دین و دینداری- بخش دوازدهم

دین و دینداری- بخش دوازدهم

آیت الله مجتبی تهرانی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِين
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم أجمَعِين.

«هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»

عوامل استواری و تزلزل ایمان

در این جلسه به چند مطلب اشاره می‏کنم. اوّل اینکه قبلاً گفتیم که دو چیز موجب می‏شود ایمان متزلزل شود. روایتی را از امام صادق(علیه السلام) بیان کردم که دو نکته در آن بود و حالا می‏خواهم آن‏ها را تطبیق دهم. در روایت آمده بود، آنچه موجب می‏شود ایمان در دل انسان استوار بماند «وَرَع» است.[2] وَرَع آن حالتی در انسان است که به خود بگوید: «نکند من خلاف کنم»! در مقام عمل، به این حالت «پرهیز از حرام» گفته می‏شود.
وَرَع مانند تقوا یک ملکه است. تقوا ملکه‏ای است که دو پایه و اساس دارد؛ یک پایة آن «ایمان‏مستمر» و پایة دیگرش «عمل‏مکرّر» است. وَرَع نیز مانند تقوا ملکه‏ای است که وجودش در انسان باعث می‏شود ایمان در دل استوار بماند. در مقابل وَرَع، لااُبالی‏گری یعنی بی‏باکی نسبت به گفتار و کردار قرار دارد. این حالت است که موجب تزلزل ایمان می‏شود. لااُبالی‏گری ایمان را متزلزل می‏کند و وَرَع آن را پایدار می‏کند.
آنچه ایمان را زایل و ریشه‏کن می‏کند و از بین می‏برد، طَمَع است. طمع زیاده‏طلبی است؛ به این معنا که شخص به قدر کفایت دارد، ولی باز هم طلب می‏کند. در مقابل طمع، قناعت است؛ یعنی بسنده‏کردن به آنچه که خدا داده و مورد احتیاج او است. سریع‏ترین صفتی که در انسان زنده می‏شود، طمع است.
این زیاده‏خواهی جنبة فطری دارد. انسان فطرتاً میل و طلبش بی‏نهایت است و سقفی ندارد. اگر تمام دنیا و مافیها را به او بدهی سیر نمی‏شود. این جزء فطریّات انسان است و هر انسانی این‏گونه است. از طرفی چون طلب انسان بی‏نهایت است، پس یک مطلوب بی‏نهایت هم وجود دارد. طلب بی‏نهایت، مطلوب بی‏نهایت می‏خواهد.
حالا اگر این طلب بی‏نهایت، در مطلوب متناهی و مادیّت صرف شود، طمع به وجود می‏آید. یعنی چون روح او با این امور مادّی محدود سیر نمی‏شود، باز هم طلب می‏کند و زیاده‏خواهی می‏کند. بنابر این، متعلّق طلب انسان باید مطلوب بی‏نهایت باشد تا روح او آرام بگیرد. امّا هنگامی که انسان این طلبِ نامتناهی را در مسیر مطلوبِ متناهی قرار می‏دهد، گرفتار طمع می‏شود.
خدا طلب بی‏نهایت را به ما عنایت فرموده برای اینکه به سوی مطلوب بی‏نهایت حرکت کنیم که آن مطلوب بی‏نهایت خودِ او است؛ چون خودش بی‏نهایت است. امّا بعضی این مسیر را به سوی مطلوب متناهی تغییر می‏دهند و لذا دائم «هَل مِن مَزید» می‏گویند، ولی به جایی نمی‏رسند. چون مطلوبشان متناهی است.
پس گفتیم که لااُبالی‏گری ایمان را متزلزل می‏کند و طمع و حسّ زیاده‏طلبیِ مادیّت، موجب زایل شدن ایمان می‏شود و ایمان را از بین می‏برد. در این زمینه روایات متعدّدی داریم که فهرست‏وار بیان می‏کنم. یک روایت از پیغمبر اکرم(صل الله علیه و اله و سلم) است که فرمودند: «أَفْضَلُ دِينِكُمُ الْوَرَعُ».[3] بهترین چیز برای دین شما وَرَع است. چون اگر وَرَع نباشد، انسان لااُبالی‏گری می‏کند و دین می‏لغزد و متزلزل می‏شود. بعد هم طمع می‏آید و ایمان را نابود می‏کند.
به‏طور کلّی طمع یکی از شاخه‏های شهوت است. قُوای انسان عبارتند از غضب، شهوت، وهم و عقل. طمع یکی از شاخه‏های شهوت محسوب می‏شود. اگر بنا باشد زیاده‏خواهی در وجود کسی ریشه بگیرد، دین از بین می‏رود. لذا در روایتی از علی(علیه السلام) آمده است: «أديَنُ النَّاسِ مَن لَم تُفسِدِ الشَّهوَةُ دِينَهُ».[4] یعنی پایدارترین افراد در دین کسانی هستند که شهوت، دینشان را فاسد نکند.
باز در روایت دیگری از حضرت علی(علیه السلام) نقل شده که فرمودند: «فَسَادُ الدِّينِ الطَّمَعُ‏».[5] یعنی طمع عامل فساد دین است. نظیر این، تعبیرات دیگری هم داریم؛ مانند آنجا که فرمودند: «بِئسَ قَرِينُ الدِّينِ الطَّمَعُ».[6] طمع چه بد هم‏نشینی برای دین است! چون موجب نابودی دین می‏شود. یا اینکه فرمودند: «اقنَعُوا بِالقَلِيلِ مِن دُنيَاكُم لِسَلَامَةِ دِينِكُم».[7] یعنی از امور دنیایی به مقدار کفاف و نیاز ضروری‏تان اکتفا کنید، تا دینتان در سلامت بماند.
بنابر این، اگر قناعت نباشد، طمع می‏آید و طمع هم دین را نابود می‏کند. ریشة طمع هم در حُبّ است. حُبّ به مادّیات اگر ریشه‏ای شود و در دل نفوذ کند، موجب طمع می‏شود. این محبّت درست عکسِ محبّت به خدا است. کسی که برای طلب بی‏نهایت، بی‏نهایت را بر می‏گزیند سیر می‏شود؛ امّا هنگامی که برای این طلب، مطلوب متناهی اختیار کرد، بیچاره می‏شود. «حُبُّ الدُّنيَا يُوجِبُ الطَّمَعَ».[8]حُبّ به دنیا است که موجب طمع می‏شود و این حسّ زیاده‏طلبی ایمان را زایل می‏کند.
حالا به روایتی از پیغمبر اکرم(صل الله علیه و اله و سلم) اشاره می‏کنم که می‏فرمایند: «حَرَامٌ عَلَى كُلِّ قَلبٍ يُحِبُّ الدُّنيَا أن يُفَارِقَهُ الطَّمَعُ».[9] جدا شدنِ طمع از دلی که حبّ به مادیّات در آن نفوذ کرده و ریشه دوانده، حرام است. یعنی کسی که حبّ به دنیا دارد، نمی‏تواند طمع به دنیا نداشته باشد؛ اگر هم بگوید طمع به دنیا ندارد، دروغ گفته است! حُبّ به دنیا بی‏تردید، زیاده‏طلبی در امور مادّی و دنیوی را هم در پی دارد. چنین کسی درونش می‏شود جهنّم! لذا مُدام می‏گوید: «هَل مِن مَزِید»! یعنی سیر نمی‏شود و آرام نمی‏گیرد.

ریب و تردید در دین

دومین مطلبی که در این جلسه عرض می‏کنم، بحث ریب و تردید در دین است. روایتی از علی(علیه السلام) نقل شده که حضرت فرمودند: «المُرتَابُ لَا دِينَ لَهُ».[10] این به چه معنا است؟ ابتدا مقدّمه‏ای عرض می‏کنم و بعد به سراغ این روایت می‏روم.
در باب اینکه شک و ریب چه تفاوتی با یکدیگر دارند، باید گفت «شک» و «ریب» هر دو به معنای «تردید» است؛ امّا اگر تردید پنجاه‏پنجاه باشد، شک است و اگر یک طرف کم‏تر از پنجاه درصد و طرف دیگر بیشتر باشد، طرف بیشتر را «ظن» و طرف کمتر را «ریب» می­گویند. البته شک با ریب تفاوت دیگری هم دارد؛ ریب علاوه بر اینکه احتمال ضعیف‏تر از پنجاه درصد است، با «افترا و تهمت» هم همراه است.
اولیای خدا همیشه با این مسأله مواجه بودند که افرادی در جامعه آن‏ها را متّهم می‏کردند و به آن‏ها تهمت‏هایی می‏زدند. من به‏عنوان نمونه به تهمت‏هایی اشاره می‏کنم که دشمن به امام حسین(علیه السلام) وارد می‏کرد. کسانی که در مقابل حضرت بودند، ایشان را به سه مورد متّهم می‏کردند و از همین طریق باعث ایجاد تردید نسبت به حقّانیّت ایشان در بین مردم جامعه می‏شدند.
اوّل اینکه می­گفتند حسین(علیه السلام) از دین خارج شده است! چرا؟ چون حضرت معیارهایی را مطرح می‏کرد که با خواسته‏های آن‏ها مطابقت نداشت. امام حسین(علیه السلام) می‏فرمود: «یزید فاسق و لااُبالی و بی‏دین است». می‏فرمود: «یزید، مسلمانِ بی‏دینی است که به مسند خلافتِ پیغمبری تکیه زده که دین را آورده است». آن‏ها می‏خواستند مردم را به لااُبالی‏گری بکشانند و این‏گونه القا کنند که آنچه حضرت می‏گوید، احتمالش ضعیف است و بعد هم بگویند ایشان دارد تهمت می‏زند. امام حسین(علیه السلام) می‏خواست دین را حفظ کند، امّا آن‏ها با این تهمت‏ها می‏خواستند او را از صحنه خارج کنند. پس این‏ها بی‏دین بودند، نه حسین(علیه السلام).
دوم اینکه در مجموعة بیان صادره از مقام ربوبی شبهه ایجاد می‏کردند. مثلاً می‏گفتند قداست حسین(علیه السلام) به عنوان یک پیشوای دینی در این است که به رعایت مسائل فردی بپردازد و در امور اجتماعی دخالت نکند! یعنی این‏طور تبلیغ می‏کردند که دین صرفاً مربوط به مسائل فردی است نه روابط اجتماعی. این‏ها مُرتابند و در هر عصر و زمانی هم بوده‏اند. گاهی به حضرت امام; هم می‏گفتند که دین از سیاست جدا است و هر چه دین از سیاست دورتر باشد، قداستش بیشتر می‏شود! همین حرف‏ها را به امام حسین(علیه السلام) هم می‏گفتند.
ماجرایی که می‏گویم مربوط به شصت سال پیش است؛ وقتی یکی از مراجع فوت کرد، شاید نزدیک به هفت روز بازار تهران تعطیل شد. در مسجد شاه (مسجد امام فعلی) برای این آقا مجلس ترحیم گرفته بودند. شنیدم اقلّیت‏های مذهبی هم آمده بودند آنجا و می‏گفتند: «واویلا صد واویلا، ستون دین ناپیدا، آقای خوبی بودی، مثال چوبی بودی»! یعنی تا وقتی مثل یک یکّه چوب خشک در سیاست و امور اجتماعی دخالت نکنی، آقای خوبی هستی! لذا یکی از تهمت‏هایی که می‏زدند این بود که دین مربوط به مسائل فردی است و ربطی به جامعه و سیاست ندارد.
سومین تهمتی هم که به امام حسین(علیه السلام) می‏زدند این بود که می‏گفتند اختلاف حسین(علیه السلام) با آن‏ها یک اختلاف خانوادگی است و جنبة شخصی دارد؛ اختلافی است بین بنی‏امیّه و بنی‏هاشم! این بی‏دین‏ها چون می‏خواهند به اغراض شیطانی و نفسانی‏شان برسند، وقتی با مانع ـ‏که همان معیارهای مکتب الهی است‏ـ روبه‏رو می‏شوند، این‏چنین تردیدافکنی و شبهه‏پراکنی می‏کنند.
انسان جاه‏طلب و دنیاطلب، می‏خواهد آزاد و راحت باشد! لذا چون ملاک‏های دین با هواهای نفسانی او تطابق ندارد، این شبهه‏ها را مطرح می‏کند. به همین جهت علی(علیه السلام) می‏فرماید: «المُرتَابُ لَا دِينَ لَهُ»؛ یعنی این بی‏دین‏ها از راه تردیدافکنیِ همراه با تهمت و افترا وارد می‏شوند. حضرت در این تعبیر می‏فرماید آنان که نسبت به بیان صادرة الهی تردید می‏کنند و تهمت می‏زنند، اصلاً دین ندارند. بله! به ظاهر مسلمانند، ولی دین ندارند. سخنی را که جلسة اول گفتم دوباره تکرار می‏کنم؛ عرض کردم آن‏قدر مسلمانِ بی‏دین داریم که خدا می‏داند!

مصیبت اهل‏بیت امام حسین(علیه السلام) بعد از عاشورا

عصر روز یازدهم محرّم بود که خاندان حسین(علیه السلام) را از کربلا به سمت کوفه حرکت دادند. در مقاتل می‏نویسند عمر سعد ـ‏لعنة‏الله‏علیه‏ـ دستور داد تمام اجساد کثیف سپاه خود را دفن کنند، در حالی که اجساد پاک و مطهّر این مردان الهی را روی زمین باقی گذاشت. بعد هم کاروان را حرکت دادند. خدا می‏داند که اهل‏بیت: در آن هنگام چه وضعی داشته‏اند. آن‏ها را بر شترهای بی‏جهاز سوار کردند. این وضع کجا و آن عظمت و جلالی که این کاروان موقع حرکت از مکّه داشت کجا؟!
هنگام خروج امام حسین: از مکّه، وقتی زینب(سلام الله علیها) می‏خواست سوار بر مَرکب شود، جمعیت زیادی حضور داشت. ابوالفضل(علیه السلام) بیرون آمد و با صدای بلند فرمود: «غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ»؛ چشمانتان را ببندید و سرها را به زیر بیندازید! چرا؟ چون دختر فاطمه(سلام الله علیها) می‏خواهد سوار مَرکب شود. تمام کسانی که آنجا بودند، روی خود را به سمت دیوار کردند و سرها را به زیر انداختند. زینب(سلام الله علیها) آمد که سوار شود؛ قاسم(علیه السلام) کُرسی کوچکی آورد و کنار کجاوه گذاشت، علی‏اکبر(علیه السلام) پرده کجاوه را کنار زد، ابوالفضل(علیه السلام) پای خود را خم کرد که خواهر پایش را روی پای او بگذارد و سوار شود، حسین(علیه السلام) هم زیر بغل‏های زینب(سلام الله علیها) را گرفت و ایشان با عظمت و شکوهی خاص سوار بر مَرکب شد.
امّا امروز که زینب(سلام الله علیها) می‏خواهد سوار مَرکب شود، جا دارد بگوییم: «وَ نَظَرَت یَمِیناً وَ شِمَالاً»؛ یک نگاه به سمت راست و چپ می‏کند، ولی هیچ‏یک از محارم را نمی‏بیند. کجایی قاسم؟! کجایی علی‏اکبر؟! کجایی اباالفضل؟! حسین جان کجایی؟!... با این حال این کاروان را حرکت دادند.
همة مقاتل نوشته‏اند که آن خبیث‏ها کاروان اهل بیت: را از قتلگاه عبور دادند. وقتی چشم این بی‏بی‏ها و بچّه‏ها به آن بدن‏های قطعه‏قطعه افتاد، فریادشان بلند شد: «وا مُحمّدا، وا عَلیّا»؛ این‏طور ضجّه می‏زدند و خودشان را از بالای مَرکب به زمین می‏انداختند...
در مقاتل می‏نویسند دست‏های زین‏العابدین(علیه السلام) را به گردنش و پاهای حضرت را به زیر شکم مَرکب بسته بودند؛ یک‏وقت حضرت زینب(سلام الله علیها) دید برادرزاده‏اش زین‏العابدین(علیه السلام) چون با آن دست و پا­های بسته نمی‏تواند کاری انجام دهد، گویی دارد روح از بدنش جدا می‏شود. لذا فرمود: «مَا لِي أَرَاكَ تَجُودُ بِنَفْسِكَ يَا بَقِيَّةَ جَدِّي وَ أَبِي وَ إِخْوَتِي».[11] این چه وضعی است که می‏بینم ای بازماندة گذشتگان؟! تو که داری جان می‏دهی! تو حجّت خدایی. زین‏العابدین(علیه السلام) فرمود: «عمه جان، مگر این پیکر حجّت خدا نیست؟!»
واقعاً زینب(سلام الله علیها) اُمّ‏المصائب است. چه مصیبت‏هایی کشید! در کربلا این وضع را می­بیند؛ یک روز هم در کنار برادرش حسن(علیه السلام) نشسته و لخته‏های خون را می‏بیند که به طشت می‏ریزد؛ یک روز هم پدر را با فرق شکافته می‏بیند؛ یک روز هم مادر را که بین در و دیوار صدایش بلند شد: «يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَكَذَا كَانَ يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ وَ ابْنَتِك»[12]...


[1]. جلسه 2190؛ یک‏شنبه، سوم اسفند‏ماه 1383هـ‌.ش، یازدهم محرّم‏الحرام 1426هـ.ق
[2]. بحارالانوار، ج 67، ص 304 ؛ «عَنْ أَبَانِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ أَبِي‏عَبْدِاللَّهِ قَالَ قُلْتُ مَا الَّذِي يُثْبِتُ الْإِيمَانَ فِي الْعَبْدِ قَالَ الَّذِي يُثْبِتُهُ فِيهِ الْوَرَعُ».
[3]. بحارالانوار، ج 1، ص 167
[4]. غررالحكم و دررالکلم، ص86
[5]. غررالحكم و دررالکلم، ص299
[6]. همان
[7]. غررالحكم و دررالکلم، ص393
[8]. غررالحكم و دررالکلم، ص142
[9]. مجموعةورام، ج 2، ص 121
[10]. غررالحكم و دررالکلم، ص71
[11]. بحارالانوار، ج 28، ص 55
[12]. بحارالانوار، ج 30، ص 293

  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر