مانده حسرت به دلم آه چه کنم ندیدمت آخر

مانده حسرت به دلم آه چه کنم ندیدمت آخر

مانده حسرت به دلم آه چه کنم ندیدمت آخر
عمرم رفت و خجلم آه چه کنم غم فراقت را
این جوانی می رود و آرزو دارم به خدا
وای اگر چشمم نشود لایق دیدار شما
اگر که چشم من چنیین گهنکار است
ببین پر از اشک است ببین عزادار است
امشب چشمان مرا گریه ی بی وقفه شست
اشک یکریز من از روضه ی عباس تو
تو خواندی و من آمده ام به روضه ی سقای حرم
مران مرا دیگر ، مران مرا از خیمه گهت
مگر نمی خواهد سپهت سیاهی لشکر ؟

شاعر : محمد مهدی سیار

فایل صوتی: حاج میثم مطیعی

و خدا خواست که از هر بشری سر بشود

و خدا خواست که از هر بشری سر بشود

قاسم صرافان

و خدا خواست که از هر بشری سر بشود
در دلش چشمه بجوشاند و کوثر بشود
سدره ی عشق از این نهر تناور بشود
عالم از بوی خوش یاس معطر بشود
روی او آینه ی صورت حیدر بشود
عشق آیینه در آیینه مکرر بشود
دست خالیِ خدیجه پُرِ گوهر بشود
مصطفی بار دگر صاحب مادر بشود
عرش را با قدم فاطمه آراست خدا
گفت او مادر ما باشد و می خواست خدا؛

دین و دینداری- بخش دوم

دین و دینداری- بخش دوم

آیت الله مجتبی تهرانی

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ الْعَالَمِين وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم أجمَعِين.
«هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»

ویژگی‏های کلّی دین حق[۱]
عرض کردم که «دین» در لغت به معنای کیش و آیین است. دین حقیقتی مُرکّب از «باورها و باید و نبایدها» است؛ و به تعبیر ساده‌تر، مجموعه‏ای از «امور اعتقادی و عملی»، یا «اعتقادات و احکام»، یا همان «اصول و فروع» است. این مجموعه دین است. در جلسة گذشته به روایتی از پیغمبر اکرم(صل الله علیه و اله و سلم) اشاره کردم که حضرت فرمود جبرئیل به من گفت: «إِنَّ مَثَلَ هَذَا الدِّينِ كَمَثَلِ شَجَرَةٍ ثَابِتَةٍ»؛ مَثَل این دین مانند درختی پابرجا و ثابت است؛ «الْإِيمَانُ أَصْلُهَا»؛ که ریشه و اساسش ایمان است.
حضرت بعد از ایمان، وارد اعمال خارجی می­شوند و می‌فرمایند: «وَ الصَّلَاةُ عُرُوقُهَا وَ الزَّكَاةُ مَاؤُهَا وَ الصَّوْمُ سَعَفُهَا وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَرَقُهَا وَ الْكَفُّ عَنِ الْمَحَارِمِ ثَمَرُهَا فَلَا تَكْمُلُ شَجَرَةٌ إِلَّا بِالثَّمَرِ».[۲] این روایت می­فرماید ریشة دین، ایمان است. یعنی دین عبارت است از یک امر مُرکّب که «اصول» و «فروع» دارد، امّا این فروع نشأت‏گرفته از همان اصل و ریشة دین است. همان‌طور که در روایت آمد ریشة دین، ایمان است و بعد شاخه‌ها و موارد دیگر مطرح می‏شود.
بنابر این، درست است که دین حقیقتی مُرکّب است، امّا تکثّر در دین راه ندارد. «ترکّب» در دین وجود دارد، به این معنا که دین ترکیبی از اصول و فروع باشد؛ ولی در دین «تکثّر» نداریم. دین یا حق است و یا باطل. البته در دین باطل تکثّر هست، ولی در دین حق تکثّر نیست. در آیة شریفه­ای که اول بحث قرائت کردم می‌فرماید: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ». این آیه همة ادیان باطل را که در آن‌ها تکثّر هست، در مقابل یک دین حق قرار می­دهد. لذا در دین حق «تکامل» وجود دارد، اما تکثّر راه ندارد. تکامل در دین حق، به حسب استعدادهای اُمَم بوده است. چون استعدادهای امّت‌ها رو به تکامل می­رفت، بیان ربوبی هم که برای آن‌ها می­آمد متناسب با همان سازمان وجودی آنان و خصلت‌های آن‌ها و هم‌سو با ایشان بود.
دین حق دینی است که با سازمان وجودی انسان هم‌سو و هماهنگ است و اگر دینی با سازمان وجودی انسان هماهنگ نبود، دین باطل است. به تعبیر ساده، کفشی که به پای من نخورد، کفش من نیست! کلاهی که به سر من نخورد، کلاه من نیست! آن دینی که هم‌سو با سازمان وجودی من نباشد، دین من نیست؛ دین شیطان است.