امام حسین علیه السلام؛ انسان ضدّ غرور- بخش پانزدهم

امام حسین علیه السلام؛ انسان ضدّ غرور- بخش پانزدهم

آیت الله آقا مجتبی تهرانی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِين

 وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعين.

«الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا»

«هدف» و «ابزار آن»

در اینجا یک بحث، هدف‏گیری است و بحث دوم، ابزارِ رسیدن به هدف است. دو مسأله مطرح است. انسان از نظر فطری، هدف‏گیری‏اش خوب است. فطرتش جاودانگی را می‏خواهد و از فنا بدش می‏آید، یعنی هر انسانی فطرتاً می‌گوید که می­خواهم باشم. دو؛ آیا هر بودنی را می­خواهد؟ خیر! می‏خواهم باشم و خوش باشم. این هم بد نیست. هدف‏گیری‏اش درست است، یعنی جاودانه بودن و خوش بودن، اینها هر دو درست است و اشکالی ندارد. بحث در راه رسیدن به این دو است. با چه چیز می‏توانم جاودانگی داشته باشم و خوش هم باشم؟ ابزارو عوامل مهم است. اشتباه انسان‌های فریب خورده و مغرور به دنیا در اینجا است. در هدف‏گیری اشتباه نکرده‌اند، در راه رسیدن به هدف اشتباه کرده‌اند.

اضلال در هدف؛ اغترار در راه رسیدن به هدف

مطلبی را عرض می­کنم که به مناسبت در بحث‏های گذشته‌ام این بحث را داشتم، ولی خوب است اینجا هم تذکّر دهم، چون خودش، مطلب دقیقی است. ما یک اضلال داریم و یک اغترار. یک گمراه کردن داریم و یک مغرور کردن داریم. حرف من را خوب گوش کنید! اضلال؛ گمراه کردن در هدف‏گیری است. می‏خواهم کسی راگمراه کنم، در هدف‏گیری‏اش تصرف می‏کنم؛ یعنی می‏آیم باطل را به جای حق جلوه می‏دهم تا حق را رها کند. اضلال معمولاً این است، استعمالش هم این‏طوری است؛ تصرف در هدف‏گیری کردن غیر است، باطل را به جای حق نشاندن است. این را می‏گویند: اضلال. اغترار این نیست. معنای اغترار این است که در هدف‏گیری‏اش تصرف نمی‏کنم، می‏گویم: بارک الله! خوب چیزی را هدف‏گیری کردی، بله درست است، می‏آیم در راه رسیدن به هدفش او را گمراه می‏کنم. یک‏وقت می‏آیم در هدف‏گیری گمراهش می‏کنم، یک‏وقت در راه رسیدن به هدف حق گمراهش می­کنم. مثل اینکه شخصی می‏گوید: می‏خواهم بروم مکه، از کجا بروم؟ می‏گویم: بارک الله، احسنت، چه خوب هدف‏گیری کردی، امّا می­گوییم از این راه برو؛ در حالی که می‏دانم این راه سر از ترکستان در می‏آورد و در نتیجه او به مکه نمی‏رسد.

کار شیطان همین است. خوب است اینها را بدانید، اینها معارف ما است که در قرآن و روایات موجود است.شیطان یک وقت اضلال می‏کند، یک وقت اغترار می‏کند. کسانی را که نمی‏تواند اضلال کند، مغرورشان می‏کند. شیطان می‏گوید هدف‏گیری‏ات درست است، امّا راه رسیدن به هدف را اشتباهی نشان می‏دهد. در باب غرور این مسأله مطرح است که انسان جاودانگی را می‏خواهد، بسیار خوب هدف‏گیری کرده است، می‌گوید: «می‏خواهم باشم» و خوشی را می‏خواهد نه ناخوشی را، شیرینی را می‏خواهد نه تلخی را، این هم خوب است، می­خواهم باشم و خوش هم باشم. بارک الله، احسنت، معلوم می‏شود شعور داری. بحث راجع به رسیدن به این دو هدف است؛ جاودانگی و خوشی در جاودانگی. شیطان هم در اینجا انسان‌ها را فریب می‌دهد و اینجا است که بحث اشتباه مطرح می‏شود.

منشأ غرور جهل مرکب است

این مقدمه را توضیح دادم که بگویم انسان در ربط با ابزار و عواملی که او را به این هدف می‏رسانند، اشتباه می‏کند. ‏انسان اگر معتقد شد به این که‏ چه چیزی خیر است و برایش نفع دارد، مثل اینکه فلان مورد، بقای من را تأمین می‏کند یا خوشی من را تأمین می‏کند، قهراً به آن دل بسته می‏شود؛ چون بقا و خوشی را می‏خواهد. انسان می‌بیند این عوامل او را به اهدافش می‏رسانند، پس به اینها دل می‌بندد. اینجا است که ممکن است اشتباه ‏کند و به چیزهایی دل ببندد که او را به این دو هدف نمی‏رساند. اگر آگاهی کامل داشت و دقیقاً می‌دانست که چه چیزی و چه ابزاری او را به هدف می‌رساند که هرگز اشتباه نمی‌کرد و مغرور نمی‌شد. پس چون شناخت دقیق و صحیح نداشته است، در انتخاب وسایل و ابزار وصول به هدف، دچار خطا می‌شود.

به همین دلیل است که گفته می‏‏شود منشأ غرور، جهل است. من در بحث‏های گذشته وارد این بحث شدم، امّا توضیح ندادم و فقط اشاره کردم ولی چون به سراغ بخش سوم کار امام حسین که نجات افراد از این جهل است آمدم حالا می‏خواهم مطلب را توضیح دهم. از این بحثی که گفتیم روشن می‌شود که آدم مغرور، مبتلا به جهل مرکّب است. یک وقت چیزی را نمی‏دانم ولی به دنبال یادگیری هستم این جهل مطلق است. امّا یک وقت نمی‏دانم و خیال می‏کنم می‏دانم، این بدبختی است. جهل مطلق خیلی آسان بر طرف می‌شود، آدم با تذکرات به آن پی می­برد؛ جهل مرکب مشکل است، یعنی وقتی انسان معتقد باشد که می‏داند و حال آن که نمی‏داند واشتباه می‏کند، به راحتی نمی‌تواند جهلش را بر طرف کند. در معارف ما منشأ غرور، جهل مرکب معرفی شده است. فرد معتقد است که این ابزار مادی برای او بقا می‏آورد، این ابزار مادی برای او خوشی می‏آورد، مهم اینجا است. چون می‏خواهم به سراغ کلمات امام حسین(علیه‏السلام)بروم، می‏گذرم.

یکی دو تا روایت بخوانم از علی(علیه‏السلام) که فرمود: «کفی بالإغترار جهلاً»[۲] ریشه غرور جهل است. حالا یک تعبیر غلیظ‏تری هم دارند که فرمودند: «أحمقُ الحُمَق الإغترار»[۳] احمقی بالاتر از این نیست که انسان مغرور شود. احمق‏ترین احمق‏ها، مغرورین هستند. دلیلش این است که جهلشان مرکب است. اینها همه جزو معارف ما است. تعبیردیگری از علی(علیه‏السلام) است که می­فرماید: «من جَهِلَ اغترَّ بنفسِه و کان یومُه شراً من أمسه»[۴] هر کس جاهل باشد، به خودش مغرور شده وهر روزش بدتر از دیروز او است. حضرت در اینجا متذکّر عامل غرور می‌شوند. ما این مسائل را در آیات و معارف‏مان داریم که جلسه گذشته هم به آنها اشاره کردم و آیاتش را نیز خواندم.

موجبات غرور: «دنیا» و «حیات دنیا»

آیات و روایات می‏گویند حیات دنیا و خود دنیا، هر دو تا موجب غرور می‏شود، یعنی انسان‌ها خیال می‏کنند که می‏توانند با این ابزار مادیت، برای خودشان بقا بیآفرینند؛ هم‏چنین خیال می‏کنند که این ابزار مادیت برایشان خوشی آور است. ان­شاءالله در آینده یکی یکی، ریشه‏های این مسأله را بررسی می‏کنیم.

امام‏حسین(علیه‏السلام) در اوّلین سخنرانی‏اش هر دو را آورد، هم این‌که هیچ‏گاه نمی‏توانید در بستر مادیت، برای خوتان جاودانگی درست کنید، هم این‌که در این بستر هیچ‏گاه خوشی جاودانه نیست که دنبالش باشید. حضرت دارد هر دو را جواب می‏دهد، می­فرماید شما خیال کرده‌اید که با این راه و روشتان می‏توانید این اهداف را تأمین کنید؛ چون عده‌ای از آنها را تطمیع کرده بودند و گفتیم که ابزارشان تطمیع، تهدید و تحمیق بود. امام‏حسین(علیه‏السلام) در اوّلین سخنرانی‏اش، می‏گوید شما بدانید مغرور شده‌اید، منشأ حرکت شما غرور است و منشأ غرورتان هم جهل شما است. فرمود: «کونوا من الدنیا علی حذر» من شما را نسبت به دنیا هشدار می‏دهم. «فإن الدنیا لو بقیت علی احد او بقی علیها احد لکانت الانبیاءُ احق بالبقاء» اگر بنا بود در دنیا جاودانگی وجود داشته باشد، انبیا سزاوارتر از شما بودند، همه انبیا رفتند، اینجا از خُلود و جاودانگی خبری نیست، پنبه‏اش را از گوش‏هایتان در بیاورید. دوم؛ در دنیا خوشی خالص نیست. «غیر أن الله ما خلق الدنیا للفنا فجدیدها وال و نعیمها مضمهل سرورها مکفهر و المنزلُ طلعه و الدارُ طلعه فتزودّوا فإن خیر زاد التقوی» آن وقت می‏گوید خوشی در دنیا، آمیخته به ناخوشی است و آنچه جاودانگی می‏آورد، تقوا است. تشخیص‏تان نه در جاودانگی درست بوده است، نه در خوشی، هر دو را اشتباه کردید.

بعد حضرت می­فرماید: «ایها الناس! ان الله تعالی خلق الدنیا فجعلها دار فنا و زوال متصرفه» شروع کرد همه اینها را پشت سر هم فرمود. این جملات حسین(علیه‏السلام) بود، من به اینها اشاره می­کنم برای آنهایی که اهل تحقیق هستند. در خطبه صد و دوازده نهج‌البلاغه هم علی(علیه‏السلام) فرموده است: «وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا مَنْزِلُ قُلْعَةٍ وَ لَيْسَتْ بِدَارِ نُجْعَةٍ قَدْ تَزَيَّنَتْ بِغُرُورِهَا وَ غَرَّتْ بِزِينَتِهَا دَارٌ هَانَتْ عَلَى رَبِّهَا فَخَلَطَ حَلَالَهَا بِحَرَامِهَا وَ خَيْرَهَا بِشَرِّهَا وَ حَيَاتَهَا بِمَوْتِهَا وَ حُلْوَهَا بِمُرِّهَا» من شما را از دنیا بر حذر می‌دارم چرا که دنیا سرایی فلان است نه سرای فلان؛ به غرور زینت کرده و با زیورهایش فریب می‌دهد. دنیا خانه‌ای است که خداوند آن را خوار شمرده و حلال و حرامش با هم درآمیخته است، خیر و شرّش با هم است و مرگ و زندگی‌اش در پی هم، تلخی و شیرینی‌اش مخلوط است. حضرت در اینجا از همان‏ لغت­ غرور و جهل استفاده می‏کند. در این دنیا از «بودن ابدی» و «خوشی خالص» خبری نیست. حضرت به هدف‏گیری انسان‌ها اشکال نمی‌گیرند، هشدار می‌دهند که راه رسیدن به هدف و ابزاری را که انتخاب کرده‌اید جاهلانه بود. منشأ آن اشتباه هم جهل شما است. حالا چه می‏شود که انسان در این وادی می‏افتد؟ ان­شاءالله این را بعداً بحث می‏کنم. سلسله‏وار پیش می‏روم که چه می‏شود ما در این وادی می‏افتیم.

واقع­گرایی نه ذهنیت­گرایی!

این را هم به شما بگویم که نه حسین(علیه‏السلام) و نه علی(علیه‏السلام)، هیچ‏کدام ذهنیت‏گرا نیستند، واقعیت‏گرا هستند؛ یعنی آنچه را که من و تو در بستر زندگی‏مان داریم می‏بینیم همان را به رخ ما می‏کشند. هیچ ذهنیت‏گرایی ندارند. آنچه علی(علیه‏السلام) می‏گوید ذهنیت‏گرایی نیست، واقعیت‏گرایی است. می‏گوید اگر بنا بود جاودانگی در اینجا باشد، انبیا که سزاوارتر بودند، آنها که احقّ بودند، امّا همه رفتند. حسین(علیه‏السلام) در روز عاشورا افراد را به واقعیت سوق می‏دهد. بحث ذهنیت‏گرایی ندارد. به تعبیر ما به وجدانیات و مشهودات ابنای بشر کار دارد. امام حسین به ابنای بشر درس‏ها می‏دهد. اینها در تاریخ مانده است. این یک درس به ابنای بشر است، الی یوم‏القیامه. ای انسان‏ها ببینید! سرنوشت هیچ یک از شما و زندگی­تان جاودانه نیست و کسی نتوانست این زندگی‌اش را جاودانه کند. خیال نکنی پول مسبّب‏الاسباب است. این کمال حماقت است که پول را همه چیز بدانی! به این در و آن در می‌زنی، حرام و حلال ار با هم وارد زندگی‌ات می‌کنی که چه بشود؟! آیا هیچ حریمی سرت نمی‌شود؟!

این جزو فطریات من است که می‏خواهم همیشه باشم و خوش هم باشم، من که نمی‏توانم فطرتم را عوض کنم؛ خوب هم هست امّا راه و ابزار رسیدن به هدف را اشتباه تشخیص دادی. حسین(علیه‏السلام) ابتدا که شروع می کند، می­فرماید: «عباد الله اتقوا الله» بعد وضع زندگی دنیا را توضیح می­دهد و تشریح می­کند و بعد می‏گوید: شما مغرور شده‌اید. مغرور کیست؟ کسی که هدف‏گیری‏اش صحیح باشد امّا از نظر راه رسیدن اشتباه کرده باشد.

وداع کاروان آل الله با کربلا

خوب سراغ توسلم بروم؛ در مقاتل می‏نویسند، وقتی خاندان حسین(علیه‏السلام) به کربلا آمدند، «اجتمع علیهم نساءُ اهل السواد و اخذوا بالنوحه و البکاء و اقامة الماتم ثلاثة ایام» یعنی وقتی این قافله به کربلا رسید، از تمام اطراف، روستایی‏هاو بیابان نشین‏ها، همه آمدند دور اینها جمع شدند، «اجتمع علیهم» خانم‏هایشان آمدند، این تعبیر در مقتل است، «نساء اهل السواد» یعنی زن‏هایشان آمدند، نکته‏ای در این مطلب است، چون این قافله چندان مردی همراهش نداشته است. یک زین العابدین بوده است، دیگر هرچه بود این بی‏بی‏ها بودند. اینها آمدند و شیون می‏کردند. آمدند اطراف خاندان امام را گرفتند و با آنها هم‏دردی کردند و هم‏صدا شدند «و اخذوا بالنوحه و البکاء و اقامة الماتمالی ثلاثة ایام» یعنی این بی‏بی‏ها سه روز در کربلا شیون می‏کردند. به نظرم زین‏العابدین برای این بی‏بی‏ها احساس خطر کرد «و امر زین‏العابدین(علیه‏السلام) بِشَدِّ رحالٍ» دید بعد از سه روز، وضع اینگونه است، امر کرد گفت حرکت کنیم برویم، آماده شویم برویم، کاروان به حرکت بیافتد. خوب حضرت امر کرده است، خاندان امام حسین آمدند، این بی‏بی‏ها می‏خواهند سوار شوند برگردند بروند، حالا اینها چه حالی پیدا می‏کنند، اینجا می‏نویسد «و ساحت السکینه بالنساء بتودیع قبر ابیه الحسین(علیه‏السلام)» دختر حسین صدایش بلند شد، آی بیایید با قبر پدر من خداحافظی کنید و بروید «و حزنت القبر الشریف» خودش را روی قبر حسین(علیه‏السلام) انداخت و قبر را در بغل گرفت، «و بکت بکاءً شدیدا» زار می‏زد و می‏گفت: «الا یا کربلا نودعک جسماً بلا غسلٍ و لا کفنٍ» ای کربلا من در اینجا پیکری دارم که نه غسلش دادند، نه کفنش کردند، آن را می‏گذارم و می‏روم...

________________________________

۱.سوره مبارکه اعراف، آیه ۵۱

[۲]. غررالحکم، ص ۷۵

[۳]. غررالحکم، ص ۳۱۱

[۴]. همان

  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر