مجلس تنهایی (4)

مجلس تنهایی

فاطمه شهیدی

 مجلس چهارم ...

"مردی كه سود نداشت1"
"فایده، كلمه ای این همه بی معنی نشده بود كه ظهر آن روز شد".
مرد گفت: "پسر رسول! با تو عهد كرده بودم تا فایده دارم بمانم".
پسر رسول نشسته بود كنار تن خونی آخرین نفری كه رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاك و عرق بود.
مرد گفت: "تنها دو تن از یارانت مانده اند، پایان معلوم شده".
پسر رسول چیزی نگفت.
صدای مرد آهسته تر شد: "در ماندن من سودی نیست آقا! بگذارید بروم".
پسر رسول سر بلند نكرد. فقط گفت:‌ "كاش زودتر رفته بودی".
لحنش ناگهان نگران شد:
"اسبی نمانده از این سپاه عظیم چه طور پیاده می گذری؟"
از همان جا كه نشسته بود، كنار تن خونی آخرین یار، دید كه مرد سود و زیان، اسبش را پیش تر لابه لای خیمه ها پنهان كرده. دید كه مرد سوار شد و دید كه دور شد....
---------------------------------------------------------
1.ضحاك ابن قیس مشرقی

امام حسین(ع)، مصلح غیور و انسان ضدّ غرور

امام حسین(ع)، مصلح غیور و انسان ضدّ غرور

آیت‌الله مجتبی تهرانی

جلسه چهارم

حسین(علیه‌السلام) فریب اهل کوفه را نخورد
بنابر این، این‌طور نبود که حضرت ـ‌نعوذبالله‌ـ فردی فریب خورده بر اثر بی‌خبری باشد. چون بعضی‌ها به من گفتند که چه شد؟ مگر حضرت نمی‌دانست؟ گفتم نخیر شماها نمی‌دانید. من هم از نوشته‌ها و هم از گفتارها مطّلع هستم. این هم که گاهی بعضی می‌گویند حضرت فریب اهل کوفه را خورد، اشتباه است. ـ‌إن‌شاءالله‌ـ تسامح می‌کنند و مُغرض نیستند. آقا این حرف را نزنید. این حرف‌ها صحیح نیست، حالا از هر دهانی بیرون بیاید فرقی نمی‌کند. با همه اینهایی که من جلسه گذشته گفتم، معلوم می‌شود این حرف‌ها صحیح نیست. این حرف، حرف بسیار زشتی است که کوفیان امام حسین را فریب دادند.
می‌خواهیم شعور پیدا کنیم و حسین(علیه‌السلام) را بشناسیم
من مکرّر گفته‌ام که می‌خواهم جواب‌گوی خیلی از این مسائل باشم. این جلسات باید معرفتی باشد. می‌خواهیم شعور پیدا کنیم و امام حسین را واقعاً بشناسیم. این مسائل مربوط به امام حسین(علیه‌السلام) و مجالس ایشان، گره‌گشا است و اجرها و ثواب‌ها، اینها همه سرجای خودش است، امّا بالاتر از همه اینها شعور پیدا کردن نسبت به حق ائمه(علیهم‌السلام) به خصوص حسین(علیه‌السلام) و حرکت او است.

ماه نی

ماه نی

امیر حسین مدرس

دانلود

فتح خون4

فتح خون

سید مرتضی آوینی

فصل چهارم: قافله عشق

 راوی

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آن‌چه فرموده‌اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می‌لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می‌سازد.

... و تو، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده‌ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت، پای به سیاره زمین نهاده‌ای، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می‌كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده‌ات بگشایی و از خود و دل‌بستگی‌هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكانِ ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید، قافله در راه است. می‌گویند كه گناه‌كاران را نمی‌پذیرند؟ آری، گناه‌كاران را در این قافله راهی نیست... اما پشیمانان را می‌پذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است، و اگر نبود باب توبه‌ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در این برهوت گم‌گشتگی وا می‌ماند.

«زهیر بن قَین بَجلی» را كه می‌شناسید! مردانی از قبیله «بنی فزاره» و «بجیله» گویند: «آن‌گاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم.» آن‌ها می‌گویند كه: «ما را ناگوارتر از آن‌كه با او در جایی هم منزل شویم، هیچ‌چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود.» «ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم. بر سفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده‌ای از جانب حسین علیه السلام آمد و سلام كرد و با زهیر گفت: ‌ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آن‌چه را كه در دست داشتیم، ‌انداختیم و خموش نشستیم،‌ آن‌چنان كه گویا پرنده‌ای بر سر ما لانه ساخته است.» «ابی مخنف » گوید: از «دَلهم» دختر «عمرو» كه همسر زهیر بود، این‌چنین روایت شده است:‌ «من به زهیر گفتم: ‌آیا فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را دعوت می‌كند و تو از رفتن امتناع می‌ورزی؟ سبحان الله! بهتر نیست كه به خدمتش بروی، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت، اما دیری نگذشت كه با چهره‌ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه‌اش را بكنند و راحله‌اش را نزدیك امام حسین علیه السلام برند. آن‌گاه مرا گفت كه تو را طلاق می‌گویم؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست، ‌چرا كه نمی‌خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده‌ام كه به حسین علیه السلام بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم. سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده‌هایش واگذاشت تا مرا به خانواده‌ام برساند... آن‌گاه به یارانش گفت: از شما هر كه می‌خواهد، مرا پیروی كند، ‌و اگر نه، این آخرین دیدار ماست. بگذارید تا حدیثی را از سال‌ها پیش، آن‌گاه كه در سرزمین «بَلَنجَر» از بلاد خزر نبرد می‌كردیم برای شما نقل كنم... از سلمان فارسی، ‌كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید، فرمود: اگر امروز این‌چنین خشنود شده‌ای، آن‌روز كه سرور جوانان آل محمد صلی الله علیه و آله را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی، تا كجا خشنود خواهی شد؟ یاران! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می‌كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم.» و از آن پس، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست. «عبدالله» پسر «سلیم» و «مذری» پسر «مشمعل» كه هر دو از طایفه «بنی اسد» بوده‌اند، گفته‌اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع‌تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید. شتاب كردیم و چون در منزل «زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی علیه السلام به بیراهه زد تا با او رو در رو نشود. امام كه ایستاده بود تا او را ببیند، دل از او برید و به راه افتاد. ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم. از قبیله‌اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم: «در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد: «من كوفه را ترك نكردم مگر آن‌كه دیدم كشته‌های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می‌كشند.» بازگشتیم وهم‌پای كاروان امام آمدیم تا شام‌گاهی كه درمنزل «ثعلبیه» فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم: «رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم .»