شناخت دستگاه شرک و کفر و جریان عظیم ظلمت در مقابل دستگاه توحیدی نبی اکرم - بخش اول

آیت الله سید محمد مهدی میرباقری سال ۹۵

انواع شرک و کفر از منظر آیات و روایات-بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین. در روایت فرموده اند: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیهِ السَّلَامُ قَالَ إِنَّ بَنِی أُمَیةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِیمَ الْإِیمَانِ وَ لَمْ یطْلِقُوا تَعْلِیمَ الشِّرْكِ لِكَی إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَیهِ لَمْ یعْرِفُوهُ»(۱) این حدیث را در کافی شریف مرحوم کلینی نقل کردند. حضرت فرمودند بنی امیه، جلوی تعلیم ایمان را نگرفتند و رها گذاشتند که ایمان به مردم معرفی بشود؛ ولی راه تعلیم کفر را بستند که مردم، کفر را نشناسند و وقتی آنها را بر کفر وادار می کنند، متوجه نباشند. شاید ناشی از همین تلاش گسترده دستگاه باطل و شیاطین و دشمنان نبی اکرم و اهل بیت بود که کفر، به یک امر شخصی، به یک گزاره، به یک سلسله اعتقادات ساده تفسیر شد و یا حتی گاهی می بینید شرک و کفر، عدمی معنا شده است؛ یعنی گفتند شرک و کفر، امر عدمی است؛ اینکه در بعضی از مشرب های کلامی و فلسفی، اینها را از امور عدمی دانستند شاید ناشی از تلاش همین دستگاه بنی امیه است برای اینکه این حقیقت شناخته نشود. در حالی که بر اساس معارف ما، شرک، یک امر زندة فعالِ برنامه ریزی شده است. شرک و کفر دنبال تدبیر زندگی انسان ها، دنبال صف بندی مقابل انبیاء و دنبال سد کردن راه انبیاء است و اتفاقاً شناختن و مقابله و درگیری با او، مقدمه ایمان است. جامعه و انسان، مجبور به ایمان نیست ولی اگر بخواهد مومن بشود، به تعبیر قرآن «فَمَنْ یكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ»(بقره/۲۵۶) قدم اول، کفر به آنها و إعراض از آنها است. آنها یک جریان فعالی هستند و وظیفه امروز ما همین است که این جریان کفر و شرک را به خوبی بشناسیم و بعد راه های نفوذ آن را ببندیم.

یکی از مظاهر اصلی شرک و کفر، انکار خدای متعال یا اعتقاد به آلهه و بت ها و پرستش بت ها و پرستش ستارگان و خورشید است. این یک نوع شرک مرسوم در دوران های گذشته بوده که شرک آشکار است که بت هایی که خودشان درست می کردند را می پرستیدند؛ یا خورشید و ماه را می پرستیدند. وجود مقدس نبی اکرم هم مأمور شدند و این شرک را ویران کردند و این بتکده ها را از بین بردند و در قرآن مکرر نقل شده انبیاء با این جریان ها مقابله می کردند. داستان حضرت ابراهیم خلیل، یکی از آشکارترین آنها است. مردم بت هایی را می پرستیدند و بتکده هایی بپا کرده بودند. ظاهر این شرک این است که مردم برای خدای متعال شریک قرار می دادند و این بت ها و ماه و خورشید و امثال اینها را در تدبیر عالم لااقل شریک خدای متعال می دانستند. اینکه شرکی که در اقوام گذشته بوده آیا انکار خدای متعال بوده یا نه؟ از قرآن استفاده می شود که از خیلی از آنها وقتی سوال کنند که خالق کیست می گویند خدای متعال. ولی لااقل در تدبیر عالم، به شریک و آلهه برای خدا قائل بودند. تا آنجایی که کار به پرستش ماه و خورشید و سنگ و چوب ها و بت هایی که خودشان از خرما و امثال اینها درست می کردند رسید. در احوال یکی از همان کفار و مشرکین آمده است که گفته بود من وقتی یاد دوران جاهلیت می افتم خنده ام می گیرد. ما در بیابان ها و جاهای سخت که بودیم، قبل از خواب، یک بتی را با خرما درست می کردیم که محافظ ما باشد و صبح هم که بر می خواستیم همان را به عنوان صبحانه مصرف می کردیم. این یکی از انواع شرک است.

بعضی خیال می کنند شرک یعنی این و بنی امیه هم یکی از کارهایشان همین بوده و تلاش کردند بگویند که شرک، همین است و بعد از نبی اکرم بساط شرک و بت پرستی برچیده شد؛ اما یک شرک دیگری داریم که در قرآن از آن بحث شده، که به اصطلاح شرک خفی است؛ یعنی برای خدای متعال شریک قائل شدن، به غیر خدای متعال دل بستن، از غیر خدای متعال خواستن و کمک گرفتن. که این هم اگر در شکل شرک جلی باشد، مثل اینکه انسان بت هایی را در عرض خدای متعال مدبّر عالم بداند و به آنها تکیه کند، واضح است که مردود است.

مبارزه انبیاء با شرک خفی

یک قسم دیگر که شرک خفی است، انسان تکیه می کند به اسباب، دل می بندد، می ترسد، امید می بندد. اینها انواع شرک هستند که قرآن با آنها مبارزه کرده و ما را دعوت به اخلاص می کند. مقاماتی هم برای آن از مرحله توحید افعالی تا بقیه مراحل توحید ذکر کردند. انسان به یک جایی برسد که حقیقتاً ایمان بیاورد، باور کند و مشاهده کند که «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ»؛ یعنی بداند هیچ گردشی در عالم، هیچ تحولی، هیچ توانایی ای نیست الا اینکه تکیه به خدای متعال دارد. در بعضی روایات آمده است «لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» یعنی هیچ انسانی از معصیتی روی نمی گرداند و توانایی بر هیچ طاعتی ندارد «إِلَّا بِاللَّهِ». اینکه انسان بفهمد خودش هیچ توانی ندارد الا اینکه به خدای متعال تکیه کند. همه موجودات هم همین طور هستند تا برسد به جایی که در مناجات شعبانیه می خوانیم: «بِیدِكَ لَا بِیدِ غَیرِكَ زِیادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضُرِّی»

قرآن وقتی بین آلهه و بت هایی که برای خودشان در مقابل خدای متعال می گرفتند، مقایسه می کند می فرماید اینهایی که شما عبادت می کنید آیا صدای شما را می شنوند؛ آیا اگر صدای شما را بشنوند، جواب می دهند؛ آیا چیزی برای شما خلق می کنند؛ آیا ضرری را از شما دفع می کنند یا ضرری می توانند به شما برسانند؟! یعنی یک موجوداتی هستند در عالم که اینها حقیقتاً هیچ نفع و ضرری برای انسان ندارند، هیچ کاری برای انسان نمی کنند، ولی ما به آنها تکیه می کنیم. روی زمین راه می رویم، به سفتی زمین تکیه می کنیم. گرسنه می شویم غذا می خوریم، به غذا تکیه می کنیم، به آب تکیه می کنیم. به خورشید و ماه و همه اینها تکیه می کنیم. اینها هم یکی از انواع شرک است که قرآن با آن مبارزه می کند. اینها شرک خفی هستند. در حالیکه ما به توحید و به عبور از این شرک ها دعوت شدیم؛ یعنی انسان به جایی برسد که همه اتکاء و افتقارش به سوی خدای متعال باشد. شرک خفی که یک منزلتی از شرک است و قرآن با آن مبارزه می کند، تا جایی است که انسان برای غیر خدا به حدی حساب باز بکند که یک ریای پنهان در عملش باشد؛ انسان بدش نیاید از اینکه دیگران عمل خوب او را بفهمند و از اینکه دیگران از او تعریف کنند خوشحال می شود و این، حداقل شرک است؛ حتی شرک های از این پایین تر و پنهانی تر را هم اسلام و قرآن نفی کرده و انبیاء با آنها مقابله کردند. انسان با همه وجود خودش باید در مقابل خدای متعال سجده کند و از غیر از او نخواهد و به غیر از او تکیه نکند.

یکی از شرک های مهمی که در قرآن خیلی روی او تأکید شده، خواستن و تقاضا کردن و استمداد کردن و دعا کردن است. اگر کسی از غیر خدا بخواهد، این از نظر قرآن مشرک است ولو مشرک به شرک خفی. از آن طرف هم اگر اظهار فقر و عجز و تضرع به خدای متعال نکند، باز هم مستکبر به حساب می آید «ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذینَ یسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ »(غافر/۶۰) از آن طرف هم اعلام افتقار کردن، درک فقر خود و این فقر را به خدای متعال تکیه دادن، توحید است. اگر انسان احساس فقر نکند و برعکس احساس استغناء بکند و در واقع خود را ببیند و خیال کند روی پای خود ایستاده، دچار عُجب به نفس است. اگر فقر خودش را دید، به اسباب تکیه کرد، از آنها خواست، به آنها اعتماد کرد؛ این هم یک نوع شرک خفی است. قرآن می فرماید «یا أَیهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ»(حج/۷۳) اینهایی که غیر خدا می خوانید، حتی یک پشه هم برای شما خلق نمی کنند؛ همه دست به دست هم بدهند، چیزی برای شما نمی توانند خلق بکنند. چرا شما از آنها کمک می خواهید؛ آنها نمی توانند نفعی به شما برسانند یا چیزی برای شما بیآفرینندیاخیری به شما برسانند و اگر همه دست به دست هم بدهند، از آنها هیچ کاری ساخته نیست.

«وَ إِنْ یسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیئاً لا یسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ»(حج/۷۳) از آن هم بالاتر، اگر یک پشه ای چیزی از آنها بگیرد، نمی توانند پس بگیرند؛ چطور می خواهید شری را از شما دفع بکنند در حالیکه کاری از آنها ساخته نیست. بنابراین این هم یک نوع شرک است. تا می رسد به مراحل بعدی و دقیق تر که بزرگان در توحید اسماء و صفات و توحید ذات و مراحل بعدی گفتند.

انبیاء الهی با این شرک هم مقابله می کردند؛ یعنی می خواستند ما موحد و خالص باشیم، تکیه به غیر خدای متعال نکنیم، حول و قوه ای برای غیر نبینیم، غیر را عبادت نکنیم، از غیر نترسیم. عبادت هم یک مفهوم بسیار گسترده ای پیدا می کند. انسان اگر به کسی تکیه کرد و از او چیزی خواست، از او ترسید، به او التجاء کرد؛ این، عبادت است. خدای متعال می فرماید که «أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ»(هود/۲) جز خدا را عبادت نکنید و این دعوت عام همه انبیاء الهی بوده است. شرکی که انبیاء الهی با آن مقابله می کردند، اعم از این است که انسان، بت پرست باشد و در مقابل بت و ماه و خورشید و اینها سجده بکند و آنها را شریک خدای متعال بداند و یا اینکه این بت پرستی را نداشته باشد ولی برای غیر، اثر قائل باشد و به غیر خدا اعتماد کند و از غیر خدا بترسد و از غیر خدا بخواهد و به این نقطه نرسیده باشد که «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ». حتی اگر ما به اندازه ای که وقتی سردمان می شود، برویم و زیر نور خورشید بنشینیم و احساس کنیم که این حرارت خورشید ما را گرم می کند؛ به همین اندازه مشرک می شویم و یا وقتی تشنه بشویم، یک جرعه آب بخوریم و تکیه به آب کنیم، مشرک می شویم. در روایات آمده که حضرت فرمود اگر شما کاری را بدون «بسم الله»، یعنی بدون استعانت از خدا انجام می دهید و تکیه به اسباب می کنید؛ به همین اندازه، غبار شرک روی دل شما می نشیند و لذا گاهی خدای متعال شما را مبتلا می کند برای اینکه بفهمید و از شرک خفی خودتان بیرون بیایید و به خدای متعال تکیه کنید. در حدیثی نورانی آمده است که شخصی بر امام صادق وارد شد و زمین خورد، حضرت فرمودند این مصیبت هایی که برای شما پیش می آید، خودتان ضامن هستید. گفت: آقا! من چه کردم؟ فرمودند: چرا «بسم الله» نگفتی؟! احساس کردی می توانی به سفتی و استقامت زمین تکیه کنی؟ اینکه شما را حفظ نمی کند؛ خدای متعال، شما را لغزاند و به زمین زد تا بفهمی که به این اسباب نمی شود تکیه کنی.

آثار شرک خفی و ایجاد مانع در لقاء الله

انبیاء آمدند ما را به مقام توحید محض، به مقام اخلاص، به مقام معرفت، به مقام لقاء الله دعوت بکنند. در قرآن خدای متعال می فرماید: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»(کهف/۱۱۰) پیغمبر ما! بگو من بشری هستم که آمدم و برای شما وحی آوردم. لباس بشر پوشیدم ولی صاحب وحی هستم. وحی ای که به من می شود توحید است و آمدم شما را موحد کنم. آن کسی که همه زمام زندگی شما در دست او است یکی بیشتر نیست، شما فقیر به او هستید و حیات تان، علم تان، قدرت تان از او است. او غنی است و شما فقیر و همه کار در دست او است. اگر موحد شدید و غیر را نپرستیدید، به بالاترین درجه معرفت که لقاء است می رسید؛ ولی اگر می خواهید به لقاء برسید هیچ شرکی نباید داشته باشید. در روایات ذیل این آیه، این شرک با عناوین خفی یا مغفور تفسیر شده است(۲)؛ یعنی شرکی که خدا می بخشد ولی شرک است. اگر در دل انسان بود؛ مانع لقاء الله، مانع معرفت خدا، مانع اخلاص در محبت خدای متعال می شود ولو به قدری این شرک، مخفی باشد که به تعبیر روایات مثل رد پای یک مورچه سیاه، در شب سیاه، بر سنگ سیاه باشد. اگر در زوایا و خفایای وجود انسان، به همین اندازه هم اتکاء به غیر، توجه به غیر، عبادت غیر، از غیر ترسیدن، از غیر خواستن و امثال اینها باشد؛ این، مانع معرفت حقیقی، مانع توحید، مانع لقاء الله می شود. بخشی از انذارهای قرآن، انذار از این شرک ها است. خدای متعال به حضرت فرمود: «أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنَّنی لَكُمْ مِنْهُ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ»(هود/۲)؛ یعنی مردم را انذار بکن و بگو که من از ناحیه خدا شما را انذار می کنم و بشارت می دهم. بشارت می دهم به توحید که اگر موحد شدید، همه خیرات، در اختیار شما است؛ اما اگر غیر خدا را عبادت کردید، به خطر می افتید. این انذارها، هم برای شرک جلی است، یعنی انسان بت بپرستد و هم برای شرک خفی است، یعنی از غیر خدا استمداد بطلبد و دل به غیر خدا ببندد و غیر خدا را دوست بدارد و دوستی اش، دشمنی اش برای غیر خدای متعال باشد؛ برای غیر خدای متعال بکند یعنی کاری را که برای خدای متعال انجام می دهد، دوست داشته باشد دیگران ببینند و بشنوند. لذت می برد از اینکه دیگران از او تعریف بکنند. همه اینها، انذارهایی است که به ما دادند و گفتند اینها مانع توحید و نجات می شود. ممکن است خدای متعال ببخشد و به بهشت هم بروید، ولی به لقاء الله نمی رسید. شرک خفی مانع لقاء الله است و اگر می خواهید به لقاء الله برسید شرطش این است که «وَ لا یشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»(کهف/۱۱۰). این هم یک قسم از شرک که انذار کردند؛ ولی در این خلاصه نمی شود.

سوال این است که وقتی ما را به توحید دعوت می کنند و می گویند خدا را بپرستید؛ ما چطور خدا را بپرستیم و چطور به مقام توحید برسیم و از شرک آشکار و خفی نجات پیدا بکنیم. همین طور که دعوت به توحید، در پایان، دعوت به ولایت نبی اکرم و اهل بیت، دعوت به انبیاء است؛ این طرف هم انذاری که می کنند و از شرک پرهیز می دهند و می فرمایند که غیر خدا را عبادت نکنید در نهایت بازگشت به این امر دارد که از اولیاء طاغوت و از آنهایی که اقامه کفر می کنند، از آنهایی که فرهنگ شرک را در جهان احیاء می کنند. اجتناب کنید. آنها هستند که فرهنگ شرک را در عالم احیاء می کنند. از نظر قرآن آنها شرک و کفر را بپا می کنند و اگر توانستند، شرک و کفر جلی را به پا می کنند و آشکارا ادعا می کنند «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى»(نازعات/۲۴) یعنی من پروردگار اعلای شما هستم و اگر این را نتوانستند، فرهنگ شرک را احیاء می کنند و مردم را متوجه و مشغول به دنیا و متکی به اسباب می کنند. نظام تربیتی ایجاد می کنند که در آن انسان ها متعلّق به دنیا می شوند، مردم را به اهواء تحریک می کنند.

از منظر قرآن، آن جریان و فضایی که شرک و کفر، اعم از شرک و کفر خفی را احیا می کند و تدبیر بسیار پیچیده و تاریخی هم دارد برای اینکه این شرک، در جامعه بشری برقرار بشود و برقرار بماند و انسان ها مشرک بشوند، جریان دستگاه باطل است و اصل شرک و کفر همان دستگاه باطل است که باید این بساط جمع بشود و تا این بساط جمع نشود، خداپرستی در عالم اتفاق نمی افتد. اینکه انبیاء با اولیاء طاغوت و شیاطین، درگیر می شدند نکته اش همین بود. انبیاء آمده بودند توحید را اقامه بکنند. در روایات ما هست که از زمان حضرت نوح، درگیری شروع می شود. ممکن است گفته شود که چرا درگیر می شوند؛ خب آمدند توحید را اقامه کنند؛ به مردم بگویند، مردم هم موحد می شوند. این طور نیست. جریان کفر، یک جریان عینی است، برنامه ریزی می کند و تدبیر پیچیده ای دارد، امکاناتی را خدای متعال به اندازه ای که حکمت اقتضاء می کند در اختیار آنها قرار داده و آنها با یک برنامه پیچیده، بساطی را بپا می کنند و فرهنگ کفر و دنیا پرستی را احیاء می کنند. این کفر، چیزی است که ما با آن مواجه هستیم و همین را انسان باید به خوبی بشناسد. اگر این را شناختیم، تکلیف ما نسبت به آن روشن می شود.

در قرآن آیاتی است که یک جریانی را معرفی می کند که گاهی از آن به جریان اولیاء طاغوت تعبیر می کند «اللَّهُ وَلِی الَّذینَ آمَنُوا یخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»(بقره/۲۵۷)؛ یعنی در مقابل ولایت الله، یک دستگاه دیگری را خدای متعال معرفی می کند که آن هم یک دستگاه ولایت است و سرپرستی می کند و مدیریت می کند. آنهایی که سرپرستی و مدیریت و ولایت آنها را قبول می کنند، اولیای طاغوت آنها را از نور به سمت ظلمات خارج می کنند، یعنی آنها را از بهشت به سمت جهنم می برند. این دیگر یک گزاره و یک تعریف و یک کتاب و یک کتابخانه نیست. یک اولیائی هستند که تدبیر و سرپرستی می کنند. در تدبیرشان سیر از نور به وادی ظلمات هست که یک سیر بسیار پیچیده ای است.

در بیان قرآن وجود مقدس نبی اکرم مَثَل نور الهی هستند و هدایت الهی در ایشان متمثّل می شود. جریان هدایت ایشان در عوالم به صورت مشکات و چراغدانی تجلی می کند. بعد هدایت نبی اکرم، نور نبی اکرم در خانه های انبیاء و اوصیاء می آید «فی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یذْكَرَ فیهَا اسْمُهُ»(نور/۳۶) و حاصل این خانه ها این است که اگر کسی وارد خانه های نبی اکرم شد، وارد بیت ائمه و انبیاء شد و دنبال روی انبیاء را کرد و همه قوای خودش را عقلش، حسش، قلبش را ذیل ولایت انبیاء آورد، این آدم، نورانی می شود، اهل ذکر می شود و به اخلاص می رسد و همه زندگی اش عبادت خدا می شود چنانچه قرآن هم این افراد را اینگونه توصیف می کند «لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ»(نور/۳۷). نورانیت یعنی همه وجودش رو به حضرت حق می شود. همه کارش عبادت خدای متعال است یعنی بازارش و حتی آشپزخانه خانه اش هم مسجد می شود.

در مقابل یک جریان دیگری را قرآن نام می برد «أَوْ كَظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجِّی»(نور/۴۰). می فرماید کفار، عمل شان مِثل یک ظلمات در عمق یک دریای طوفانی مواجی است که امواج آن بر فراز هم هستند، بر فراز او هم یک ابر تیره است. این یک جریان حقیقی است و واقعاً هر ولی طاغوتی که می آید به دنبال ولی بعدی، یک جریان ظلمت بر فراز ظلمت قبلی است و ظلمت را افزون می کند، می شود ظلماتِ متراکم یا به فرموده قرآن «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ»(نور/۴۰). مومنین هم حتی اگر گرفتار این فضای ظلمانی بشوند، دیگر نمی توانند خودشان را بشناسند؛ زیرا انسان اگر اسیر حجاب ظلمت اولیاء طاغوت شد و در زیر چتر این ظلمات قرار گرفت ولو مومن هم باشد دیگر از امکانات خودش محروم می شود و نمی تواند قیامتش را ببیند؛ نمی تواند عالم گذشته اش را ببیند؛ نمی تواند توانایی ها و استعدادهای خودش را ببیند. خودش را فقط در حد غرایز و در حد دامن می بیند.

مرحوم نراقی در مقدمات مباحث اخلاقی شان در معراج السعاده وقتی بحث معرفت نفس را مطرح می کنند می گویند: خیلی از آدم ها درکی که از نفس خودشان دارند، در حد قوا و تمنیات مادی شان است و اگر بگویی خودت را تعریف کن، چیزی غیر از این از خودش نمی شناسد. از آن فطرت و سرّ الهی و آن گوهر ربانی و لبّ اصلاً خبری ندارد. علت هم برای فضای اولیاء طاغوت است. وقتی آنها فضا را تاریک می کنند و غفلت و إعراض از خدای متعال ایجاد می کنند، نتیجه اش می شود «نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ»(حشر/۱۹). آدم، واقعیت وجودی خودش که آینه حضرت حق و آیه الهی است، نمی بیند. اگر کسی آن حقیقت وجودی خودش را فهمید، فقر خودش را به حضرت حق می فهمد و غنای حضرت حق را احساس می کند؛ اما اولیای طاغوت جلوی آن را پرده می اندازند و آدم، آن حقیقت را نمی بیند و از خودش یک درک غلط پیدا می کند.


پی نوشت ها:

(۱) الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏۲، ص: ۴۱۵

(۲) تفسير العياشي، ج‏۲، ص: ۳۵۲


  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر