دین و دینداری- بخش هفتم

دین و دینداری- بخش هفتم

آیت الله مجتبی تهرانی

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ الْعَالَمِين وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم أجمَعِين.
«هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»

دین خدا، دین معصومین است
در جلسة گذشته روایتی را از حضرت عبدالعظیم نقل کردم که ایشان دینشان را به امام هادی(علیه السلام) عرضه کردند و به صورت فصل‏بندی‏شده از توحید تا معاد و بعد از آن بحث فروع دین را مطرح فرمودند و حضرت هم به ایشان فرمود: «يَا أَبَا الْقَاسِمِ هَذَا وَ اللَّهِ دِينُ اللَّهِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لِعِبَادِهِ»؛ به خدا قسم، این همان دین الهی است که خدا برای بندگانش به آن راضی شده است. بعد هم به ایشان امر کردند که در این راه ثابت‏قدم باش و او را دعا فرمودند :«فَاثْبُتْ عَلَيْهِ ثَبَّتَكَ اللَّهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ».[2]
در این روایت امام هادی(علیه السلام) فرمود: «هَذَا وَ اللَّهِ دِينُ اللَّهِ»؛ یعنی این دین، دین خدا است. امّا حالا روایتی را مطرح می‏کنم که امام صادق(علیه السلام)، این دین را دین خودشان دانسته‏اند. عمرو بن‏حریث نقل می‏کند که خدمت امام صادق(علیه السلام) رفتم و عرض کردم: «جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَا أَقُصُّ عَلَيْكَ دِينِيَ الَّذِي أَدِينُ اللَّهَ بِهِ»؛ فدایت شوم! آیا اجازه می‏دهید برایتان شرح دهم آن دینی را که به آن خدا را اطاعت می‏کنم؟ حضرت فرمود : «بَلَى يَا عَمْرُو»؛ بله، بگو ای عمرو!


عمرو می‏گوید عرضه داشتم: «إِنِّي أَدِينُ اللَّهَ بِشَهَادَهِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لَا رَيْبَ فِيهَا وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ وَ إِقَامِ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَ صَوْمِ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ حِجِّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ الْوَلَايَةِ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ وَ الْوَلَايَةِ لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْوَلَايَةِ لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ الْوَلَايَةِ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ أَئِمَّتِي عَلَيْهِ أَحْيَا وَ عَلَيْهِ أَمُوتُ وَ أَدِينُ اللَّهَ بِهِ».
یعنی شروع می­کند به بیان آنچه که به آن معتقد است؛ وحدانیّت، رسالت، معاد، فروع دین، ولایت اهل‏بیت:، همه را مطرح می‏کند؛ از مبدأ تا معاد. هم اصول و هم فروع را ذکر می‏کند و بعد هم می‏گوید این دین من است که می­خواهم به آن زنده باشم و به همین دین بمیرم و خدا را به این دین اطاعت کنم. اینجا امام صادق(علیه السلام) می‏فرماید: «يَا عَمْرُو هَذَا وَ اللَّهِ دِينِي وَ دِينُ آبَائِيَ الَّذِي نَدِينُ اللَّهَ بِهِ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ». ای عمرو، به خدا قسم این دین همان دینِ من و پدران من است که به آن خداوند را در خفا و آشکارا عبادت می‏کنیم.
به این نکته می‏خواستم اشاره کنم که در روایت حضرت عبدالعظیم، امام هادی(علیه السلام) فرمود این دین، دینِ خدا است که برای بندگانش پسندیده است؛ در اینجا امام صادق(علیه السلام) می‏فرماید این دین، دینِ من و پدران من است. درباره «سِرّ و عَلانیه» هم چه بسا «سِرّ» عبارت باشد از تعلّق قلبی که همان ایمان و جنبة جوانحیِ دین است و «عَلانیه» هم عبارت از جنبة زبانی و جوارحیِ دین باشد.
بعد در آخر روایت این‏طور دارد که حضرت فرمودند: «وَ لَا تَقُلْ إِنِّي هَدَيْتُ نَفْسِي بَلْ هَدَاكَ اللَّهُ».[3] یعنی یک‏وقت خیال نکنی و نگویی که من خودم هدایت شدم! بلکه خدا تو را هدایت کرده است. زیبایی و ظرافتی در این جمله است و آن اشاره‏ای است که به آیة شریفة سورة حجرات دارد.
آیة شریفه فرمود: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإيمانِ».[4] برتو منّت می‏گذارند که اسلام آورده‏اند؛ بگو به‏خاطر اسلامتان بر من منّت نگذارید؛ بلکه خدا است که بر شما منّت دارد که شما را به ایمان هدایت کرد. همان‏طور که این آیة شریفه هدایت به ایمان را از جانب خداوند متعال می‏داند، امام صادق(علیه السلام) هم می‏فرماید: «بَلْ هَدَاكَ اللَّهُ»؛ یعنی خداوند تو را به دین خودش هدایت کرده است.
دین حق، بازیچه نیست!
گفتیم که دین مجموعه‏ای از اصول و فروع و همان بیان صادره از مقام رُبوبی است که برای هدایت عباد به وسیلة رُسُل ابلاغ می‏شود. این دین چیزی نیست که انسان آن را سَرسَری بگیرد. دین حق مثل اسلام نیست که دو قسم ظاهری و حقیقی داشته باشد. ما دین ظاهری و دین حقیقی نداریم. دینِ حق یکی است. ابتدا آیة قرآن را می‏خوانم که فرمود: «وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا».[5] این آیه خطاب به پیغمبر اکرم(صل الله علیه و اله و سلم) است. می‏فرماید کسانی که دین خود را بازیچه و سرگرمی گرفته و زندگی دنیا فریبشان داده است را رها کن. دین حق که با فطرت و سازمان وجودی انسان هم‏سو و هماهنگ است، یک امر ثابت است و بازیچه و شوخی‏بَردار نیست. باید دین حق را جدّی گرفت.
بازیچه نبودن دین حق هم به این معنا است که این دین، یک امر ثابت و هم‏سو با فطرت انسان‏ها است و نمی‏توانی دین حق را تحریف کنی و صورت آن را هرطور که بخواهی تغییر دهی. منشأ و علّت این تغییر را هم در آیه این‏طور ذکر می‏کند: «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا»؛ چون زندگی دنیا فریبشان داده است. یعنی به‏خاطر هواهای نفسانی خودشان، با دین مردم بازی می‏کنند. دین حق که هم‏سو با فطرت انسان است آمده و به وسیله انبیا ابلاغ شده است، عدّه‏ای این دین را جدّی می‏گیرند و عدّه­ای هم آن را شوخی می‏پندارند. چه بسا رویشِ ادیانِ باطل و تکثّر در ادیان هم به سبب شوخی‏گرفتن دین حق است.
بنابر این، منشأ و علّت بازیچه گرفتن دین حق، هواهای نفسانی است که این سبب می‏شود ادیان مختلف به وجود آید؛ وگرنه همان‏طور که گفتیم، دین حق یکی است و تکثّر در دین حق راه ندارد و آنچه تکثّر دارد، دین باطل است. همان‏گونه که فرمود: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ».[6] آوردن «دينِ الْحَقِّ» در مقابل «الدِّينِ كُلِّهِ» نشان می‏دهد که دین حق یکی است و تکثّر در ادیانِ باطل است. پس اگر با پیروی از هواهای نفسانی، دین حق را جدی نگرفتید و شوخی گرفتید، آنجا است که ادیانِ باطل در جامعه رویش پیدا می‏کند.
از علی(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: «مَنِ اتَّخَذَ دِينَ اللهِ لَهواً وَ لَعِباً أدخَلَهُ اللهُ سُبحَانَهُ النَّارَ مُخَلَّداً فِيهَا».[7] یعنی کسی که دین خدا را شوخی و بازیچه بگیرد، خداوند سبحان او را وارد آتش می­کند و تا ابد در آن می­ماند. به‏خاطر هوای نفس و زندگی دنیایی‏ات، دین خدا را بازیچه گرفته­ای؟! دین خدا را شوخی گرفته‏ای؟! کسی که دین خدا را جدّی نگیرد و شوخی بگیرد، خداوند او را به جهنم می­برد و خالد در نار خواهد بود. «خُلود» هم یعنی دیگر از شفاعت خبری نیست.
امام حسین(علیه السلام) دید که دین بازیچة دستِ یک مُشت هواپرستِ دنیاپرست شده است. لذا همان‏طور که عرض کردم، عالی‏ترین هدف امام حسین(علیه السلام) حفظ دین بود. چون دین بازیچة دستِ افراد برای رسیدن به حکومت و ریاست شده بود. ریاست هم یکی از شیرین‏ترین هواهای نفسانی است؛ «آخَرُ مَا یَخرُجُ مِن قُلُوبِ الصِّدّیقِین» است.[8] حُبّ ریاست آخرین چیزی است که از قلوب صدّیقین خارج می­شود.
گفتیم که پیغمبر دین را برپا می‏دارد و امام دین را برپا نگاه می­دارد. پیغمبر علّت مُحدثة دین است و امام علّت مُبقیة آن. لذا امام حسین(علیه السلام) دو وظیفه داشت؛ یک بُعد از تکلیف امام حسین(علیه السلام) از نظر خلیفه‏الله بودن و امامت است که ایشان وظیفه داشته‏اند دین الهی را در سطح جامعه برپا نگاه دارند. این وظیفه این‏طور اقتضا می‏کند که وقتی می­بیند دین در جامعه جِدّی گرفته نمی‏شود و بازیچه شده، قیام کند و دین اسلام را ـ‏به معنای اسلام حقیقی‏ـ برپا نگاه دارد. بُعد دوم وظیفة حضرت، جنبة شخصی و تکلیف فردی ایشان است. امام حسین(علیه السلام) صَرف نظر از وظیفة امامت، چون خودش مسلمان و متدیّن است، به عنوان یک مسلمان حقیقی وظیفه دارد که برای حفظ دین قیام کند. لذا هر دوی این تکلیف‏ها در کنار هم قرار می‏گیرد.
در روایتی امام صادق(علیه السلام) فرمود: «لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ بِوِلَايَةِ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّه»‏.[9] دین ندارد کسی که سلطة امیر جائری که از ناحیة خدا نیست را بپذیرد. این یک مسألة کلّی است و ربطی به جایگاه امام و امامت ندارد. روایت بعد، هم از امام باقر و هم از امام صادق8نقل شده است که فرمودند: «لَا دِينَ لِمَنْ دَانَ اللَّهَ بِطَاعَةِ الظَّالِم‏».[10] دین ندارد کسی که با سر نهادن به فرمان یک ظالم، خدا را طاعت کند.
روایت دیگر از پیغمبر اکرم(صل الله علیه و اله و سلم) است که حضرت فرمود: «مَنْ أَرْضَى سُلْطَاناً بِمَا أَسْخَطَ اللَّهَ خَرَجَ مِنْ دِينِ اللَّهِ».[11] کسی که حاکم جائری را به روشی که مورد خشم الهی است خشنود کند، از دین خدا خارج است. در این روایت «مای موصوله» را «روش» معنا کردم. خشنود کردن حاکم جائر که موجب خشم الهی می‏شود، روش‏های مختلفی دارد؛ یک روش، کمک کردن است، یک روش هم سکوت کردن است. ما می‏گوییم سکوت علامت رضا است. از سکوت این فرد، حاکم جائر استفاده می­کند. یعنی اگر از این سکوت انتزاع رضا شود، این هم کمک به ظالم است و چنین کسی از دین خارج است.
لذا امام حسین(علیه السلام) تشخیص داد که وظیفة الهی‏اش در رابطه با دین حق این است که حرکت و قیام کند و این کار را کرد. هر چند خیلی‏ها از جمله برادرش محمّد بن‏حنفیّه آمدند و به نوعی از ایشان خواستند که حرکت نکنند. حتّی ایشان خودشان فرمودند که جَدّم را در خواب دیدم که فرمود: «اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ قَتِيلًا».[12] یعنی با اینکه می‏داند شهید می‏شود، امّا وظیفه‏اش را انجام می‏دهد.
ایستادگی برای حفظ دین، تا آخرین نفس
ما در باب حفظ دین، حتّی در بُعد شخصی هم این دستور را داریم که انسان باید تا آخرین نفس ایستادگی کند و به هر نحوی که شده دین خودش را حفظ کند. وقتی جنبة امامت هم مطرح باشد، این وظیفه دو برابر می‏شود. یعنی هم دین خودش و هم دین جامعه را باید حفظ و حراست کند. لذا با توجه به نحوة عملکرد امام حسین(علیه السلام) روایاتی را در این زمینه می‏آورم.
روایتی از امام صادق(علیه السلام) است که حضرت فرمود: «كَانَ فِي وَصِيَّةِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ لِأَصْحَابِهِ»، امیرالمؤمنین(علیه السلام) به اصحابش سفارش می‏کرد: «إِذَا حَضَرَتْ بَلِيَّةٌ فَاجْعَلُوا أَمْوَالَكُمْ دُونَ أَنْفُسِكُمْ»؛ اگر گرفتاری دنیایی برای شما پیش آمد، اموالتان را فدای جان‏هایتان کنید. عقل هم همین را می‏گوید. انسان جانش را نمی‏گذارد که مال به دست بیاورد؛ بلکه مال را فدای جان می­کند. البته عدّه‏ای دیوانه این کار را می­کنند؛ ولی عاقل این کار را نمی‏کند! امّا «وَ إِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُمْ»؛ یعنی اگر نازله‏ای آمد، جانتان را فدای دینتان کنید.
بعد در ادامه می‏فرماید: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْهَالِكَ مَنْ هَلَكَ دِينُهُ»؛ بدانید که از بین‏رفته کسی است که دین او از بین برود. «وَ الْحَرِيبَ مَنْ حُرِبَ دِينُهُ»؛ ورشکسته کسی است که از نظر دینی ورشکسته شود. «أَلَا وَ إِنَّهُ لَا فَقْرَ بَعْدَ الْجَنَّةِ»؛ آگاه باشید که قطعاً بعد از رسیدن به بهشت هیچ فقری نیست. به تعبیر دیگر، آنچه به درد انسان می­خورد غنای دینی است، نه مالی. «أَلَا وَ إِنَّهُ لَا غِنَى بَعْدَ النَّارِ».[13] آگاه باشید که قطعاً بعد از رفتن به جهنّم هیچ بی‏نیازی و غنایی نیست. یعنی اگر به جهنّم بروی، هرقدر هم که قبلاً دستت پر بوده باشد، آنجا دست‏خالی خواهی بود و هیچ گدایی و فقری بالاتر از این نیست.
در این روایت حفظ دین در یک رابطة «طولی» آمده بود. یعنی مال فدای جان و جان فدای دین، که نتیجه‏اش این می‏شود که مال و جان فدای دین. حالا روایتی را می‏خوانم که این بحث به‏طور «عرضی» هم بیان شده است. در این روایت، پیغمبر اکرم(صل الله علیه و اله و سلم) حضرت علی(علیه السلام) را به اموری وصیت می‏کنند؛ این روایت مفصّل است و با این عبارت شروع می­شود که: «یا عَلِيُّ أُوصِيكَ فِي نَفْسِكَ بِخِصَالٍ فَاحْفَظْهَا»؛ و در آخر هم حضرت دعا می‏کنند که خدایا، علی(علیه السلام) را در این امور کمک کن! معلوم می‏شود این وصیّت‏ها از لحاظ ارزشی در رتبة خیلی بالایی قرار دارد.
در اینجا فقط قسمتی را که مورد بحث است می‏آوریم که حضرت فرمود: «وَ الْخَامِسَةُ بَذْلُكَ مَالَكَ وَ دَمَكَ دُونَ دِينِكَ».[14] ای علی، پنجمین وصیّتم به تو این است که بدانی مال و جانت در رتبه پایین‏تر از دینت هستند؛ لذا مال و جانت را فدای دینت کن! این عبارت رابطة عرضی را بیان می­کند. این روایت و این رابطة عرضی، مانند آیه‏ای است که قبلاً مطرح کردم که فرمود: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ».[15] همان‏طور که در وصیّت پیغمبر بود، در این آیه هم می‏فرماید: «جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ». یعنی مؤمنان با مال و جان در راه دین خدا مجاهدت می‏کنند.
بنابر این، امام حسین(علیه السلام) طبق دستورات الهی و قرآنی و نبوی عمل کرد. با این‏که می‏دانست شهید می‏شود، وظیفة شرعی‏اش این بود که برای برپا نگاه داشتن دین قیام کند. اما مسأله‏ای که ذهنم را مشغول کرده، این است که در روایات و آیات آمده که «مال و جانت را فدای دین کن». خوب، حسین(علیه السلام) مالش را که در راه دین گذاشت. شب یازدهم مُحرّم که به خیمه‏های حضرت حمله کردند، هر چه بود را غارت کردند. جان خودش را هم که برای دین و در راه خدا گذاشت و به وظیفه‏اش عمل کرد. اصحاب حضرت هم به وظیفه‏شان عمل کردند.
امّا آن خصوصیتی که امام حسین(علیه السلام) را در این حرکت مافوق همة اولیای خدا کرده، این است که پا را از این هم فراتر گذاشته است! عظمت امام حسین(علیه السلام) اینجا است. حضرت برای برپا نگاه داشتن دین، برای حفظ دینِ من و تو، برای اینکه دین به دستِ من و تو برسد، کارهایی کرده که ما باید دربارة آن‏ها فکر کنیم و خجالت بکشیم. حسین(علیه السلام) برای حفظ دین، نه فقط مال و جانش را فدا کرد، بلکه بچة شش‏ماهه‏اش را هم برای دینِ من و تو گذاشت.
امشب می‏خواهیم به باب‏الحوائج کوچکی توسّل کنیم که در ظاهر کوچک است، امّا کارهای بزرگی می‏کند. اکثر مقاتل می‏نویسند یک بچة شیرخوارة شش‏ماهه بوده است. می‏نویسند: «فَنَظَرَ یَمِیناً وَ شِمَالاً وَ لَم یَرَ مِن أصحَابِهِ أحَداً»؛ وقتی که حضرت دید دیگر کسی از اصحابش باقی نمانده، «فَتَقَدَّمَ إلَی بَابِ الخِیمَة»؛ آمد کنار درِ خیمه. «فَنَادَی یَا أُختَاهُ إیتِینِی بِوَلَدِیَ الرَّضِیعِ حَتَّی أُوَدِّعَهُ»؛ فرمود خواهرم، بچة شیرخواره‏ام را بیاور تا با او خداحافظی کنم و به میدان بروم.
مرحوم علامه مجلسی; می‏نویسد امام حسین(علیه السلام) این بچّه را برداشت و به سمت سپاه دشمن آمد. حتّی حضرت ظاهرش را تغیر داده بود و از حالت جنگ خارج شده بود؛ یعنی لباس رزم به تن نداشت. در بعضی مقاتل نوشته‏اند عمامة پیغمبر را به سر بست؛ یعنی من نمی‏خواهم بجنگم. در یک مقتل نوشته است بچّه را روی دست گرفته بود و به سمت لشکر می‏برد. فرزندش را مقابل آن‏ها آورد و شروع کرد به صحبت کردن؛ این جملات را می‏فرمود: «إن لَم تَرحَمُونِی فَارحَمُوا هَذَا الرَّضِیعَ»؛ اگر به من رحم نمی‏کنید، به این بچه شیرخواره رحم کنید. «أمَا تَرَونَهُ کَیفَ یَتَلَظَّی عَطَشاً». مگر نمی‏بینید که چگونه از تشنگی بی‏تابی می‏کند؟
می­نویسند «فَبَینَمَا هُوَ یُخَاطِبُهُم»؛ یعنی نگذاشتند حرف حسین(علیه السلام) تمام شود. در همان بینِ صحبت حسین(علیه السلام) بود که «إذ رَماهُ حَرمَلةُ بنُ کَاهِلِ الأسَدِیّ بِسَهمٍ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ»؛ تیر سه شعبه و گلوی بچه شیرخواره... ابومخنف می‏نویسد: «فَذُبِحَ الطِّفلُ مِنَ الأُذُنِ إلَی الأُذُن»... چه کند حسین(علیه السلام)؟! چه مصیبت بزرگی است! آن‏قدر به روح حسین(علیه السلام) فشار آمد که این جمله را گفت: «هَوَّنَ عَلَيَّ مَا نَزَلَ بِي أَنَّهُ بِعَيْنِ اللَّهِ».[16] یعنی آنچه مصیبت‏ها را آسان می‏کند، این است که خدا می‏بیند که من چگونه از دین او حفاظت می‏کنم.
حالا چگونه برگردد به سمت خیام؟! یک جملة دیگر هم باز از ابومخنف نقل کنم که در تمام عمرم این جمله را نگفته‏ام. ابومخنف می‏گوید با یک دست، قُنداق را گرفته بود و با یک دست، سری را که به پوست آویزان بود...


[1]. جلسه 2185؛ چهار‏شنبه، بیست‏وهشتم بهمن‏ماه 1383هـ‌.ش، ششم محرّم‏الحرام 1426هـ.ق
[2]. بحارالانوار، ج 3، ص 268
[3]. بحارالانوار، ج 66، ص 5
[4]. سوره مبارکه حجرات، آیه 17
[5]. سوره مبارکه انعام، آیه 70
[6]. سوره مبارکه توبه، آیه 33
[7]. غررالحكم و دررالکلم، ص 87
[8]. شرح‏نهج‏البلاغة، ج 2، ص 181
[9]. بحارالانوار، ج 23، ص 322
[10]. بحارالانوار، ج 66، ص 402
[11]. وسائل‏الشيعة، ج 16، ص 154
[12]. بحارالانوار، ج 44، ص 364
[13]. بحارالانوار، ج 65، ص 212
[14]. بحارالانوار، ج 74، ص 70
[15]. سوره مبارکه حجرات، آیه 15
[16]. بحارالانوار، ج 45، ص 46

 

  • هیچ نظری یافت نشد
افزودن نظر