امام حسین(ع)، مصلح غیور و انسان ضدّ غرور9

امام حسین(ع)، مصلح غیور و انسان ضدّ غرور

آیت‌الله مجتبی تهرانی

جلسه نهم

... بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ...
«الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا»1

شیوه اصلاحی امام حسین علیه‌السلام: اصلاحِ روش برای اصلاحِ بینش
تعبیری که در وصیّت‌نامه امام حسین علیه‌السلام بود که در مدینه به برادرش محمّد بن‌حنفیّه نوشت و حرکت کرد، این بود که: «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی».[۲] جلسه گذشته عرض کردم که اصلاح دو گونه است؛ اصلاح ظاهری و اصلاح باطنی. امام حسین علیه‌السلام به هر دو نوع اصلاح نظر داشت. البته اصلاح ظاهری بر اصلاح باطنی مقدم است؛ به این معنا که اصلاً اصلاح ظاهری زمینه‌ساز اصلاح باطنی است. لذا حضرت بلافاصله بعد از آنکه فرمود می‌خواهم امّت را اصلاح کنم، اوّل مسأله امر به معروف و نهی از منکر را مطرح فرمود. چرا؟ چون امر به معروف و نهی از منکر اصلاح ظاهری است.

امام حسین به دنبال این بود که هم «روشِ رفتاری» به امّت اسلامی بدهد و هم «بینشِ درونی» برای تشخیص حق از باطل بدهد. اگر این بینشِ درونی بیاید، دیگر انسان مغرور نمی‌شود و فریب هم نمی‌خورد. امّا حضرت اوّل روشِ رفتاری را مطرح می‌کند. چون تا روشِ رفتاری نباشد، بینشِ درونی برای انسان حاصل نمی‌شود. جلسه گذشته کلمات استادم[۳] ـ‌رضوان الله تعالی علیه‌ـ را هم نقل کردم که ایشان هم می‌فرماید تا انسان مؤدّب نشود به آداب شریعت، یعنی تا احکام ظاهری را عمل نکند، به آن بینش معنویِ درونی نخواهد رسید. اصلاً گام اوّل این است.
علّت تقدّم اصلاحِ روش بر اصلاحِ بینش
حالا دلیلش را می‌خواهم عرض کنم. انسان مجموعه‌ای از قُوا است؛ یعنی «عقل» دارد، «شهوت» دارد، «غضب» دارد، «وهم» دارد. اینها قُوای رئیسه‌ای است که در انسان هست. هر کدام از این قُوا کارکرد خاصّ خودشان را دارند. قوّه عقل باید حاکم بر مجموعه قُوای حیوانی باشد. چون اگر بنا باشد انسان از شهوت و غضب و وهم به طور گسترده و افسارگسیخته بهره‌گیری کند و اینها هیچ کدام مهاری نداشته باشند و مثل یک حیوان عمل کند و مانعی ارادی بر سر راه آنها نباشد، اینها بر سر راه عقل مانع می‌شوند و موجب می‌شوند انسان نتواند تعقّل صحیح داشته باشد. یعنی شهوت و غضب و وهم جلوی تعقّل صحیح انسان را می‌گیرند. ولی اگر اینها مثل حیواناتی که به آنها دهنه می‌زنند مهار شوند، اینجا است که آن راکب، یعنی آنکه روی این حیوان نشسته است، می‌تواند خوب تصمیم‌گیری کند.
مهارِ شرع بر حیوانِ نفس
مهاری که در اینجا مطرح است، مهار «شرع» است. یعنی همین آداب و احکام ظاهری است که این قُوای حیوانی را مهار می‌کند و به عقل کمک می‌کند که بر آنها مسلّط شود. عمل به این احکام شرعی جلوی شهوت افسارگسیخته و غضب افسارگسیخته را می‌گیرد و این حیوان را مؤدّب به آداب شرع می‌کند. اینکه استاد ما هم فرمود «ظاهر شریعت» مُرادشان همین است. تازه اینجا است سرِ عقل می‌آیی! تازه اینجا است که می‌توانی تفکّر صحیح داشته باشی. اینجا است که می‌توانی حق را از باطل تشخیص دهی. امیدوارام که این مقدّمه برای شما گویا بوده باشد.
سرگردانی روح بین عقل و هواهای نفسانی
روایتی از علی(علیه‌السلام) را می‌خوانم که حضرت فرمودند: «الْعَقْلُ صَاحِبُ جَیْشِ الرَّحْمَنِ»؛ عقل همراه لشکر الهی است. یعنی هم‌گام با آن بُعد معنوی انسان است. «وَ الْهَوَى قَائِدُ جَیْشِ الشَّیْطَانِ»؛ هوای نفس، یعنی همان شهوت و غضب و قُوای حیوانی، راهبر لشکر شیطان است. «وَ النَّفْسُ مُتَجَاذِبَةٌ بَیْنَهُمَا»؛ روح انسان هم هنگام تصمیم‌گیری بین این دو قرار گرفته است. «فَأَیُّهُمَا غَلَبَ کَانَتْ فِی حَیِّزِهِ».[۴] یعنی هر یک از عقل و هوا که بر دیگری غلبه کند، روح تحت سلطه همان قرار می‌گیرد. اگر عقل بر هوا چیره شد، قهراً روح تحت سلطه او قرار می‌گیرد؛ امّا اگر شهوت و غضب بر عقل غلبه کرد، نفس انسان هم در اختیار قُوای حیوانی‌اش قرار می‌گیرد. اینجا راکب و مرکوب داریم؛ اگر راکب بتواند این مرکبِ نفس را مهار کند، او است که غلبه کرده و بر این حیوان سوار شده است؛ امّا اگر نتوانست، این حیوان نفس است که ؟بر عقل مسلّط می‌شود. یعنی ماجرا وارونه و سر و ته می‌شود!
«تقوا» ثمره عمل به آداب ظاهری شریعت؛ «بینش» ثمره تقوا
این مطلب را در قرآن هم داریم. وقتی انسان مؤدّب شد به آداب ظاهری شریعت، آنجا است که سرِ عقل می‌آید. کسانی که مؤدّب به آداب ظاهری شریعت هستند، یعنی حرام را ترک می‌کند و عمل به واجب می‌کنند، یکی از آثارش این است که «ملکه تقوا» در آنها حاصل می‌شود. تقوا یک ملکه است؛ من در گذشته به‌طور مفصّل درباره تقوا بحث کرده‌ام. تقوا ملکه حاصله از «ایمان مستمرّ» و «عمل مکرّر» است. وقتی به‌طور مکرّر واجبات را انجام ‌می‌دهی و ترک محرمات می‌کنی، یک ملکه قُدسی درونی پیدا می‌شود که اسم آن را «تقوا» می‌گذارند. این ملکه قُدسی که حاصل شد، آن وقت می‌توانی بین حق و باطل فرق بگذاری. قرآن کریم می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً».[۵] ای کسانی که ایمان آورده‌اید، تقوای الهی پیشه کنید تا خدا به شما بینش و قدرت تشخیص حق از باطل عطا کند. پس چه کسی می‌تواند تمییز بین حق و باطل بگذارد؟ چه کسی می‌تواند بینش پیدا کند؟ آن کس که اهل تقوا باشد.
اصلاح ظاهری امّت، زمینه‌ساز اصلاح باطنی آن می‌شود
امام حسین(علیه‌السلام) خیلی دقیق دارد عمل می‌کند. می‌گوید من می‌خواهم امّت جدم را اصلاح کنم؛ هم از نظر ظاهر در سطح جامعه، هم از نظر باطن که بتوانند بین حق و باطل تمییز بدهند. امّا این اصلاح امّت یک روند خاص دارد. لذا بلافاصله بعد از این جمله که در وصیّت‌نامه‌اش نوشته بود: «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی» می‌فرماید: «أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْکَر». اوّل اصلاح ظاهری امّت در سطح جامعه را مطرح می‌فرماید. حضرت می‌خواهد اوّل جلوی این لااُبالی‌گری‌ها را بگیرد. می‌فرماید وقتی جلوی این لااُبالی‌گری‌ها را گرفتم و مهار شد، آنجا است که این امّت سرِ عقل می‌آیند و خودشان می‌توانند حق را از باطل تشخیص دهند.
لذا شما دقّت کنید در این خطبه‌ای که حضرت فرمود: «أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى الْحَقِّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ إِلَى الْبَاطِلِ لَا یُتَنَاهَى عَنْهُ».[۶] حضرت بحث حق و باطل را پیش می‌کشد. می‌فرماید آیا نمی‌بیند که به حق عمل نمی‌شود و از باطل نهی نمی‌شود؟ چرا حضرت چنین می‌فرماید؟ جهتش این بود که حضرت می‌دید آن قبلی‌ها ـ‌امثال معاویه‌ـ باز مقداری ملاحظه می‌کردند و ظواهر شریعت را رعایت می‌کردند؛ امّا این یزید که بر سرِ کار آمده، نه تنها اهل این نیست که جلوی لااُبالی‌گری را بگیرد، بلکه خودش رأس لااُبالی‌ها و سرآمد لاابالی‌ها است. لذا همان اوّل کار حضرت به مروان بن‌حکم چه گفت؟ فرمود: «وَ عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ»؛[۷] یعنی اگر یک چنین آدمی در رأس حکومت قرار بگیرد، فاتحه اسلام را باید خواند. حضرت دید با روی کار آمدنِ یزید کار به جایی می‌رسد که معروف و منکر جابه‌جا می‌شوند. یعنی در سطح جامعه معروف، منکر می‌شود و منکر، معروف می‌شود. امام حسین به این نکته توجه داشت که فرمود می‌خواهم امّت را اصلاح کنم.
اصلاحِ فردی هم متوقّف بر عمل به ظواهر شرعی است
البته راجع به فرد هم همین است؛ هر کس بخواهد قوّه تمییز حق از باطل پیدا کند، راهی جز این ندارد. اوّل باید خودت را مؤدّب کنی به آداب اسلامی؛ یعنی واجبات را عمل کردن و ترک محرّمات کردن و مدّتی به این شیوه ادامه دادن تا آنجا که ملکه تقوا حاصل شود. وقتی ملکه قُدسی تقوا حاصل شد، نورانیّت درونی هم می‌آید و خدا هم دستت را می‌گیرد و حق را از باطل تمییز می‌دهی و به چه کنم، چه کنم هم نخواهی افتاد.
کارِ عملی بر کارِ فرهنگی مقدّم است
این را هم بدانید که اینهایی که می‌گویند ما بدون رعایت آداب ظاهری به حق می‌رسیم، اینها به تعبیر امام ـ‌رضوان الله تعالی علیه‌ـ آدم‌های جاهلی هستند. این حرف‌ها هم از روی جهل و نفهمی‌شان است. برای رسیدن به حقیقت راهی جز عمل به شریعت نیست؛ اصلاً و ابداً. این‌طور نیست که کسی بتواند بدون مؤدّب شدن به آداب ظاهری شرعی به این مقام برسد. این روشی است که در اسلام بوده و جزء معارف ما است. حالا اخیراً اسم آن جنبه بینشی را «کار فرهنگی» می‌گذارند؛ نخیر، کارِ عملی مقدّم بر کارِ فرهنگی است. اگر می‌خواهی کار فرهنگی اثر کند و جامعه بینش اسلامی پیدا کند، باید بروی سراغ اینکه روش رفتاری بدهی و کارِ عملی کنی. وگرنه فاتحه کار فرهنگی را باید بخوانی! چون بدون کارِ عملی و روش رفتاری دادن، یک گوش در است و دیگری دروازه! پس این حرف‌ها بگذارید کنار؛ امام ـ‌رضوان الله تعالی علیه‌ـ می‌گوید اینها حرف‌های جاهلانه است که بعضی می‌زنند.
علّت سکوت اهل بصیرت در مقابل باطل
مطلب دیگر اینکه همه افراد جامعه که این‌طور نیستند که لااُبالی باشند؛ در همان زمان امام حسین(علیه‌السلام) هم در بین مردم افرادی بودند که حق را می‌شناختند، ولی جرأت نمی‌کردند از حق دفاع کنند. بله عدّه‌ای بودند که اینها بر اثر همین لااُبالی‌گری‌ها و امثال اینها مغرور و فریب‌خورده بودند و قوه تمییز حق از باطل را نداشتند؛ امّا یک عده این‌طور نبودند. اینها حق را می‌شناختند، ولی جرأت نمی‌کردند در مقابل باطل بایستند. هنر و عظمتی که حسین(علیه‌السلام) داشت این بود که هم حق را تشخیص داد و هم پای حق ایستادگی کرد.
حالا من این را روایت از پیغمبر اکرم را می‌خوانم که فرمودند: «ألَا لَا یَمنَعَنَّ رَجُلاً مَهَابَةُ النَّاسِ أن یَتَکَلَّمَ بِالحَقِّ إذَا عَلِمَه ألَا إنَّ أفضَلَ الجِهَادِ کَلِمَةُ حَقٍّ عِندَ سُلطَانٍ جَائِرٍ».[۸] هان آگاه باشید، ترس از مردم مانع نشود شخص را از اینکه حق را بگوید آنگاه که آن راتشخیص می‌دهد. حق را می‌داند، امّا می‌ترسد بگوید. از چه کسی می‌ترسد؟ از مردم؛ «مَهَابَةُ النَّاس». «مَهابت» یعنی ترس و بیم و وحشت. یعنی به جهت بیم از مردم حق را نمی‌گوید. بلافاصله حضرت می‌فرماید آگاه باشید که بافضیلت‌ترین جهاد گفتار حق است نزد حاکم ستمگر.
نقش خفقان حاکم بر جامعه در سکوت اهل بینش
حالا می‌رویم سراغ آن زمان و جوّ حاکم بر آن زمان؛ بنی‌امیّه آن‌چنان در اجتماع فضاسازی و جوسازی کرده بودند و یک حالت خفقان به وجود آورده بودند که بعضی از آنهایی که بینش هم داشتند و حق را می‌توانستند تشخیص دهند هم جرأت دفاع از حق نداشتند. تا زمان عمر بن‌عبدالعزیز بود که علی(علیه‌السلام) را در نماز جمعه‌ها سَبّ می‌کردند. حتی نقل روایاتی از پیغمبر را منع کردند و کاری کردند که هر کسی نتواند نقل حدیث کند. همه گونه در جامعه جوّ خفقانی درست کردند که آنهایی که حق را می‌دانستند هم جرأت نمی‌کردند که بگویند. یعنی این‌گونه جوسازی شده بود که از ترس مردم و از ترس اینکه آنها را «هو» کنند، جرأت نمی‌کردند حق را بگویند. یعنی آنها با آن ابزارهای شیطانی‌شان تطمیع و تهدید و تحمیق‌، جامعه را چنان احاطه کرده بودند که آنکه حق را می‌داند جرأت گفتن حق را پیدا نکند.
نقش فضا شکنی امام حسین علیه السلام در اظهار حق
در چنین جوّ خفقان‌زده‌ای امام حسین چه کار کرد؟ حضرت فضاشکنی کرد. این خیلی مهم است. ایشان جَوشکنی کرد. یعنی آن فضا و آن خفقانی را که اینها درست کرده بودند که کسی جرأت نمی‌کرد حق را بگوید، حضرت آن جو را شکست. لذا بعد از امام حسین حرکت‌ها شروع شد. اگر آن جوشکنی نشده بود، این قیام‌ها و حرکت‌های بعدی هم پیش نمی‌آمد. این را هم بدانید که انسان اگر تحت تصرّف غضب یا شهوت قرار بگیرد، عقلش کار نمی‌کند؛ حتّی اگر قبلاً هم کار کرده بود و به حق رسیده بود و تشخیص داده بود، اگر عقلش تحت سیطره هواهای نفسانی باشد، جرأت نمی‌کند حق را بگوید. بنابر این، یک‌وقت هست می‌گویی فلانی بینش ندارد، امّا یک‌وقت می‌گویی بینش دارد، ولی جرأت ندارد بینشش را اظهار کند. اینها دو چیز است.
حق را بگو، هرچند تلخ باشد
یک روایت از سفارش‌های علی(علیه‌السلام) به امام حسین(علیه‌السلام) است که می‌فرماید: «یَا بُنَیَّ أُوصِیکَ بِتَقْوَى اللَّهِ فِی الْغِنَى وَ الْفَقْرِ وَ کَلِمَةِ الْحَقِّ فِی الرِّضَا وَ الْغَضَبِ».[۹] پسرم، یک‌وقت نکند مسائل نفسانی بر تو چیره شود و مانع بیان حق شود. اگر تقوا داشته باشی، همیشه عقلت بر شهوت و غضبت غلبه دارد.
روایت دیگر از امام باقر(علیه‌السلام) است که می‌فرماید: «لَمَّا حَضَرَتْ أَبِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ الْوَفَاةُ ضَمَّنِی إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ أَیْ بُنَیَّ أُوصِیکَ بِمَا أَوْصَانِی أَبِی حِینَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ»؛ امام باقر(علیه‌السلام) می‌گوید وقتی هنگام وفات پدرم زین‌العابدین(علیه‌السلام) رسید، من را به سینه‌اش چسباند و به من فرمود پسرم، می‌خواهم به تو یک سفارش کنم. آن همان سفارشی است که پدرم حین وفاتش به من فرمود. یعنی حسین(علیه‌السلام) هم روز عاشورا در آخرین لحظات به زین‌العابدین همین سفارش را فرموده است. «وَ بِمَا ذَکَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِهِ»؛ معلوم می‌شود که امام حسین هم این سفارش را از پدرش علی‌(علیه‌السلام) گرفته است. امّا آن وصیّت چه بود؟ فرمود: « أَیْ بُنَیَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ کَانَ مُرّاً».[۱۰] ای پسر من، پای حق بایست، گرچه تلخ باشد.
بینش فرمایشی و تحمیلی نیست
پس امام حسین به دنبال اصلاح امّت جدّش بود؛ اصلاح هم در دو بُعد ظاهری و باطنیِ امّت بود. اصلاحِ ظاهری هم مقدّمه اصلاحِ باطنی بود. یعنی حضرت هم می‌خواست روشِ رفتاری به جامعه بدهد و هم می‌خواست بعد از آنکه زمینه مُهیّا شد، بینش باطنی به آنها بدهد تا مردم خودشان حق را از باطل تمییز بدهند. این را بدانید که بینش فرمایشی و تحمیلی نیست. راه گم نکنید. اگر بدون روش رفتاری دادن بخواهی کار فرهنگی کنی و بینش بدهی، هر چه هم بگویی فایده هم ندارد. راه بینش‌دهی به جامعه همین است که عرض کردم و این جزء معارف ما است.
توسّل به باب الحوائج، حضرت ابوالفضل العبّاس علیه‌السلام
و اما می‌خواهم بروم سراغ توسّلم؛ من امشب که اینجا آمدم، خودم با حاجت آمدم. بعید می‌دانم در بین شما کسی باشد که حاجت نداشته باشد. می‌دانید که آن شخصیتی که در بین اولیای خدا باب‌الحوائج بودنش برجسته است و به تجربه رسیده است و شبهه‌ای در آن نیست، ابوالفضل(علیه‌السلام) است. همه حاجات فردی و اجتماعی، مادی و معنوی را در نظر بگیرید. آن‌قدر آقا است که هیچ را برنمی‌گرداند…
من جملات مقتل را می‌خوانم. مجلسی می‌نویسد: «أنَّ العَبَّاسَ لَمَّا رَأى وَحدَتَهُ أتَى أخَاهُ وَ قَالَ یَا أخِی هَل مِن رُخصَةٍ» ابوالفضل وقتی دید حسین تک و تنها مانده، آمد خدمت برادر و عرض کرد حالا اجازه می‌دهی من به میدان بروم؟ «فَبَکَى الحُسَینُ بُکَاءً شَدِیداً»؛ امام حسین سخت شروع کرد به گریه کردن؛ بعد به او گفت: «أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی»؛ تو علمدار منی؛ کجا می‌خواهی بروی؟ عبّاس به برادر عرض کرد: «قَدْ ضَاقَ صَدْرِی وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاةِ»؛ برادر، سینه‌ام تنگی می‌کند و از زندگی بیزارم. اجازه بده به میدان بروم. حسین(علیه‌السلام) فرمود: «فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاءِ»؛ حالا که چنین است، پس برو یک مقدار آب برای بچه‌ها تهیه کن…
ابوالفضل آماده شد؛ مشک را برداشت و سوار مَرکب شد. می‌نویسند چهار هزار مأمور اطراف شریعه را گرفته بودند. امّا عبّاس هر طور بود خودش را رساند و وارد شریعه فرات شد. دست‌ها را زیر آب برد؛ در مقتل می‌نویسد: «وَ أرَادَ أن یَشرِبَ المَاءَ»؛ یعنی خواست آب را بنوشد که «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین وَ أهلِ بَیتِه»؛ به یاد تشنگی برادر و خاندان برادر و آن بچه‌ها افتاد. «فَرَمَی المَاءَ مِن کَفِّهِ» آب‌ها را روی آب ریخت. مشک را پر از آب کرد و سوار مَرکب شد و حرکت کرد. بعد می‌نویسند: «وَ أحَاطُوا بِهِ مِن کُلِّ جَانِبٍ»؛ یعنی از چهار طرف به او حمله کردند. شمشیرزن با شمشیر آمده، نیزه‌زن با نیزه آمده، تیرانداز با تیر آمده، از هر طرف او را احاطه کردند.
می‌نویسند ابوالفضل دست راستش که قطع شد، صدایش بلند شد: «وَ اللهِ إن قَطَعتُمُو یَمِینِی إنِّی أُحَامِی أبَداً عَن دِینِی». بند مشک را به شانه چپ انداخت. طولی نکشید که دست چپ را نشانه رفتند؛ بند مشک را به دندان گرفت. می‌نویسند: «فَأتَاهُ سَهمٌ وَ أصَابَ القِربَةَ»؛ تیری آمد و به مشک خورد؛ آب‌ها سرازیر شد. اینجا بود که «فَوَقَفَ العَبّاسُ»؛ عبّاس ایستاد و دیگر به سمت خیمه‌ها نرفت. «وَ جَاءَهُ سَهمٌ آخَرُ فَوَقَعَ فِی صَدرِهِ»؛ یک تیر دیگر آمد و به سینه عبّاس خورد. در مقتلی می‌نویسد: «فَوَقَعَ فِی عَینِهِ الیُمنَی»؛ یعنی به چشم راستش خورد. کاری کردند که در مقتل می‌نویسد: «فَانقَلَبَ عَن فَرَسِهِ إلَی الأرضِ»؛ از بالای اسب به زمین آمد. «فَنَادَی یَا أخَا أدرِک أخَاکَ»؛ صدایش بلند شد برادر، به داد برادرت برس… حسین(علیه‌السلام) با عجله آمد؛ مواجه با چه صحنه‌ای شد؟… عبّاس هنوز در بدن روح داشت و با برادر صحبت کرد. گفت: «یَا أخَا مَا تُرِید»؛ برادر، حسین جان، حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ حسین(علیه‌السلام) گفت می‌خواهم تو را به خیمه‌ها ببرم. ابوالفضل گفت من را نبر به خیمه‌ها...


پی‌نوشت‌ها
[۱]. سوره مبارکه اعراف، آیه ۵۱
[۲]. بحارالأنوار ۴۴ ۳۲۹
[۳]. حضرت امام خمینی(ره)
[۴]. مستدرک‌الوسائل ۱۲ ۱۱۳
[۵]. سوره مبارکه انفال، آیه ۲۹
[۶]. بحارالأنوار ۴۴ ۳۸۱
[۷] . بحارالأنوار ۴۴ ۳۲۶
[۸] . کنزالعمّال، حدیث ۴۳۵۸۸
[۹] . بحارالأنوار ۷۴ ۲۳۸
[۱۰] . بحارالأنوار ۶۷ ۱۸۴

 

 

شعر خوانی در رثای حضرت علی اکبر

شعر خوانی در رثای حضرت علی اکبر

سید حمیدرضا برقعی

دانلود

مجلس تنهایی (9)

مجلس تنهایی

فاطمه شهیدی


majles9مجلس نهم ...
"مردی كه حساب بلد نبود ..."

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند: "آب بیاور" می شد سیاهی هایی كه دو سوی نهر، پشت درخت ها بودند بشمارد و حساب كند كه نمی شود.
شب پیش كه فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند، می شد كمی فكر كند قبل از اینكه سرشان داد بزند:"می گویید من در امانم، پسر فاطمه (س) در امان نیست؟".
زیرك و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تكیه كرد.
فقط پای برادرش كه به میان می آمد ...
---------------------------------------------------------
1. عباس ابن علی ابن ابیطالب (ع)


فتح خون9

فتح خون

سید مرتضی آوینی

فصل نهم: سیاره رنج

راوی
روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را كجا می‌توان آزمود، جز در میدان جنگ، آن‌جا كه راه هم‌چون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟... دین‌دار آن است كه در كشاكش بلا دین‌دار بماند، وگر نه، در هنگام راحت و فراغت و صلح و سلم، چه بسیارند اهل دین، آن‌جا كه شرط دین‌داری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.
رودررویی، نخست تن به تن بود و اولین شهیدی كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر كوفی. در زیارت‌الشهدای ناحیه مقدسه خطاب به او آمده است: «تو نخستین شهید از شهیدانی هستی كه جان‌شان را بر سر ادای پیمان نهادند و به خدای كعبه قسم رستگار شدی. خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالین تو آمد آن‌گاه كه به خاك افتاده بودی و گفت: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا. »
حبیب بن مظاهر كه همراه امام بر بالین مسلم بود گفت: «چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل می كند. اگر نمی دانستم كه لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می داشتم كه مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب گفت: «با این همه، وصیتی دارم» و با دو دست به حسین علیه السلام اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند: سلام علیكم بما صبرتم .
دومین شهیدی كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمیر كلبی» بوده است؛ آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه ای كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است كه در صحرای كربلا به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است. «مزاحم بن حریث» در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت كه نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد كه نافع بن هلال رسید و او را به هلاكت رساند.« عمروبن حجاج» كه امیر لشكر راست بود عربده كشید: «ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی در جنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رو در رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگ‌باران كنید از بین خواهند رفت.»
عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند. افراد تحت فرماندهی شمربن ذی الجوشن نافع بن هلال را محاصره كردند و بر سرش ریختند. با این همه، نافع تا هنگامی كه بازوانش نشكسته بود از پای نیفتاد. آن‌گاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمرسعد بردند. عمرسعد و اطرافیانش می انگاشتند كه می توانند او را به ذلت بكشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع بن هلال گفت: «والله من جهد خویش را به تمامی كرده ام. جز آنان كه با شمشیر من جراحت برداشته اند، دوازده تن از شما را كشته ام. من خود را ملامت نمی كنم، كه اگر هنوز دست و بازویی برایم مانده بود نمی توانستید مرا به اسارت بگیرید...» و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند.
آن‌گاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشكریان عمرسعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشكر چپ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قیس» با سواركاران... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه دیگر در چشم اهل حرم، جز گردبادی كه به هوا برخاسته بود و در میانه اش جنبشی عظیم، چیزی به چشم نمی آمد.
راوی
چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی، مردمانی هستند در سرزمین‌هایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آن‌جا بر كرانه فرات، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه، در مكه، مدینه، شام، یمن... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین... طوفان نوح همه زمین را گرفت، اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را در خود گرفته است. چه باید گفت با سبك‌باران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی این‌چنین هایل، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟
... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر از غیر، سر در مغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا. آیا جای ملامتی هست؟
آری، انسان امانت‌دار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه‌سان وجود. طوفان كربلا، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را در خود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست. انسان كشتی شكسته طوفانِ صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین. این‌جا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت، و امر تكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!
عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است. این‌جا در كربلا، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق، خون شهید.
عزره بن قیس كه دید سواران او از هر سوی كه با اصحاب امام حسین رو به رو می شوند شكست می خورند، چاره ای ندید جز آن‌كه «عبدالرحمن بن حصین» را نزد عمرسعد روانه كند كه: «مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز، چه می كشند از این عده اندك؟ ما را با فوج پیادگان كمان‌دار و تیرانداز امداد كن.»... و این گونه شد. عمرسعد «حصین بن تمیم» را با سواركارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یكایك در خون خویش فرو غلتیدند. دیری نپایید كه اسب ها همه در خون تپیدند و یلان، آنان كه از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشكریان شیطان حمله بردند. از «ایوب بن مشرح» نقل كرده اند كه همواره می گفت: «اسب حُر بن یزید ریاحی را من كشتم؛ تیری به سوی مركبش روانه كردم كه در دل اسب نشست. اسب لرزشی به خود داد و شیهه ای كشید و به رو در افتاد، و لكن خود حُر كنار جست و با شمشیر برهنه در كف، حمله آورد.» عمرسعد در این اندیشه حیله گرانه بود كه اصحاب امام را در محاصره بگیرد، اما خیمه ها مانع بود. فرمان داد كه خیمه‌ها را آتش بزنند و اهل حرم آل‌الله همه در سراپرده امام حسین علیه السلام جمع بودند. خیمه ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شمر نهیب زد كه آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر خیمه‌نشینانش بسوزانم. اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند و از خیمه بیرون ریختند. امام فریاد كشید: «ای شمر! این تویی كه آتش می خواهی تا سراپرده مرا با خیمه‌نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند!» «حمید بن مسلم» می گوید: «من به شمر گفتم: سبحان الله! آیا می خواهی خویشتن را به كارهایی واداری كه جز تو كسی در جهان نكرده باشد؟ سوزاندن به آتشی‌كه جز آفریدگار كسی را حقی بر آن نیست و دیگر، كشتن بچه‌ها و زنان؟ والله در كشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست كه مایه خرسندی امیرت باشد.» شمر پرسید: «توكیستی؟» و من او را جواب نگفتم. در این اثنا شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت: «من گفتاری بدتر از گفتار تو و عملی زشت‌تر از عمل تو ندیده ام. مگر تو زنی ترسو شده ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمر و یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه ها پراكنده ساختند و «ابی عزه ضِبابی» را كشتند. با كشتن او، یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه آن ده تن به شهادت رسیده بودند.
راوی
تن در دنیاست و جان در آخرت؛ یاران یكایك جان بر سر پیمان ازلی خویش نهاده اند و بال شهادت به حظیره القدس كشیده اند، اما پیكر خونین-شان، این‌جا، این سوی و آن سوی، شقایق های داغداری است كه بر دشت رسته است. تن در دنیاست و جان در آخرت، و در این میانه، حكم بر حیرت می رود... روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.
امام نگاهی به ظاهر كرد و نظری در باطن، و گفت: «غضب خداوند بر یهود آن‌گاه شدت گرفت كه عزیر را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آن‌گاه كه او را یكی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و هم‌چنان كه محاسن خویش را در دست داشت گفت: «والله آنان را در آن‌چه می خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن‌سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود: «آیا فریادرسی نیست كه به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر كسی نیست كه ما را یاری كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صدای گریه از خیمه سرای آل‌الله برخاست.
راوی
دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می-خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید. آن شوربختان خجل شدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به امانت گرفتند و از آن پس، هرجا كه آب از چشمی فرو ریخت و خاك سجاده نمازی شد و آتش‌دلی را سوخت و باد آهی شد و از سینه ای برآمد، این سخن تكرار شد. از خاكی كه طینت تو را با آن آفریده اند باز پرس؛ از آبی كه با آن خاك آمیخته اند، از آتشی كه در آن زده اند و از نفخه روحی كه در آن دمیده اند باز پرس، تا دریابی كه چه امانت‌داران صادقی هستند. تاریخ امانت‌دار فریاد «هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه‌دار آن... و از آن پس، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم. خورشید به مركز آسمان رسید و سایه ها به صاحب سایه پیوستند. امید داشتم كه قیامت برپا شود، اما خورشید در قوس نزول افتاد و سِفرِ زوال آغاز شد. «ابوثمامه» در سایه خویش نظر كرد كه جمع آمده بود و نظری نیز در آسمان انداخت و دانست كه وقت فریضه زوال رسیده است... شاید ترنم ملكوتی اذان مؤذن كربلا، «حجاج بن مسروق» را شنیده بود، از حظیره القدس، حجاج بن مسروق همه راه را هم‌پای قافله عشق اذان گفته بود، اما اكنون در ملكوت اذن حضور دائم داشت و صوت اذانش جاودانه در روح عالم پیچیده بود... لكن در عالم تن... این پیكر بی سر اوست، زیب بیابان طف. این‌جا بلال و حجاج وقت نماز اذان می گفتند، اما آن‌جا، تا بلال و حجاج اذان نگویند وقت نماز نمی رسد... تن در دنیاست و جان در آخرت، و در این میانه، حكم بر حیرت می رود.
ابوثمامه صائدی وقت زوال را یادآوری كرد. امام در آسمان تأملی كرد و گفت: «ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم.» لشكر اعدا آن همه نزديك آمده بودند كه صدای آنان را می شنیدند. حصین بن تمیم عربده كشید: «این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: «نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شراب‌خواران ابله قبول باشد؟!»
راوی
نماز، روح معراج نبی اكرم است، و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن‌سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر مي‌فروشد!
حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله ور شد و آن صحابی كرامت‌مندِ پیرِ عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه ای زد كه بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاك افتاد و یارانش او را از میانه در ربودند. حبیب سخت می جنگید و آنان را به خاك و خون می‌افكند كه دوره اش كردند و مردی از بنی تمیم ضربه ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه ای كه از كارش انداخت. «بدیل بن صُریم »‌ از مركب فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. حُصین بن تمیم او را گفت: «من در قتل او شریكم. سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشكر جولان دهم، تا بدانند كه من نیز در قتل او شركت كرده ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.» پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشكر جولان داد و بازگشت و سر را به بُدیل بن صُریم رد كرد. حُر بن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یك‌دیگر به دریای لشكر عمرسعد زدند تا امام و باقیمانده اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند. چون یكی در لُجّه حرب غوطه ور می شد دیگری می آمد و او را از گیرودار خلاص می كرد، تا آن‌كه پیادگان دشمن اطراف حُر را گرفتند و «ایوب بن مِشرَح خَیوانی» با مردی دیگر از سواران كوفی در قتل او با یك‌دیگر شریك شدند و یاران پیكر نیمه جان او را به نزد امام آوردند. امام با دست خویش خاك از سر و روی او می زدود و می فرمود: «تو به راستی حُرّی، همان سان كه مادرت بر تو نام نهاد؛ به راستی حُرّی، چه در دنیا و چه در آخرت.»
راوی
آن‌گاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث‌ آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه‌ها كه بر انسان نرفته بود.