هواپیمایی دل‌شکسته...

User Rating: 0 / 5

راجع‌به هر هواپیمایی مفهومی وجود دارد به عنوان ceilling یا سقف پروازی. در شرایط مختلف مقدارش فرق می‌کند... اما یک سقف پروازی هست که اگر اشتباه نکنم به آن absolute ceilling می‌گویند. تحت ایده‌آل‌ترین حالت، هر جوری هم که باشد، هواپیما نمی‌تواند بیش از آن اوج بگیرد. هوا در آن ارتفاع برای موتورهای هواپیما زیادی رقیق است، خلاصه با هیچ ضرب و زوری، خلبان خودش را هم که بکشد، هواپیما از این سقف پروازی بالاتر نمی‌رود... 
سقف پروازی هواپیماها با هم متفاوت است... سقف پروازی یک هواپیما که پایین باشد، به درد بعضی مسیرها نمی‌خورد... مثلا در مناطق کوهستانی نمی‌شود هواپیمایی با سقف پروازی پایین پرواز داد، وگرنه سانحه می‌آفریند... آن هواپیما که کم اوج می‌گیرد، توان گذر از بالابلندی‌های کوهستان‌ها را ندارد... 

*************

نیمه‌های رمضان بود، دوست عزیزی در روضۀ خانگی‌شان گفت: رمضان سقف پروازی ما آدم‌هاست، از طرفی دست شیطان بسته‌است و از طرفی برای همه چیز کرور کرور ثواب می‌نویسند، این بهترین حالت ماست... 

راست می‌گفت... هر جور نگاه کنیم اینی که این ماه بودیم، absolute ceilling ماست... وای که چقدر هولناک است... فکر کنیم! تصویر ما از بهترین حالتمان این است؟ فکر کنیم! هر خطایی که این ماه ازمان سر زد از خود نفسمان بود، به تنهایی... کار خود نفس ما، بی همدست و بی القای شیطان... سخت هولناک است و سخت دلگیرکننده... 

**************

به احتمال بالا امروز آخرین روز ماه رمضان است، از فردا دیگر شرایط ایده‌آل نیست... کلی چیز دست و پاگیر مانع رسیدن ما به absolute ceillingمان خواهد شد... دلگیرکننده است... اما بیش از فکر کردن به این موضوع، سوالی هست که آزارم می‌دهد... با این سقف پروازی، کجاها می‌توانم پرواز کنم؟ از فراز کدام کوهستان مشکلات و تألمات و ابتلاها، سبک‌بار و سبک‌بال می‌توانم رد شوم؟ نکند با این وضعیت توان گذر از هیچ کوهستانی را نداشته‌باشم؟! 

**************
سقف پروازی آدم‌ها شبیه هواپیماهاست... هر کسی سقفی دارد برای پرواز که با دیگری متفاوت است... و بیش از آن هیچ رقمه بالاتر نمی‌رود. و برای رسیدن به آن بیشینه، باید همه چیز فراهم و ایده‌آل باشد... اما یک فرقی اینجا هست! سقف پروازی هواپیماها جزو خصوصیات عملکردی آن‌هاست، از همان وقت ساخته شدن با آن زاده می‌شوند و با آن (و کمتر از آن) می‌میرند... اما سقف پروازی انسان دست خودش است... فرق انسان و هواپیما همین است... دست خودمان است کاری کنیم هی بیشتر و بیشتر اوج بگیریم، یا کمتر و کمتر... 

این ماه رمضان گذشت... از فردا سقف پرواز ما نامش سقف پرواز عملیاتی یا service ceilling است، یعنی بیشترین ارتفاعی که هواپیما در ماموریت و با بار و مسافر و هزار شرایط دست و پاگیر در آن می‌تواند پرواز کند... بیشینۀ سقف پروازی‌مان می‌رود تا سال بعد؛ تا رمضان بعد، تازه آن هم به شرط حیات... تا ما در این سال پیش‌رو برای بیشتر کردنش چه کار کنیم... 
**************

امروز آخرین روز از این سفر زیبا در ارتفاع بود... ره‌آورد من از این سفر اما، قلبی شکسته است... قلبی شکسته از شرم و حسرت، اما پر از امید... 


پ.ن: پای سفرۀ آخرین افطار این ماه عزیز، هم‌باشگاهی‌ها را دعا کنیم... 

یا ایها العزیز...

User Rating: 0 / 5

برای هزارمین بار تو این هفت-هشت-ده ماهه حس می‌کنم کم آورده‌ام... بریده‌ام... نشسته‌ام به های های گریه کردن... حس می‌کنم بس است دیگر... تاب و توانم بریده... دارم تاوان چه چیز را می‌دهم؟ تاوان کدام گناه؟ اگر تاوان گناه من است، چرا دیگران نیز در این تقاص شریکند؟ می‌دانم در مرام او نیست تاوان گناه و اشتباه من را دیگری بدهد... چرا پس فلانی جای جواب لطف و خوبی‌اش، گیر کرده و دارد بدی می‌بیند؟ چرا منِ بیچاره باید باعث و بانی این بدی باشم؟ کدام راه مادی یا معنوی مانده که نرفته‌ام؟ کدام دری مانده که آن را نزده‌ام؟ چرا پس نمی‌شود؟

آن اوایل حس کردیم خودمان از پسش برمی آییم... اشتباه کردیم... مثل برادران یوسف(ع) شده بودیم، خودمان را کسی فرض می‌کردیم... اتکا کردیم به اسباب و گفتیم مگر می‌شود نشود؟ دست خودم است دیگر! فلان کار را می‌کنم و حل می‌شود... صد حیف که یعقوبی نبود که از تسویل نفسمان آگاهمان کند... گفتیم از زیر سنگ شده راه را پیدا می‌کنیم! مگر ما مرده‌ایم که نشود؟! اما ما زنده بودیم و نشد... زیر سنگ چیست!؟ جلوی چشممان بود و نتوانستیم کاری کنیم... خودمان را به آب و آتش زدیم... اما نشد...

درست مثل برادران یوسف(ع) در وسط راه... به خدا می‌خواستیم حلش کنیم، فکر می‌کردیم توان حلش را داریم... فکر می‌کردیم وقتی راه واضح است، نشدن معنی ندارد! فکر می‌کردیم آبی که هزاربار بریزی روی آتش خاموشش می‌کند، مگر می‌شود بریزی و این بار خاموش نکند؟؟ فکر کردیم آب کارش خاموش کردن است، خودمان برمی‌داریم می‌ریزیم روی این آتش و خاموشش می‌کنیم... یادمان رفت که آب اگر خاموش می‌کند چون او می‌خواهد... از هزار راه و هزار جا پی آب رفتیم اما نشد... آتش روز به روز هولناکتر شد...

باز مثل برادران یوسف(ع)... آنقدر از خودمان مطمئن حرف زدیم اما نشد که دیگر کسی حرفمان را باور نمی‌کرد! باید مثل آن‌ها که سایر اهالی را شاهد می‌گرفتند تا پدر باور کند، ما هم این و آن را شاهد می‌گرفتیم و سند نشان می‌دادیم تا باور کنند...

و الان بعد این همه مدت... باز مثل برادران یوسف(ع)... اما این بار در پایان راه... درمانده، بی چیز، خورد شده... آمده‌ایم به درگاهت... این بار خوب می‌دانیم هیچ نداریم... در نهایت نیاز و بدبختی... آمده‌ایم تو پیمانه‌ را پر کنی... تو بر ما صدقه بخشی... خودمان هیچ جوره نمی‌توانیم از این باتلاق لعنتی خود را خلاص کنیم... 

وسط های های با تمام وجود زمزمه می‌کنم: «يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا» (1)

برای هزارمین بار در طول این هفت؛ هشت، ده ماه از خودم می‌پرسم یعنی می‌شود فردا صبح که چشم باز می‌کنم همه چیز درست شده‌باشد؟؟
از ته دل باور دارم اگر تو بخواهی می‌شود... من تمام توانم را به کار بستم، هر اسبابی می‌توانستم فراهم کردم، من دیگر هیچ توانی ندارم، هیچ دستاویزی ندارم... فقط کافیست تو بخواهی...

**********************************
پ.ن: سخت محتاج دعایم...این روزهای آخر این ماه عزیز دعایم کنید...

پ.ن 2: می‌دانم گاهی خواستن‌ها و نشدن‌ها حکمتی بالاتر از فهم ما دارد... اما آدمیزاد است دیگر... با این فکرها آرام کردن دل، کار هرکسی نیست... آن‌هم وقتی خواسته و ناخواسته مسبب سختی کشیدن دیگران شده‌ای...

********************************

(1): بخشی از آیۀ 88 سورۀ مبارکۀ یوسف

ماه بالای سر آبادی است...

User Rating: 0 / 5

شب اول...

اولین باره که شب تو یه روستای کوچیک می‌خوابم...
دستشویی بیرون خونه است، خونه حصاری نداره... دم در وایمیستم تا دوستم بره دستشویی و برگرده، مثلا مواظبم کسی نزدیک دستشویی نشه، یا مثلا حیوونی سراغ کفش‌ها نره...
درو پشت سرم کمی می‌بندم که هوای داخل سرد نشه، دورتادورم تاریکی سنگینیه... 10 متر اونورترم رو نمی‌بینم... هول عجیبی میفته تو دلم، از تموم موجوداتی که توی اون تاریکی ممکنه باشن به خودم می‌لرزم... پشتم به در خونه است، تنهایی تو اون تاریکی جرات ندارم قدم از قدم بردارم، از دور صدای پارس سگ و زوزۀ شغال میاد...
یاد حرف استاد میفتم... می‌گفتن خیلی از آیات رو ما نمی‌بینیم... مثلاً صدقه سری اختراع جناب ادیسون و سبک زندگی این روزامون شب دیگه آیه نیست برامون... گفتن باید تو دل تاریکی شب قرار بگیری، هول تاریکی بیفته به دلت، بعد ببینی تو اون تاریکی مطلق بود و نبود ماه چقدر مهمه...

هول تاریکی تو دلمه، سر می‌چرخونم تو آسمون دنبال ماه، ماه ازم دوره، نصفشم زیر ابراست... اطراف منو روشن نمی‌کنه... اما به ماه که نگاه می‌کنم دلم گرم می‌شه... حس می‌کنم همون ماه نصفه نیمۀ دور، تنها دستاویز برای فرار از این تاریکی بزرگه... اما هنوز هول تاریکی تو دلمه...

**********

شب دوم

با دوستم از در خارج میشیم، تاریکی مطلقه، پارس ترسناک یه سگ هی به ما نزدیک و نزدیک و نزدیک‌تر میشه، مکث می‌کنیم دم در... صدای پارس سگ تو تاریکی غلیظ اطرافمون جرات پیش رفتن رو ازمون می‌گیره، به سرعت برمی‌گردیم و وارد خونه می‌شیم...

**********

چند شب بعد...

امروز دور و برم روشن‌تره، فکر می‌کنم شاید چشمام به تاریکی شب‌های روستا داره عادت می‌کنه، سر می‌چرخونم تو آسمون، ماه نزدیکتره، تاریکی عادت نمیشه، ماه آبادی رو روشن کرده... انگار که یه چراغ بالای اون تیکه از زمین روشن کرده باشن... می‌بینم اون تیکۀ روشن هیچ جونور خطرناکی نداره، دلم گرم می‌شه به ماه... چند قدمی جرأت می‌کنم تنهایی قدم بزنم...

**********

شب آخر...

اطراف خونه عجیب روشنه... چشم می‌گردونم تو آسمون دنبال ماه، ماه درست بالای سر روستاست، بزرگ، کامل... ماه شب چهارده است... باورم نمیشه این همه وضوح و این همه روشنی فقط از ماه باشه... اونقدر تو شهر چراغ دیدم که بود و نبود ماه هیچوقت برام مهم نبوده، اما اینجا، تو یه روستای دورافتاده، تو تاریکی مطلق این روستای بی چراغ، ماه چقدر مهمه...

ماه و روشناییش بهم جرأت داده، شروع می‌کنم، قدم به قدم دور شدن از خونه، میرم جایی که روز اول به نظرم ترسناک‌ترین جای عالم بود، ماه درست بالای سرمه... هول تاریکی از دلم رفته...

همیشه کلی چراغ‌های مصنوعی تو زندگیمون روشن کردیم تا هول تاریکی رو فراموش کنیم، اونقدر زیاد که یادمون رفته ماه چقدر مهمه، کافیه یه لحظه، فقط یک لحظه چراغ‌ها خاموش بشن تا هول تاریکی بشینه به جونمون، و بگردیم دنبال یه دستاویز، یه ملجأ، بگردیم دنبال نور ماه...

تو تاریکی شب‌های این روزهای زمین، چقدر جای ماه خالیه... ماهی که هول تاریکی رو بالکل از دل‌هامون ببره...
***********
پ.ن: این متنو حدودا 5 ماه پیش نوشتم، بعد نشست سورۀ یونس، بحث آیه بینی... اما نشد کاملش کنم و موند تا الان... نشست پیش راجع به «شب» بود و من همینو بهونه گرفتم تا این نوشته رو بعد این همه وقت کامل کنم و باهاتون رو به اشتراک بذارم... چقدر زیاد دارم از این نوشته‌های نصفه نیمه که منتظرم یه روزی بشینم کاملشون کنم و با بقیه به اشتراک بذارم... کاش بیشتر حواسم به «زمان» بود...
پ.ن 2: اسم این متن، یه بخش از یه شعر از سهرابه.

خلصنا من النار

User Rating: 0 / 5

همۀ این سال‌ها با هر جوشن کبیر و مجیری که خواندم، با وجود سرمستی از این همه نام زیبا که خدا را با آن‌ها می‌خواندم، دلم می‌گرفت از اینکه چرا از این همه اسم نیکو تنها خواستۀ ما فقط رهایی از آتش است؟ با هر «خلصنا من النار یا رب» و با هر «اجرنا من النار یا مجیر» حس می‌کردم تمام عبادتم از ترس آتش عقوبت است...

تا قدر دوم امسال... که وسط جوشن کبیر خواندن انگار که بهم الهام شده‌باشد، ناگهان حس کردم «نار» که فقط آتش جهنم نیست! مگر حال و روز این روزهایم کم آتشین و سوزان است؟ دیدم تمام دعاهایی که این شب‌ها می‌خواهم از خوب‌ترین و معنوی‌ترینشان تا حقیرترین و مادی‌ترینشان همه در یک جمله خلاصه شده‌اند: «خلصنا من النار...»

بعد این کشف با تمام وجود هر فرازی خواندم «خلصنا من النار یا رب»، خدایا از این همه آتش که دور و برمان را گرفته نجاتمان بده... من یکی که دارم می‌سوزم... قلب و روحم دارند جزغاله می‌شوند... خودت از این همه آتش سوزان خلاصم کن... از آتش حرف‌هایی که شنیدم و قلب و روحم را سوزاند، از آتش دین‌هایی که به گردن دارم، از آتش حق الناسی که در برابر ادا کردنشان ناتوانم، از آتش مشکلاتی که سینوسی کم و زیاد می‌شوند اما کمشان هم برای من زیادتر از تحملم سوزان است... خدایا خودت از این همه آتش پناهم بده، خلاصم کن...

می‌دانم خیلی از این آتش‌ها را خودم روشن کرده‌ام، یا دست کم خودم گالن گالن بنزین رویشان خالی کرده‌ام... می‌دانم این همه آتش از گور خودم بلند می‌شوند... اما امیدم به توست... تو پناهم بده یا مجیر... تو خلاصم کن یا رب...

 پ.ن: کاش روزی آنقدر مومن و بزرگ شویم که بزرگترین خواستۀ ته قلبمان و دعای قدرمان خلاصی از آتش هجر اماممان باشد...
         و کاش روزی این آتش فراق و انتظار را با حضورش گلستان کنی یا رب...

درد...

User Rating: 0 / 5

می‌روی برای محرم عکس پروفایل و بک‌گراند و از این چیزها سرچ کنی... می‌نویسی عاشورا و می‌بینی:

1

عکس‌ها را نگاه می‌کنی و گاهی کیف می‌کنی از این همه کار گرافیکی و تبلیغاتی قوی...

اما یک لحظه یاد یک پیام قدیمی می‌افتی... و فقط از سر کنجکاوی به جای عاشورا سرچ می‌کنی Ashura... و وای از آن چیزی که می‌بینی...

2

هی پایین می‌روی و هی بهت‌زده‌تر می‌شوی... حالت از خودت به هم می‌خورد... این تصویر جهان است از حسین و محبان حسین...  این عاشوراییست که به جهانیان نشان دادیم...

****************************************

پ.ن: امسال محرم نرسیده حزن عجیبی توی دلم کاشته، یک جورهایی با همۀ سال‌ها فرق می‌کند... نمی‌دانم... شاید به خاطر حال و روز خراب دلم باشد...
این شب و روزها همه برای دل‌های هم دعا کنیم...
و دعا کنیم زودتر آقا بیاید، تا جای حزن را نور و روشنایی بگیرد... ان شاالله...

 

تبریک هولهولکی...

User Rating: 0 / 5

 

385303 uxAFeXlI

تولد یکی از دوستان کمی تا قسمتی حساسم بود. روز تولدش خیلی سرم شلوغ بود، همش بدو بدو دنبال کارهایم بودم...
دلم می خواست درست  درمان متن خوبی برای تبریک تولدش بنویسم و برایش بفرستم، گفتم دیر که نمی‌شود! فردا برایش می‌فرستم و می‌گویم سرم شلوغ بود و او حتما درک می‌کند...
 تازه کمی از تولدش گذشته بود، اندکی از ساعت  12 رد شده بود که دیدم پیام داده «تولدم مبارک...»  شاکی شدم که تو صبر می‌کردی یک روز، سرم شلوغ بود و می‌خواستم وقت بگذارم برای نوشتن متن تبریک! گفت ولی تولد من همان یک روزی بود که گذشت... گفت یک دقیقه وقت می‌گذاشتی برای تبریک در همان روز بهتر بود...

دیدم چقدر از کارهای زندگیم را گذاشته‌ام برای این‌که روزی درست و حسابی بهشان برسم و هیچوقت آن روز نرسیده‌است...

امروز از صبح درگیر مهمان و اینور و آنور رفتن بودم، گفتم فردا که قرار است قم بروم، بگذارم تولدش را همان‌جایی تبریک بگویم که مرا وابستۀ خودش کرد... دیدم نه... تولدش امروز است، نگذارم این تبریک هم برود قاطی آن هزار و یک کار لیست انتظار... با خودم عهد کردم شده آخر شب در حد یک پیام کوتاه تبریک بگویم تولدش را، پیش از آن‌که 12 رد شود و با دلی شکسته حس کند که فراموشش کرده‌ام...

باشگاه عزیز ما، نور روشن روزهای سیاه ما، تولدت مبارک...
کاش تا 12 بیشتر وقت داشتم، تا بیشتر برایت بگویم، از روزهای تاریکی که برایم روشن کردی، از دوستان عزیزی که برایم به ارمغان آوردی، از مادری که همان بار اول دیدنش خوب نمک‌گیر و شیفته‌ام کرد، از تمام روزهای خوب با تو...

این تبریک هولهولکی را علی الحساب از من داشته باش، تا آن روزی که بنشینم و درست و حسابی از تو و روزهای بی نظیر با تو بگویم...

تولدت مبارک...

این برادر و خواهر...

User Rating: 0 / 5

888884 acOsHX1lیادم نیست چه سالی بود، فقط یادم هست که یکی از سال‌های دبستان بود، توی کتاب قرآن مدرسه، هر چند صفحه یک پیام قرآنی داشتیم، یک آیه یا بخشی از یک آیه که قرار بود پیامی از آن بگیریم.
یکی از آن پیام‌های قرآنی «ربِّ زدنی علماً» بود، معلم گفت بچه‌ها این دعا را خوب است در قنوتمان بخوانیم و از خدا بخواهیم که علم بهمان بدهد...
و من از همان سال‌ شروع کردم به خواندن این دعا و خواستن علم در قنوت‌هایم...
*****
یادم نیست چند سال پیش بود، یادم نیست قم بود یا مشهد، یادم نیست همسفران چه کسانی بودند، حتی یادم نیست سخنران که بود، ولی یادم هست گفت «این برادر و خواهر به هم حواله می‌کنند»...
*****
یک سال پیش همین موقع‌ها بود، آن موقع که طوفان عجیبی زندگی‌ام را زیر و رو کرد...
آن روزها تازه اول طوفان بود... یعنی اولش که نه، اما روزهای ضعیفی طوفان بود! درست توی همان حس و حال مبهم آن روزها دیدم برای اولین بار می‌توانم نشست باشگاه را شرکت کنم... آن هم چه نشستی! نشست در قم بود. به این می‌گویند فال و تماشا! گفتم هم نشست را می‌روم و هم می‌روم پیش خانوم و از ته دل دعا می‌کنم و ضجه می‌زنم بلکه خودش واسطه شود برای حل گره کور زندگیم...
رفتم، دعا کردم... توسل کردم... گریه کردم... اما...
اما وقتی برگشتم همه چیز بدتر شد... طوفان شدت گرفت... تازه فهمیدم گره کور یعنی چه!! ماتم برده بود که چه فکر می‌کردم و چه شد! مانده‌بودم گیر کارم کجاست... من که وقت مشاوره دادن دانای دو عالم بودم، چرا الان که به خودم رسیده‌بود پای همۀ آن نسخه‌ها می‌لنگید؟ چرا هیچ‌کدام عملی نمی‌شد؟ چرا آن معلومات که هی فرت و فرت خرج این و آن کرده بودمش به خودم که رسیده بود، به هیچ دردی نمی‌خورد؟ چرا خانوم دست خالی برم گردانده‌بود؟
متحیر و سرگشته و مستاصل خودم را به طوفان سپرده بودم، خالی‌تر از همیشه... طوفان داشت زندگی‌ام و روحم را نابود می‌کرد و من جز گریه و دست و پا زدن الکی کاری از دستم برنمی‌آمد...
تا آن روز عجیب...
*****
دوستم واسطۀ دیدار با آن زن بود، آن زن انگار فرشته‌ای برای نجات من باشد، گفت و گفت و گفت و بهاره را کوبید و با خاک یکسان کرد! مواجهش کرد با من اماره‌اش، مواجهش کرد با دیو درونش، مواجهش کرد با عامل گره زندگی‌اش...
گیج‌تر اما سبک‌تر از همیشه از قرار بازمی‌گشتم، بی هدف از کوچه پس کوچه‌ها می‌گذشتم، که صدای قرآن شنیدم و خودم را دربرابر مسجدی دیدم. رفتم، وضو گرفتم و قامت بستم برای نماز جماعت... همه چیز عادی بود تا قنوت نماز دوم... تا وقتی آن امام جماعت ناشناس در آن مسجد ناشناس محلۀ ناشناس، همه را ول کرد و دعای قنوتش را خواند فقط برای من... خواند «ربِّ زدنی علماً و عملاً و الحقنی بالصّالحین»... تمام تنم یخ کرد... نمی‌دانم حتی چطور تا پایان نماز تحمل کردم، من یک عمر کم خواسته بودم! و خدا جانِ مهربان آن‌چه را خواسته‌بودم به من داده‌بود، اما من کم خواسته بودم... من کامل نخواسته بودم...
گره کور زندگی‌ام در عرض چندساعت شل شده‌بود و آمادۀ باز شدن... گیج بودم از آن همه لطف در یک روز، که یادم افتاد آن روز، یک روز عادی نیست... ولادت است... ولادت امام هشتم (ع)... ذهنم رفت تا دعاها و ضجه‌ها و گریه‌های توی مرقد خانوم... آن جا، همان‌جا، همان لحظه، توی همان مسجدی که حتی اسمش را نمی‌دانم از اعماق روح و جان و دلم ایمان آوردم که «این برادر و خواهر به هم حواله می‌کنند»...