سماع خون فشان

نذر عابس ابن ابی شبیب شاکری :

سماع خون فشان

در رجزهای تو پژواک دعای جوشن است
چاک از آن گلچرخ رنگین بر تنت پیراهن است

در سماع خون فشانت گفت دشمن با هراس:
مست این‌سان ار کدامین باده مرد افکن است؟!

"پیرهن چاک و غزلخوان" می‌روی تا قتلگاه
پیرهن چاک و سر افشانی به وجه احسن است

پیرهن چاک و رجز خوان،آخر این پیر از کجاست؟
از کجای بیشه تازان این یل شیر اوژن است؟!

عقل آن دم گفت: این جامه درانی‌ها چرا
عشق گفت :اینجا خموش او از شهیدان من است!

از خروش خصم بشنو کیست این سرو رشید
این شقایق جامه آخر از کدامین گلشن است؟

کو چکاچاک دگر از تیغ ها در معرکه
بعد از آن هنگامه در حیرت تمام دشمن است

نعره هل من مبارز مانده بی پاسخ تو را
لشکر از هر سو گریزان رو به سوی مکمن است

کس نمی‌آید به جنگ تن به تن، یاللعجب!
تابه دستت تیغ همچون تندری بنیان کن است

آی بگریزید از میدان! کسی فریاد کرد
ای بسا سرها که با تیغ تو افشان از تن است

سنگ بارانش کنید ای قوم از هر سو که او
در هجوم این همه شمشیر، سد آهن است

جوشن و خود و کلاه آن سوتر افکندی به شور
خصم را از برق تیغت شعله‌ها بر خرمن است

عابسی و جلوه عباس داری در نبرد
آری این شور دگرگونت، دلیلی متقن است

پشت سر، یکسر عطشناک اهل بیت آینه
پیش رو، صف در صف اما تیره اهریمن است

شب شکاری ای سفیر سربدار کربلا!
بر زمین، خون مبینت آیه‌هایی روشن است

از ازل سرخ ست اوراق شهادت نامه ات
بر سپهر این ظهر غربت، خون فشان پرویزن است

بر افق‌های شهود آیینه گردان تواند
پیش چشمانت بر آن سوها پیاپی روزن است

عاجزم از شرح آن شور سر افشانی ببخش
از چنان وصفی زبان شوق، یکسر الکن است

محمدحسین انصاری نژاد

 

  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر