دختر خورشید و ماه زهره ی زهرا

دختر خورشید و ماه زهره ی زهرا
آنکه کرامات او گذشته ز احصا
هم شرفش بگذرد ز عرش الهی
هم نسبش می رسد به سید بطحا
پاک و مبرا ز هرچه رجس و پلیدی است
آنکه ز آلودگی است پاک مبرا

زهره مخوانش که گشته زهره کنیزش
دخت مخوانش که گشته ام ابیها
سنگ صبورش نبی راضی مرضی
محرم رازش علی عالی اعلی
چادر بانوی آب خاکی گشته
ننگ به گردون و خاک بر سر دنیا
تربت پاکش نهان ز دیده ی مردم
چون شب قدری نهفته در سه شب احیا
پنج بود نوبت نماز و ندانند
خلق کدامین نماز باشد وسطی
گر نود و نه بود اسامی باری
هست یکی زین میانه اعظم و عظمی
آسیه را شد سپید ناصیه از تو
پیش تو آورده عذر مریم عذرا
خفت به خون از غم صبیه ی طاها
چشم صفورا و هر دو دیده ی سارا
از پی دستاس تو است چرخش گردون
زینت نعلین تو است گنبد مینا
غایت خلقت تویی و جمله بهانه است
قصه ی سیب و بهشت و آدم و حوا
سوره ی کوثر به نام تو است مزین
آیه ی تطهیر شد ز نام تو معنا
بسته به یک آه تو است دنیی و عقبی
ای به فدای دمت هزار مسیحا
ره نبرد در بهشت روز قیامت
هرکه تو بر نامه اش نکرده ای امضا
بهر نگهبانی از تو عرش فراهم
بهر پذیرایی از تو خلد مهیا
حب تو جنت شده است و بغض تو دوزخ
ای به قیامت معاندان تو رسوا
سوی تو آید رسول روز تحدی
سمت تو گردیده قبله لیله الاسری
کیست به غیر از تو با علی مترادف
غیر علی کیست با تو همسر و همتا
گر بکند زخم تو بر کوه تجلی
دود برآید همی ز سینه ی سینا
میل مداواش نیست آنکه به عمری
کرده به زخم عمیق خویش مدارا
خوب شد آن زخم را ندید اسد الله
تا نشود در زمین قیامت کبری
شکر خدا که ندید صورت نیلی ت
تا نتکاند به تیغ ،گرد ز دریا
از علی ار رو نمی گرفتی آن شب
چشم ،کسی برنمی گشود به فردا
وای اگر نام ذوالفقار بیاید
کیست که بر تن نگاه دارد سر را
حیدر و صفدر امیر قلعه ی خیبر
آنکه محابا نکرده از صف اعدا
حکم خداوند بود آنکه نشد باز
شهر مدینه بدل به عرصه ی هیجا
زانکه علی را ز زخم نیست هراسی
نیست علی را ز تیغ هرگز پروا
هیچ شنیدی و دیده ای که بترسد؟
برتر از او دیده و شنیده ای آیا؟
سید و مولا و میر هر دو جهان است
آنکه علی را گرفته سید و مولا
شب شد و وقت وداع می رسد اکنون
می رود از دست آن صدیقه ی کبری
می رود از دست تا که دین خداوند
ماند برجای و بر نیافتد از پا
دست حسین و حسن به دست علی داد
بر سر زینب کشید دست تسلا
رفت و جهانی فکند بر غم هجران
رفت و مرا حل نگشته ماند معما
در همه گیتی نگشته مثل تو تکرار
در همه عالم نشد شبیه تو پیدا
جان جهانی فدای آنکه شبانه
بر سر سجاده اش نشسته شکیبا
خیر طلب می کند ز فرط محبت
در حق همسایگان ز قادر یکتا
روزه گرفت و سه بار نان خودش را
داد به درویش مستمند ز تقوا
آنکه به سائل دهد لباس عروسی ش
چشم ندارد به رخت اطلس و دیبا
سایه ز همسایگان بگیر که اینان
مشتی رندند و پست و جوقی غوغا
قدر تو همسایگان کجا بشناسند
حیف طلا که کنیش خرج مطلا
حیف از آن کشتی نجات که عمری
خاطرش آزرده گشته است ز نکبا
حیف از آن کشتیی که پهلو گیرد
از ستم موجها به صخره ی صما
فاطمه خود فاطمه است من چه بگویم
اسم تو تنها به اسم تو است مسمی
سایه ی طوبی کجا و درک حضورت
سایه بیانداختی تو بر سر طوبی
گر تو نباشی به حشر چشمه ی کوثر!
ماء معین هست لیک نیست گوارا
در حد ما نیست مدح نام تو کردن
مدح تو گوید مگر خدای تعالی
ما نتوانیم حق وصف تو گفتن
"با همه کروبیان عالم بالا"
از پس مدح تو برنیامده جبریل
ماها بر ما مگیر لکنت ما را
ماها بر ما ببخش گر که نبوده است
چامه ی مان چون حدیث نغز تو شیوا
کس نشد از بر ورا اگرچه به ظاهر
هجده بیت است آن قصیده ی غرا

دانلود فایل صوتی

  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر