امام حسین علیه السلام؛ انسان ضدّ غرور- بخش ٢٦

امام حسین علیه السلام؛ انسان ضدّ غرور- بخش ٢٦

دشمن شناسی و بینش رهبری، جلوتر از همه

آیت الله آقا مجتبی تهرانی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِين

 وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعين.

««الاسلام بدؤه محمدیٌّ و بقاؤه حسینیٌّ»»

اقسام مردم در زمان امام حسین علیه‌السلام
ما به این مناسبت وارد بحث افرادِ آن زمان و زمین، چه از نظر زمانی و چه جغرافیایی شدیم و گفتيم كه مي­توان مردم آن زمان را در رابطه با قیام امام حسین(علیه­السلام) به سه دسته تقسيم کرد؛
۱. معتقدان و یاران راستین
دسته اوّل كساني که معتقد بودند امام حسین حق است و دستگاه بنی امیه باطل است. کمال اعتماد را هم به امام حسین داشتند و نسبت به این نظریه و اعتقادشان هم عملاً پایدار بودند، اینها عدّه قلیلی بودند که در صحنه کربلا آمدند و اکثر آنها هم شهید شدند.
۲. معتقدانِ عافیت‌طلب
دسته دوم کسانی بودند که معتقد بودند حسین(علیه­السلام) حق است و تشکیلات اموی باطل و فاسد است، قلباً به اين اعتقاد داشتند، امّا بر اثر اموري از قبیل تهدید و تطمیع و تحمیق و امثال اینها، خودشان را کنار کشيدند و یا حتی ظاهراً مخالف امام حسین شدند، ولی قلباً به امام حسین اعتقاد داشتند. اکثر افراد عراق، بصره و کوفه اين­چنين بودند. لذا اینها روی عقیده­شان نایستادند و بعد هم پشیمان شدند. چون اکثر افراد عراق اینچنین بودند و در نتیجه اکثريت مردم، در صحنه نیامدند. لذا اين قيام به حسب ظاهر نباید نتیجه داشته باشد.
۳. جاهلان و دست‌پروده‌های امویان
دسته سوم که آخرین جلسه وارد آن شدم، کسانی بودند که اصلاً شناختی نسبت به امام حسین نداشتند، نه امام حسین را می­شناختند و نه معاویه را، یعنی شناخت صحیح نسبت به اینها نداشتند و هرچه كه درباره رهبر اين قیام، يعني امام حسين و از آن طرف هر چه كه درباره حاكم آن موقع نظام مثل معاویه و یزید به دستشان رسيده بود، از طريق همين طائفه اموی فاسد بود. اینان هیچ اطلاعي نسبت به واقعیت اين افراد نداشتند و اطلاعاتشان چه نسبت به رهبر قيام مخالف و چه نسبت به حاكم نظام موجود، فقط از طريق دستگاه اموی بود.
اکثر افراد شام، این­طور بودند، یعنی در آن زمان و آن زمین اکثر افراد هیچ خبری نداشتند و حكومت هم با آن ابزارهایی که ايجاد كرده بود، کمال سوء استفاده را از اين مردم کردند. حاكمان برای تحکیم حکومت خودشان و براي نرفتن مردم به سمت بنی هاشم با سه ابزار کار می­کردند، تطمیع كه بين مردم پول پخش می­کردند، تهدید که آنها را در چند رابطه تهدید می­کردند و تحمیق كه بعد توضيح می­دهم.


مقدّمه: اوّلین کتاب تاریخ شیعی
حالا می­خواهم وارد بحثم شوم، مقدمتاً یک مسأله تاریخی را می­گویم و بعد وارد بحث می­شوم. می­گویند كه در بین تاریخ نگاران و وقایع نگاران شیعه، اولین کسی که وقایع نگاری کرد و همه هم او را می­شناختند و سرشناس بود، سلیم بن قیس هلالی است. اين شخص کوفی است و پنج نفر از ائمه را درک کرده است، علی(علیه­السلام)، امام حسن(علیه­السلام)، امام حسین(علیه­السلام)، امام زین العابدین(علیه­السلام) و امام باقر(علیه­السلام) را درك كرده است و به ذهن من می­آید که حدوداً در سال نود هجری وفات کرده است. خوب دقت کنید، چون می­خواهم مطلب مهمّی بگویم. او در دوران امام سجاد(علیه­السلام) از ترس حجّاج بن یوسف ثقفی رفت و مخفی شد و در مخفی گاهش هم مرد. کتابی که او نوشته است و گاهی از آن به اصل سلیم بن قیس تعبیر می­کنند، اوّلین کتابی است که در شیعه تألیف شده است و در میان علماي شیعه و سنی معروف است.
مدح کتاب سلیم از زبان بزرگان
علمایی مثل اباعبدالله نعمانی، عالم معروف قرن چهارم، از شاگردان مرحوم کلینی و صاحب کتاب غیبت نعمانی می­گوید همه علما و راویان حدیث شیعه اتّفاق نظر دارند که کتاب سلیم بن قیس یکی از بزرگترین و قدیمی­ترین اصول است. آنچه كه در این کتاب آمده است یا مستقیماً از امیرالمؤمنين گرفته شده است یا از سلمان و ابوذر و مقداد و مانند آنها که از رسول خدا و امیرالمؤمنین حدیث گرفتند. می­خواستم این نكته را بگویم که از چه کتابی نقل می­کنم. چون او در آن دوران حاضر بوده است، مطلب را از او نقل می­کنم.
سخنرانی امام حسین(علیه السلام) در منا، دو سال پیش از قیام عاشورا
سلیم بن قیس هلالی کوفی می­گوید سنه پنجاه و هشت هجري در ماه ذی الحجه به مكّه رفتم و در منا دیدم كه امام حسین از تمام علما، شخصیتها، صحابی، انصار، مهاجرین و کسانی که مختصر نفوذی در مردم داشتند، به تعبیر ما امام جمعه­ها، پیش نمازها، دعوت کرده است. تمام اينها را در ذی الحجه سال پنجاه و هشت هجري زیر چادری دعوت كرده است كه بیایید من حرف دارم.
من در بعضی از این نقلها دیدم كه آنها خيلي زيبا قضیه را نقل می­کنند، مي­گويند كه حضرت بیش از هزار نفر را دعوت کرد، از آنچه كه مورخين گفته­اند مسلم است كه هزار نفر جمعیت بوده است، امام حسین در آنجا یک سخنرانی کرده است، بحث من روی این سخنراني است.[۱]
سال پنجاه و هشت هجري، یعنی دو سال قبل از مردن معاویه، چون معاویه در ماه رجب سال شصت مرد و امام حسین همان اواخر رجب از مدينه حرکت کرد و سوم شعبان وارد مکه شد و تا یوم الترویه آنجا بود و بعد در ماه ذی حجه از آنجا به سمت عراق حرکت کرد. دقيقاً حرکت امام حسین از مکه به سمت عراق دو سال قبل از این خطبه حضرت در منا است، حالا من می­خواهم این خطبه را بحث کنم که ببینید امام حسین در این خطبه چه می­گوید.
شناخت عمیق امام از جریانات پیش از همه
اصلاً اینجا بحث یزید مطرح نیست؛ معاویه هنوز زنده است. ولی بروید ببینید امام حسین چه می­گوید؟ این که برخی می­گویند امام حسین عجولانه حرکت کرد به خاطر بي­اطّلاعي است! وقتي امام حسین بر سر کار آمد، بنا گذاشت که این رژیم را واژگون کند. این واقعیّت تاریخی عامه و خاصه ندارد؛ همه این خطبه را نوشته­اند. شما اگر مراجعه کنید می­بینید مسعودی این خطبه را نقل مي­كند، ابن ابی الحدید نقل می­کند، حالا بخش به بخش که می­رسم اینها را می­گویم، خيال نكنيد كه فقط از شيعه نقل مي­كنم.
معاویه به دنبال «براندازی دین» بود
می­خواهم بحث مهمّي را بگویم که مورد نظرم هست و جلسه گذشته هم مدخل بحث من شد، اگر نظرتان باشد گفتم كه اقامه نماز جمعه در چهارشنبه به قصد براندازي اسلام بوده است. حالا می­خواهم قضیه­اي تاريخي را برایتان نقل کنم. مي­خواهم اين قضيه را از مسعودی كه معروف است و مورّخی قوی­تر از او نداریم، نقل كنم. البته ابن ابی الحدید هم به این مسأله اشاره کرده است. مسعودي در مروج الذهب، جلد دوم صفحه دویست­وشصت­وشش، در ذیل احوال مأمون می­گوید: مطرّف بن مغیره گفت من و پدرم در شام میهمان معاویه بودیم. پدرم زیاد در دربار معاویه تردّد می­کردد و با او رفیق بود. ثناي او را می­گفت و از او تعریف می­کرد، به قول ما رفیق جون‌جونی بودند.
مطرّف می­گوید: شبی از شبها اینها با هم جلسه خصوصی داشتند، پدرم از نزد معاویه برگشت، ولی زیاد اندوهگین و ناراحت بود. من از پدرم پرسیدم كه چرا ناراحتی؟ تو كه پیش رفیق قدیمی­ات رفته بودی! هر شب می­رفتید و با هم می­نشستید و می­گفتید و می­خندیدید. چرا امشب اوقاتت تلخ است؟ گفت: این مرد، یعنی معاویه، مردی بسیار بد، بلکه پلیدترین مردم روزگار است!
مذاکره معاویه با دوستش در خلوت
چه شد كه این رفیق چندین ساله یک مرتبه این­طور شد؟ گفتم: مگر چه شده است؟ گفت: من به معاویه پیشنهاد کردم اکنون که تو به مراد خود رسیدی و دستگاه خلافت اسلامی را صاحب گشتی، بهتر است که در آخر عمری با مردم به عدالت رفتار می­نمودی و با بنی هاشم این قدر بد رفتاری نمی­کردی! بالأخره آنها ارحام تو هستند و اکنون چیزي برای آنها باقی نمانده است که بیم آن داشته باشی که بر تو خروج کنند. اینها راخوب دقت کنید، یعنی معلوم بود که تو زدی و بستی و گرفتی برای این که رقیب را ازمیدان به در کنی، حالا ديگر کسی نيست که مردم بخواهند به سوی او بروند و او را در مقابل تو عَلَم کنند، صریح به او می­گوید الان یک رهبر مخالف که بتواند در جامعه با دستگاه تو مخالف باشد، وجود ندارد.
جواب معاویه چيست؟ بروید در مروج الذهب نگاه كنید! سراغ ابن ابی الحدید برود! نمی­گویم سراغ ناسخ التواریخ بروید که بگویید اعتبار ندارد و نويسنده­اش شیعه است.
معاويه گفت: «هیهات، هیهات، ابوبکر خلافت کرد و عدالت گستری نمود و بیش از این نشد که بمُرد و نامش هم از بین رفت و نیز عمر و عثمان هم­چنین مردند با این که با مردم نیکو رفتار کردند، اما جز نامی باقی نگذاشتند و هلاک شدند. ولی برادر هاشم هر روز پنج نوبت به نام او در دنیای اسلام فریاد می­کشند «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»». ببینید چه قدر خبیث است كه حتی نمی­خواهد اسم پیغمبر را ببرد. جمله بعدی را گوش کن «فَأَيُّ عَمَلٍ يَبْقَى بَعْدَ هَذَا لَا أُمَّ لَكَ» فحش می­دهد، بگو ببینم دیگر با این وضع چه عملی باقی می­ماند؟[۲] «لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْناً»[۳] نه به خدا قسم، جز این که نام این پیغمبر باید دفن شود و اسم او هم از بین برود. این قضيّه را مسعودی از کتاب موفقیات زبیر نقل می­کند که آن هم از اصول معتبر است.
آیا بحث معاویه بر سر حکومت است؟!
من اینجا مطالب مهمّي براي گفتن دارم. او چه می­خواهد بگوید؟ آيا بحث حکومت است؟ کسی که بخواهد چنین حرفی بزند، خیلی باید حمارالله باشد. اينجا اصلاً به حکومت کاری ندارد، مسأله اين نيست که نمیخواهد بني هاشم به حکومت برسند، نه، بحث چيز دیگری است. می­گوید اسلام باید برچیده شود، اسلام باید از بین برود. آيا او دنبال تغییر حکومت است به این معنا که حکومت دست آنها نباشد دست ما باشد؟
خواست معاویه: «سلطنت موروثی به جای خلافت»
نه، او دنبال چیز دیگری است، او می­خواهد خلافت اسلامی برود و به جایش سلطنت آن هم به نحو موروثی بیاید و دیدید که راجع به پسرش هم می­خواست همین کار را کند و بعد هم صحبت تغيير احکام شرعی است. جلسه گذشته اقامه نماز جمعه در چهارشنبه را گفتم، این هم رودربایستی بود که نماز جمعه را چهارشنبه خواند والّا آن را هم نمی­خواند. کسی مختصر شعور داشته باشد مي­فهمد. این از اوضاع پدر بود، پسر که دیگر هیچ، او غوغا کرده است، من فعلاً به او کاری ندارم، او همه اعتقاداتش را بیرون ریخت، امّا معاويه اعتقادش را آخر شب كه با رفیقش نشسته بودند، به او ابراز کرد.
امام تمام حرکات دشمن را زیر نظر داشت
امام حسین عجولانه حرکت کرد؟ مدبّرانه نبود؟ حساب شده نبود؟ در حسابش اشتباه کرده بود؟ امام حسین نابغه تاریخ است، زمان پدرش، زمان امام حسن(علیه­السلام) و زمان خودش، تمام این حرکات معاویه را زیر نظر داشت، ته دل او را خوانده بود، این که وقتی آمدند گفتند«وَ عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَام»[۴]، اگر مردم به سرپرستی مثل یزید مبتلا شوند، بايد فاتحه اسلام را خواند به خاطر یزید بود؟
نه آقا، بینش امام حسین نسبت به این خاندان بود، اصلاً من اثبات می­کنم كه اين بينش نسبت به پدرش معاويه بود. چون امام حسین آن موقع از نظر الهی مأموریت نداشت، پدرش اميرالمؤمنين هست، امام حسن هست، او وظیفه­ای ندارد والّا همان موقع می­خواست این خاندان را سرنگون کند، امام حسین نمی­خواست معاویه يك آن سر کار بماند، امام حسین چنین موجودی بود. دقیقاً بررسی کرده بود که این چه خبیثی است و چه کثیفی است و می­خواهد ریشه اسلام را بکند. امام حسین اینها را می­دانست و این مطلب را جاهای مختلف هم گفته است.
هدف امام، خلافت هم نبود
گام اشتباه برخی همین جا است كه تا آخر هم کج رفته‏اند. رج رفته‏اند، امّا کج رفته‏اند! آيا هدف امام حسین این بود كه بر سر کار بیاید؟ اصلا و ابدا. نفهمیدی هدف امام حسین چه بوده است. هدفش بقای اسلام بود، خودش هم گفته است، حتی زمان معاویه هم عقیده­اش این بود که این خبیث باید از بین برود، بحث یزید نیست، چرا عوضی رفتی؟ می­گفت این طایفه ضدّ اسلام هستند، ظاهرشان را نگاه نکن! ظاهر اسلامی و همه چی دارند، در محراب هم می­ایستند، امّا اینها ظاهر فریبی است.
ببینید معاویه چه طور تند برمی­گردد و به این رفیقش می­گوید «لَا أُمَّ لَكَ» ای بی مادر، ای ولد الزنا «فَأَيُّ عَمَلٍ يَبْقَى بَعْدَ هَذَا» وقتي روزی پنج بار اسم پيامبر را در مأذنه­ها می­برند، ديگر آدم نمی­تواند کاری كند، مي­گوید «لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْناً» باید این نام دفن شود، حرفش صریح است.
امام می‏دانست پایان این راه شهادت است
امام حسین می­دانست كه کشته می­شود، چون من اینها را قبلاً بحث کرده­ام دیگر تکرار نمی­کنم. هر کسی هم که به سپاه امام می­آید، حضرت به او می­گوید از پول و ریاست و اینها خبری نیست، فقط کشته شدن است، ان­شاءالله بعد به دليلش می­رسم. امام حسین از هیچ کس هم دست بردار نیست، اگر عثمانی باشد، می­گوید بیا کشته شو، نصرانی باشد مي­گويد بیا کشته شو، ای بابا دائم می­گوید کشته شو، چرا کشته شوم؟ چه ثمره­ای دارد؟ ان­شاءالله بعداً ثمره­اش را می­گویم. این كشته شدن براي آن هدفی که امام حسین داشت مؤثر بود، برای امام حسین کشتن­ها مؤثر نبود. اگرهمه آنهایی که در کربلا در مقابل امام حسین بودند، كشته مي­شدند، به نظر بنده امام از نظر رسیدن به هدفش پیروز نبود، درست برعکس می­گویم. هر يك از صحاب حضرت که کشته می­شد، حضرت به هدف نزدیک می­شد. شاید با شما این­طوری راجع به کربلا بحث نکرده باشند، شما این حرف­ها را جایی شنیدید؟ برای اولین بار گوش کنید. من همه اینها را اثبات می­کنم.
ذکر مصیبت وهب تازه مسلمان
وهب بن عبدالله، نصرانی بوده است و به دست ابا عبدالله مسلمان شده است، می­گویند این جوان ده روز بوده كه ازدواج کرده است، این شخص تازه مسلمان است، هنوز اعتقادش سست است، اصلا و ابدا بیاید و کشته شود، این برای اسلام سود دارد، به نفع هدف ما است، بیاید کشته شود. در کربلا مادرش به او گفت برو ببین امام حسین تنها است. همسرش به او گفت: نه خیر نباید بروی، بین مادر و همسر درگیری شد، بالأخره به قضاوت حسین(علیه­السلام) تن دادند، همسرش گفت به یک شرط می­گذارم بروی، بايد دوتایی پیش امام حسین برویم، من آنجا حرف­هایم را بزنم بعد تو برو، گفت باشد برویم.
اجازه خواستند و وارد خیمه شدند، آقا ما با هم اختلاف داریم، بیاييد اختلافمان را حل کنيد، اختلافتان چیست؟ وهب گفت من می­خواهم به میدان بروم، امّا همسرم می­گوید نمی­گذارم بروی، او هم ابا نکرد و گفت بله من نمی­گذارم برود. بگو ببینم قضيه چیست؟ گفت: اولاً اگر او به میدان برود، من یک زن جوان در این بیابان هستم، شما ضمانت کن من هم پیش زن و بچه شما بیایم و تنها نباشم، دوم؛ می­دانم که اگر او شهید شد، قیامت به بهشت می­رود، مي­خواهم من را فراموش نکند، من را هم با خودش ببرد. می­نویسند: «فبکی الحسین بکاءً» امام حسین شروع کرد های های گریه کردن. رو کرد به این زن جوان گفت هر دو تا را برایت تضمین می­کنم، بگذار برود.
وهب به ميدان رفت، یک دستش قطع شد، یک وقت نگاه کرد دید كه همسرش عمودی در دستش گرفته است و دارد وسط میدان می­جنگد، جلو آمد و گفت نفهمیدم، تو که مانع جنگيدن من می­شدی، چه طور شد الآن وسط ميدان آمدي؟ گفت مگر نمی­شنوی كه حسین چه می­گوید؟ «وا غربتاه وا قلت ناصرا هل من معین یعیننا فی وجه الله» مگرنمی­بینی داد می­زند من غریبم، من کسی را ندارم؟


[۱]. من می­خواستم سال گذشته این خطبه را مطرح کنم، امّا نرسیدم، بحث من اینجا است، من تا اینجا فقط جریانات تاریخی را گفتم تا موقعیّت بحث از نظر تاریخی روشن شود.
[۲]. «لَا أُمَّ لَكَ» در عربها یعنی ایبی مادر
[۳]. بحارالأنوار، ج۳۳، ص۱۶۹
. بحارالأنوار، ج۴۴، ص۳۲[۴]

 

  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر