در پناه خدا حاجیه خانم!

بیشتر
3 سال 11 ماه پیش #507 توسط علیرضا فرشچی
«وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلْأَنَامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ وَ [يَوْلَهُونَ‏] يَأْلَهُونَ إِلَيْهِ [وَلَهَ‏] وُلُوهَ الْحَمَامِ وَ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَيْهِ دَعْوَتَهُ وَ صَدَّقُوا كَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلْإِسْلَامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِينَ حَرَماً [وَ] فَرَضَ حَقَّهُ وَ أَوْجَبَ حَجَّهُ وَ كَتَبَ [عَلَيْهِ‏] عَلَيْكُمْ وِفَادَتَهُ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِين‏» بخشی از خطبهٔ اول نهج‌البلاغه
«و بر شما حج خانهٔ خود را واجب ساخت، آن که محل رو کردن مردمان گردانیدش، همانند به آبشخور رفتن گلهٔ دام در آن می‌روند و چونان کبوتران بدان پناه می‌آورند.
خدای سبحان آن را نشان فروتنی ایشان در برابر بزرگی خود و اعتراف ایشان به عزت خویش گردانید. از آفریدگان خویش شنوندگانی برگزید که فراخوان او را پاسخ گفتند، «کلمهٔ» او را تصدیق کردند، همانجا که پیامبرانش ایستاده‌بودند ایستادند، خود را مانند فرشتگانی کردند که پیرامون عرش او می‌گردند. در تجارتِ عبادت او سود کردند و به وعده‌گاه آمرزش او در نزد او شتافتند.
خداوند سبحان متعال آن را چنین کرد که اسلام را درفش و پناهندگان را آرامگاه است. حق او را واجب کرد و بر عهدهٔ شما گذاشت که به بارگاه آن بروید که فرمود ﴿و بر عهدهٔ مردم خدا را حجّی است آن که نزد او راهی داشته‌باشد، هرکس هم کفر ورزد پس خدا از جهانیان بی‌نیاز است﴾»

حاجی! شاید به کعبه که می‌رسی دلت می‌لرزد، هرچند پاره آجر می‌بینی که نشانه است: اینجاست که قیام آغاز می‌شود، میعادگاه عاشقان اینجاست، اینجاست که دلدادگان سوخته‌جان که از زندگی بشر زیر پرچم طاغوت به جان آمده‌اند و دیگر ولایتی به جز ولایت خدا را نمی‌خواهند، همانان که گوهر عمر را به دست «کژرفتار بدکردار چرخی» باخته‌اند که ایشان و خویشان و دوستان و کسانشان را از نفس کشیدن در عطرستان خدا محروم کرده‌است. اینجاست که «قولوا لا اله الا الله» آغاز شد و طنین آن جهان را فراگرفت، و اینجاست که غریو «یا اهل ﴿المدينة الظالم أهلها﴾ أنا بقية الله!» به گوش جهانمی‌رسد و همینجاست که دنیایی که به پایان رسیده‌بود دوباره آغاز می‌شود.
ولی حیف که او نیست. باید برگردی و سر به بیابان بگذاری و ناله کنی! از این دشت بدان دشت، یاد کنی مردی را که در آرزوی حکومت خدا حج خود را عمره کرد و از مکه آهنگ کوفه کرد و حج تمام خود را به حج ناتمام او هدیه کنی، و یاد کنی هنگامی که او حج خود را رها کرده‌بود و راهی خدا بود کوردلان او را رها کرده‌بودند و حج کامل می‌گزاردند! و بعد مژده‌ای برایت می‌رسد که دلت را آرام می‌کند: اگرچه او نیست ولی امشب تو و او هردو در این صحرا قرار دارید. او ترا می‌بیند و از احوال دل تو آگاه است. شاید در عمرت فرصتی نداشته‌باشی که مانند این بار این همه به او نزدیک باشی آن هم لای این همه آدم که برای خدا جمع شده‌اند. ولی دلت آرام نمی‌گیرد، باید اهریمن ناکس را که ما را از او محروم کرده‌است سنگ بزنی و بیزاری خود را نشانش دهی. سپس باید سر ببُری و خون بریزی، باید خون ریختن در این مکان را تمرین کنی و یادت باشد که ﴿لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنين‏﴾ و الله اکبر-گویان هدایت او را شکر گزاری، باید موی و ناخن خود را هم ببری باید خود را کم کنی تا نزد او زیاد شوی.
شاید حالا که آرامتر شده‌ای دوباره به خانهٔ خدا برگردی و دوباره با نقطهٔ آغاز عشق‌بازی کنی و پیرامون شمع آغاز پروانگی کنی، آنگاه نماز بخوانی پشت جایی که پدرت ابراهیم می‌ایستاد.
ولی تو که آرام نمی‌گیری! باز باید سر به بیابان بگذاری و فریاد بزنی و دوباره او را در آنجا همراه خود احساس کنی. شاید لازم نباشد دنبالش بگردی، او همینجاست. تو با خیال خام خود فکر می‌کنی تویی که دنبال او می‌گردی ولی باید بدانی که اوست که تو را پیدا کرده و از پشت پرده یواشکی نگاهت می‌کند ولی روزگار نمی‌گذارد که خود را نشان تو دهد، بیچاره چه کند؟! شاید وقتی تو او را صدا می‌زنی بیشتر گریه می‌کند که نمی‌تواند خود را نشانت دهد. او فقط برای تو نیست برای همه است برای همه. این بار نیز از شدت بیزاری باید اهریمن را سنگسار کنی تا آرام بگیری.
برگرد حاجی! قصهٔ تو پایانی ندارد. فقط خوب شدن تو کافی نیست. باید دست دیگران را هم بگیری. باید همه خوب باشیم. نکند از بد بودن خودت و دیگران امیدت ناامید شود که فایده ندارد، مگر نخوانده‌ای که ﴿قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم‏ُ﴾ همهٔ گناهان را می‌آمرزد هم ترا هم دیگران را.

قرار این هفته: همه یک سورهٔ حج می‌خوانیم و به خانم دکتر حقجو هدیه می‌کنیم
التماس دعا

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

مدیران انجمن: سجادزارع