام شده بود و من زار می‌زدم. خودم را دیده بودم. ترسیده، راه گم کرده، حیران… وسط تاریکی راه‌ها و آدم‌هایی که نمی‌شناسمشان. خودم را دیدم که خوشحال راه افتاده بودم و فکر می‌کردم به تو می‌رسم، خودم را دیدم که اشتباه رفته بودم، نرسیده بودم… و حالا همه ترس دخترک دوساله‌ای که وسط تاریکی مادرش را پیدا نمی‌کند، به جانم ریخته بود. بلند بلند گریه می‌کردم و مطمئن بودم وسط همهمه دنیا تو صدای من را می‌شنوی، می‌شناسی. می‌دانستم از همان لحظه که راه را اشتباه رفتم با چشمانت دنبالم می‌گردی… گریه می‌کردم تا برگردی، ببینی‌ام، پیدایم کنی… گریه می‌کردم و دلم تنگ آغوشت بود. که محکم محکم بغلم کنی و بگویی: نترس من اینجام. پیدات کردم. رد شده بودی از کنارم… 

«توبه» انگار همین بود. هیچ وقت نفهمیده بودم چه معنای آسان شیرینی دارد: من فهمیدم گم شدم. برگرد و وسط تاریکی پیدایم کن. 

« فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفور رحیم» (۳۹ مائده)

که خدای دل گریه‌های ما را ندارد ...

 

قصه های من و فاطمه، قصه های من و خدا (۴)

User Rating: 0 / 5

صبح که از خواب بیدار می شود، قبل خودش صدا «ماما» گفتنش می آید. نصفه شب که از خواب می پرد با گریه دنبالم می گردد. روزها هرکجا که باشم چند دقیقه بعد سر و کله فاطمه هم همان جا پیدا می شود. آشپزخانه، هال، اتاق خواب... اسباب بازی هایش را همان جا کنارم بساط می کند و سعی می کند ادای کارهای مرا دربیاورد. ظرف بشورد، لباس تا کند، غذا درست کند… وقتی در حال مرتب کردن خانه ام و مدام از این اتاق به آن اتاق می روم اوضاع خنده دار می شود. تا وسایلش را پهن می کند من از اتاق می روم بیرون، فاطمه هم عروسک هایش را برمی دارد و دنبالم می آید، دوباره توی اتاق جدید پهن می کند و دو دقیقه بعد برگشته ایم سر جای اول...
مادرها نسبت به این حس وابستگی بچه ها احساسات متفاوتی دارند. معمولا کلافه می شوند، بعضی ها بی تفاوتند، یک عده هم استقبال می کنند و با فکرکردن به آینده نزدیکی که قرار است دنیای کودک بزرگ و بزرگتر شود قدرش را می دانند، روانشناس ها اسمش را گذاشته اند اضطراب جدایی و نسبت به شدت و ضعفش رده بندی کرده اند...
من ولی، توی همه صبح هایی که به محض هشیار شدن، اسم خودم را از زبانش می شنوم، وسط همه شب هایی که تا بیدار می شود، بی مکث، تاریکی خانه را به دنبالم جست و جو می کند... بعد همه بی قراری هایی که قبل و بعد جداشدن های یکی دو ساعته مان دارد...
فکر می کنم من هم از اول قرار بود شکل فاطمه باشم. که آشناترینم باشی... که وابسته ترینت باشم... که عزیزترینم باشی..‌ که سرگردان ترینت باشم...‌
من هم قرار بود صبح که چشم باز می کنم قبل هرچیز حواسم به نگاه تو باشد و آخرین زمزمه های قبل خواب هر شبم ذکر تو باشد. قرار بود من هم وسط بیخوابی های شبانه، سر سجاده، دنبال تو بگردم و بین روز، وسط همه مشغله های کوچک و بزرگ ذهنم... بیتاب تو باشم... قرار بود آغوشت امن ترین، گرم ترین... مأمن دنیایم باشد...
چه شد که این همه فراموش کار شدم؟

قصه های من و فاطمه، قصه های من و خدا (۳)

User Rating: 0 / 5

مریض شده و دوباره ماجرا، ماجرای دارو خوردن است. تنها آدمی که دلش نمی آید به بچه دارو بدهد مادر است و تنها آدمی که با همه این عذاب ها، باز هم وسط جیغ و فریاد و گریه، قطره های تلخ را در گلوی بچه می چکاند مادر است. آدم های کمی دورتر و خیلی وقت ها به ظاهر مهربان تر، اینطور وقت ها شاید از خیر دارو بگذرند. دل داد و فریاد و ضجه های بچه ای که از آمپول ترسیده را نداشته باشند. فقط مادر و پدرها هستند که از غصه آب می شوند ولی باز دست بچه را محکم به تخت فشار می دهند تا پرستار واکسن را بزند، قطره فلج اطفال را بریزد به حلقش، وقتی کودکشان با صورت خونی روی تخت بیمارستان افتاده و از درد ناله می کند، با پرستار دعوا می کنند که بخیه ای که بد زده را باز کند و دوباره بزند تا بعدا جایش نماند... مادرها آنقدر بچه را دوست دارند که به خاطر خودش حاضرند اذیتش کنند. من فکر میکنم عمق محبت اینطور جاها معلوم می شود. چقدر حاضری به خاطر خودش عذابش دهی؟
دوباره مریض شده و من با ظاهری مصمم و درونی آشفته به دنبال دخترک گریان ترسیده ام که تاب قطره های تلخ استامینوفن را ندارد. فرار می کند و دنبالش می کنم. رویش را برمی گرداند و چانه اش را می چرخانم، دست هایش را سفت میگیرم که نزند زیر دستم، دهانش را به زحمت و بافشار باز نگه می دارم به زور دارو را در حلقش می ریزم. از دور چقدر شبیه نامادری های ظالمم. چه کسی خبر دارد درون من با هر قطره اشک شفاف دخترک آتش می گیرد؟ ولی آخر چکار می توانم بکنم؟ «بیمار» است و این تلخ بدمزه «دارو» است.
بعد فکر می کنم چه شبیه هم شده ایم! چه شبیه فاطمه ام من. چقدر دنبالم دویده ای که زودتر خوبم کنی و چقدر فرار کرده ام. چقدر دستم را محکم گرفته ای و چقدر زار زدم دردم آمده! اذیتم می کنی! چه بارها که داروی تلخ به کامم ریخته ای و من قهر کرده ام که دوستم نداری! خدای خوبی نیستی! فقط عذابم می دهی!
مثل من که برای فاطمه قسم و آیه می آورم: مامان جون برای خودت خوبه! به خدا اینجوری زودتر خوب میشی! کمتر اذیت میشی! اینو بخوری درد گلوت کم میشه، سرفه ت بند میاد...من که بدی تو رو نمی خوام...
چقدر برایم حرف زده ای، چقدر این «به خاطر خودته» را به زبان های مختلف، در آیه های مختلف تکرار کرده ای: و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم... و ما اصابک من سیئه فمن نفسک... قل هو من عند انفسکم...
چقدر این «برات خوبه» را به گوشم خوانده ای: عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم... ان مع العسر یسرا فان مع العسر یسرا ...
چقدر از محبت خودت مطمئنم کرده ای «هیچ کی بیشتر از من تو رو دوست نداره»: وهو احم الراحمین... و ربک الغفور ذوالرحمه... کتب ربکم علی نفسه الرحمه...
.
.

تلخی دارو دهانش را بدطعم کرده. درد دارد و بی حال است، گونه هایش گل انداخته. با چشم های تبدار دلخور نگاهم می کند، قطره چکان و دارو هنوز در دستم است. غصه دار نگاهش میکنم. ولی نمی بخشد. قدم های بی رمقش را برمی دارد، می خواهد برود. دلخور است... قدم از قدم برنداشته برمی گردد، بغض کرده و پراخم... خودش را در آغوشم می اندازد. کجا را دارد برود؟
با تمام وجودم دخترک بیمار را در آغوشم فشار می دهم و فکر میکنم باز هم چقدر شبیه همیم. اینبار ولی این شباهتمان را دوست دارم. من هم هرجا که باشم برمی گردم، هنوز نرفته برمی گردم، هر قدر هم که دلخور باشم برمی گردم، هر اندازه که شکایت داشته باشم برمی گردم، هرچقدر هم که حکمت کارهایت را نفهمم برمیگردم. من هم مثل فاطمه ام. جز آغوش تو کجا را دارم که بروم؟
از تو به خودت فرار می کنم...

قصه های من و فاطمه، قصه های من و خدا (۲)

User Rating: 0 / 5

دخترک گریان را به زحمت توی بغلم نگه داشته ام و باعجله به سمت ماشین می روم. در همان حال توی گوشش زمزمه میکنم: مامان جون میدونم تشنه ت شده، فقط اینجا آب نیست. باید صبر کنی تا برسیم به ماشین. فاطمه شدیدتر گریه میکند و توی بغلم دست و پا میزند. دوباره حرف هایم را از سر میگیرم: دختر گلم نیاز به این کارا نیست، من میدونم تشنه ت شده ولی آب تو ماشینه. ببین اینجا هیچی آب نیست که من به تو بدم. مشخص است که در یک سال و چند ماهگی درکی از حرف های من ندارد. چون باز گریه را شروع می کند و انگار در دنیای آدم فضایی ها گیر افتاده باشد برای رسیدن به خواسته اش تقلا می کند. این حرف ها هم انگار بیشترین فایده اش این است که نه او، خودم را آرام کند.
قصه تکراری همه مادرها با بچه های کوچک قصه صبر است. صبر کن تا غذا آماده بشه، صبر کن تا غذات سرد بشه، صبر کن تا بابا حاضر بشه، صبر کن تا نوبت تاب سواری تو بشه… یک وقت هایی شدت بی منطقی شان آدم را کلافه می کند: این غذا مال خودته. صبر کن سرد بشه. میسوزی!
باز داشتم برای فاطمه حرف میزدم: حواسم بهت هست، به گرسنگی ت هست، به تشنگیت هست، به خستگیت هست، به اینکه الان میخوای بازی کنی هست… اصلا خدا منو گذاشته واسه اینکه مراقب تو باشم، به خواسته های تو برسم… نگران نباش. انقدر فکر نکن هیشکی حواسش بهت نیست و باید جیغ بزنی یا پابکوبی که متوجه خواسته ت بشن. بعضی وقتا طول میکشه تا به خواسته ت برسی، طول کشیدنش به خاطر این نیست که من حواسم نیست، من یادم رفته، یا تو تنهایی… من هستم، کاملا هم حواسم هست که الان چی نیاز داری. فقط بعضی وقتا نمیتونیم سریع به خواسته مون برسیم. مثل همین الان. باید چند دقیقه صبر کنیم به ماشین برسیم تا بتونیم آب بخوریم.
بعد یک آن دیدم انگار یکی دیگر دارد همین حرف ها را به خودم می زند. فقط زبانش کمی فرق کرده بود، مثال هایش بزرگانه تر شده بود و لحنش قطعا مهربان تر از من بود: حواسم بهت هست، دعاهایت را می شنوم، از غصه هایت خبر دارم، آرزوهایت را میدانم، اصرارت را می بینم، از نیازت آگاهم. تو توی دنیا تنها نیستی. من همیشه هستم. نزدیک نزدیک. مهربان تر از مادر. فقط بعضی وقت ها باید صبر کنی تا به خواسته ات برسی. وقتی طول کشید فکر نکن نشنیدم یا حواسم نیست یا دوستت ندارم. ضجه نزن و پانکوب و پشت نکن. صبر کن. من حواسم بهت هست.

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (بقره ۱۸۶)

قصه های من و فاطمه، قصه های من و خدا (۱)

User Rating: 0 / 5

پیامبر مهربانی ها می فرمایند: « دوست خوب مانند عطرفروش است. حتی اگر چیزی از عطرش به تو ندهد، بوی عطرش به تو می رسد...»
وسط شلوغی این دنیای پرهمهمه، انگار همه ما را هم بوی خوشی به اینجا کشانده. شمیم دلنواز آیات دلنشین کلام خدا، بوی خوش صلوات، و قطعا عطر بهشتی دوستان خوب. سلام به همه دوستان خوب باشگاه قرآنی نور...

یک روزهایی هم هست که فاطمه روی دور بدقلقی است. بدقلقی که نه، خوش احوال نیست. بهانه گیری و گریه اش زیاد است. دم به دقیقه. از صبح همه گریه ها و غرها و بهانه های ریز و درشتش را جانم گفته ام. دیگر غروب شده. هلاکم از خستگی. دلم میخواهد لااقل نیم ساعتی بخوابد، غر نزند، تا زمین میگذارمش گریه نکند که بلندم کن، تا اسباب بازی اش می افتد غرغر نکند که بده دستم، تا توی اتاق می روم جیغ و فریاد راه نیندازد که تنها ماندم... دم همین غروب های خسته و کلافه، وقتی دوباره برای صدمین بار متوالی در آن روز گریه اش شروع می شود، باز هم، بی آنکه بخواهم تنها پاسخم (جانم) است. نشده بگویم آخ فاطمه! نشده بگویم خسته ام کردی... نگفته ام وای از دست تو... باز همه محبت های عالم جمع می شود توی صدایم و به سمتش می روم: جان دل مادر...
انگار در پاسخ چیز دیگری ممکن نیست. متصور نیست. مادری معجزه می کند.
و هربار ته این غروب های خسته و کشدار، موقع ادای آن جانم های معجزه آمیز به تو فکر می کنم. که خودت گفتی از مادر مهربان تری. و هی توی فکرم مزه مزه می کنم وقتی برای هزارمین بار سرم به سنگ خورده، وقتی خسته ام، وقتی بهانه گیر می شوم، وقتی حرفت را گوش نکردم و حالا پشیمانم، وقتی غصه دارم، وقتی دلگیرم… باز هم پاسخ تمام ناله ها و اداها و غرها و بهانه گیری های من در بارگاه قدسی ات، (جانم) است؟
و هزار پرنده شادی یکدفعه در دلم پرواز می کنند…


قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر ۵۳)