امان از روایات مانده، از آن روضه های نخوانده

امان از روایات مانده، از آن روضه های نخوانده

آه، نگاهم به در مانده بی تو
به دست پدر مانده بی تو
کتاب خدا خونجگر مانده بی تو
آه، ببین اشک چشم ترم را
دل مضطر خواهرم را
مدینه بخوان روضه مادرم را
ای مادر، دل زینب تو شده بی طاقت
علی مانده و روزگار غربت
به پا شد قیامت
زهرا، زهرا، أغیثینی

از عشق خود جدا شدن آسان نیست

از عشق خود جدا شدن آسان نیست

از عشق خود جدا شدن آسان نیست
یا دست کم برای من آسان نیست
هر چیز سخت در سخن آسان ست
مرگ عزیز در سخن آسان نیست
طومار عاشقیست که میپیچم
پیچیدن تو در کفن آسان نیست
آه ای عزیز مصر علی! از تو
راضی شدن بپیرهن آسان نیست
گیرم که زینبین تو خوابیدند
آرام کردن حسن آسان نیست
خود مرد جنگیَم من و میدانم
با میخ جنگ تن به تن آسان نیست
دلهای عاشقند که میفهمند
بی عشق خویش زیستن آسان نیست

شاعر: محسن رضوانی

دانلود

امام حسین علیه السلام؛ انسان ضدّ غرور- بخش ۲۷

امام حسین علیه السلام؛ انسان ضدّ غرور- بخش ۲۷

ابزار انقلاب امام حسين، «خون و كشته شدن»

آیت الله آقا مجتبی تهرانی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِين

 وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعين.

««الاسلام بدؤه محمدیٌّ و بقاؤه حسینیٌّ»»

خاندان ابوسفيان درصدد براندازي اسلام

این ظاهر قضیه بود؛ امّا باطن قضیه غیر از این بود. خود معاویه چه طور آدمی‎ بود؟ من جلسه قبل او را معرفی کردم. معاویه کسی بود که اصلاً به اسلام اعتقاد نداشت. جملاتش با مغيره را شب گذشته از منابع فریقین خواندم و دیگر تکرار نمیکنم. من این جمله را مي­گویم تا در ذهنتان ثبت شود: «معاویه در صدد براندازی اسلام بود». یک وقت می‎­گویی دنبال براندازی حکومت اسلامی بود، یک وقت می‎­گویی دنبال براندازی اسلام بود؛ اینها دو تا است. معاويه به دوستش گفت: تا موقعی که اسم پیغمبر روزی پنج مرتبه در مأذنه­ها می‎­آید، کار خراب است. او گفت كه بايد اين اسم دفن شود. «لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْنا».[۲] او دنبال براندازی اسلام بود. کسی هم نمی­دانست كه او ضدّ اسلام است، مگر خصّیصینی که با او بودند، البته آنها هم به رویش نمی­آوردند.
این حرفهای معاویه همان جاهلیت‌های بت پرستي است؛ «لم یؤمن بالله طرفه عین»، معاویه یک چشم به هم زدن نیز به خدا ایمان نیاورده بود. پدرش ابوسفیان هم همینطور بود. حالا نمی­خواهم سراغ او بروم. در تاريخ دارد وقتی که کور شده بود، در جلسه­اي گفت: کسی اینجا نیست؟ همه خودمانی هستیم؟ گفتند: بله، گفت از این حرفهايي كه پيغمبر مي­زند، خبری نیست.
اين از ابوسفیان، این هم فرزندش و آن هم نوه­اش یزید که گفتم او از پدر و جدّش باصفاتر بود و در جلسه­اي علنی گفت: این حرفها دروغ است و از وحی و نبوّت، خبری نیست؛ بحث بحث سلطنت و حکومت است.

يزيد به روايت تاريخ

اما راجع به یزید، خیلی حرفها مطرح شده است. من از دو سه نفر از مورّخین مشهور مطالبي را راجع به یزید نقل می‎­کنم. ببینید مورخین درباره اعتقادات یزید چه می‎­نویسند.